سرنوشت تلخ ایرج

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۱۹

چاپ شده در روزنامه‌ی ستاره‌ی صبح 

در تاریخ بیست و سوم شهریور ۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: زیبا بهرامی زاده

 

فریدون، آنچنان که گویی از آینده‌ی شوم سه فرزندش خبر داشته باشد، کوشید آنان را در شرایطی یکسان بزرگ کند و حتی همسرانشان را همانند برگزیند. فردوسی خواست فریدون را درباره‌ی عروس‌هایش چنین بیان می‌کند:

سه خواهر ز یک مادر و یک پدر

پریچهره و پاک و خسرو گهر

یعنی حتی خواهر بودن آن‌ها کافی نیست. ناتنی هم نباید باشند. هرچند از سوی خود فریدون، چنین تفاوتی وجود داشت زیرا ایرج فرزند ارنواز بود، و سلم و تور فرزندان شهرناز بودند. پس از جستجوهای فراوان، سرانجام مشخص شد که دختران شاه یمن شرایط دلخواه فریدون را دارند و هر سه برادر، با آن سه خواهر ازدواج کردند. هنگام بازگشت آنان از یمن، فریدون پسران خود را آزمود و خصلت های آنان را شناخت. در برخورد با یک اژدهای ظاهری، سلم که برادر بزرگتر بود، بدون آن که به دیگران بیاندیشد، موذیانه، خودخواهانه و حسابگرانه از صحنه گریخت. تور بی‌آن‌که عاقبت کار را در نظر بگیرد، خشمگین و آتشین دست به سلاح برد ولی کمی بعد، در میدان عمل تیر و کمان را کنار گذاشت و با وعده‌ی جنگی دیگر در آینده، از صحنه پا پس کشید. تنها ایرج بود که به خانواده وفادار ماند، از پدر خود یاد کرد، و به پشتیبانی از برادران خود حتی با اژدها هم گفتگو کرد و او را به آرامش و منطق فراخواند و دلاورانه گفت یا از سر راه ما کنار برو، یا ما که سه فرزند برومند فریدون هستیم، تو را نابود خواهیم کرد.

فریدون جهان را میان سه فرزند خود بخش می‌کند و ایران را به ایرج، روم را به سلم، و توران را به تور می‌دهد. گویی فردوسی می‌گوید خویشتنداری، گفتگوی منطقی حتی با اژدها، تکیه بر وحدت برادران و ارج گذاشتن برای خانواده، از خود گذشتگی و دلاوری در هنگام ضرورت، خصلت هایی است که شایسته‌ی ایرانیان است. همچنین فردوسی بزرگ با بیان همان خصلت ها در رویارویی با اژدهای دروغین، آینده‌ی سه برادر را نیز نشان می‌دهد. برادران به ایرج حسد ورزیدند، سلم حسابگر، برادر تحریک پذیر خود را که بسیار زود عصبانی می‌شد وادار کرد تا ایرج را در مهمانی و بدون آن‌که سلاحی داشته باشد به قتل برساند. ولی ایرج با وجود آن که کمابیش نیت برادران خود را می‌دانست، از جنگیدن با آنها دست کشید و به پدر گفت:

نباید مرا تاج و تخت و کلاه

شوم پیش ایشان دوان، بی سپاه

دل کینه‌ورْشان به دین آورم،

سزاوارتر ز آن که کین آورم

در دیدگاه ایرج، دین به معنای دست کشیدن از حسد، و حفظ کردن صلح است. او گرچه خود را سزاوار شاهی می‌داند، ولی برای حفظ آرامش در جهان، می‌گوید از تاج و تخت دست می‌کشم و دوستی با برادرانم را شایسته‌تر از هر چیز می‌دانم. پس نزد برادران می‌رود و به تور که پرخاشگر است می‌گوید:

من ایران نخواهم، نه خاور، نه چین

نه شاهی، نه گسترده روی زمین

سپردم شما را کلاه و نگین

تو را ز این پس از من مباد ایچ (=هیچ) کین

گفته‌های ایرج بر برادران اثری ندارد و تور که از پیش توسط سلم فریب خورده و نقشه کشیده است، همانجا او را می‌کشد و پیکر بی‌جانش را برای پدر می‌فرستد.

 

سبک گفتار

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

همی خوانَد آن کس که دارد خرَد – شماره ۸

مدیر گویندگان: همامه زارعیان

چاپ شده در روزنامه‌ی اعتماد در تاریخ ۳۰ شهریور ۹۸

نویسنده : علیرضا قراباغی

گوینده: سوسن نصرالهی

 

حکیم طوس، استاد ریزه‌کاری و نکته‌پردازی در گفتگوهاست. او با واژه‌ها و شیوه‌ی گفتاری که برای هر فرد و هر قشر برگزیده‌است، نشان می‌دهد تا چه اندازه با سبک گفتار هر قشر جامعه آشناست و چگونه با توانایی و زبردستی بسیار، از زبان هر قشر و گروهی آنچنان روانشناسانه و دقیق صحبت کرده است که خواننده‌ی هوشمند را به ستایش وا می‌دارد. آنگاه که دو پهلوان همچون رستم و اسفندیار با هم گفتگو می‌کنند، وقتی یک زن اشرافی یا بانویی از قشرهای پایین جامعه حرف می‌زند، زمانی که نمایندگان دو کشور مذاکره می‌کنند، و نیز در موقعیت‌ها و شرایط گوناگون، فردوسی بزرگ واژه ها و سبک گفتاری شایسته‌ی آن فرد و آن وضعیت ویژه بر می‌گزیند.

برای نمونه آنگاه که از دادخواهی کاوه در کاخ ضحّاک می‌سراید، با ظرافتی شگرف نشان می‌دهد که کاوه از زبان یک فرد ستمدیده، خواسته‌های فردی خودش را بیان می‌کند. اعتراض کاوه به‌هیچ‌وجه از موضع نماینده‌ی مخالفان آغاز نمی‌شود. او گرچه زیرکانه کلّ سیستم حکومتی ضحّاک را به چالش می‌کشد، ولی آگاه است که باید مشکل فردی خود را پیش بکشد تا اعتراضش پذیرفته شود، فرزندش را پس بگیرد، طومار یا محضری را که در آن بر نیکی ضحّاک گواهی داده‌اند به دستش بدهند، و جایگاه یا تریبونی به دست آورد که بتواند صدای خودش را به گوش همه‌ی بزرگان و حاضران در کاخ برساند. پس در آغاز بر «من» و خواست فردی خود تکیه می‌کند.

تمام پیام و رفتار کاوه در هفت بیت می‌آید و در آنها چهار بار واژه‌ی «من»، یک بار ضمیر متصل «م» و دوبار شناسه‌ی فعلی اول شخص مفرد «م» به معنای «هستم» آورده می‌شود. یعنی در هفت بیت، هفت بار «من» به‌کار می‌رود تا نشان داده شود که حرکت کاوه از موضع فردی آغاز شده است:

خروشید و زد دست بر سر، ز شاه؛

که: «شاها! منم کاوه‌ی دادخواه؛

یکی بی‌زیانْ مردِ آهنگرم؛

ز شاه، آتش آید همی بر سرم.

تو شاهیّ و گر اَژدها پیکری،

بباید زد این داستان، آوری: (= بیگمان)

اگر هفت کشور به شاهی تو راست،

چرا رنج و سختی همه بهرِ ماست؟

شماریْت با من بباید گرفت؛

بِدان تا جهان مانَد اندر شگفت؛

مگر کز شمارِ تو آید پدید،

که نوبت ز گیتی به من چون رسید؛

که مارانْت را مغزِ فرزندِ من،

همی داد باید، ز هر انجمن؟»

تنها یک‌بار «ما» به‌کار برده می‌شود که آن هم می‌تواند اشاره به «خانواده‌ی من» باشد. در همین خروشیدن کوتاه، کاوه خودش را هم با گفتن نام، شغل، جنسیت، و موضوع شکایت به‌عنوان یک پدر ستمدیده معرفی می‌کند و واژه‌های کاوه، مرد، آهنگر، و فرزند من را به‌کار می‌گیرد. با این‌همه روح شکایت و دادخواهی‌اش فردی نیست. می‌گوید من انسانی بی‌زیان هستم و سر در کار خود دارم. ولی بیگانه‌ی اشغالگری چون تو بر سرم آتش می‌ریزد. اکنون که قدرت در دست توست، پس باید پاسخگو باشی. ما هیچ جا به‌شمار نمی‌آییم و تنها یک شماره در همین گواهی نوشتن هستیم که می‌خواهی آن را به رخ گیتی بکشی و جهان از آماری که می‌دهی در شگفتی بماند. کاوه حتی با گفتن «همی»، نشان می‌دهد که این ستم، یک رویداد اتفاقی نیست، بلکه سیستمی و همیشگی است. به راستی خردمند طوس، برای این همه ظرافت، شایسته‌ی آفرین نیست؟

سراسر شاهنامه سرشار از این گفتارهای باریک و جاندار و پرمغز و دوپهلوست. یک نمونه‌ی دیگر را ببینیم: کنیزکان رودابه به بهانه‌ی چیدن گل، به جایگاه زال نزدیک شده‌اند و در پی آن هستند که زال را به نزد بانوی خود بکشانند. زال نیز می‌خواهد دستاویزی بیابد تا از طریق آنان پیامی به رودابه برساند. فردوسی بزرگ، گفتگو میان غلام زال و کنیزکان رودابه را بسیار زیبا و با چیرگی بر سبک گفتار این قشر از جامعه بازگو می‌کند. غلام از جایگاه بالای زال می‌گوید و کنیزکان، سر بودن رودابه را به رخ او می‌کشند. فردوسی، نیت و پاسخ غلام را چنین بیان می‌کند:

بدین چاره تا آن لبِ لعل فام

کند آشنا با لب پورِ سام،

چنین گفت با بندگان، خوب چهر

که: «با ماه، خوب است رخشنده مهر؛

ولیکن به گفتن مرا روی نیست؛

بوَد کآب را ره بدین جوی نیست!

دلاور که پرهیز جوید ز جفت،

بماند به آسانی اندر نهفت؛

بدان تاش دختر نباشد ز بن؛

نباید شنیدنْش ننگی سخُن.

چنین گفت مر جفت را بازِ نر،

چو بر خایه (= تخم پرنده)  بنشست و گسترد پر،

کز این خایه گر مایه (= جوجه‌ی ماده) بیرون کنیم،

ز پشت پدر، خایه  (= تخمه و نسل) بیرون کنیم.»

آنان که شاهنامه را سرسری می‌خوانند، این بیت‌ها را نشانه‌ی خوار داشتن زن شمرده‌اند. غلام که می‌خواهد کنیزکان را برانگیزاند، می‌گوید زناشویی این دو نیکوست، ولی کاری از دست من بر نمی‌آید و شاید این پیوند سر نگیرد! نخست می‌پذیرد که اگر یک پهلوان همسر نگیرد در گمنامی می‌ماند و نسلی از خود برجا نمی‌گذارد. سپس با مثال زدن از باز، پرنده‌ی شکاری، که جنس ماده‌اش از نوع باز نیست و اگر جوجه‌ی پرنده ماده باشد نسلش منقطع خواهد شد، می‌افزاید: ولی اگر هم زال همسر بگیرد، شاید فرزندش مانند شما دختر باشد! این در واقع نه خوارداشت زنان، بلکه سبک گفتار قشر پایین جامعه است. غلام با این شوخی و گستاخی، هدفی وارونه‌ی گفته‌ی  ظاهری خود را دنبال می‌کند و از گفتار زیرکانه‌ی خود چنان خرسند است که به گفته‌ی فردوسی، «خندان» به نزد زال برمی‌گردد. زیرا به‌درستی گمان می‌کند که دو دلداده را به یکدیگر نزدیک تر کرده است. زال هم که دلیل خنده‌ی او را جویا می‌شود و گفته‌هایش را می‌شنود، از شادی، دلش جوان می‌شود.

نه به انتقام

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه خوانی از زبان فردوسی خردمند – شماره ۱۸ 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح در تاریخ ۱۶ شهریور ۹۸

نویسندگان: علیرضا قراباغی، همامه زارعیان

گوینده مریم غریبوند

اسطوره‌ها می‌گویند ضحّاک کشته نشد زیرا همچنان که سروش خجسته به فریدون پیام داده بود، هنوز زمان مرگش فرانرسیده‌بود. گویا ضحّاک باید همچنان در بند بماند تا آنگاه که بسیار ناتوان شد، در آخر زمان، به دست گرشاسب کشته شود. شاید این نشانه‌ی وجود همیشگی نیکی و بدی در جهان است و هربار که دماوند غرش می‌کند، گویی ضحّاک می‌خواهد زنجیرهایش را بگسلد و بار دیگر مغز آدمیان را خوراک مارانش کند. شاید اسطوره می‌گوید با نیکی کردن، گرشاسب را توانمند کنیم تا از خواب برخیزد و در کنار سوشیانس، زمین را برای همیشه از بدی بپالاید. شاید هم اسطوره هشدار می‌دهد که از ضحّاک‌های درون خود چشم بر نداریم و آنها را همچنان در بند بگذاریم.

از اسطوره‌ها برداشت‌های گوناگون، متضاد و بسیار زیبایی می‌توان کرد ولی اگر شاهنامه را از زبان فردوسی خردگرا بخوانیم، به بند کشیدن ضحّاک تنها نشانه‌ی لزوم پرهیز از خونریزی‌های بی‌پایان و جلوگیری از رویارویی انسان‌هاست. ضحّاک در حکومت هزارساله‌ی خود بی‌گمان روزی‌خواران فراوانی گرد آورده است. فردوسی با ظرافت نشان می‌دهد که نفوذ آنان بسیار است و فریدون برای بیرون بردن ضحّاک از صحنه، حتی یک روز هم درنگ نمی‌کند و او را تازنان و تازان به دماوند می‌برد. ضحّاک حتی در میان سپاه فریدون هم طرفدارانی دارد و حکیم طوس، این‌همه را  به کوتاهی از زبان سروش می‌گوید:

که این بسته را تا دماوند کوه

ببر همچنان تازنان، بی‌گروه

مبر جز کسی را که نگزیردت

به‌ هنگام سختی به بر گیردت

یعنی این دشمن بسته شده را با شتاب و بدون همراه به کوه دماوند ببر و اگر ناگزیر شدی کسی را همراه ببری، افراد رازداری باشند که در سختی ها آنان را آزموده باشی. زیرا ضحّاک باید از جامعه جدا شود، به گفته‌ی فردوسی از خویش و پیوند گسسته گردد و نتواند دسیسه‌چینی کند. پس هیچ‌کس نباید از جای او باخبر باشد.

فردوسی خردمند از دل اساطیر برداشت خود را در شاهنامه بازتاب می‌دهد که خونریزی و انتقام‌کشی راه به جایی نمی‌برد.از همین رو فریدون با بند کردن ضحّاک، یکباره هر سه نشان زیر را با یک تیر زده است:

یکی، پیشتر بند  ضحّاک بود

که بیدادگر بود و ناپاک بود

دو دیگر که گیتی ز نابخردان

بپالود و بستد ز دست بدان

سه دیگر که کین پدر بازخواست

جهان، ویژه بر خویشتن کرد راست

پس به‌جای آن‌که جامعه را دستخوش آشوب بی‌پایان کند، به اعلام عفو عمومی، خالی کردن دل از کینه و داوری، و بنیاد نهادن جشن مهرگان می‌پردازد:

دل از داوری‌ها بپرداختند

به‌آیین، یکی جشن نو ساختند.

حکیم طوس نمی‌گوید برای فریدون شدن باید عابد و زاهد شدو یا گرزه‌ی گاوسر داشت، یا از شایستگی‌های دست‌نیافتنی برخوردار بود. می‌فرماید:

فریدون فرخ فرشته نبود

ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکوٍی

تو داد و دهش کن، فریدون توٍی

روح صلح‌دوستی و مخالفت با انتقام در سراسر شاهنامه ترویج شده است. فردوسی نشان می‌دهد در جنگ‌هایی که تا سقوط افراسیاب ادامه دارد، ایرانیان پیشتاز مذاکره برای صلح بوده‌اند و گرچه با پیمان‌شکنی‌های پی‌درپی روبرو شده‌اند، دست از صلح‌خواهی برنداشته‌اند. هوشنگ و فریدون و ایرج و منوچهر و سیاوش و کیخسرو، همواره به صلح و آشتی فرصت داده‌اند و هرگاه مبارزه با دشمن ناگزیر بوده است، کوشیده‌اند جنگ و کشتار، حداقلی باشد.

عشق و ازخودگذشتگی ضحّاک گونه!

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه خوانی از زبان فردوسی خردمند – شماره ۱۷

فرستاده شده برای روزنامه‌ی ستاره‌ی صبح در تاریخ ۱۳ شهریورماه سال ۱۳۹۸

نویسندگان: علیرضا قراباغی، اشرف رشیدبیگی

گوینده: سوسن نصرالهی

 

در شاهنامه فردوسی، انسان‌ها تک بُعدی نیستند. حتی ضحّاک ماردوش هم قلب دارد، و عاشق است. رفتار او درباره‌ی همسران (یا ناموسش!) با رفتار جمشید که در زمان سقوط، ارنواز و شهرناز را رها کرد و گریخت، تفاوت دارد. ضحّاک با تمام پلیدی خود، نمی‌تواند زندگی بدون آن دو بانو را تصوّر کند. مشاور او، کندرو، این روحیه را می‌شناسد. زمانی که ضحّاک تلاش دارد از دیدن واقعیت بگریزد و آمدن فریدون به کاخ را مهمان شدن وانمود کند، کندرو بر نقطه ضعف او انگشت می‌گذارد و می‌گوید این چگونه مهمانی است که «به مردی نشیند در آرام تو»؟ گزینش واژه‌‌ی «به‌مردی» که اشاره‌ی جنسی دارد و نیز «آرام» که شبستان را می‌رساند، آنچنان ظریف و دوپهلو است که ضحّاک باز هم می‌تواند خود را به کج‌فهمی بزند و آن را حضور یک قلدر که آرامش کاخ را برهم زده‌است معنی کند و مهمان گستاخ را بهتر به فال بگیرد. کندرو ناگزیر زبان صریح‌تری به‌کار می‌گیرد:

به یک دست، گیرد رخ شهرناز؛

به دیگر، عقیقین لب ارنواز.

و می‌افزاید که: «شب تیره‌گون خود بتَر ز این کند»! اینجاست که ضحّاک به میدان نبرد روی می‌آورد و با سپاهیان خود به رودررویی با فریدون برمی‌خیزد. همان ضحّاکی که آماده بود تمامی گیتی را فدای خود کند، اکنون « نه از تخت یاد و نه جان ارجمند»، در راه «عشق» از خود می‌گذرد. او برای رفتن به ایوان کاخ، باید به شکلی تغییر چهره دهد که دیگران حتی احتمال آن را هم ندهند. می‌دانیم که آهن در اسطوره، ضد جادوست. به یاد داریم که در قیام کاوه، زمانی که یک آهنگر در کاخ صحبت کرد، زبان ضحّاک بند آمد! پس بی‌گمان کسی نمی‌اندیشید که جادوگر، در پوشش آهنین پنهان شود. فردوسی می فرماید «به آهن سراسر بپوشید تن»! یعنی برای شناخته نشدن، لباسی بر تن کرد که در عمل او را بسیار سست کرد و می‌توان گفت با همین کار، به کام مرگ رفت. فرزانه‌ی هنرمند ما آنچنان در واژه‌گزینی تواناست که نه تنها «سراسر» را آگاهانه برگزیده‌است، بلکه نشانه‌های دیگری هم برای خواننده‌ی نکته‌سنج می‌گذارد تا این ازخودگذشتگی ضحّاک را ببیند:

«بر» آمد یکایک به کاخ بلند

یعنی از راهی که بلد بود (پله) به بالای کاخ رفت. 

به ایوان کمند «اندر» افگند «راست»

کمند را به پایین، داخل ایوان می اندازد. سپس کمند را می‌کشد و محکم  و «راست» می‌کند و از آن پایین می‌آید:

«فرود» آمد از «بامِ» کاخِ «بلند»

این نمایش سینمایی سقوط نمادین ضحاک است!

ولی آیا فردوسی بزرگ برای ازجان‌گذشتگی ضحّاک وار، ارزشی قائل است؟ آیا می‌توان گفت «عشق»، انسان‌ها را دیگر می‌کند و به جانفشانی و ایثار و گذشتن از خود و مقام می‌رساند؟ اگر چنین برداشتی بکنیم، همه‌ی حماقت‌های مذهبی انتحاری، تمام عملیات تروریستی باورمندان غیر مزدور، همه‌ی قتل‌های به‌اصطلاح ناموسی، همه‌ی اسیدپاشی‌های وحشیانه‌ی سرخوردگان در عشق، و دیگر جنایت‌های خشک‌اندیشان تهی‌مغز، توجیه‌پذیر می‌شود. استاد فرزانه چند بار واژه‌ی رشک را به کار می‌گیرد تا خواننده را از گمراهی احتمالی دور بدارد: «پس از رشک، ضحّاک شد چاره‌جوی»، «به مغز اندرش، آتش رشک خاست».

خردمند توس، حتی در گزینش واژه‌ی «رشک» که هم‌وزن «عشق» و «مهر» است، آگاهانه عمل کرده‌است تا تفاوت آنها را به خردمندان خواننده‌ی شاهنامه، گوشزد کند.

زال، نماد مدارا با دگران

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

همی خوانَد آن کس که دارد خرَد – شماره ۷

زال، نماد مدارا با دگران

مدیر گویندگان: همامه زارعیان

چاپ شده در روزنامه‌ی اعتماد در تاریخ ۲۷ شهریور ۱۳۹۸

نویسنده : علیرضا قراباغی

گوینده: زهره رییسی

موسیقی: همدم از معین

 

شاید بتوان زال را مرز میان دو بخش اسطوره‌ای و پهلوانی شاهنامه دانست. شخصیت‌های شاهنامه، جنبه‌های گوناگون ویژگی‌های فرهنگی فردی و اجتماعی ما را نشان می‌دهند ولی زال، چیز دیگری است! با زاده شدن او، از یکسو پهلوانان به‌جای پادشاهان اساطیری به میدان شاهنامه می‌آیند  و از سوی دیگر عشق در شاهکار فردوسی  پدیدار می‌شود. ولی خردمند طوس، با داستان زال مفهوم ارزشمندتری را که در فرهنگ ایران زمین وجود دارد، بیان می‌کند. همان مفهومی که امروز، بیشتر در ترکیب واژه‌هایی مانند رواداری، مدارا، دگراندیشی، و سبک زندگی به‌کار می‌بریم.

ظاهر زال با نوزادان دیگر تفاوت دارد. از همین‌رو، خبر زاده‌شدنش را یک هفته از پدر پنهان می‌کنند. شاید این یک هفته را فردوسی بزرگ آگاهانه می‌افزاید زیرا نوزادانی که با جانوران بزرگ می‌شوند، به شرطی ممکن است به جامعه‌ی انسانی بازگردند که مدتی (البته بسیار بیش از یک هفته) در بین انسان‌ها بزرگ شده باشند. ولی خردمند طوس کم‌توجهی سام به بانوی پابه‌ماه، و بویژه نگرانی دیگران از واکنش پدرسالار را نشان می‌دهد. سرانجام کسی جرأت می‌کند و به سام خبر می‌دهد که نوزاد تندرست و زیبارویی دارد ولی «از آهو همان، کش سپید است موی» یعنی تنها عیبش آن است که موهایش سفید است.

این تفاوت ظاهری آنچنان برای سام ناگوار است که نوزاد را «بچه‌ی اهرمن» می‌خواند و می‌گوید به پهلوانان و بزرگان «چه گویم که این بچه‌ی دیو چیست»! خشک‌اندیشی سام تا جایی است که نخست می‌خواهد خودش ترک دیار کند و می‌گوید: «از این ننگ، بگذارم ایران زمین»! یعنی نابردباری و عدم تحمل او به اندازه‌ای است که اختلاف ظاهر را ننگ می‌داند، نوزاد را نه فرزند خود که فرزند دیو می‌خواند، و حاضر است برای حفظ آبروی خود حتی به ایران هم پشت کند. سرانجام بی‌آن‌که زاینده و مادر برایش اهمیتی داشته باشد، بدون آن‌که عاطفه‌ی انسانی بازدارنده‌ی او شود، نوزاد چند روزه را بر سر کوه رها می‌کند و خود به شهر بازمی‌گردد. 

زمانی‌که زال می‌بالد و آوازه‌ی او را کاروانیان به همه جا می‌برند، سام از کرده‌ی خود پشیمان می‌شود و برای بازگرداندن فرزند، پای کوه آشیانه‌ی سیمرغ می‌رود. پشیمانی سام باز هم نیم‌بند است. فردوسی خردمند ظرافت‌هایی در کلام دارد که تنها با اندیشیدن روی هر واژه می‌توان به آنها دست یافت. سام به آفریننده‌ی جهان می‌گوید: 

گر این کودک از پاک پشت من است

نه از تخم بدگوهر آهرمن است

از این برشدن بنده را دست گیر

مر این بی‌گنه را تو اندر پذیر

یعنی هنوز تردید دارد که مبادا زال فرزند اهریمن باشد، هنوز از نسَب پاک خود می‌گوید، و همچنان خود را بی‌گناه به‌شمار می‌آورد. می‌بینیم که سام هنوز شایستگی بالا رفتن را ندارد. فردوسی کوهی را که آشیانه‌ی سیمرغ بر فرازش قرار دارد به زیبایی وصف می‌کند:

نِشیمی از او برکشیده  بلند

که نآید ز کیوان بر او بر، گزند

حتی کیوان که دورترین فلک و نیز نحس اکبر است، چه از نظر بلندی و چه از لحاظ نحس بودن، نمی‌تواند به آشیانه گزندی برساند و این‌چنین است که زال در امان مانده است. اینجا هم سیمرغ است که زال را به پایین، نزد آدمیان می‌آورد. سام و دیگر پهلوانان، همراه با زال به دنیای انسان‌ها باز می‌گردند:

به شادی به شهر اندرون آمدند

اَبا پهلوانی فزون آمدند

حکیم نکته‌پرداز، همان تعبیری را به‌کار می‌برد که امروزه گاهی در جلسه‌ی دفاع از پایان‌نامه‌ی دکترا به‌کار می‌رود و داوران و استادان برای مثال می‌گویند پنج دکتر وارد این سالن شدیم و شش دکتر خارج می‌شویم! و به‌این‌گونه به دانشجو می‌فهمانند که دفاعش پذیرفته شده است.

فردوسی نشان می‌دهد که رواداری نسبت به دیگران، بسیار دشوار است. سام پس از این هم بارها دگرگون بودن زال را بر زبان می‌آورد و فردوسی نشان می‌دهد که تعصب‌ او تا چه اندازه دیرپا است. برای نمونه، آنگاه که زال دل به رودابه می‌سپارد که دختر مهراب کابلی است و ریشه‌اش به ضحّاک می‌رسد، سام می‌گوید که «آمد پدید، سخن هرچه از گوهرِ بد سزید» یعنی باز هم زال را از نسل خود نمی‌داند و این عشق را آشکار شدن بدگوهری زال به‌شمار می‌آورد و او را «مرغ پرورده» می‌خوانَد و خوار می‌دارد.

زال نماد مدارا با دگران است. او در نخستین برخورد با مهراب، با آن‌که می‌داند او دگراندیش است، رفتار و کردارش را می‌ستاید و می‌گوید: «که زیبنده‌تر ز این، که بندد کمر»؟ این زمانی است که هنوز وصف دختر مهراب را نشنیده و دل به او نباخته است. برای زال، نه اندیشه یا سبک زندگی یا ظاهر انسان، بلکه خود انسان مهم است. اما برخورد دیگران با مهراب، خشک‌اندیشانه و نابردبارانه است. به گفته‌ی فردوسی:

به او هیچکس چشم نگماشتند

مر او را ز دیوانگان داشتند

زال گرچه دعوت مهراب را که بت پرست است نمی‌پذیرد، ولی فردوسی بزرگ نشان می‌دهد که این، خواست درونی زال نیست:

از آن کو نه هم‌دین و همراه بود،

زبان از ستودنش کوتاه بود. 

حکیم طوس می‌فرماید زال از ستودن مهراب از آن‌رو پروا داشت که پهلوانان و بزرگان در برابر این دگراندیش، موضع‌گیری می‌کردند. ولی سرانجام، زال با نیروی عشق، و در مبارزه با فرهنگ زمان خود، هوشمندانه، صبور، منطقی، پیگیر، و با در پیش گرفتن شیوه‌ی اقناع، در برابر خشک‌اندیشان می‌ایستد و در درازمدت با کمک فرهیختگان خردمندی چون سیندخت، همگان حتی پدر خود سام، و شاه ایران منوچهر را وا می‌دارد تا رواداری پیشه کنند. این از آموزه‌های بزرگ فردوسی خردمند و از فرهنگ پربار ایرانی است که ریشه‌ی خاندان پهلوانی ایران، از یک‌سو به هوشنگ، و از سوی دیگر به ضحّاک می‌رسد.

کار گروهی شاهنامه‌خوانی همراهان پوشان - شماره ۳

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

بازگشتن کنیزکان به نزد رودابه

گوینده: عدنان حسین نژاد

کارگردانان: عدنان حسین نژاد، سحر نادمی

موسیقی: استاد جواد معروفی

انتخاب موسیقی: فاطمه صفت خواه

نقش آفرینان:

اشرف رشیدبیگی

ناهید اردشیرزاده

جانان الماسی

سحر نادمی

رویا حسینی

گلنار فلاح

مجمدجعفر بهمنی

و با سپاس ویژه از استاد رضایی برای شرح بیت‌ها

 

رسیدند خوبان به درگاهِ کاخ،

به دست اندرون، هر یک از گل دو شاخ٫

نگه کرد دربان؛ برآراست جنگ؛

زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ؛

که؛ «بیگه ز درگاه بیرون شوید؛

شگفت آیدم تا شما چون شوید!»

بتان پاسخش را بیاراستند؛

به تنگیْ دل، از جای برخاستند؛

که: «امروز روزی دگرگونه نیست؛

به راهِ گلان، دیو وارونه نیست.

بهار آمد؛ ازگلسِتان گل چِنیم؛

ز رویِ زمین، شاخِ سنبل چنیم.»

نگهبانِ در گفت که: «امروز، کار

نباید گرفتن بدان هم شمار؛

که زالِ سپهبَد به کابُل نبود؛

سراپردهٔ شاهِ زابُل نبود.

نبینید کز کاخ، کابلْ خدای

به زین اندر آورْد، شبگیر، پای؟

اگرْتان ببیند چنین گلْ به‌دست،

کند بر زمینْتان همانگاه پست.»

شدند اندر ایوان بتانِ طراز؛

نشستند با ماه و گفتند راز.

نِهادند دیبا و گوهر به پیش؛

بپرسید رودابه، از کمّ و بیش؛

که: «چون بودتان کار با پورِ سام؟

به‌دیدن، بِهْ است ار به آواز و نام؟»

پریچهره هر پنج بشتافتند،

چو با ماه جایِ سخن یافتند؛

که: «مردی است برسانِ سروِ سَهی؛

هَمَش زیب و هم فرِّ شاهنشهی.

هَمَش رنگ و هم بوی و هم قدّ و شاخ؛

سواری میانْ‌لاغر و بَرْفراخ.

دو چشمش چو دو نرگسِ قیرگون؛

لبانش چو بُسَّد؛ رخانش چو خون.

کف و ساعدش چون کفِ شیرِ نر؛

هیونْ‌ران و موبدْدل و شاه فر.

سراسر سپید است مویش، به رنگ؛

از آهو، همین است و این نیست ننگ.

رخ و جعدِ آن پهلوانِ جوان

چو سیمین زره، بر گلِ ارغوان؛

که گویی همی خود چنان بایدی؛

وگر نیستی، مهر نفزایدی.

به دیدارِ تو، داده‌ایمش نُوید؛

ز ما بازگشته‌ست، دلْ‌پُرامید.

کنون، چارهٔ کارِ مهمان بساز؛

بفرمای تا: بر چه گردیم باز!»

چنین گفت با بندگان سروْبُن

که: «دیگر شده‌ستی، به رای و سَخُن.

همان زال کو مرغْ‌پرورده بود؛

چنان پیرْسر بود و پژمرده بود،

به دیدار، شد چون گلِ ارغوان؛

سَهی قدّ و دیبارخ و پهلوان!

رخ من به پیشش بیاراستید،

به گفتار و ز آن پس، بها خواستید.»

همی گفت ویک لب پر از خنده داشت؛

رخان هم چو گلنارِ آگنده داشت.

پرستنده، با بانویِ ما‌هروی،

چنین گفت ک: «اکنون، رهِ چاره جوی؛

که یزدان هر آنچِت هوا بود، داد؛

سرانجامِ این کار فرخنده باد!»

یکی خانه بودش چو خرّم بهار؛

ز چهرِ بزرگان، بر او بر، نگار؛

به دیبای چینی بیاراستند؛

طبقهای زرّین بپیراستند.

عقیق و زبرجد برو ریختند؛

می و مشک و عنبر برآمیختند.

همه زرّ و پیروزه بُد جامشان؛

به روشن گلاب اندر، آشامشان.

از آن خانهٔ دختِ خورشیدْروی،

برآمد همی تا به خورشید بوی.

——————————-

این سومین کار گروهی شاهنامه‌خوانی همراهان پوشان است که در آن بخشی از شاهنامه فردوسی خردمند، به صورت نمایشنامه‌ای خوانده می‌شود. در این برنامه از شرح و توضیح دکتر رضایی از دبیران ارجمند پوشان نیز بهره‌مند شده‌ایم. قابل توجه است که شرکت کنندگان در این برنامه، در هفت نقطه‌ی جغرافیایی بسیار دور از هم، به صورت مجازی این همخوانی را انجام داده‌اند.

پیگیری هدف

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند شماره ۱۶

پیگیری هدف

چاپ شده در روزنامه‌ی ستاره‌ صبح در تاریخ ۶ شهریورماه سال ۱۳۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: بهین فانی

 

رفتن فریدون به جنگ ضحّاک بسیار هدفمند و دقیق است. او دیگر آن جوان خام شانزده ساله‌ای نیست که هنوز تازه از کوه به شهر آمده، و ناآشنا با راه‌ورسم مبارزه، می‌خواست یک‌ تنه دست به شمشیر ببرد و می‌گفت: «برآرم از ایوان ضحّاک خاک». فریدون از راهنمایی‌های مادر باتجربه بهره برده، با مبارزان آشنا شده، و در روند قیام کاوه پختگی به‌دست آورده است. زمانی که چرم آهنگران پرچم مبارزه می‌شود، فریدون آن «بی‌بها، ناسزاوار پوست» را با دیبای گران‌قیمت می‌آراید، به آن گوهر و زر می‌افزاید، و درفش کاویانی را که می‌توانست رنگ طبقاتی بگیرد و در جنگ داخلی افراشته شود، به نمادی برای همه‌ی ملت بدل می‌کند. فردوسی نیز ماهرانه صحنه را تغییر می‌دهد، ضحّاک را از کاخ ایران به زادگاهش در سرزمین تازیان برمی‌گرداند و در بیت‌المقدس بر تخت می‌نشاند تا قیام، داخلی برداشت نشود. استاد طوس، هدف را در زمان خداحافظی فریدون با فرانک آشکارتر می‌کند:

سوی مادر آمد کمر بر میان

به سر برنهاده کلاه کیان

هنوز به‌راه نیفتاده و دست به سلاح نبرده، کلاه کیانی بر سر نهاده است. یعنی که ضحّاک باید برود! تازه پس از آن است که از برادران می‌خواهد آهنگران سلاح مبارزه، گرزه‌ی گاوسر را بسازند که مانند درفش کاویانی، نماد آهن ضد جادو و گاو نخستین (یا گیتی یا برمایه) را دارد. به آهنگران وعده می‌دهد پس از پیروزی، «بشویم شما را سر از گرد، پاک». ولی پس از پیروزی به فرودستان می‌گوید: «به رامش، سوی ورزش خود شوید»! پس طبقات دست نمی‌خورد زیرا هدف فریدون تنها به‌زیر کشیدن ستمگر بیگانه است.  

زمانی که فریدون از برادران می‌خواهد آهنگران را بیاورند، فردوسی می‌فرماید:

چو بگشاد لب، هر دو بشناختند

به بازار آهنگران تاختند

ولی همین برادران که در آغاز منتظر بودند تا او لب باز کند و فرمانش را اجرا کنند، گویا زمانی که یک پَری «به کردار حور بهشتی» نزد فریدون می‌رود، با حسدورزی قصد جان برادر را می‌کنند. فریدون زنده می‌ماند ولی هدف را گم نمی‌کند و برپایه‌ی این بیت:

همان‌گه کمر بست و اندر کشید

نکرد آن سخن را بر ایشان پدید،

حتی به روی برادران هم نمی‌آورد زیرا هدفش نه رویارویی با خویش، که بیرون راندن بیگانه است. همچنین زمانی که می‌خواهد از اروند رود بگذرد، رودبانان یا نگهبانان ضحّاک، کشتی ها را به این سوی ساحل نمی‌آورند. فریدون خشمگین به آب می‌زند و در حالی‌که آب تا روی زین اسب‌ها را گرفته‌ است، سپاهیانش را تندرست به سوی بیت‌المقدس می‌برد. باز هم آن‌همه سپاهی به مجازات چند رودبان نمی‌روند. زیرا فریدون تنها هدف را می‌بیند و حاشیه‌ها گمراهش نمی‌کنند.

به شهر که می‌رسند، نعمت‌ها چشم سپاهیان را می‌گیرد و «جوینده بهر» هستند. ولی فریدون آنان را مستقیم به کاخ می‌برد. فردوسی با ظرافت در ۱۷۰ بیت بعد به این دست‌درازی نکردن به اموال مالکان باز می‌گردد و می‌گوید: «برون رفت لشکر ز شهر، وز آن شهر نایافته هیچ بهر».

فریدون در همان شب گرفتن کاخ، بزمی با بزرگان بیت‌المقدس برگزار می‌کند و حتی با پیشکار ضحّاک همراه می‌شود. او از درگیری با پیشکار، «باگهر مهتران»، مالکان، رودبانان، و حتی برادران دسیسه چین دوری می‌کند و تنها هدف سرنگونی ضحّاک را پی می‌گیرد.

افزایش دِلیری در حرکت

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی۱۵

افزایش دِلیری در حرکت

چاپ شده در روزنامه‌ی ستاره‌ی صبح 

در تاریخ نهم شهریور ۱۳۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: کیمیا کدیور

 

در قیام کاوه‌ی آهنگر برعلیه ضحّاک می‌توان به این نکته اشاره کرد که آهن ضد جادوست تا جایی‌که خود ستمگر هم می‌گوید:

که چون کاوه آمد ز درگه پدید،

دو گوش من آواز او را شنید،

میان من و او ز ایوان درست

یکی کوه گفتی ز آهن برُست

فرزانه‌ی طوس نفرموده است «که چون کاوه از درگه آمد پدید»، بلکه با پیش‌تر آوردن فعل «آمد»، نشان داده است که همان ظهور و پدیدار شدن کاوه، باطل‌السحر بود. ولی گذشته از این نکته‌ی کلی، فردوسی مانند یک روانشناس، در تصویرگری صحنه به ریزه‌کاری هایی بس دلنشین و آموزنده و لطیف توجه کرده و آنها را در پس واژه‌ها و در میان گفتگوها نشانده‌است. کاوه در آغاز در بیرون از محل رأی‌گیری یا بیعت یا جمع‌آوری امضا و گواهی و نوشتن محضر، جلوی کاخ ضحّاک به نشانه‌ی اعتراض سروصدا می‌کند. زمانی که او را به درون می‌خوانند تا ظاهر مجلس را حفظ کنند و دادگری شاه را نشان بدهند، مانند هر درمانده‌ی بیچاره و ضعیفی دست‌هایش را بر سر خود می‌کوبد و با لحنی هرچند خشم‌آلود اما منطقی و غیر براندازانه، اعتراضش را می‌گوید.

فردوسی بزرگ این اعتراض را در هفت بیت از زبان کاوه بازگو می‌کند و در آن بسیار آگاهانه و هنرمندانه، هفت بار نشانه‌ی اول شخص مفرد را به‌کار می‌برد (ضمیر و نشانه‌ی فعل در منم، همراه با آهنگرم، سرم، و سه ضمیر من) و با آوردن نام اعتراض کننده، شغل او، و مشکل فرزند او نشان می‌دهد که اعتراض فردی است. حتی یک بار هم که از «ما» استفاده می‌کند، می‌تواند به کاوه و خانواده‌اش برگردد. گرچه در همین بیت‌های استادانه، فردوسی نشان می‌دهد که ماهیت اعتراض، فردی نیست و کاوه اصل حکومت را زیر سؤال برده‌است.

زمانی که حکومتیان می‌کوشند دلش را به‌دست آورند و از فرزندش در می‌گذرند، از او می‌خواهند که محضر را امضا کند. کاوه اقدامی مدنی می‌کند: آن استشهادیه یا بیانیه را نه سرسری، بلکه کامل می‌خوانَد. «چو برخواند کاوه همه محضرش»، آنگاه با حکومتیان اتمام حجت می‌کند و می‌گوید که راهشان بر خطاست. پس از آن است که فردوسی می‌فرماید:

خروشید و برجست، لرزان، ز جای

بدرّید و بسپَرد محضر به پای

طومار را پاره می‌کند، لگدمال می‌کند و کاخ را ترک می‌گوید.

فردوسی خردمند هیچ واژه‌ای را بیهوده به‌کار نبرده است. «لرزان» نشان می‌دهد که کاوه هنوز می‌ترسد، و به جایگاه رهبر قیام مردم فرا نروییده است. ولی حکیم روانشناس، هم‌افزایی مردم و افزایش دلیری هرکس پس از آغاز حرکت را نشان می‌دهد. این شاید همان مفهومی باشد که در «الذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا» بازگو شده‌است. 

گرانمایه فرزند او پیش اوی

ز ایوان برون شد خروشان به کوی

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه

بر او انجمن گشت بازارگاه

همی برخروشید و فریاد خواند

جهان را سراسر سوی داد خواند.

همراهی فرزند و گرد آمدن مردم کوچه و بازار است که کاوه را دلیر می‌کند و این‌بار او همگان را سراسر به سوی داد می‌خواند و در جایگاه رهبر قیام مردمی، از هر هم‌وطنی می‌خواهد که «سر از بند ضحّاک بیرون کند».

انتخابات نمایشی

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند شماره ۱۴

انتخابات نمایشی

برای روزنامه در تاریخ دوم شهریورماه ۱۳۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ورنوس

 

 

«ما بسیار نیرومند هستیم. هوادارانی داریم که دیوانه‌وار از ما پشتیبانی می‌کنند. ولی راز پوشیده‌ای نیست که در لابلای جماعت، مخالف پنهان هم داریم. گرچه مخالف ما خوار و بیمقدار است، اما دشمن را هر قدر هم کوچک باشد نباید ناچیز شمرد. چه کسی می‌داند روند رویدادها چگونه خواهد بود و آینده آبستن چه خطرهایی است؟ پس بیایید با کنار گذاشتن اختلاف‌های جزئی خود و با حفظ وحدت در بالا، از خطری که در پایین وجود دارد پیشگیری کنیم. منظور آن نیست که شیوه‌ی حکومت خود را تغییر دهیم. همین‌قدر که مردم در یک نظرخواهی نمایشی ما را تأیید کنند، بس است. باید آنها در نگرانی از این که رأی ندادن به درست‌کرداری ما چه عواقبی دارد، به صورتی همگانی مُهر تأیید بر رفتار ما بگذارند و البته این مشارکت باید داوطلبانه باشد تا بتوانیم در صفوف مردم نفوذ کنیم، آنها را با هواداران پروپاقرص خود همراه کنیم، پایه‌های حکومت خود را استوار کنیم، تا مخالف ما تنها بماند و نگرانی‌ها برطرف شود».

فردوسی خردمند این‌همه را چه دقیق و هنرمندانه در شش بیت از زبان ضحّاک می‌گوید:

ز هر کشوری مهتران را بخواست

که در پادشاهی کند پشت راست

مرا در نهانی یکی دشمن است

که بر بخردان این سخن روشن است

ندارم همی دشمن خُرد، خوار

بترسم همی از بد روزگار

یکی لشکری خواهم انگیختن

ابا دیو، مردم برآمیختن

یکی محضر اکنون بباید نبشت

که جز تخم نیکی سپهبد نکشت

ز بیم سپهبد همه راستان

بدان کار گشتند هم‌داستان

دانای طوس همچون یک جامعه شناس زبردست، نشان می‌دهد که چگونه دیکتاتوری‌ها با اوج‌گیری بحران درونی خود، بجای دیدن واقعیت و تغییر رفتار، می‌کوشند با برپا کردن یک نمایش مانند ایجاد حزب رستاخیز، یا برگزاری یک انتخابات نمایشی،  خود را فریب دهند. از آن بالاتر، فردوسی بزرگ این را نشان می‌دهد که حتی در چنین مانوری، ممکن است روند رویدادها برخلاف خواست و انتظار حاکمان پیش برود و شرایط برای آنان وخیم‌تر شود. درست همان‌گونه که در سرپیچی کاوه آهنگر از امضای محضر و استشهاد ضحّاک روی می‌دهد و به قیام مردمی می‌انجامد. توانایی فردوسی در تحلیل روانشناسی اجتماعی و بیان اعتراض از زبان کاوه شگفت‌آور است:

«ما انسان‌های زحمتکشی هستیم که سر به کار خود داریم و گزندمان به هیچکس نمی‌رسد ولی همواره بر ما ستم می‌رود. این ستم از رأس هرم قدرت برمی‌خیزد. چرا شما باید در ناز و نعمت باشید و همه‌ی سختی‌ها و رنج‌ها بر سر ما آوار شود؟ و چرا وقتی همه‌ی قدرت در دست شماست، هیچ مسئولیتی در برابر ما احساس نمی‌کنید و پاسخگوی مشکلات ما نیستید؟ ما هیچ‌بودگانی هستیم که برای شما تنها در روز رأی‌گیری به شمار می‌آییم تا با آمار ما در جهان فخر بفروشید. تنها در آن زمان است که ما هم آدم حساب می‌شویم وآشکار می‌گردد چه سهم ناچیزی در جهان داریم. نه تنها نابودمان کرده‌اید، بلکه امکان اندیشیدن و چشم‌انداز آینده را هم از ما گرفته‌اید».

که در زبان پرتوان سراینده شاهنامه، این بیان به کوتاهی و زیبایی چنین آمده است:

یکی بی‌زیان مرد آهنگرم

ز شاه آتش آید همی بر سرم

اگر هفت کشور به شاهی تو راست

چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟

شماریْت با من بباید گرفت

بدان تا جهان مانَد اندر شگفت

مگر کز شمار تو آید پدید

که نوبت ز گیتی به من چون رسید

که مارانْت را مغز فرزند من

همی داد باید ز هر انجمن

فرانک، یک گام جلوتر از رویدادها

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند -  شماره ۱۳

فرانک، یک گام جلوتر از رویدادها

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح در تاریخ ۲۶ مرداد ۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: کیمیا کرامت

موسیقی: داستان بی پایان همایون، فرهنگ شریف

 

شاهنامه‌پژوهان نقش فرانک را آنچنان که شایستهٔ اوست درنیافته‌اند و در بهترین حالت، او را مادر فداکاری دانسته‌اند که فریدون را بزرگ کرد و آنگاه که او به جوانی رسید و از کوه پایین آمد، نقش فرانک نیز پایان یافت. ولی این بانوی مبارز و دانا، یک کنشگر پرتوان اجتماعی است که به روایت شاهنامه، همواره یک گام جلوتر از رویدادها حرکت می‌کند. زمانی که همسرش آبتین با روزبانان و نگهبانان ضحّاک برمی‌آویزد و جان خود را فدای خانواده‌اش می‌کند، آنگاه که ضحّاک در پی یافتن فرزند اوست تا جانش را بستاند و:

نشان فریدون به گِرد جهان

همی بازجست آشکار و نهان،

فرانک که داغ همسر را به دل دارد، فرزندش را به بیشه‌ای می‌برد «که کس را نه ز آن بیشه اندیشه‌ای»، تا او دور از مادر، از گاوی افسانه‌ای به نام برمایه شیر بنوشد و بزرگ شود. این زنِ تنها، خود و فریدون را از جاسوسان ضحّاک پنهان می‌کند و همچنان که بعدها برای پسرش بازگو می‌کند، در این سه سال سختی‌ها می‌کشد:

از او من نهانت همی داشتم

چه مایه به بد روز بگذاشتم

زمانی که ضحّاک از وجود برمایه خبردار می‌شود، فرانک باز یک گام جلوتر است. شتابان به‌سراغ کودک می‌رود و او را به کوه افسانه‌ای البرز در هندوستان می‌برد و به یک مرد دینی در کوه می‌سپارد. مأموران ضحّاک به گاو دست می‌یابند، او را می‌کشند، خانهٔ فرانک را آتش می‌زنند اما دستشان به فریدون نمی‌رسد. فرانک ۱۳ سال آواره و مخفیانه زندگی می‌کند و بیگمان با کسانی که به مبارزهٔ پنهانی با ضحّاک دست زده‌اند، و چه بسا با خورشگران پارسا و دسته‌های ۲۰۰ نفری نجات یافتگان از مرگ، و نیز پنهانی با فرزند خود پیوند دارد. زمانی که فریدون ۱۶ ساله از کوه به نزد مادر برمی‌گردد و اندیشهٔ دست بردن به شمشیر و رویارویی با ضحّاک را در سر دارد، مادر که در مبارزه تجربه‌ها اندوخته است، می‌گوید هنوز ضحّاک بسیار توانمند است و باید چشم به‌راه فرارسیدن زمان شایسته برای پیکار باشی. پس از آن قیام کاوه آهنگر روی می‌دهد. همین‌که کاوه از کاخ ضحّاک بیرون می‌آید و گروه بزرگی از مردم به‌دنبالش راه می‌افتند:

بدانست خود کآفْریدون کجاست

سر اندر کشید و همی رفت راست

چگونه کاوه جای مخفیگاه فریدون را می‌داند؟ فریدون نیز تا درفش چرمی او را می‌بیند، آن را با دیبا و گوهر و زر می‌آراید. این امکانات از کجا فراهم شده است؟ برپایهٔ آنچه بعدها خواهیم دید، دور از ذهن نیست که فرانک در این سازماندهی ها و خبر رسانی‌ها و گردآوری امکانات نقش داشته باشد. 

شاهنامه‌پژوهان به این نکته هم توجه نکرده‌اند که فریدون در آن‌سوی اروند رود، در کاخ دیگری که ضحّاک در بیت‌المقدس دارد بر او پیروز می‌شود. این پیروزی هنوز به معنای آن نیست که در مرکز ایران، در متروپول، مردم و بزرگان و سپاهیان او را به شاهی بپذیرند. همچنان که هزار سال پیشتر، ضحّاک در بیت‌المقدس شاه بود ولی جمشید در مرکز ایران بر تخت شاهی نشسته بود. دستگیری ضحّاک در بیت‌المقدس را نمی‌توان با شاهی او در ایران یکی گرفت. این دو از یکدیگر جدا هستند. هنوز در متروپول کسی از پیروزی فریدون باخبر نشده بود و آشکار هم نبود او را به شاهی بپذیرند. باز هم فرانک یک گام از رویدادها جلوتر بود:

پس آگاهی آمد ز فرخ پسر

به مادر، که «فرزند شد تاجور»

فرانک خبر را زودتر از همه، از طریق ارتباط‌های گسترده‌ای که دارد دریافت می‌کند و بلافاصله دست‌به‌کار می‌شود. او هر نیازمند جامعه که درویشی و بی‌چیزی خود پنهان می‌کرد و «همی داشت روز بد خویش راز» را می‌شناسد. پس یک هفته در میان مردم کار می‌کند تا زمینهٔ پذیرش فریدون فراهم شود.

یکی هفته ز این گونه بخشید چیز

چنان شد که درویش نشناخت، نیز

«نیز»، یعنی پس از آن، دیگر درویش و نیازمندی در جامعه نمی‌ماند.

هفتهٔ دیگر بزرگان را به مهمانی دعوت می‌کند و به لابی‌گری در میان آنان می‌پردازد. پس از آن گنج‌های فراوانی را که پنهان کرده بود، از ابزار جنگی گرفته تا اسب و جامه، به نزد فریدون می‌فرستد زیرا می‌داند کسی که با کبکبه و دبدبه‌ وارد شهر ‌شود، بزرگان لشکر نیز او را می‌پذیرند. پس بیگمان می‌توان گفت فرانک در این چندهفته تا رسیدن فریدون، نه تنها از رویدادها جلوتر بوده، بلکه در شکل‌گیری این رویدادها نقش بسزایی داشته است.

روند ژرف‌تر شدن بحران

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند -  شماره ۱۲

روند ژرف‌تر شدن بحران

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح در تاریخ ۲۳ مرداد ۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: زیبا بهرامی زاده

موسیقی: هاوار، از اردشیر کامکار

 

جامعه یک موجود زنده و پویاست و روند حرکت آن را نمی‌توان ایستا بررسی کرد. ستمگری ضحّاک در نگاه نخست می‌تواند برای همیشه پایدار بماند. گویی هیچ چیز تغییر نمی‌کند. حکومت او هزار سال ادامه دارد و در این مدت خودش، ارنواز و شهرناز، مارانی که بر دوش او روییده‌اند، و حتی خوالیگران (آشپزها) و شیوهٔ کار آنان ثابت است و زمان برای آنها مرده است. دو مرد پارسا که به آشپزخانهٔ ضحّاک نفوذ کرده‌اند، یکی از دو جوانی را که قرار است کشته شوند می‌رهانند و مغز دیگری را با مغز گوسفندی  می‌آمیزند تا خوراک ماران ضحّاک شود. خط زمان حتی بر این دو مرد (ارمانک و گرمانک) هم نمی‌گذرد و آنان نیز در این هزار سال کار خود را دنبال می‌کنند.

ولی فردوسی بزرگ، با خردمندی نشان می‌دهد که در زیر این ظاهر ایستا، روندی به آهستگی جریان دارد که بحران را پی‌درپی ژرف‌تر می‌کند و وضعیت را به سوی شکنندگی پیش می‌برد. از یکسو آن دو آشپز دست‌به‌کار سازماندهی نهانی مبارزه می‌شوند. کلیدواژه‌هایی که دانای طوس در اختیار خواننده می‌گذارد، تنها نامیدن آنها به عنوان «دو بیدار خرّم نهان» نیست، بلکه با آوردن «چنان بُد که هر شب دو مرد جوان»، با ظرافت تمام نشان می‌دهد که کار کشتن و خالی کردن مغز، شبانه صورت می‌گرفته است و این به خورشگران امکان می‌دهد با استفاده از تاریکی شب، یکی را از «ایوان» ضحّاک فراری دهند.

یکی را به جان داد زنهار و گفت

«نگر تا بیاری سر اندر نهفت

نگر تا نباشی به آباد شهر

تو را از جهان، کوه و دشت است بهر»

آنان از مرگ رهایی می‌یابند ولی در سردرگمی و بی‌برنامگی رها نمی‌شوند:

چو گِرد آمدی مرد از ایشان دویست،

بر آن سان که نشناختندی که کیست،

خورشگر بدیشان بزی چند و میش

سپردیّ و صحرا نهادیش پیش

به‌کارگیری واژه‌های شب، نهفت، نشناختندی، به‌خوبی بیان می‌کند که زیر پوست ثبات ظاهری، یک مبارزهٔ تشکیلاتی مخفیانه در جریان است. در هزار سال حکومت ضحّاک، بیش از ۱۵۰۰ دستهٔ ۲۰۰ نفری از این انسان‌های جان‌به‌در برده سازماندهی می‌شوند و حتی امکاناتی در اختیارشان قرار می‌گیرد.

از سوی دیگر استاد خردگرا و سناریو نویس زبردست ما نشان می‌دهد که ستم نیز روز‌به‌روز اوج بیشتری می‌گیرد. ضحّاک نمی‌فهمد که حکومت هرقدر هم خودکامه باشد، باید تا اندازه‌ای به ارزش‌های جامعه احترام بگذارد. او بی‌پروا، به هر دختری که می‌خواهد در هر کجا دست‌درازی می‌کند:

کجا نامور دختری خوبروی،

به پرده درون بود، بی‌گفت‌وگوی

پرستنده کردیش در پیش خویش

نه رسم کَیی بُد، نه آیینِ کیش

و از آن زشت‌تر، هرگاه هوس میگساری دارد:

ز مردان جنگی، یکی خواستی

بکشتی، که با دیو برخاستی

کشتن مانند جنگ گلادیاتورها، یا حتی به گُشنی گرفتن و جفتگیری ضحّاک با یک مرد (آنچنان که دکتر کزازی به نقل از دکتر رواقی می‌نویسد)، شاید نکتهٔ اصلی مورد نظر فردوسی خردمند نباشد. نکته در مردان «جنگی» است که نشان می‌دهد دیکتاتوری نظامی ضحّاک، اکنون دیگر با پایگاه قدرت خود یعنی نظامیان هم درافتاده است. فردوسی بزرگ روند ژرف‌تر شدن بحران را چنین نشان می‌دهد که ضحّاک دیگر به کشتن دو نفر بسنده نمی‌کند بلکه برای پیشگیری از سقوط قطعی خود، حمام خون می‌گیرد:

همی خون دام و دد و مرد و زن

بریزد، کند در یکی آبزن (طشت)

مگر کو (که او) سر و تن بشوید به خون

شود فال اخترشناسان نگون

مبارزه هم هر روز گسترده‌تر می‌شود و مردمی که جانشان به لب رسیده، با نگهبانان درگیر می‌شوند:

فریدون که بودش پدر آبتین

شده تنگ، بر آبتین‌بر، زمین

گریزان و از خویشتن گشته سیر

برآویخت ناگاه در دام شیر

پس هم پایگاه ستمگر کوچک می‌شود و هم مردم مخفیانه و آشکار به رودررویی برمی‌خیزند. دمل چرکین بحران به نقطهٔ شکست می‌رسد و به‌ناگاه در شکل قیام کاوه و رهبری فریدون، سر باز می‌کند.

همزمانی خشونت نسبت به زنان و حاکمیت ستم

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره یازدهم

همزمانی خشونت نسبت به زنان و حاکمیت ستم

چاپ شده در روزنامه‌ی ستاره صبح

در تاریخ نوزدهم مرداد ۱۳۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ناهید اردشیر زاده

موسیقی از: حسین علیزاده

 

در ۵۵۷ بیت آغازین شاهنامه (نامه باستان، ویرایش دکتر کزازی) از هیچ زنی نام برده نمی‌شود! در حالی که دستِ‌کم نام ۱۴ مرد آمده و از بعضی مردان دیگر همچون دقیقی و ابومنصور هم به اشاره یاد شده است. این نکتهٔ درخور توجهی است که نام زن، همزمان با حاکمیت ستم و در شرایط خفقان در شاهنامه پدیدار می‌شود. گویی پیوندی تنگاتنگ میان جایگاه زن در یک جامعه و اندازه‌ی آزادی و دادگری در آن جامعه وجود دارد. همین‌که ستمگری در جامعه ای افزایش می‌یابد، آسیب به زنان نیز بیشتر نمود پیدا می‌کند. از زاویهٔ دیگر، این را هم می‌توان گفت که در دوران دیکتاتوری، آنگاه که فشار از هر سو بر جامعه آوار می‌شود، گویی به حضور و ظهور، به پیدایی و پویایی زنان نیاز هست که جامعه یکسره نابود نشود و لطافت و مهربانی و عاطفه‌ای در فضا وجود داشته باشد که آن هوای سنگین و زهرآلود کمی تحمل پذیر شود. 

زمانی‌که ضحّاک بر تخت شهریاری ایران می‌نشیند، نخستین اقدامش دست‌اندازی بر ارنواز و شهرناز است. این دو بانو در پاره‌ای از دست‌نویس‌ها دختر، و در دست‌نویس‌های دیگر خواهر جمشید به‌شمار آمده‌اند. ولی این در اصل موضوع تفاوتی ایجاد نمی‌کند. اصل آن است که نیروی پیروز، همسران و دختران و خواهران و مادران نیروی شکست خورده را تصاحب می‌کند و این را نشانهٔ پیروزی قطعی خود بر دشمن می‌داند. ضحّاک می‌پندارد با به‌همسری گرفتن این دو بانو، تخم خاندان خود را در سرزمین ایران کاشته‌است و پیروزی قطعی را به ثبت رسانده است. گرچه شاهنامه نشان می‌دهد که در طول هزار سال حاکمیت ضحّاک، فرزندی از این بانوان به دنیا نمی‌آید یا به عبارتی، ضحّاک در این آب و خاک بی ریشه می‌ماند و اگر بعدها از کسی مانند کاکوی، نبیرهٔ ضحّاک نام برده می‌شود، بیگانه است و به گفتهٔ منوچهر، «ز دژْ هوختْ گَنگ آمده‌ست».

فردوسی بزرگ، تصاحب ارنواز و شهرناز را بسیار ظریف و خردمندانه بیان می‌کند:

دو پاکیزه از خانه‌ی جمّشید،

برون آوریدند، لرزان چو بید؛

که جمشید را هر دو دختر بُدند؛

سرِ بانوان را چو افسر بُدند:

ز پوشیده رویان، یکی شهرْناز؛

دگر پاکدامن، به‌نامْ، اَرنَواز.

به ایوانِ ضحّاک بردندشان؛

بدان اَژدَهافَش سپردندشان.

چرا این بانوان اشرافی و بزرگ، «لرزان چو بید» بودند؟ دانای طوس می‌خواهد نشان بدهد که خشونت نسبت به زنان، یکی از شاخص‌های حاکمیت ستم است. بنابراین فعل‌هایی چون «برون آوریدند»، «بردندشان»، و «سپردندشان» را به‌کار می‌گیرد. با این بانوان نه همچون انسان، بلکه به‌صورت یک کالا برخورد می‌شود. در داستان کیخسرو، شاه سپند و مقدس و نمونه و پسندیده اسطوره‌ای ایران، رفتاری از گونهٔ دیگر می‌بینیم. او زمانی که افراسیاب را شکست می‌دهد، دربارهٔ زنان شبستان دشمن شکست خورده، رفتار و گفتاری دگرگونه دارد:

نباید که بر کاخ افراسیاب

بتابد ز چرخ بلند آفتاب

هم، آوازِ پوشیده رویان اوی،

نخواهم که آید ز پرده به کوی

می‌فرماید آنها باید آنچنان در امن و آسایش باشند که حتی خورشید هم کوچکترین گزندی به آنان نرساند و آنچنان آزاد باشند که کسی در کوی و برزن هم صدایشان را نشنود و هیچ آزاری به ایشان نرسد. آنچه ما در فرهنگ دیرین خود به آن می‌بالیم، همین آموزه‌ها و همین تفاوت هاست.

ولی حکومت ضحّاک از نوع دیگری است. او یک دیکتاتوری سنگین را بر جامعه حاکم می‌کند:

نِهان گشت کردارِ فرزانگان؛

پراگنده شد کامِ دیوانگان.

هنر خوار شد؛ جادُوی ارجمند؛

نِهان راستی، آشکارا گزند.

شده بر بدی دستِ دیوان دراز؛

به نیکی نبودی سخن، جز به راز.

فردوسی فرزانه چه استادانه ویژگی‌های جامعهٔ دیکتاتوری را تصویر می‌کند. به‌راستی که هر واژه را هدفمند برمی‌گزیند. و تنها خواننده باید روی واژه‌ها و بیت‌ها وقت بگذارد و بیاندیشد تا رمز و راز شاهنامه و منظور آن دانای خردگرا را دریابد.

 بی‌خردان در دوران ضحّاک کامروا  می‌شوند و پایگاه و جایگاه پیدا می‌کنند. هنر بی‌ارزش می‌شود و خرافات رواج می‌یابد. دست عوامل ستم در همه‌جا گشوده می‌شود. ولی فردوسی بزرگ نمی‌فرماید نیکی و نیکوکاری و  راستی از میان رفت، می‌فرماید نهان شد، زیرزمینی شد. فرزانگان همچنان کردارشان نیک است، ولی در حکومت دیکتاتوری، این کردار را پنهان از چشم حکومت انجام می‌دهند. حتی سخن‌ها به راز و پنهانی گفته می‌شود زیرا مأموران حکومتی شنود دارند.

کودتای بدون مقاومت در ایران

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند شماره ۱۰

کودتای بدون مقاومت در ایران

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح در تاریخ ۱۶ مرداد ۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی‌زاده

موسیقی از: روح الله خالقی

شعر از: حسین گل گلاب

با صدای: غلامحسین بنان

 

نخستین بار که نام ایران در اسطوره‌های شاهنامه می‌آید، همزمان با کودتایی علیه جمشید است:

از آن پس برآمد از ایران خروش

پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

فردوسی بزرگ، پیش از آن که جهان میان فرزندان فریدون بخش شود، روم به سلم؛ توران به تور؛ و ایران به ایرج برسد، ناگهان نام ایران را پیش می‌آورد و در میان ده بیت بعدی نیز می‌فرماید:

یکایک، از ایران برآمد سپاه

سوی تازیان برگرفتند راه

سواران ایران همه شاهجوی

نهادند یکسر به ضحّاک روی

به شاهی بر او آفرین خواندند

وُرا شاه ایران‌زمین خواندند

کَیِ اژدهافش بیامد چو باد

به ایران‌زمین، تاج بر سر نهاد

از ایران و از تازیان لشکری

گزین کرد، گُردان هر کشوری

بیگمان فردوسی خردمند از پرداختن ناگهانی به «ایران»، آن‌هم با بسامد نزدیک به ۶۰% بیت‌های این بخش، منظور ویژه‌ای داشته‌ است. اگر توجه کنیم که این نخستین شورش داخلی در شاهنامه است، آنگاه به منظور بزرگ رازگونه و پند نهفته در سرودهٔ دانای طوس پی می‌بریم که در زمان هرج و مرج، و در روزگار آشفتگی، باید بر «ایران» تکیه کرد و آن را محور قرار داد.

اما چرا این آشوب، کودتا بود؟ فردوسی بزرگ در هیچ بیتی نمی‌فرماید که مردم علیه جمشید طغیان کردند. مردم آنقدر جمشید را دوست داشتند که تا صد سال پس از سقوط او، همچنان نام شاهی بر او گذاشته بودند.

چو صد سالش اندر جهان کس ندید

بر او نام شاهیّ و او ناپدید

این بزرگان سپاه بودند که در همراهی با موبدان، جمشید را ناپاک‌دین خواندند و از مهر او دل بریدند. اشاره‌های ظریف فردوسی بزرگ، کلیدهای راهنما را برای خوانندگان گذاشته است:

پدید آمد از هر سویی، خسرَوی

یکی نامجویی ز هر پهلَوی

سپه کرده و جنگ را ساخته

دل از مهر جمشید پرداخته

هرجا سخن از مردم عادی و بدنهٔ ملت بوده‌است، فردوسی واژهٔ «کهتر» را بجای «پهلَو» به‌کار برده است. پس مخالفان جمشید مهترانی هستند که سپاه و دارودسته‌ای دارند و از آنان با عنوان سواران شاهجوی یاد شده است. این شاه‌جویان، ایران را به خاک سیاه نشاندند تا جایی که فردوسی بزرگ می فرماید: «سیه گشت رخشنده روز سپید»!

جمشید که حتی نقش زرتشت را از اهورامزدا نپذیرفته بود، امور نظامی را هم به بزرگان لشکر سپرد زیرا تنها به فکر سازندگی و آبادانی سرزمین و شادی مردمانش بود:

نخست آلت جنگ را دست برد

درِ نام جستن به گُردان سپرد

زمانی هم که موبدان و مهتران و سواران شاهجوی با تازیان (به گفتهٔ دکتر کزازی، تیره‌های سامی آن روزگار که بر آشور و بابل فرمان می‌راندند) زدوبند کردند و ضحّاک را بر سر کار آوردند، باز جمشید دست به مقاومت نزد و خونریزی به‌راه نیانداخت.

می‌دانیم که ضحّاک در زمان سرنگونی خود، آنگاه که دید ارنواز و شهرناز را از دست می‌دهد، با به‌خطر انداختن جان خود کوشید آن دو را نابود کند. ولی شاهنامه دربارهٔ جمشید چنین نمی‌گوید. هنگامی که ضحّاک حلقهٔ محاصره را بر جمشید تنگ کرد و «چو انگشتری کرد گیتی بر اوی»، تنها واکنش جمشید آن بود که:

برفت و بدو داد تخت و کلاه

بزرگیّ و دیهیم و گنج و سپاه

او حتی ارنواز و شهرناز را با خود نبرد و در صد سالی که مردم همچنان نام شاهی بر او گذاشته بودند، هیچ شورشی از سوی جمشیدیان در شاهنامه گزارش نشده است در حالی که سال‌ها پس از سرنگونی ضحّاک شاهد جنگ نبیرهٔ او کاکوی، با منوچهر هستیم.

حکومت کردن از طریق موبدان یا با زور نظامیان، با اندیشه‌ و روش جمشید مطابقت نداشت زیرا او از آغاز در پی آن بود که (برآسوده از رنج، تن؛ دل ز کین) تن مردمان از رنج برآسوده باشد و دل‌شان از کینه تهی گردد. پس بر خلاف نظر یکی از جامعه‌شناسان، «خودکامگی» را نپذیرفت و با آن‌همه خدمت، «رفت». ولی نام نیکش در قلب مردم ایران و در فرهنگ این سرزمین ماندگار شد و هر نوروز، یادش از نو زنده می‌شود زیرا در آن روز بود که همگان در کنار تخت جمشید گرد آمدند و «مر آن روز را روز نو خواندند».

گرچه آینده به روایت شاهنامه نشان داد این مقاومت نکردن جمشید، حکومت هزارسالهٔ ضحّاک ستمگر را در پی داشت و سالیان دراز درد و رنج بر سر مردم ایران آوار شد.

متن سرود:

ای ایران ای مرز پر گهر

ای خاکت سرچشمه ی هنر

دور از تو اندیشه ی بدان

پاینده مانی تو جاودان

ای … دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت دُر و گوهر است

خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم

برگو بی مهر تو چون کنم

تا … گردش جهان و دور آسمان بپاست

نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست ، اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خرم بهشت من

روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم

جز مهرت در دل نپرورم

از … آب و خاک و مهر تو سرشته شد دلم

مهرت ار برون رود چه می شود دلم

مهر تو چون ، شد پیشه ام

دور از تو نیست ، اندیشه ام

در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

 

دو سروده از مرضیه اوجی

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

پنجمین برنامه از سری: سروده های اسطوره‌ای شاهنامه‌ای

با مدیریت و خوانش:  لیلا محمودی

 

این برنامه: دو سروده از  مهربانو مرضیه اوجی

 

غزل نخست از کتاب ثمرقند

سروده دوم از مقاله‌ی ارنواز

 

 

آسمان را میان جان داریم

فارغ از آفتاب می میریم

 

دانه‌ی لوبیای جادوییم

کنج این آسیاب می میریم

 

گرچه اسطوره های تاریخیم

ما پدر در پدر بد آوردیم

 

ما  سیاووش های  مطرودیم

نزد افراسیاب می میریم

 

جنگجوییم در رجز خوانی

پهلوانان عرصه ی لافیم

 

مست رویای ناب یک پرواز 

در ته رختخواب می میریم

 

تخمکی لای غار یک زهدان

مانده در سیکل ناقص پریود

 

منتظر رنج می کشیم اما

در تب و التهاب می میریم

 

ظاهرا عکس عکس یکدیگر

آینه های پیش روی همیم

 

واقعا یک توهُم ماتیم

تک و بی باز تاب می میریم

 

خط ناخوانده ی خداوندی

مانده در صد سوال ناممکن

 

یک معمای ساده و سهلیم

که بدون جواب می میریم

 

————————————————————————-

اندوه‌وار آیینه‌ای، بی بازتابم

تصویرِ لبخندی نشسته بر نقابم

 

خورشیدرو،پوشیده رو ، پاکیزه دامن

همبستر مرداب ودریا چون حبابم

 

بر گونه ی تاریخ  اشکم ، آرزویی  

نابارور بر  آسمانی بی شهابم

 

جمشید و ضحاک  و فریدون   مست از من

در بزم شاهان  لذت جامی شرابم

 

ضحّاک من شو! فرّهِ جمشیدیَم رفت!

آلوده کن روحِ پر از رنج و عذابم 

 

من مام ایرج ، دختر ایران زمینم 

پاد افره رنج  و نویدِ اضطرابم

 

 

زایندگی را پاس می دارم اگر چه

تصویر مردابی  میان حصر قابم

 

فرقی ندارد پادشاه من که باشد

من ارنوازی در شبستان  سرابم .

درونی شدن ابلیس

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند شماره ۹

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح در تاریخ ۱۲ مرداد ۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی‌زاده

موسیقی از فرامرز پایور

 

ضحّاک فرزند مردی درستکار و مردم‌دار بود. چگونه چنین فرزندی به ماردوش ستمگر و مردمخوار تبدیل شد؟ اگر از «پژوهنده را راز با مادر است» بگذریم، فردوسی بزرگ دو خصلت را در همان دوران جوانی ضحّاک و پیش از آن‌که دستش به خون آلوده شود، به خوانندگانش نشان می‌دهد. نخست آن‌که ضحّاک بی‌عاطفه بود و عشق را هیچ نمی‌فهمید: «کش (که او را) از مهر بهره نبود، اندکی)». دیگر آن که خودشیفته و خودبین بود:

شب و روز بودی دو بهره به زین

ز راه بزرگی، نه از راه کین

هر بهره را شاید بتوان یکی از پنج‌گاه ایرانیان دانست: از سپیده دم تا ظهر، تا ۳ عصر، تاغروب، تا نیمه شب، تا سپیده دم که هر یک نمازی داشته است. درهرحال ضحّاک ساعات زیادی سوار بر اسب در میان مردم جولان می‌داد، نه برای آن‌که جنگی در پیش بود و سوار شدن بر اسب را ناگزیر می‌کرد، بلکه از آن روی که بزرگی خود را به دیگران نشان دهد. مانند این که امروز کسی نه به ضرورت کار، بلکه از روی خودنمایی، با سواری مدل بالای خود هر روز ساعت‌ها در خیابانها چرخ بزند!

ابلیس به چنین جوانی نزدیک می‌شود و برنامه‌اش این است که دو مار بر شانه‌های او برویاند تا مغز جوانان را بخورند. ولی چرا این کار را در همان آغاز با شعبده و جادویی نمی‌کند؟ دانای طوس نشان می‌دهد که بیداد و فساد باید درونی شود تا پایدار بماند. پس در گام نخست، ابلیس پدر ضحّاک را در چاه می‌اندازد ولی پیشتر با او مشورت می‌کند. تنها به رضایت او نیاز دارد وگرنه همهٔ کارها را خودش، بدون هیچگونه کمک و دخالتی از سوی ضحّاک انجام می‌دهد. به این شیوه ضحّاک در سرزمین تازیان به شاهی می‌رسد. 

بار دیگر ابلیس به شکل یک جوان آشپز در سر راهش قرار می‌گیرد و کلید آشپزخانهٔ شاهی در اختیار او گذاشته می‌شود. گوشت جانوران در آن زمان کمتر خورده می‌شد. ولی ابلیس از تخم‌مرغ و مرغ و چارپایان آغاز می‌کند و کم‌کم کبک و کباب برّه و زعفران و گلاب و می و مشک و زعفران را به سفره می‌افزاید. 

به خونش بپرورد بر سان شیر

بدان تا کند پادشا را دلیر

بسیاری گفته‌اند دلیر در اینجا به معنای گستاخ است و با غذاهای گوشتی و خون، ابلیس آهسته آهسته ضحّاک را خونخوار کرد. شاید این برداشت نادرست باشد. برنامهٔ ابلیس آن  بود ‌که در دل ضحّاک نفوذ کند و او را هم قدرتمندتر کند. وگرنه می‌دانیم که زال هم از شیرخوارگی «همی خون مزید (= مزه‌مزه کرد، نوشید)» و تا جوانی از گوشت و خون جانورانی که سیمرغ شکار می‌کرد، پرورانیده می‌شد. پس غذا مهم نیست؛ مهم آن است که از چه طریقی به‌دست می‌آید! هدف ابلیس آن بود که با خوردنی‌های خوشمزه چنان کند که

سخن هرچه گویدش، فرمان کند

به فرمان او دل گروگان کند

و همین کار را هم کرد:

شه تازیان چون به خوان دست  برد

سر کم‌خرد، مهر او را سپرد

ضحّاک می‌خواهد خوبیهای آشپز را تلافی کند. به او می‌گوید چه آرزویی داری تا برایت برآورده کنم؟ ابلیس پاسخ می‌دهد تنها آرزویم این است که سر کتف شما را ببوسم و چشم و روی خود را بر آن بمالم. ضحّاک با همان خودشیفتگی که در اسب سواری دیدیم،

بدو گفت: دادم من این کام تو

بلندی گِرَد ز این مگر نام تو

گمان می‌کند خیلی بزرگواری کرده و اجازه داده‌است بوسنده، نامش بلندی بگیرد!

بفرمود تا دیو، چون جفت اوی

همی بوسه داد از بر سُفت اوی

فردوسی بزرگ، «جفت» را برای قافیه شدن با «سُفت» نیاورده، برعکس! بجای کتف و شانه، سُفت گفته است تا بتواند جفت را بیاورد و سطح رابطه را نشان بدهد و بگوید ضحّاک، او را همچون همسر به خلوت خود راه داده است تا شانه‌های لختش را ببوسد. اکنون بوسیدن همان و روییدن مارهایی که از درون ریشه گرفته‌اند، همان! زیرا دیگر ابلیس توانسته‌است درونی بشود.

جامعهٔ بی‌طبقهٔ ضحّاک

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

۸- جامعهٔ بی‌طبقهٔ ضحّاک

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی زاده

موسیقی: پائولا و حکومت نظامی – اثر میکیس تئودوراکیس

 

پیش از ضحّاک، در دوران جمشید، گذشته از دیوها که کار یدی و گاه فکری می‌کردند و شاید بتوان آنان را ساکنان پیشین این سرزمین، بردگان یا کارگران آن زمان به‌شمار آورد، برپایهٔ شاهنامه جامعه به صورت آشکار به چهار طبقه: روحانیان، نظامیان، صنعتگران، و کشاورزان تقسیم شده بود. زمانی هم که فریدون ضحّاک را سرنگون کرد، بلافاصله و در نخستین گام، بر نظم جامعه به شکل طبقاتی تأکید کرد و گفت:

سپاهی نباید که با پیشه‌ور

به یک روی جویند هر دو هنر

یکی کارورز و یکی گرزدار

سزاوارِ هر کس پدید است کار

چو این کار آن جوید، آن کار این،

سراسر پر آشوب گردد زمین

در دوران معاصر کسانی با همین دو نمونه، و از انجا که پا به اقیانوس ژرف و پهناور شاهنامه نگذاشته بودند، با همین دادهٔ کم نتیجه گرفتند که قیام کاوهٔ آهنگر ارتجاعی، و حکومت ضحّاک تازی انقلابی بوده است. از جمله شاملوی بزرگ در آن سخنان ناشایست و ناروای خود در فروردین ۶۹ در دانشگاه برکلی، ناآگاهی خود را در زمینهٔ شناخت شاهنامه نشان داد.

زمانی هم که مرحوم هاشمی در روزهای نخستین پس از انقلاب به تلویزیون آمد و باز شدن درِ پادگان‌ها و افتادن سلاح به دست مردم را توطئهٔ دشمن خواند، کم نبودند کسانی که سرخورده و خشمگین شدند و یاد همان گفته‌های فریدون افتادند. باید زمان می‌گذشت تا بسیاری از آنان به ضرورت جدایی سپاهیان از عرصهٔ سیاست و فرهنگ و اقتصاد برسند.

حرف درستی است که ضحّاک جامعه را طبقاتی در نظر نمی‌گرفت. فردوسی بزرگ آنقدر ظریف و زیبا می‌نویسد که برای درک اندیشه و رمزهایش باید روی هر واژه دقت کرد. در دوران سازندگی جمشید،

چنین سال سیصد، همی رفت کار

ندیدند مرگ اندر آن روزگار

و اهریمن که از رشد جامعه‌های انسانی در هراس افتاده بود، بر آن شد که تمام انسان‌ها را از هر قشر و طبقه‌ای که باشند، نابود کند و نسل بشر را از روی زمین بردارد. فردوسی خرَد را نشانهٔ انسان بودن می‌شمارد و ضحّاک به پیشنهاد شیطان که به شکل پزشک نزد او رفته‌بود، مغز جوانان را خوراک مارانش می‌کند. فردوسی می‌فرماید:

نگر نرّه دیو اندر این جست‌وجوی

چه جست و چه دید اندر این گفت‌وگوی

مگر تا یکی چاره سازد، نهان

که پردخته مانَد ز مردم جهان

(در بسیاری جاها در شاهنامه «پرداختن» به معنای خالی کردن و «ماندن» به شکل متعدّی به‌کار می‌رود. در اینجا نیز یعنی بگذارد تا خالی بماند).

ابلیس می‌خواست جهان از آدمیان خالی شود و همهٔ بشریت از هر قشر و طبقه‌ای نابود شوند.

فردوسی یک سناریونویس و یک نویسندهٔ بسیار تواناست که در عین امانتداری نسبت به آنچه به دستش رسیده‌است، اسطوره‌ها و داستان‌ها را از منشور ذهن خردمند خود می‌گذراند و نور آگاهی بر آنها می‌تاباند. او بر این باور است که اگر در جامعه‌ای توان اندیشیدن از مردم گرفته شود، همهٔ جامعه، بدون در نظر گرفتن این که چه کسی از چه طبقه‌ای است، از میان خواهد رفت. از همین رو بسیار ظریف می‌سراید:

چنان بُد که هر شب دو مرد جوان

چه کهتر، چه از تخمهٔ پهلوان

خورشگر ببردی به ایوان اوی

همی ساختی راه درمان اوی

بکشتیّ و مغزش بپرداختی

مر آن اژدها را خورش ساختی

مصراع دوم یک کلید راهنما است و آگاهانه از «چه کهتر، چه از تخمهٔ پهلوان» سخن رفته‌است. پهلوان را چه از پهلَو به معنی شهرنشین و چه از پارت به معنی بزرگان اشکانی بگیریم (که گویا واژهٔ پارتیزان هم از اینجا گرفته شده‌است)، تنها کسانی نیستند که کشته می‌شوند. کهتر و هرکس هم که در جامعه نقش و جایگاهی ندارد، کشته می‌شود. آری، از این نظر، در دوران ضحّاک طبقات معنایی نداشت! او یک دیکتاتوری نظامی برپا کرده‌بود که جز خودش و نظامیان، همه در برابرش دشمن به‌شمار می‌رفتند و شانس یکسانی برای کشته‌شدن داشتند. فردوسی بزرگ به این نکته هم با ظرافت اشاره می‌کند که مردم همه درگوشی حرف می‌زدند و می‌نالیدند:

ز بیدادگر شاه و از لشکرش

وز آن رسم‌های بد اندر خورَش

یعنی گفتگوها دربارهٔ همین دیکتاتوری نظامی و رفتار ستمگرانه بود. در جامعهٔ بی‌طبقهٔ ضحّاک، بجز شاه و لشکرش، همگان سهم برابری در احتمال کشته‌شدن داشتند!

پرچم، پناه آرمانی تمامی ملت

‌🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

همی خوانَد آن‌کس که دارد خرَد

مدیر گویندگان: همامه زارعیان

۶- پرچم، پناه آرمانی تمامی ملت

فرستاده شده برای رونامه اعتماد در تاریخ ۱۴ شهریور ۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: اشرف رشیدبیگی

 

جهان ما که با گسترش مناسبات و ارتباطات، به دهکده مانند می‌شود، بدون داشتن هویت ملی بیابانی برهوت است که انسان در آن آواره و بی‌پناه می‌ماند. انسان‌دوستی و صلح‌خواهی و آرزوی پیشرفت برای بنی‌آدمی که اعضای یک پیکرند، منافاتی با حفظ چارچوب ملی ندارد. تا زمانی که درآمد سرانه‌ی هر کشور، سطح زندگی مردم آن را نشان می‌دهد، آرزوی این‌که آدمی وطنش را با خود ببرد هر کجا که خواست، افسانه است. پیروان یک ایدئولوژی یا امت واحد در کشورهای گوناگون منافع یکسانی ندارند. آنان که صادقانه و عاشقانه با شعارهایی مانند وحدت زحمتکشان جهان جان خود را فدا کردند، هنگامی که به‌اصطلاح سوسیالیسم واقعاً موجود چرخش کرد، نظرشان در این تغییر جهت منظور نشد زیرا واقعیت آن است که هر کشوری به منافع خود می‌اندیشد. همچنین دیده‌ایم که بمب و موشک، کشتن باورمندان گوناگون را دست‌چین نمی‌کند و سقوط یک کشور به آوارگی همه‌ی ملت منجر می‌شود. قطع صدور ویزا، تحریم، خوارداشت، جنگ و مانند آن همه‌ی یک ملت را می‌آزارد.  پس تا زمانی‌که حق سکونت، درآمد، و حق رأی چارچوبی ملی دارد، نه تنها کوسموپولیتیسم و جهان‌وطنی، که انترناسیونالیسم و امّت‌گرایی نیز یک سراب دروغین است.

هویت ملی است که چونان سپری، انسان را از گزند بیرونی محافظت می‌کند، مرز خودی و بیگانه را آشکار می‌سازد، و چشم‌انداز پیشرفت را در برابر دیدگان هم‌میهنان قرار می‌دهد. پرچم، از دیرباز نماد این هویت بوده است. نمادی که جایگاه اصلی آن در قلب و روح آحاد یک ملت قرار دارد و خود، پارچه و شکلی بیش نیست. لگدمال کردن این نماد یا آتش زدن آن، آتش به جان تک‌ تک افراد یک ملت می‌اندازد و آرمان‌هایشان را لگدکوب می‌کند. از سوی دیگر، نماد پرچم باید همه‌ی ملت را در بر بگیرد نه آن که به یک دین یا اندیشه‌ی ویژه محدود شود. همچنان‌که داس و چکش از آغاز، بازرگانان و بخش خصوصی را از زیر چتر پوشش پرچم خارج می‌کند.

شگفت‌انگیز است که فردوسی خردمند، در بازگویی روند شکل‌گیری پرچم دیرین ایران، اختر کاویان، با زیبایی و هنرمندی تمام به یکایک این ویژگی‌ها اشاره کرده است. زمانی که کاوه آهنگر از کاخ ضحّاک بیرون می‌آید و با پاره کردن محضر یا گواهی او نشان می‌دهد که به‌اصطلاح این زمان، انتخابات فرمایشی نمی‌تواند جایی برای آن بیگانه در ایران و در دل مردم باز کند، پرچم یا درفش ایران شکل می‌گیرد. این درفش از چه چیزی درست شده و جنبه‌های نمادینه و کارکرد آن چیست؟ خردمند طوس در یک بیت شاهکار، چنین پاسخ می‌دهد:

از آن چرم کآهنگران پشت پای

بپوشند هنگام زخم درای

منظور از پشت پا، در واقع جلوی پاست. دکتر کزازی مثال خوبی می‌زند: امروز هم وقتی از پشت جلد کتاب صحبت می‌کنیم، منظورمان روی جلد است. همه، بویژه قدیمی‌ترها دیده‌اند که آهنگران هنگام زخم (کوبیدن) درای (پتک)، برای آن که تراشه‌ها و براده‌های آهن به آنان گزند نرساند، یک چرم یا پارچه‌ی ستبر را از کمرگاه به پایین می‌بندد و جلوی نیم‌تنه‌ی خود را می‌پوشانند. بپوشند نیز در اینجا به معنای بپوشانند است. زخم یا ضربه هم همان است که در زخمه برای نواختن موسیقی هنوز به‌کار می‌رود. این بیت بسیار خردمندانه است. پرچم، آدمی را از گزند بیرونی محافظت می‌کند! چرم، می‌تواند نمادی از گاو و زایندگی و گیتی باشد و به گاو نخستین و نیز به برمایه، گاو پرورنده‌ی فریدون اشاره داشته باشد. آهنگری می‌تواند نشانه‌ی ضد جادو بودن آهن (که به قول زنده‌یاد دکتر محجوب، در آغاز به شکل شهاب فرود آمده از آسمان، در دسترس بشر قرار گرفت)، و نیز نشانه‌ی کار و زحمت و تولید باشد. بجز درفش کاویانی، گرز گاوسر فریدون نیز این دو نماد را در خود دارد. استاد فرزانه، در بیتی دیگر ویژگی مرز خودی و بیگانه را بازگو می‌فرماید:

بدان بی‌بها، ناسزاوار پوست

پدید آمد آواز دشمن ز دوست

این خود پرچم نیست که بها داشته باشد، بلکه چون از دل ملت شکل گرفته، مرز میان خودی و بیگانه را مشخص می‌کند. اما پرچم نقش طبقاتی ندارد. زیرا فریدون آن را با زر و گوهر می‌پوشاند و پس از آن نیز هر کس به شاهی می‌رسد، به گفته‌ی فردوسی:

بر آن بی‌بها چرم آهنگران

برآویختی نو به نو گوهران

حتی می‌خوانیم که فریدون به آهنگران می‌گوید پس از پیروزی، آنان را از کاست و طبقه‌ی فرودین بالا خواهد کشید و چنین وعده می‌دهد:

که گر اژدها را کنم زیر خاک

بشویم شما را سر از گَرد، پاک

فریدون هرگز به این وعده عمل نمی‌کند و نه تنها سر زحمتکشان به تمامی از گرد شسته نمی‌شود یعنی جایگاهشان همچنان خوار می‌ماند، بلکه در نخستین فرمان پس از پیروزی، بر حفظ نظم طبقاتی تکیه می‌کند. شاید هم بتوان گفت چون ضحّاک هنوز زنده است و به زیر خاک نرفته، این نظم ناگزیر است، و تنها در آخر زمان که گرشاسپ ضحّاک را خواهد کشت، وعده‌ی فریدون عملی خواهد شد! به هرحال نزدیک به هزار سال، در تاریخ واقعی، دستِ‌کم از زمان اشکانیان اختر کاویان پرچم ایران بود گرچه طبقات هم بودند. 

فردوسی به سومین ویژگی پرچم، یعنی چشم‌انداز پیشرفت و پیروزی هم اشاره می‌کند: «جهان را از او دل پر امید بود». و درست پس از آن که چگونگی شکل‌گیری اختر کاویان و ویژگی‌ها و کارکردهایش را بیان می‌کند، پس از ویژگی امیدبخشی، می‌فرماید:

بگشت اندر این نیز چندی جهان

همی بودنی داشت اندر نهان

شاید این بیت به پرچم ارتباطی ندارد و فردوسی به داستان ضحّاک برمی‌گردد. اما به‌گمان من، این بیت آه و دردی در سکوت است و خردمند طوس از سرنوشت این پرچم و تکه تکه شدن آن و کندن گوهرها و سوزاندنش در زمان خلیفه دوم می‌نالد.

فردوسی و مدح محمود

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

همی‌ خوانَد آن کس که دارد خرَد

مدیر گویندگان: همامه زارعیان

۵ - فردوسی و مدح محمود

 چاپ شده در روزنامه اعتماد در تاریخ ۱۳ شهریور ۹۸

به قلم: علیرضا قراباغی

موسیقی: تنهاترین عاشق، از فریدون فروغی

در شاهنامه بویژه در دو قسمت (دیباچه و جنگ بزرگ کیخسرو)، مدح سلطان محمود را می‌خوانیم:

چو کودک لب از شیر مادر بشست

ز گهواره محمود گوید نخست

چو مایه ندارم ثنای ورا

ستایش کنم خاک پای ورا

کسانی برای توجیه این بیت‌ها، آنها را به نادرست الحاقی دانسته‌اند. عده‌ای هم سلطان محمود را استقلال طلبی دانسته اند که شایسته‌ی چنین مدحی بوده‌است. آنها می‌گویند سلطان محمود حکومت عباسی را چندان به رسمیت نمی شناخت. درست است که سال ۳۷۷ از طرف خلیفه لقب امیر گرفت (همه‌ی تاریخ ها شمسی است)، ولی چهار سال بعد خود را سلطان نامید، اولین وزیرش فضل ابن احمد، تمام مکاتبات اداری را فارسی کرد، در دربار او شاعران فارسی گوی رشد کردند و دانشمندانی چون ابوریحان بیرونی پرورش یافتند. اما تاریخ چیز دیگری می‌گوید. داستان تلخ به دار کشیدن حسنک وزیربه دست مسعود غزنوی واقعیت آن زمان است. سلطان محمود سال ۳۵۰ به دنیا آمد و سال ۴۰۹ هم درگذشت. او غازی و جنگجوی اسلام بود. سامانیان و صفاریان را ریشه کن کرد. آل بویه وآل زیار را نابود کرد و بسیاری از فرهیختگان را به نام رافضی، قرمطی، معتزله، و باطنی کشت. همه جا خون ریخت و فاتح شد. تنها در ری در برابر پیام سیاستمدارانه‌ی سید ملک خاتون، که هنوز مزارش مورد احترام است، نتوانست پیشروی کند. او از سی سالگی تا پایان عمر ۲۴ بار به هندوستان لشکر کشید و آنقدر ثروت مردم آن دیار را بویژه در فتح سومنات به تاراج برد که پس از آن دیگر حمله به هند برای تاراج‌گران صرف نداشت! او زمانی به خلفای عباسی یعنی مطیع و قادر و طاهر خوش خدمتی می‌کرد ‌که هیچکدام مانند هارون‌الرشید و مأمون توانمند نبودند.

بعضی گفته‌اند در آن زمان که شاعرانی چون فرخی، عنصری و عسجدی به دربار محمود وابسته بودند، فردوسی نیز ناگزیر بوده برای گذران زندگی، مدح بگوید. این گفته هم نادرست است زیرا گرچه فردوسی می‌گوید محمود گشاده دست است اما چند بیت پس از آن می‌سراید:

هر آنکس که سالش بر آید به شصت

بباید کشیدن ز بیشیش دست

می‌فرماید من عمرم را کرده‌ام و چیزی نمی‌خواهم. نیاز مالی برای این دهقان - زمیندار پر انگیزه‌ی طوس، هرگز مطرح نبود. جمعی نیز بر این باورند که وقتی محمود، انگشت اندر جهان کرده و قرمطی می‌جست، فردوسی به ناچار مدحی می‌کرد تا بتواند بی‌گزند، باورهای خود درباره‌ی اهل بیت را آشکارا بگوید:

گرت ز این بد آید، گناه من است

چنین است و این دین و راه من است

بر این زادم و هم بر این بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

در دیباچه شاهنامه انجمن و دسته‌ای را می‌بینیم که وقت، ثروت و عمر خود را می‌گذارند تا با خلفا و تسلط عربها مقابله کنند و زبان فارسی و فرهنگ ایرانی را دوباره زنده کنند. از میان این تلاش‌ها، شاهنامه ابومنصوری به نثر نوشته می‌شود ولی دقیقی شاعر به میدان می‌آید و «به نظم آرم این نامه را گفت من»! ولی هم کارش سست است و هم به هر حال کشته می‌شود.

در این انجمن پرشور، فردوسی هم عمر و ثروتش را برای ماندگاری شاهنامه، و حفظ فرهنگ و هویت ملی ایرانیان وقف می‌کند. این تنها دلیل مدح محمود می‌تواند باشد. وگرنه در شاهنامه آشکارا می‌توان دید که شاعر حماسه سرای ملی ایران، از سرودن آن مدح‌ها خرسند نیست. نخست، انجام چنین کاری را به همرزمان خود پیوند می‌زند و آن را وظیفه‌ای می‌داند که افرادی در آن انجمن برعهده‌اش گذاشته‌اند. او به شخصی اشاره می‌کند که شاید ابوعلی سیمجور، سپهسالار خراسان در زمان سامانیان باشد که پشتیبان همه‌جانبه‌ی فردوسی در نوشتن شاهنامه است. فردوسی او را «شاه» می‌خواند و می‌نالد که «آن نامور کم شد از انجمن»، و می‌افزاید:

نه زو زنده بینم نه مرده نشان

به دست نهنگان مردم‌کشان

شاعر خردمند زیرکانه نشان می‌دهد که به آن مبارز بخشنده مدیون است و اگر شاهنامه را به محمود و همان مردم‌کشانی که با نهنگ به جان آن یار افتاده‌اند می‌سپارد، بخاطر سفارش و وصیت او بوده‌است:

یکی پند آن شاه یاد آوریم

ز کژّی، روان سوی داد آوریم

مرا گفت کاین نامه‌ی شهریار،

گرت گفته آید به شاهان سپار

فردوسی بار سنگین پیشکش کردن شاهنامه را از روی وجدان خود بر می‌دارد. همچنین بخش بزرگی از مدح خود را هوشمندانه به خواب پیوند می‌زند.

این که شاهنامه، دیر و با تاخیر به دست دیگران رسید، شاید نشان می‌دهد که فردوسی چشم به‌راه آن بود تا مردی از خویش برون آید و کاری بکند. او که از سال ۳۱۹ تا ۴۰۴ زندگی کرد، در ۴۰ سالگی سرودن شاهنامه را آغاز کرد. حتی گویا بخش‌هایی چون داستان بیژن و منیژه را زودتر سروده بود.  پس از ۱۵ سال، نسخه‌ی نخست شاهنامه به پایان می‌رسد. این سال ۳۷۳ است که هنوز فردوسی با بزرگان سامانی در ارتباط است.

ولی پیشکش کردنش به سلطان محمود، ۱۵ سال دیگر طول می‌کشد! البته در این مدت فردوسی خردمند به بازبینی و ویرایش شاهنامه می‌پردازد ولی گویی چشم به راه یک اتفاق خوب، و منتظر تغییر اوضاع مانده است. سرانجام در ۷۱ سالگی احساس می‌کند شاید دیگر زنده نماند. پس نقطه‌ی پایان را روی شاهنامه می‌گذارد. در همان ستایش می‌بینیم  آن ابیات را در ۶۵ سالگی به شاهنامه افزوده و به زندگی پس از ۷۰ سالگی امید ندارد:

ز هفتاد برنگذرد بس کسی

ز دوران چرخ آزمودم بسی

این برای یک هنرمند بزرگ بسیار دشوار است که برای نجات فرزند یعنی اثرش، برخلاف میل خود مدح بنویسد، گرچه با اشاره به سفارش دوست مبارز و با بردن مدح به فضای تعریف خواب، می‌کوشد تا اندازه‌ای از تلخی این زهر بکاهد.

دوران سازندگی جمشید و جدایی از موبدان

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

۷- دوران سازندگی جمشید و جدایی از موبدان

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی‌زاده

چاپ شده در روزنامه‌ی ستاره صبح در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۸

موسیقی: قطعه جنگ و صلح

ساخته علی‌اکبر خان شهنازی

اجرای پرویز مشکاتیان

آلبوم وطن من (گروه عارف)

جمشید در دورانی حکومت می‌کند که برخلاف پدر خود تهمورث، وامدار شهرسپ و موبدان نیست و از همان آغاز، برنامهٔ خود را آشکارا اعلام می‌کند:

منم- گفت: با فرّه ایزدی

همم شهریاری، همم موبدی

يعنى به نهاد روحانيت مى گويد من خودم هم حاكم و هم موبد هستم و فرّه ایزدی را از شهرسپ و دیگران نگرفته‌ام.

در وندیداد هم می‌خوانیم که اهورامزدا نخست جمشید را برای به‌عهده گرفتن نقش زرتشت برگزیده بود، اما جمشید نپذیرفت و پاسخ داد: «من زاده و آموخته نشده‌ام که دین‌آگاه و دین‌بردار تو باشم» و پذیرفت که: «من جهان تو را فراخی بخشم. من جهان تو را ببالانم و به نگاهداری سالار و نگاهبان آن باشم. به شهریاری من، نه باد سرد باشد نه گرم، نه بیماری و نه مرگ».

این که جهان در دوران او سه‌بار فراخ می‌شود، بیانگر رفاه و پیشرفت جامعه و کوچ‌های بزرگ اقوام هندواروپایی از سرزمین‌های سرد شمالی است. او پس از آن که تولید زمان خود را با نرم كردن آهن و ساختن لباس رزم و ابزار جنگ، نخ ريسى و پارچه‌بافى و دوخت جامه رونق داد، به جامعه پرداخت و در نخستین تقسیم‌بندی اجتماعی، جایگاه موبدان را مشخص کرد و به نوعی یک واتیکان برپا کرد:

جدا كردشان از ميان گروه 

پرستنده را جايگه كرد كوه 

بدان، تا پرستش بود كارشان 

نوان پيش روشن جهاندارشان

تا نوان و نالان، به تضرع نزد آفرینندهٔ جهان بپردازند.

در تقسیم‌بندی جامعه به طبقات، گذشته از روحانیان، ارتشیان نیز هستند که از جمشید مزد می‌گیرند و به حاکمیت وابسته هستند. گروه سوم کشاورزان و دامپروران هستند که می‌توان آنان را با تولیدکنندگان بخش خصوصی زمان ما مقایسه کرد:

بكارند و ورزند و خود بدروند 

به گاه خورش سرزنش نشنوند 

تن آزاد و آبادِ گيتى بدوى

بر آسوده از داور و گفت‌وگوى

اينها خودشان كار مى كنند و دنيا را آباد مى كنند، به كسى هم بدهکار نیستند كه از او سرزنش بشنوند.

گروه چهارم که صنعتگران هستند، با کسانی که امروزه کار فکری می‌کنند و از اندیشهٔ خود نان می‌خورند قابل مقایسه‌اند: 

چهارم كه خوانند اهتوخشى

همان دست‌ورزان، ابا سركشى

كجا كارشان همگنان پيشه بود 

روان‌شان هميشه پر انديشه بود 

اينان خردمندتر از ديگران هستند چون هميشه بايد بیانديشند و نوآورى داشته باشند، منتقد هستند و سركشى دارند، با سنت‌ها در مى‌افتند زیرا انديشه‌شان آنان را به چيزهاى نو و تازه مى‌رساند.

بخشی از کارمندان امروز را هم می‌توان در این گروه جای‌داد ولی شاید بسیاری از آنان مشمول این گفتهٔ فردوسی بزرگ شوند «که آزاد را کاهلی بنده کرد»!

گذشته از این چهار طبقه، كارهاى سخت و دشوار را ديوها انجام مى دادند که شاید با کارگران ساده یا فنی امروز قابل مقایسه باشند: 

بفرمود پس ديو ناپاك را 

به آب اندر آميختن خاك را 

به سنگ و  به گچ ديو ديوار كرد

نخست از برش هندسى كار كرد

در دوران سازندگی جمشید، کارهای بزرگی حتی در زمینه‌های پزشکی و کشتیرانی انجام می‌شود. فردوسى بزرگ از این دوران به خوبى ياد می‌كند: «زمانه بر آسود از داورى»،  «جهان را فزوده بدو آبِ‌روى»، «زمانه بدو شاد و او نيز شاد»، «نديدند مرگ اندر آن روزگار»، «ز رنج و ز بدْشان نبود آگهی». 

اما در پایان، که جمشید «ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس»، موبدان با اشراف و بزرگان نظامى همراه مى‌شوند و به دست خود، يك ستمگر بسيار آشنا يعنى ضحاك را به جاى جمشيد مى گذارند. خوشبختانه مردم ايران ياد اسطورهٔ جمشيد را با تخت جمشيد، جام جم، و نيز با برگزارى آيين نوروز همواره گرامى داشته‌اند. فردوسی نیز گرچه امانتدارانه آنچه را از موبدان ساسانی به دستش رسیده بازگو می‌کند، ولی شاید با ظرافت، داوری خود را با اشاره به تیره شدن روز بیان می‌کند:

سيه گشت رخشنده روز سپيد

گسستند پيوند با جمّشيد

چه دردناك است دوران ستم‌شاهى ضحاك، و چه دردناك‌تر است این‌كه كسانى برای حفظ جایگاه خود حاضر باشند حتى با كمك نيروى بيگانه دست به كودتا بزنند و كسى مانند ضحاك را كه مغز جوانان ميهن را خوراك مارهايش مى‌كند به قدرت برسانند. چقدر اين داستان با توطئهٔ ارتجاعی و کودتای انگليسی - آمريكایی بر عليه حكومت ملى دكتر مصدق همخوانی دارد!

سروده های اسطوره‌ای شاهنامه‌ای - رسول سنایی

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

سروده های اسطوره‌ای شاهنامه‌ای

با مدیریت و‌ خوانش لیلا محمودی

این برنامه: سروده‌ای از رسول سنایی

با صدای خود سراینده

به نام:  جام جمشید

 

آنچه می‌شنوید، درد و اندوهی است که شاعر مردمی و اهل دل برازجانی ما، رسول سنایی، در قالب حماسه سروده است. رسول عزیز که در شهریور ۱۳۳۹ به دنیا آمده، از دوازده سالگی می نویسد تا دلها را آباد کند، و کار می کند تا زمین را.

باشد که با نگریستن در آینه‌ی عبرت، و با بکارگیری خرد، اندوه پایان یابد و سرزمینمان همواره آباد بماند.

چند بیت از این سروده‌ی اسطوره‌ای را می‌خوانیم:

 

سخن از فراز و سخن از فرود

سخن‌ها ز دوران بود و نبود

ز رستم، ز زال و نریمان و گیو

ز البرز و جولان اکوان دیو

به هر سو چکاچاک شمشیرها

روان بر گلوها صف تیرها

نه بانگ خروسی برآید ز بام

نپرّد هَزاری ز بیداد دام

فرو بسته لب سوسن صد زبان

درون قفس شیرهای دمان

ز بازوی بابک روان جوی خون

سیاووش ز آتش نیامد برون

به چه خفته بیژن بسی سال‌ها

تهمتن به چنگال دیوارها

 

چرا شاهنامه؟

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

همي خواند آن كس كه دارد خرد-4

چرا شاهنامه؟

عليرضا قراباغي

يكي از ارزشمندترين داشته‌هاي ايران‌زمين، سرايندگان انديشمندي هستند كه در نقش فيلسوفان و جامعه‌شناسان قلم به دست گرفته‌اند؛ دردهاي‌ روزگار خود را در قالب شعر بازتاب داده‌اند و كوشيده‌اند با اثرگذاري بر فرهنگ جامعه، راه برون‌رفت از بحران و رسيدن به فردايي درخشان را نمايان كنند. گرايش به هر يك از اين شاعران حكيم و گزينش هر گوشه از اين گنجينه عظيم، نه‌تنها به حال و هواي ذهني فرد، بلكه به شرايط عيني جمع نيز بستگي دارد و در هر برهه تاريخي، يكي از اين شاهكارها بهتر و بيشتر به‌كار مي‌آيد. اگر در دنياي نوميد و پوچ‌گرا، شعر مولانا بيشتر آلودگي را از روح مي‌تكاند، جامعه آكنده از رنگ و ريا، به زمانه حافظانه بيشتر مي‌ماند. كشور ما در اين ساليان، بيش از هرچيز به خردگرايي فردوسي سخندان و به عشق ژرف و شور شگرف او نسبت به يكپارچگي ايران و به آن كوشش فراوان با گذشتن از مال و جان براي زنده نگه‌داشتن فرهنگ ايرانيان و سر دادن سرود صلح و دوستي در جهان نياز دارد.

زمانه ما از يك نظر شباهتي بسيار با دوران فردوسي دارد. بي‌گمان در آن زمان در شمال و شمال شرقي ايران كنوني شاهد جنبشي بوده‌ايم كه ضمن پذيرش اسلام، مي‌كوشيد «ملت» را نه در زير چتر خليفه و در مفهوم كلي «امت»، بلكه به عنوان يك واحد سياسي - جغرافيايي - فرهنگي مستقل مطرح كند. پيش از فردوسي، جنبش شعوبيه با تكيه بر آيه «انا خلقناكم من ذكر وانثي وجعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقاكم» تاكيد داشت كه جنسيت و مليت و قوميت، نشانه برتري نيست بلكه اين تفاوت‌ها براي شناخت بهتر از يكديگر است و برتري تنها با پرهيزكاري به دست مي‌آيد. پس عرب فضيلتي بر ديگران ندارد و ملت‌ها بايد مستقل و متفاوت بمانند تا به غناي فرهنگي هم ياري برسانند. پذيرش خداي واحد هيچ ربطي به پذيرش نماينده واحد براي خدا در روي زمين به نام ظل‌الله ندارد و منافع باورمندان يك دين، ممكن است در چارچوب سرزميني، متفاوت باشد. اين تضاد ميان دو مفهوم امت و ملت، در زمانه ما نيز از آغاز انقلاب و در متن قانون اساسي، در هدف‌گذاري‌ها و تدوين برنامه‌ها به صورت نطفه‌اي وجود داشته و روزبه‌روز بيشتر نمايان مي‌شود. همين شرايط، روي آوردن به شاهنامه را به يك ضرورت تبديل كرده است.

عكس اين موضوع نيز صادق است. آن زمان گفته مي‌شد ما ايراني هستيم و ايراني خواهيم ماند و پذيرش دين اسلام ربطي به پذيرش سروري مهاجمان ندارد، اما اكنون نيروهاي بيگانه مي‌كوشند با دامن زدن به تفاوت‌هاي قومي و ملي، ايران عزيز را چند پاره كنند. در اين شرايط تنها شاهنامه است كه مي‌تواند همه ايرانيان را زير نخل بلند خود گرد آورد. كسي كه شعار ايران براي همه ايرانيان را مي‌دهد، ناگزير است بر اين ريسمان وحدت چنگ بيندازد زيرا تمامي ايرانيان، طي قرن‌ها از بركت وجود شاهنامه بهره برده‌اند.

از سوي ديگر عده‌اي با افسانه‌پردازي درباره ايران باستان، يك مدينه فاضله دروغين مي‌سازند و شاهنامه را به ستايش شاهان و سلسله‌هاي ساسانيان و اشكانيان و هخامنشيان فرو مي‌كاهند. اين ستم بزرگي بود كه در حق فردوسي بزرگ و اثر سترگ او در سال‌هاي پيش از انقلاب رفت و به جاي آنكه شاهنامه را از ديد چگونگي شكل‌گيري يك ملت و اسطوره‌هايش و ارزش‌هاي اخلاقي و فرهنگي‌اش بررسي كنند؛ به جاي آنكه شاهنامه را با سمفوني‌ها، سرودها، سروده‌ها، ترانه‌هاي فولكلوريك، نقاشي‌ها، فيلم‌ها و نمايشنامه‌هاي هنري درآميزند و به كمك آن روح ملي و فرهنگ غني ايراني را در جامعه بدمند، كوشيدند سه‌گانه واپس‌مانده «خدا، شاه، ميهن» را به فردوسي خردمند بچسبانند و جامعه را از شناخت اسطوره‌هاي ملي و افتخار به پهلوانان حماسي وارهانند و از دل گرايش مردمي به شاهنامه، نوعي عوام‌گرايي قهوه‌خانه‌اي به سبك شعبان جعفري برويانند و آن گرايش انسان‌دوستانه و ملي‌گرايانه و ميهن‌پرستانه را به انديشه‌هاي فاشيستي و نژادپرستانه پيوند زنند.

اگر نبود حماسه‌سرايي كسرايي‌ها و اخوان‌ها و ديگر بزرگان فرهنگ و ادب اين سرزمين، چه بسا برخي تحصيلكرده‌هاي ما ميان شاهنامه و داستان حسين كرد تفاوتي نمي‌گذاشتند! گرچه خوشبختانه نقالان و مرشدها و شاهنامه‌خوانان به ويژه در ميان عشاير پهلوان و دلاوران مرزبان و شيفتگان شهرستان و روستانشينان، پابه‌پاي دانشگاهيان و ديگر فرهيختگان، ارزش اين اثر ملي را با رگ و پوست خود حس مي‌كردند و جايگاه والاي آن را حفظ مي‌كردند.

شاهنامه برخلاف برداشت عاميانه كه آگاهانه به آن دامن زده شده است، داستان ديو و پري و افسون و جادوگري نيست.

يكي دانستن شاهنامه با داستان‌هاي عاميانه از جنگ و كشتار، تصور باطلي است كه دشمنان داناي طوس كوشيده‌اند در ميان درس‌خوانده‌ها چنان جا بيندازند كه حافظ‌خواني و مولوي‌خواني نشانه كمال و شاهنامه‌خواني نشانه عوام‌زدگي باشد! ولي همچنان‌كه فردوسي بزرگ مي‌فرمايد:

«بر اين نامه‌ بر، سال‌ها بگذرد / همي خواند آن كس كه دارد خرد»

شوربختانه برخي از مدعيان شاهنامه، آن را طبق سليقه خود تحريف مي‌كنند. گاه از آن اخلاقيات و فلسفه اسلامي بيرون مي‌كشند، گاه آن را زير پوشش خراسان بزرگ، پايه جدايي قرار مي‌دهند و گاه از آن سلطنت‌طلبي بيرون مي‌كشند. در حالي كه شاهنامه نه تنها ستايشگر شاهان نيست، بلكه تا جايي كه خردورزي در آن زمانه امكانپذير بوده است، از انديشه‌هاي سلطنت موروثي، خودكامگي، فره ايزدي، افسون و جادو و حتي پذيرش نقش موبدان و روحانيان در پيشبرد امور دنيوي دور مانده است. فردوسي بزرگ برخلاف آنچه شاهنامه نخوانده‌هاي ستايشگر ايران باستان مي‌پندارند، هرگز اسلام ستيز نبوده و شاهنامه را براي عزا گرفتن در سقوط ساسانيان نسروده‌ است. بلكه به عنوان يك ايراني وطن‌دوست، تلاش دارد با ديدي انتقادي، گذشته را واكاوي كند. ما نيز بيش از هميشه نياز داريم كه شاهنامه را «خردمندانه» بخوانيم.

تهمورث: شکل‌گیری نهاد روحانیت

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

۶- تهمورث: شکل‌گیری نهاد روحانیت

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح به تاریخ ۲ مرداد ۱۳۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی‌زاده

 

در دوران تهمورث برای نخستین بار، روحانیت به عنوان یک نهاد جلوه‌گر می‌شود و در حکومت به ایفای نقش می‌پردازد. نه به این خاطر که تهمورث را «دیوبند» نامیده‌اند و در برنامهٔ خود گفته بود «ز هرجای، کوته کنم دست دیو»؛ و حتی نه برای آن که اهرمن را «بارگی» (= اسب) خود کرد و بر رویش زین می‌گذاشت و سواری می‌گرفت. 

پیش از تهمورث نیز جنگ با دیوان را داشتیم ولی آن دیو موجودی فرازمینی و خارج از بافت جامعه بود که با همهٔ بشریت دشمنی می‌کرد. آن شاهان، در میان مردم دشمن نداشتند. فردوسی بزرگ دربارهٔ کیومرث آشکارا می‌فرماید:

به گیتی نبودش کسی دشمنا

مگر در نهان، ریمن آهرمنا

سیامک به‌دست خروزان دیو

تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

و شاهنامه‌پژوهانی گفته‌اند شاید «خروزان» برپایهٔ بندهشن از نام «ارزور» گرفته شده که درِ ورودی دوزخ و جای گردآمدن دیوان است. 

در زمان هوشنگ نیز اختلافی در میان جامعه نمی‌بینیم. هر کس سر به کار خود دارد و اندازه و سامان خویش را می‌شناسد:

برنجید پس هر کسی نان خویش

بورزید و بشناخت سامان خویش

ولی در زمان تهمورث، این دیوها بخشی از جامعه هستند. حتی بخشی که از نظر دانش پیشرفته تر بوده‌اند و احتمال داده شده ساکنان پیشین و هوشمند این سرزمین بوده‌اند که همان «بارگی» یا اسب را نمی‌شناخته‌اند و از همین‌رو در برابر کوچندگان سوارکار ایرانی شکست خورده‌اند، کشته شده‌اند و به بند افتاده‌اند. آنان از تهمورث درخواست می‌کنند که جانشان در امان باشد و در مقابل، به کوچندگان دانش بیاموزند:

نبشتن به خسرو بیاموختند

دلش را چو خورشید بفروختند (= بیافروختند) 

تفاوت مهم دیگر آن است که پیش از تهمورث، ارتباط شاهان با خداوند، ارتباطی مستقیم بود. خجسته سروش، به سان پری نزد سیامک می‌رفت و با او راز می‌گفت، یا از داور کردگار برای کیومرث پیام می‌آورد که به فرمان خدا سپاه فراهم کند و با دیوان بجنگد.

حتی آن شاهان، با کار و تلاش و آبادسازی و دادگری خود، شایستگی‌های مورد نیاز را به‌دست می‌آوردند، دربارهٔ هوشنگ می‌خوانیم: «همی تاج را، خویشتن پرورید» یا به عبارت دیگر، شایستگی‌های مورد نیاز برای تاجوری را در خویشتن پرورش می‌داد.

ولی به تهمورث که می‌رسیم، داستان از قرار دیگری است. او زمانی که می‌خواست برنامه‌ی خود را اعلام کند، «همه موبدان را ز لشکر بخواند». این نخستین بار است که در بخش اسطوره‌ای شاهنامه، از موبدان سخن می‌رود گرچه هنوز بخشی از لشکر هستند و جدا نشده‌اند.

تهمورث در جامعه بدخواه دارد، که شاید همان دیوان دانا بوده‌اند. پس برای حفظ خود و حکومت خود، گذشته از موبدان تأییدکنندهٔ برنامه‌اش به وزیری با نفوذ معنوی در جامعه به‌نام شهرسپ نیاز دارد که در برابر بدخواهان بازدارنده باشد:

سرِ مایه بُد اختر شاه را

وز او بند بُد جان بدخواه را

اوست که با آموزش‌های دینی خود و با تعیین مسیر حرکت حکومت، فرّه ایزدی را در تهمورث تابناک می‌کند و به فره شاهنشهی که پیشینیانش داشتند، می‌افزاید زیرا شهرسپ کسی است که همواره به نماز مشغول است و روزه می‌گیرد، در درون مردم نفوذ دارد، و تهمورث را شایستهٔ جایگاهی می‌کند که بتواند بدخواهان را بند کند، از دیوان سواری بگیرد، و دانسته‌هایشان را در برابر بخشیدن جانشان به‌دست آورد:

مر او را یکی پاک دستور بود

که رایش ز کردار بد دور بود

همه روزه بسته ز خوردن دو لب

به پیش جهاندار، بر پای شب

چو جان، بر دل هر کسی بود دوست

نماز شب و روزه آیین اوست

همه راه نیکی نمودی به شاه

همه راستی خواستی پایگاه

چو آن شاه پالوده گشت از بدی

بتابید از او فرّه ایزدی

برنامهٔ هوشنگ: داد و دِهِش

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

۵- برنامهٔ هوشنگ: داد و دِهِش

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح در تاریخ ۲۹ تیر ۱۳۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی‌زاده

 

شاید در نگاه نخست پذیرفتنی نباشد اگر بگوییم فردوسی بزرگ هریک از شاهان بخش اساطیری را با برنامهٔ آنان معرفی می‌کند. می‌دانیم که هریک از نام‌های این بخش، یک دوره‌ی بزرگ از زندگی بشر را در بر می‌گیرد. گرچه می‌خوانیم که «پادشاهی هوشنگ چهل سال بود»، ولی این زمان ممکن است از چهل قرن هم بیشتر باشد و دورهٔ نوسنگی را پوشش بدهد. با اینهمه فردوسی بزرگ برای هریک از این شاهان، برنامه‌ای در چند بیت می‌گوید که به ظاهر جمله‌هایی کلّی و همانند است، اما با دقت بیشتر، تفاوت این برنامه‌ها مشخص می‌شود.

هوشنگ چون بر تخت شاهنشهی نشست، گفت

که: «بر هفت کشور منم پادشا

به هرجای، پیروز و فرمانروا

به فرمانِ یزدانِ پیروزگر

به داد و دِهِش، تنگ، بسته کمر»

همین دو بیت، برنامه‌ای است که می توان آن را به زبان امروزی چنین بیان کرد: در عرصهٔ خارجی، هیچ نیرویی را نمی‌شناسم، بر همگان پیروز می‌شوم و باید فرمان مرا اجرا کنند. در عرصهٔ داخلی آنچه را به عنوان فرمان خداوند در زمینهٔ نیکی می‌شناسیم، در سه بخش داد، دهش، و کار انجام می‌دهم.

تنگ بسته کمر، مشخص است: حکومتی که اهل کار کردن است! هوشنگ در عمل نیز آهنگری می کند، آبها را به کانال‌های مورد نیاز هدایت می‌کند، تخم می‌پاشد و پس از هر درو، به سراغ زمین‌های تازه و غنی‌تر می‌رود (زنده یاد دکتر محجوب اشاره دارد که هنوز کشاورزی روی زمین ثابت نیست و شخم زدن و کود دادن رواج ندارد. پس فردوسی بزرگ می‌فرماید: «چراگاه مردم بدان برفزود»)، بعضی از چهارپایان را رام می‌سازد، و از پوست سنجاب و مانند آن پوشاک فراهم می‌کند.

فرمانروایی جهان هم مشخص است: تا جایی که انسان‌های آن زمان می‌توانستند پیش بروند، طبیعی بود که قدرتی را در برابر خود تاب نمی‌آوردند و اگر با نیرویی روبرو می‌شدند آن را شکست می‌دادند و اموالش را غارت می‌کردند.

فرمان خداوند هم با توجه به این‌که هنوز صحبت از موبدان نیست، می‌تواند برداشت عمومی از خیر و نیکی باشد.

ولی دو واژهٔ داد و دهش، درخور درنگ و بررسی است.  آیا «داد» همان دادن و بخشیدن است همچنان که برخی دادار را به معنای دهنده و بخشندهٔ جهان ‌دانسته‌اند؟ در این صورت داد و دهش به شکل واژه‌هایی مترادف به‌کار رفته‌اند. آیا داد به معنای قانون است؟ و به معنای دادگری است؟ درواقع دادگری بدون قانون معنایی ندارد زیرا دادگر باید مطابق قانونی نوشته‌شده، یا برداشت عرفی از فرمان خداوند، یا هرچیزی که منطق و خواست همگانی بپسندد عمل کند.

با غرور می‌توان گفت که در شاهنامه فردوسی، حاکمان از همان آغاز، بر «داد» به معنای قانون و دادگری، در برنامهٔ خود تکیه کرده‌اند. فردوسی بزرگ در بیت بعدی «داد» را معنی می‌کند:

وز آن پس، جهان یکسر آباد کرد

همه روی گیتی پر از «داد» کرد

ما درنظر نداریم از ایران باستان، یک مدینه فاضله دروغین بسازیم و با اتوپیا پردازی، واقعیت‌ها را در تاریخ بپوشانیم. بیگمان ایرانیان نیز از همان آغاز مانند مردم دیگر، به غارت همسایگان دست می‌زدند و برای همین در فرهنگ ما، «دهش» از سوی حکومت، فضیلت شمرده شده‌است و مالیات گرفتن از مردم خود، امری ناپسند به شمار آمده‌است. یعنی پادشاه و حکومتی خوب بوده‌است که مالیات‌ها را می‌بخشیده، و دهش فراوان می‌کرده و در گنج‌ها را بر همگان می‌گشوده‌است. کسی که در بزم، دستهایش چون نیل بخشنده باشند! امروزه می‌دانیم که چنین حکومتی بیگمان باید پایه‌های خود را بر جنگ و غارت بگذارد تا بتواند دهش کند. پس ما به دهش حکومت‌ها نمی‌بالیم و آن را ارزش نمی‌شماریم. به این می‌بالیم که در برنامهٔ شاهان اسطوره‌ای، آنچه در اندیشه و فرهنگ مردم نیکو دانسته می‌شده، «داد» بوده‌است. و شاهنامه از آغاز، پایبندی به قانون (دات در اوستا = آیین و قانون) را ستوده است.

پسرکشان

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

پسرکشان  

نوشته‌ی ابراهیم نجاری وجلیل قیصری در کتاب اسطوره وشعر 

گوینده: مریم غریبوند 

صداگذاری و تدوین: آرش قلمی فرد 

موسیقی: اریک سَتی 

 

 

اسطوره‌ها همیشه در ما زندگی می‌کنند و به صورتی پنهان بر رفتار و فرهنگمان تاثیر دارند به سخن پل ریکور «انسان مدرن نه می‌تواند از اسطوره خلاص شود و نه می‌تواند آن را در شکل ظاهری‌اش بپذیرد؛ اسطوره همواره با ما خواهد بود، اما باید همیشه بدان برخوردی انتقادی داشته باشیم» (پل ریکور، 1373: 101)   

یکی از اساطیری که در ساختار فرهنگی و سیاسی جامعه تاثیر بسزایی در گذشته داشت و امروز دارد، اسطوره‌های پدرسالار است. از موضوعات اسطوره،نبرد پدر علیه پسر یا بالعکس می‌باشد. در روایت هسیود «در آغاز حفره بود بیرون از حفره گایا (زمین) شکل گرفت. او کوه‌ها، دریا و اورانوس (آسمان) را که بعدها شوهرش شد به وجود آورد... اورانوس اولین تجسم پدر، که در اسطوره‌های یونانی پدرسالاری از آن اوست. (شینودا بولن، 1390: 42)   

«اورانوس فرزندانی را که از گایا  متولد می‌شدند چون دلخواه او نبودند در گایا (زمین) دفن می‌کرد و گایا به فرزندان خود گفت شما پدری دارید.... پس گایا از کرونوس جوان‌ترین فرزند اورانوس تقاضای کمک کرد. زمانی که اورانوس برای جفت‌گیری نزد گایا آمد. کرونوس او را با داسی اخته کرد و خود قوی‌ترین رب‌النوع مذکر در جهان شد.» (همان، با تلخیص: 42)  سپس کرونوس نیز پس از سلطنت توسط پسرش زئوس از حکومت خلع گردید و زئوس قدرت خویش را تثبیت کرد. رومیان می‌گویند: «هنگامی‌که ژوپیتر (زئوس) بر تخت پادشاهی جلوس کرد، ساتون (کرونوس) به ایتالیا گریخت و تا پایان سلطنت او شادمانی دوام داشت». (هامیلتون، 1378: 36)  

آنچه مسلم است پدر سالاران نقاب‌های دروغینی بر چهره دارند. این‌که مبادا قدرت را از دست دهند هراسناکند، کمتر عاطفه پدری دارند. سعی می‌کنند نشان دهند در اوج قله‌ها و قدرت زندگی می‌کنند. نکته قابل توجه در اساطیر یونانی در تضاد و جنگ بین پدر و پسر با غلبه پسر پایان می‌یابد اگرچه طغیان و کشمکش در این عرصه پایانی ندارد.  

اما در اساطیر ایران پدرسالاران که نقاب‌های گوناگون بر چهره دارند عموماً در این کشمکش با پسرانشان،برآنان پیروزند. کیکاوس – سیاوش، رستم – سهراب و اوج این داستان‌ها داستان رستم و اسفندیار و نقش گشتاسب در از بین بردن فرزندش اسفندیار برای قدرت است. هر چند در حماسه با فردی چون لهراسب روبرو می‌شویم که پس از صدوبیست سال پادشاهی سلطنت را به فرزندش گشتاسب می‌دهد و خود در آتشکده معتکف می‌شود فردوسی می‌گوید:   

چو گشتاسب را داد و لهراسب تخت 

 فرود آمد از تخت و بر بست رخت  

به بلخ گزین شد بدان نو بهار 

که آتش پرستان بدان روزگار 

مر آن خانه را داشتندی چنان 

 که مر مکّه را تازیان این زمان 

در آن خانه شد مرد یزدان‌پرست  

فرود آمد آنجا و هیکل ببست     (شاهنامه، ج3، 1135)  

این انتقال قدرتی مسالمت‌آمیز است که در حوزه‌ی اساطیری و فرهنگی ایران کم اتفاق می‌افتد؛ گشتاسب بر تخت سلطنت می‌نشیند. و در همین دوره است که زردشت ظهور می کند:  

چو یک چندگاهی برآمد براین 

درختی پدید آمد اندر زمین 

از ایوان گشتاسب تا پیش کاخ 

درختی گشن بیخ بسیار شاخ 

خجسته پی و نام او زرد هشت 

که آهرمن بدکنش را بکشت 

به شاه جهان گفت پیغمبرم 

تو را سوی یزدان همی رهبرم 

(شاهنامه، ج3، 1136گشتاسب)  

برای گسترانیدن دین بهی، پیوسته تلاش می‌نمود اما این سعی‌ها بیشتر قدرت و منفعت شخصی بود.   

اسفندیار پرورده دامن گشتاسب همین انتظار را از پدرش داشت که قدرت را همچون پدر بزرگش لهراسب مسالمت‌آمیز به او واگذارد. اما گشتاسب عمداً موانعی سر راه فرزندش قرار می‌دهد. به او می‌گوید: «کین لهراسب را باید از جاسب تورانی بخواهی» و «خواهرانت را از بند ارجاسب آزاد کنی» بعد از این «همه پادشاهی و لشکر تر است» و اسفندیار همه‌ی این دلیری‌ها را انجام می‌دهد. اما قدرت چون آب شوری است که نوشنده‌ی آن تشنه‌تر می‌گردد و گشتاسب سرباز می‌زند و مقدمات پسرکشی را برای قدرت فراهم می‌آورد.    

او «جاماسب» و «فال گویان» لهراسب را فرامی خواند و با فریب، تظاهر و اندوه ساختگی می‌پرسد:   

ورا در جهان هوش بردست کیست 

کز آن درد ما را بباید گریست (شاهنامه، ج3: 1237)  

جاماسب می‌گوید:   

ورا هوش در زابلستان بود 

به چنگ یل پوردستان بود (همان: 1237)  

وی پس از تمهیدات و خود فریبی فرزند را به جنگ رستم به زابلستان می‌فرستد، یعنی قتلگاه ؛«گشتاسب» نماینده‌ی تیره فکر بی قلبهاست و اینان کسانی هستند که باید خواست و خواهششان بر کرسی نشانده شود از هر راه و به هر قیمت که شده». (دکتر اسلامی1372:113) قدرت، نیاز به بلاگردان و قربانی دارد و فرزند در پیشگاه قدرت قربانی امیال و هوس می‌گردد.

آنچه در نبردهای پدران – پسران، حال به هر دلیلی – یا کهنه و نو – در می‌گیرد برخلاف اساطیر غربی به ویژه یونانی پسران – نو جان خود را از دست می‌دهند.  

نبرد گشتاسب و اسفندیار برسر قدرت، جنگ بین رستم و سهراب با آنکه سهراب گشاده فکرتر است و جهان شمول می‌اندیشد، جنگ بین افراسیاب و اغریرث برادرش و نیز سیاوش دامادش ...، تصمیم کشتن کیخسرو نوه‌اش – که به پایمردی پیران نجات می‌یابد – در همه جا کهنه بر نو پیروز می‌شود.  

در اساطیر ایرانی گویا فقط ضحاک است که قدرت را با غلبه بر پدر بی‌گناه و درست کردار، که از آن تعبیر به جنایت می شود به دست آورد و افسانه‌سازان مجا زات آن را رُستن مارانی بر دوش پروردند. آیا فکر و فرهنگ غلبه پیر بر جوان یک فکر ایرانی نیست که از پیر خرد، تمرکز قدرت،شریعت ایجابی و استبداد بزرگ و پدرسالاری سرچشمه گرفته است؟ باید گفت که سازندگان این افسانه‌ها و اسطوره‌ها در این فکر و فرهنگ بالیدند و نفس کشیدند و به ما می‌گویند که کشتن پدر – یعنی غلبه نو بر کهنه وجود ندارد- اگر کسی این عمل را انجام دهد کیفری بد می بیند.  

این‌ها نمونه‌هایی از حماسه‌ها و اسطوره‌هاست و در وقایع تاریخی نیزکشتن پسران به دست پادشاهان به وقوع پیوسته و محقق شده است. شاه عباس، نادرشاه،سلطان سلیمان و ... همگی فرزندان خود را به خاطر قدرت و ترس از دست دادن آن کشتند.  

اینها علاوه بر بیان جدال کهنه و نو گویای این نکته عجیب اما واقعی است این‌که قدرت عزیزتر از فرزند است و عواطف را نابود می‌سازد.  

در پایان شعری را از آدونیس می آوریم تا تفاوت درک زمان و جدال کهنه و نو را در خاستگاه فرهنگی‌اش نشان دهیم:   

«قوم و قبیله من جوانی را بر این روزگار استیلا بخشیدند، پسران زمان، چون زمان را به روزگار جوانیش تجربه کردند مایه شادمانی شان شد در حالی‌که ما زمان را به گاه پیری تجربه کردیم ». (آدونیس، روزنامه الحیاه، 29 دسامبر، کانون الاول، ترجمه دکتر حبیب‌الله عباسی 2016)

هوشنگ

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

۴- هوشنگ

به قلم: علیرضا قراباغی

 

کین‌خواهی و گرفتن انتقام شهید، قالب و الگویی است که گویی در داستان کیومرث، طرح ساده و آغازین آن کشیده شده‌است. در این قالب شاهنامه‌ای، آن که کشته شده، حلقه‌ی پیوند میان گذشته و آینده است و خواستن کین او، بستن راه بر تکرار آسیب و آزار، از سوی بیگانه‌ی نابکار ‌است. سیامک در دفاع از پدر (و سرزمین و صلح) یک تنه به جنگ با دیو برمی‌خیزد، تن به کشتن می‌دهد و پدر و فرزندش، به‌یاری هم، کین او را می‌جویند:

سیامک خجسته یکی پور داشت

که نزد نیا، جای دستور داشت

گرانمایه را نام، هوشنگ بود

تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود

چو بنهاد دل، کینه و جنگ را،

بخواند آن گرانمایه فرزند را

طبق الگوی یکسان این داستان‌های کین‌خواهی شاهنامه (کین سیامک، ایرج، سیاوش)، تا زمانی که کین به فرجام نرسیده است، پدربزرگ در مقام شاهی می‌مانَد ولی کارها به‌دست نوه انجام می‌شود:

پس پشت لشکر، کیومرث شاه

نبیره به پیش اندرون با سپاه

همین قالب را در کین ایرج هم می‌بینیم. زمانی که سلم و تور به ایران لشکر می‌کشند، شاه فریدون در پشت صحنه است و منوچهر که از نسل ایرج است، به میدان می‌رود و کشندگان او را به سزای جنایت‌شان می‌رساند:

سپه چون به نزدیک ایران رسید

همانگه خبر بآفریدون رسید

بفرمود تا پس منوچهر شاه

ز پَهلَوْ به هامون گذارد سپاه

(پَهلَوْ که در «زبان پهلوی»، واژهٔ «پهلوی» به معنای باشکوه و زیبا، و نیز واژهٔ «پهلوان» به معنای دلاور به‌کار رفته است، در اینجا به معنای شهر است و بردن سپاه از شهر به میدان و دشت را می رساند. ریشه‌یابی این واژه به پَلهَو، پَرثَو، و پارت می رسد و از روزگار باشکوه پارتی و اشکانی به یادگار مانده‌است. دلیری و جنگاوری پارتی‌ها آنچنان مشهور بوده است که به گفتهٔ دکتر کزازی، حتی در زبان‌های اروپایی هم واژهٔ پارتیزان به معنای رزمنده‌ی چریک، از نام آنان برگرفته شده‌است).

در کین سیاوش نیز کاوس شاه تنها یک نام و مقام است که از دریافت گزارش پیروزی‌های نوهٔ خود کیخسرو در کین‌خواهی فرزند خود، شادمان می‌شود.

این قالب را در پایان کار، و به فرجام رسیدن انتقام نیز می‌بینیم. در کین ایرج، پس از آن‌که منوچهر کار را به پایان می‌رساند، فریدون به درگاه یزدان سپاس می‌گزارد و می‌گوید:

همه کامِ دل دادیَم ای خدای

کنون مر مرا بر به دیگر سرای

از این بیشتر اندر این جای تنگ،

نخواهم که یابد روانم درنگ

در کین سیاوش، پس از آن که افراسیاب به دست کیخسرو کشته می‌شود، کاوس که ۱۵۰ سال دارد و موی سیاهش چون کافور سفید شده، و قد سرو مانندش چون کمان خمیده است، می‌گوید دیگر سرآمدن زمان و مردن برایش گران و سنگین نیست:

ز تو خواستم تا یکی کینه‌ور

به کین سیاوش ببندد کمر

نبیره بدیدم جهان‌بین خویش

به فرهنگ و تدبیر و آیین خویش

چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت،

سر ووی مُشکین چو کافور گشت،

همان سروِ یازنده شد چون کمان،

ندارم گران، گر سرآید زمان.

در کین سیامک نیز با سادگی بیشتری می‌خوانیم:

چو آمد مر آن کینه را خواستار

سرآمد کیومرث را روزگار

و پس از آن هوشنگ بر تخت می‌نشیند، دوران کین‌خواهی به پایان می‌رسد و روزگار پیشرفت در کشاورزی و دامداری و صنعت فرا می‌رسد.

جهاندار هوشنگِ با رای و داد

به جای نیا، تاج بر سر نهاد

اگر هم بیت‌های کشف آتش در دوران هوشنگ و بنیاد نهادن جشن سده توسط او را الحاقی بخوانیم، باز هم باید بهره‌گیری از آتش در جداکردن آهن و ساختن ابزارهای سادهٔ آهنی (از جمله نوعی بیل را که گراز نامیده می‌شده است) را مربوط به این دوران بدانیم:

نخستین یکی گوهر آمد به چنگ

به آتش، ز آهن جدا کرد سنگ

چو بشناخت، آهنگری پیشه کرد

گراز و تبر، ارّه و تیشه کرد

فردوسی بزرگ در سراسر شاهنامه نشان می دهد که هرگاه آتش جنگ‌ها فرونشسته است، پیشرفت جامعه و بهروزی مردمان شتاب گرفته است و دوران هوشنگ، یکی از این دوران‌هاست:

وز آن پس جهان یکسر آباد کرد

همه روی گیتی پر از داد کرد

رای زدن رودابه با کنیزکان

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

 

رای زدن رودابه با کنیزکان

کار گروهی شاهنامه‌خوانان نوجوان همراه پوشان

گوینده و کارگردان:  فتحیه قناعت پیشه

نقش‌آفرینان: 

حسین امین لاری: راوی یا فردوسی

روزبهان ترنجانی: مهراب

کیمیا کرامت: سیندخت

 

 

رای زدن رای زدن رودابه با کنیزکان

 

چنان بد که مهراب روزی پگاه

برفت و بیامد از آن بارگاه

گذر کرد سوی شبستان خویش

همی گشت بر گرد بستان خویش.

دو خورشید بود اندر ایوان اوی

چو سیندخت و رودابهٔ ماهروی.

بیاراسته همچو باغ بهار

سراپای، پر بوی و رنگ و نگار.

شگفتی به رودابه اندر بماند

همی نام یزدان بر او بر بخواند.

یکی سرو دید از برش گِرد ماه

نهاده به مه بر، ز عنبر کلاه.

به دیبا و گوهر بیاراسته

به‌سان بهشتی پر از خواسته.

بپرسید سیندخت مهراب را

ز خوشاب بگشاد عَنّاب را

که: «چون رفتی امروز و چون آمدی؟

که کوتاه باد از تو دست بدی!

چه مرد است این پیرسر پورِ سام؟

همی تخت کام  آیدش، گر کنام؟

خوی مردمی هیچ دارد همی؟

پیِ نامداران سپارد همی»؟

چنین داد مهراب پاسخ بدوی:

که: «ای سرو سیمین برِ ماهروی!

به گیتی در، از پهلوانان گرد

پی زال را کس نیارد سپرد.

چو دست و عنانش، بر ایوان، نگار

نبینیّ و بر زین، چنو یک سوار.

دل شیر نر دارد و زور پیل

دو دستش به کردار دریای نیل.

چو بر گاه باشد دِرفشان بوَد

چو در جنگ باشد سرافشان بوَد.

رُخش پژمُرانندهٔ ارغوان

جوان‌سال و بیدار و بختش جوان.

به کین اندرون ،چون نهنگ بلاست

به زین اندرون ،تیز چنگ اژدهاست.

نشانندهٔ خاک، در کین، به‌خون

فَشانندهٔ خنجرِ آبگون.

از آهو همان کِش سپید است موی

نگوید سخن مردمِ عیب‌جوی!

سپیدیّ ِ مویش، بزیبد همی

تو گویی که دلها فریبد همی».

چو بشنید رودابه آن گفت‌و‌گوی

برافروخت و گلنارگون کرد روی.

دلش گشت پر آتش از مهر زال

وز او دور شد خورد و آرام و هال.

چو بگرفت جای خرَد آرزوی

دگر شد به رای و به آیین و خوی.

وُرا پنج ترک پرستنده بود

پرستنده و مهربان بنده بود.

بدان بندگانِ خردمند گفت

که: «بگشاد خواهم نِهان از نهفت

شما یک به یک، رازدار منید

پرستنده و غمگسار منید.

بدانید هر پنج و آگه بُوید

همه ساله با بخت همره بوید

که من عاشقی ام چو بحر دمان

از او بر شده موج تا آسمان

پر از پور سام است، روشن دلم

به خواب اندر، اندیشه زو نگسَلم.

همه خانه‌ی شرم، پر مهر اوست

شب و روزم اندیشهٔ چهر اوست.

کنون این سخن را چه درمان کنید؟

چه گویید و با من چه پیمان کنید؟

یکی چاره باید کنون ساختن

دل و جانم از رنج پرداختن».

پرستندگان را شگفت آمد آن

که بدکاری آید ز دختِ ردان.

همه پاسخش را بیاراستند

چو آهرمن از جای برخاستند

که: «ای افسر بانوان جهان

سرافرازتر دختر، اندر مهان!

ستوده ز هندوستان تا به چین!

میان بتان دَر، چو روشن نگین!

به بالای تو، بر چمن سرو نیست

چو رخسار تو تابش پَرو نیست.

نگارِِ رخ تو ز قَنّوج، رای

فرستد همی سویِ خاور خدای.

تو را خود، بدیده درون، شرم نیست؟

پدر را به نزد تو آزرم نیست؟

که آن را، که اندازد از بر پدر

تو خواهی که گیری مر او را به بر!

که پروردهٔ مرغ باشد به کوه

نشانی شده در میان گروه.

کس از مادران پیر هرگز نزاد

نه ز آن‌کس که زاید بیاید نژاد.

چنین سرخ دو بُسِّدِ شیر بوی

شگفتی بود گر بود پیرجوی.

جهانی، سراسر، پر از مهر توست

بر ایوانها صورت چهر توست.

تو را با چنین روی و بالای و موی

ز چرخ چهارم خور آید به شوی.

چو رودابه گفتار ایشان شَنید

چو از باد آتش، دلش بردمید.

بر ایشان یکی بانگ برزد به خشم

بتابید روی و بخوابید چشم

وز آن پس به خشم و به روی دُژَم

به ابرو ز خشم اندر آورد خم.

چنین گفت که: «این خام گفتارتان

شنیدن نیرزد ز پیکارتان.

نه فغفور خواهم نه قیصر نه چین

نه از تاجدارانِ ایران زمین.

به بالایِ من پور سام است، زال

ابا بازوی شیر و با برز و یال.

گرش پیر خوانی همی یا جوان

مرا او به‌جای تن است و روان.

مرا مهر او دل، ندیده، گُزید

همان دوستی از شنیده گزید.

بر او مهربانم، نه بر روی و موی

به سوی هنر، گشتمش مهرجوی».

پرستنده آگه شد از راز اوی

چو بشنید دل‌خسته آواز اوی

به آواز گفتند: «ما بنده‌ایم

به دل مهربان و پرستنده‌ایم.

نگه کن کنون تا چه فرمان دِهی

نیاید ز فرمان تو جز بهی».

یکی گفت از ایشان که: «ای سرو بن

نگر تا نداند کسی این سَخُن!

چو ما صد هزاران فدای تو باد!

خرَد، ز آفرینش، رِدای تو باد!

سیه نرگسانت پر از شرم باد!

رخانت پر از رنگ و آزرم باد!

اگر جادُوی باید آموختن

به بند و فسون چشمها دوختن،

بپرّیم با مرغ و آهو شویم

بپوییم و در چاره جادو شویم

مگر شاه را نزد ماه آوریم!

به نزدیک او پایگاه آوریم»!

لب سرخ، رودابه پرخنده کرد

رخان مُعَصفَر سوی بنده کرد

که: «این گفته را گر شوی کاربند

درختی برومند کاری، بلند

که هر روز یاقوت بار آورد

برش تازیان در کنار آورد».

 

رای زدن رودابه با کنیزکان

 

کار گروهی شاهنامه‌خوانان نوجوان همراه پوشان

 

گوینده و کارگردان:  فتحیه قناعت پیشه

 

نقش‌آفرینان: 

 

حسین امین لاری: راوی یا فردوسی

 

روزبهان ترنجانی: مهراب

 

کیمیا کرامت: سیندخت

 

بهاره ده بزرگی: رودابه

 

حمیرا فدایی،  شیدا زبیری: پرستندگان

بهاره ده بزرگی: رودابه

 

حمیرا فدایی،  شیدا زبیری: پرستندگان

کین سیامک، ایرج، سیاوش

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه خوانی از زبان فردوسی خردمند

۳- کین سیامک، ایرج، سیاوش

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی‌زاده

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح ۱۹ تیر ۹۸

 

پس از دیباچه شاهنامه، از همان آغاز و در گفتگو از زندگانی نخستین انسان، با ریختن خون بیگناه، و با کین و خونخواهی و جنگ روبرو می‌شویم. اینجا داستان هابیل و قابیل نیست. سیامک، فرزند کیومرث، نه به دست برادر خود که به دست یک دیو کشته می‌شود.

پس از آن، کین ایرج را داریم که بیانگر برادرکشی است. سلم و تور، دو فرزند فریدون، به جان ایرج می‌افتند تا «از ایران و ایرج دمار» برآورند. 

داستان سیاوش پیچیده‌تر است. او تمام تلاش خود را برای حفظ صلح و پرهیز از جنگ می‌کند ولی به‌دست افراسیاب تورانی کشته می‌شود و پس از آن سالها جنگ و کین‌خواهی میان ایران و توران شکل می‌گیرد. 

نکتهٔ شگفتی‌آور آن است که در قسمت بزرگی از شاهنامه، از بخش اساطیری تا بخش پهلوانی و حماسی، به کین‌خواهی سه تن از انسان‌های نیک رفتار پرداخته شده‌است که هرسه، قالب داستانی یکسان یا بسیار همانندی دارند. همانندی این سه خونخواهی (سیامک، ایرج، سیاوش) آنچنان زیاد است که خواننده در یک نگاه کلّی می‌تواند آنها را سه روایت از یک داستان به‌شمار آورد. پافشاری بر این کین‌خواهی نیز آنچنان آشکار و پردامنه است که خواننده گمان می‌برد در نگاه فردوسی و در فرهنگ ایرانی، خون را باید با خون شست و تا زمانی که کین‌خواهی به فرجام نرسد، هیچ کار دیگری شایسته نیست!

ولی چنین نیست. فردوسی در سراسر شاهنامه، جنگ را زشت می‌شمارد و انسان‌ها را به پاسداری از صلح فرا می‌خواند تا جایی که انقلابیون، حتی موجود پلیدی چون ضحّاک را نمی‌کشند و تنها به بند می‌کشند.  پس این سه کین تاریخی را باید با نگاهی دیگر بررسی کنیم. برای این کار، نیازمند آنیم که ویژگی‌های این قالب مشترک را برشماریم:

۱- در سرشت و رفتارِ آن که کشته می‌شود، بیگناهی کامل، مظلومیت، ازخودگذشتگی، تلاش برای حفظ صلح، و پاسداری از وحدت سرزمینی، عشق و انساندوستی موج می‌زند. یعنی همان ویژگی‌هایی که در فرهنگ ما برای قهرمان شهید، شناخته شده است. 

۲- موضوع کینه و انتقام، یک مسئلهٔ شخصی مربوط به گذشته نیست. تضادی است که چونان یک دمل، هرازگاه، از سوی طرف مقابل سر باز می‌کند و تا ریشه کن نگردد و از میان برداشته نشود، دنباله خواهد داشت.

۳- شکل داستان هم یکنواخت است: فرزند کشته می‌شود؛ پدر چشم‌به‌راه می‌ماند تا نوه‌اش بزرگ شود؛ کین‌خواهی آغاز می‌شود و تا زمان به نتیجه رسیدن آن، پدر بزرگ شاه ولی نوه همه‌کاره است؛ پس از آن‌که انتقام گرفته‌شد، پدربزرگ کناره‌گیری می‌کند و گویی علت وجودی خود را از دست می‌دهد. 

در این میان، ویژگی یک در هر سه شهید قهرمان برجسته است.  هر سه چهره بیانگر پاکی، عشق به دیگران، و جانفشانی برای پاسداری از صلحند.  سیامک زمانی که می‌فهمد پدرش بی‌آن‌که بداند در خطر قرار گرفته و احتمال نابودی سرزمین و افتادن آن به دست اهریمن جدی است، بی هیچ واهمه جان خود را فدا می‌کند تا از رویدادی که در پیش است، جلوگیری کند:

کیومرث از این خود کی آگاه بود

که تخت مهی را جز او شاه بود

سیامک بیامد برهنه تنا

برآویخت با پورِ آهرمنا

ایرج نیز زمانی که می بیند برادرانش می‌خواهند برای گرفتن ایران به جنگ پدر بیایند، بیدرنگ از همه چیز می‌گذرد و جانفشانی می‌کند:

نباید مرا تاج و تخت و کلاه

شوم پیش ایشان، دوان، بی سپاه

بگویم که از شهریار زمین

مدارید خشم و مجویید کین

سیاوش نیز آن زمان که می‌بیند با زیرپاگذاشتن پیمان، شرافت انسانی زیرپا گذاشته می‌شود، یکّه و بی‌پناه خود را به خطر می‌اندازد تا شاید صلح برقرار بماند:

یکی راه بگشای تا بگذرم

به جایی که کرد ایزد آبشخورم

چه باید همی خیره خون ریختن؟

چنین دل به کین اندر آویختن؟

سروده های اسطوره‌ای شاهنامه‌ای لیلا محمودی

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

سروده های اسطوره‌ای شاهنامه‌ای

با مدیریت و خوانش: 

لیلا محمودی

 

این برنامه: دو سروده از  لیلا محمودی

موسیقی: طلوعی دیگر

آهنگساز: مسعود شعاری

نوازنده: پدرام افشین فر

غزل نخست از کتاب بهار سخن، به نام: دریا حباب بوته را بیتوته کن

غزل دوم: غزل تازه سروده شده‌ای به نام: زخم‌بند زخمه‌ها

 

من بی تو زردم آخرین اقرار پاییزم 

مثل غروب جمعه دلگیر و غم انگیزم

 

داغ خیال بوسه ای  بر گونه ی خیسم 

صبحم سکوتم سایه ام سیمای سرریزم

 

نام مرا با نام مجنون بید آوردند

 من با خودم با درد ها با غم گلاویزم 

 

از کوچ ماندم از سفر،  از هجرت،  از رفتن  

من درد ایرانم پر از شیراز و تبریزم

 

من ماندم اینجا از نفس از بند بنویسم 

من در قلمدان قفس ، از بند لبریزم

 

تهمینه ی بی پهلوانم در تب تاریخ

پهلو به پهلو زخم بند زخمه ای تیزم

 

من آخرین نسل زنی هستم که با سیلی 

از صورتک های غلیظ شهر  می ریزم

 

 

آفرینش انسان

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

نوشته‌ای از پوشان

چاپ شده در روزنامه‌ی اعتماد در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۹۸

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: همامه زارعیان

 

همی خواند آن كس كه دارد خرد - ۳

فردوسی بزرگ در دیباچه كتاب خود در آغاز سخن، جهان‌بینی و برداشت و دركش را از اینکه جهان چگونه پدید آمده و بشر چگونه پا به عرصه وجود گذاشته است، بیان می‌كند. پس از آنكه به ستایش آفریننده و ستایش خرد می‌پردازد و پیش از آنكه در ستایش پیامبر و چگونگی فراهم آمدن شاهنامه و انگیزه‌های خود و پيشكش كردن كتاب به سلطان محمود بنویسد، بسیار خردمندانه از پیدایش جهان و آفرینش انسان سخن می‌گوید و به‌گونه‌ای كه گویی دانشمندی امروزی داستان تكامل را از دیدگاه علمی بررسی كرده ‌باشد، نظر و برداشت خود را در این باره بیان می‌فرماید.

بخشی از این بیت‌ها را از میان ۴۰ بیت دیباچه برمی‌گزینیم و می‌خوانیم تا با دیدگاه فرزانه طوس آشناتر شویم و به این ‌همه خردمندی درود بفرستیم: 

از آغاز باید که دانی درست

سرِ مایه‌ی گوهران از نخست

که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید

بدان، تا توانایی آرد پدید

زمین را بلندی نبد جایگاه

یكی مركزی تیره بود و سیاه

همی بر شد ابر و فرود آمد آب

همی گشت گرد زمین آفتاب

ببالید کوه، آب‌ها بردمید

سر رستنی سوی بالا کشید

گیا رست با چند گونه درخت

به زیر اندر آمد سرانْشان ز بخت

و از آن پس چو جنبنده آمد پدید

همه رستنی زیر خویش آورید

سرش زیر نامد بسانِ درخت

نگه کرد باید بدین كار، سخت

نه گویا زبان و نه جویا خرد

ز خار و ز خاشاك تن پرورد

چو ز این بگذری مردم آمد پدید

شد این بندها را سراسر کلید

سرش راست بر شد چو سرو بلند

«به گفتار خوب» و «خرد کاربند»

«پذیرنده هوش و رای و خرد»

مر او را دد و دام فرمان برد

تو را از دو گیتی برآورده‌اند

به چندین میانجی بپرورده‌اند

شنیدم ز دانا دگرگونه ز این

چه دانیم راز جهان آفرین

نگه کن بدین گنبد تیزگرد

كه درمان از اوی‌است و ز اوی‌است درد

نه گشت زمانه بفرسایدش

نه از رنج و تیمار بگزایدش

نه از جنبش آرام گیرد همی

نه چون ما تباهی پذیرد همی

از او دان فزونی و ز او هم نِهار

بد و نیك، نزدیک او آشکار

...

نكته‌ی دیگر در شاهنامه‌خوانی آن است كه واژه‌ها و تركیب‌های دشوار در شاهنامه بسیار كم است. خواننده می‌تواند حتی اگر واژه‌ای برایش ناآشنا باشد، آن را نزد خود ریشه‌یابی كند. برای نمونه «بگزایدش» با «گزند» هم‌خانواده است پس یعنی گزند و زیان ببیند. یا تیمارداری، پرستاری و غمخواری است پس تیمار، همان رنج می‌شود. توجه به سبك هم در خواندن شاهنامه به ما یاری می‌رساند. به چیزی بر، یا بر چیزی بر، سبك آن زمان است و «بر» دوم معنی نمی‌شود. همچنان كه «مر» گاهی پیش از اسم یا ضمیر افزوده می‌شود و برای نمونه، «مر او را» به معنای «او را» است. در این بیت‌های برگزیده، شاید تنها واژه ناآشنا «نِهار» باشد. این نه روز (لیل و نهار عربی) است و نه نهار یا ناهار كه به معنی چیزی نخوردن و گرسنگی کشیدن بوده و زمانی كه غذا می‌خورده‌اند، می‌گفته‌اند نهار شکستیم (مانند breakfast انگلیسی) و كم‌كم به غذای میان روز گفته شده است. ولی نِهار به معنی كم و كاستی است و در بیت هم به‌درستی در برابر فزونی قرار

گرفته است.

اكنون اگر به بیت‌ها ژرف بنگریم، می‌بینیم كه گویا فردوسی خردمند با گفتن آفرینش چیز (وجود) از ناچیز (عدم)، از مهبانگ صحبت می‌كند و به پدید آمدن انرژی (توانایی) می‌پردازد. سروده حكیم بزرگ ایران زمین درباره گنبد تیزگرد، شاید در نگاه نخستین به نقش آسمان و چرخ فلك در به وجود آمدن خوشبختی و بدبختی انسان‌ها تعبیر شود ولی چنین نیست.

فردوسی بزرگ گویا برداشتی هرچند مبهم از اصل بقای ماده و انرژی را در نظر دارد و می‌فرماید در بخشی از طبیعت كاستی و در بخشی دیگر افزایش شكل می‌گیرد ولی چرخ گردون در درازای زمان گزندی نمی‌بیند و گویی به چیزی مانند قانون اول نیوتن اشاره می‌كند كه جهان به فرسودگی و اصطكاك و تباهی دچار نمی‌شود و پیوسته در حال حرکت است و از جنبش آرام ندارد.

درباره كره زمین نیز می‌گوید پس از آنكه كوه‌ها برآمدند و باران فراوانی بارید، گیاهان روییدند و سپس جانوران و سرانجام انسانِ سخنگو و اندیشه‌ورز پدیدار شد. فردوسی بزرگ می‌توانست بسراید كه تو را از دو گیتی برآورده است، به چندین میانجی بپرورده‌ است. ولی دیدگاه خردمندانه او بسیار بالاتر از اینهاست. بی‌گمان فردوسی خداباور است، ولی به قانونمندی طبیعت نیز باور دارد. خدای فردوسی، عناصر اولیه و قوانین طبیعت را به وجود آورده است و سپس با چند میانجی از طریق تكامل، انسان شكل می‌گیرد.

در دیدگاه فردوسی خردمند، اینکه سر جانوران رو به پایین نبود، سخت درخور توجه است. از آن مهم‌تر انسان است كه «سرش راست بر شد» و سپس به گفتار و خرد دست یافت. نقش راست قامت شدن در گویایی و تكامل مغز، فرضیه‌ای است كه در دوران معاصر مطرح شده است و چه زیباست كه فردوسی از آن سخن می‌گوید.

شاید همین اندیشه را بتوان در سوره انشراح هم دید كه آیا سینه تو را فراخ نكردیم و آن بار سنگین، آن قوز و خمیدگی را از پشت تو برنداشتیم و زبان تو را باز نكردیم؟ فردوسی دانا، گویا از دانشی می‌گوید كه در ایران باستان وجود داشته و به کشورهای همسایه هم رفته است. با این همه فردوسی راسیونالیست و خردگرا، با تعصب بیگانه است. او می‌داند كه نگرش‌ها و اسطوره‌های دیگری هم از مشی و مشیانه گرفته تا خلقت از گِل وجود دارد. پس با اشاره به آنها می‌فرماید:

شنیدم ز دانا دگرگونه ز این

چه دانیم راز جهان‌آفرین.

در ستایش خرد

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را انتخاب کنید.🌹

نوشته‌ای از پوشان در روزنامه اعتماد، ۲۳ مرداد ۹۸

همی خوانَد آن کس که دارد خرَد -۲

در ستایش خرد

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: یاشار فکری

 

 

چه مي‌فرمايد اين فرزانه طوس كه سخن را به‌نام خداوند جان و خرد آغاز مي‌كند. مگر نه آنكه اين نامه باستان در زبان پهلوي، خوتاي نامك بوده و در پارسي دري به شاهنامه دگر شده است؟ مگر خوتاي يا همان خدا، به معناي دارنده نيست و دهخدا و كدخدا و خانه خدا از آن نيست؟ آيا فردوسي بزرگ كتاب ارزشمندش را آگاهانه با دو مفهوم آغاز كرده است؟ به نام خدا و نيز به نام آن كه دارنده جان و خرد است: جاندار خردمند، انسان!

در ادبيات ما چه بسا اين دو يكي است. برداشت ايراني از قرآن آن است كه با بسم‌الله آغاز مي‌شود و با ناس به پايان مي‌رسد. رودكي بينادل در يك اين هماني ظريف مي‌فرمايد: «خداي را نستودم كه كردگار من است/ زبانم از غزل و مدح بندگانش بود»

و استادِ سخن سعدي، خدا و خلق را چنان به كار مي‌بندد كه خدمت به دومي، بندگي نخستين است: «خدا را بر آن بنده بخشايش است/ كه خلق از وجودش در آسايش است» و رهي معيري چه زيبا سروده است كه: «چشمِ فرو بسته اگر واكني/ در تو بود هرچه تمنا كني» و در آن شاه بيت زيبا در همين سروده مي‌افزايد: «از ره غفلت به گدايي رسي/ ور به خود آيي، به خدايي رسي»

فردوسي بزرگ در جاي‌جاي شاهنامه از خداوند تاج و خداوند گنج، خداوند شمشير و گاه و نگين، نام برده است.

شايد فردوسي از يك سو نظر به انسان داشته است و از سوي ديگر خدا را وجودي زنده مي‌داند كه خرد مطلق است. از اين ديدگاه اسم اعظم پروردگار مي‌تواند «سراسر زنده سراپا خرد» باشد. او چيزي جز خرد زنده نيست.

فردوسي بزرگ در دوران خردگرايي ايرانيان باليده است. اگر اروپا در قرن هفدهم راسيوناليزم را برگزيد، فردوسي هفت قرن پيش از آن به جريان خردگرايي پيوست. تا آنجا كه فرمود: «خرد دست گيرد به هر دو سراي» چيزي كه در انديشه بسياري از عوام امروز هم نمي‌گنجد كه چگونه در سراي ديگر، «خرد» پايه داوري خواهد بود. فردوسي بر اين باور است كه: «از اويي به هر دو سراي ارجمند/ گسسته خرد، پاي دارد به بند» اگر در آن سرا پرسشي مي‌شود، نه از اين است كه چه كسي پسر چه كسي بود. خرد به ميان مي‌آيد كه تو ‌اي انسان! آزاد ‌زاده شدي و «خرد بهتر از هر چه ايزدْت داد» از اين گنج بزرگ چگونه بهره جسته‌اي؟ آنچه را برگزيدي چرا؟ چرا اين كار را كردي و آن كار را نكردي؟ سه نيروي پاسبان و نگهبان بدن خود را چگونه به كار گرفتي كه:

«سه پاس تو چشم است و گوش و زبان»

آنها پاسبان جان تو بودند و تو خرد داشتي! بايد با اين ابزارهاي حس و با به‌كارگيري خرد، نيكي را پيش مي‌بردي و در همين جا فردوسي بزرگ مي‌فرمايد: «خرد را و جان را كه يارد ستود». پس آشكار است كه به جان آدمي با آن سه پاس و به خرد او كه بزرگ‌ترين داده ايزدي است اشاره مي‌كند و خداوند جان و خرد، آدمي است.

در پايان تلخ شاهنامه نيز مي‌بينيم كه فردوسي بزرگ، بيش از آنكه مانند رستم فرخزاد رمل و اسطرلاب بيندازد و نداند چرا ملتي كه بخشي از ايران بوده‌اند، اكنون چنين برخاسته‌اند و تومار شاهنشاهي ساساني را بر مي‌چينند، در انديشه‌اي ديگر است.

فردوسي پيش از آن به دور شدن شاهان و بزرگان ايران از خرد اشاره دارد و در غم آن نشسته است. كساني كه مي‌خواهند از شاهنامه يك شعارنامه نژادي بيرون بكشند و «شير شتر خوردن» و «سوسمارخواري عرب‌ها» را از زبان فردوسي مي‌گويند تا به گمان خود از كيان ايران باستان پشتيباني كنند، فراموش كرده‌اند كه شاهنامه با خرد آغاز مي‌شود و سراسر آن ستايش خرد است و فردوسي خردمند، حتي محك داوري درباره شاهنامه خود را هم خرد مي‌داند و با پافشاري بر اينكه «تو اين را دروغ و فسانه مدان»، داوري را به خرد خواننده واگذار مي‌كند و مي‌گويد فراموش نكن كه من هم خردمندانه نوشته‌ام و اگر يك جاي آن با عقل جور در نمي‌آيد، رمزي در آن گذاشته‌ام و منظوري داشته‌ام: «از او هر چه اندر خورد با خرد/ دگر بر ره رمز معني برد»

چنين شاعر خردمندي چگونه مي‌تواند فروپاشي ساسانيان را تنها به عقب‌ماندگي و فرهنگ پايين مردم عربستان فرو بكاهد؟ خردمند فرزانه، زماني كه از آغاز گردآوري داستان‌هاي كهن به دستور ابومنصور محمد عبدالرزاق و به دستور او ابومنصور معمري سخن مي‌گويد، زماني كه نوشتن شاهنامه ابومنصوري به نثر پا مي‌گيرد، چنين مي‌سرايد:

«يكي پهلوان بود، دهقان نژاد/دلير و بزرگ و خردمند و راد/پژوهنده روزگار نخست/گذشته سخن‌ها همه باز جست/زِ هر كشوري موبدي سالخورد/بياورد و اين نامه را گرد كرد/بپرسيدشان از كيان جهان/و از آن نامداران و فرخ مهان/كه گيتي به آغاز چون داشتند/كه ايدون به ما خوار بگذاشتند»؟

پس فردوسي بزرگ از يك جنبش خردمندانه اجتماعي در دوران خود نام مي‌برد كه كساني از ايرانيان از حكومت خليفه‌هاي اسلامي بر ايران ناخرسند بودند و مي‌خواستند با كار فرهنگي زمينه‌هاي مبارزه براي استقلال ايران را استوار كنند. شمار آنان هم كم نبود، زيرا از سرزمين‌هاي گوناگون ايران گرد هم آمدند و كاري بزرگ را آغاز كردند كه به نوشتن شاهنامه ابومنصوري رسيد.

آشكار است كه فردوسي بزرگ با آنكه مسلمان است، از حكومت ديني بني‌عباس ناخرسند است و با ديگران هم‌آوا است كه شرايط ايران خوار و ناشايست و ناپسند است، غرور ملي پايمال شده است ولي او نيز همراه با ديگر خردمندان زمان خود مي‌خواهد بداند كه شاهان ايران چگونه اين سرزمين را به كج راه برده‌اند كه به چنين سرنوشتي دچار شديم؟ فردوسي به جاي دشنام دادن به ديگران و سوسمار خوار خواندن آنان، اين پرسش پايه‌اي را از شاهان و كيان و نامداران و بزرگان پيش مي‌كشد: «كه گيتي به آغاز چون داشتند/كه ايدون به ما خوار بگذاشتند»؟ با الهام از فرمايش استاد بزرگ فردوسي خردمند درباره اينكه «خرد دست گيرد به هر دو سراي» و «از اويي به هر دو سراي ارجمند»، اين رباعي را پيشكش مي‌كنم: «مستي، پايت تلو تلو مي‌لرزد/دانا باشي، باده خوري مي‌ارزد/بگذر ز صراط، دست در دست خرد/چون فردوسي، قاعده را بر هم زد»