نظم در رفتار ایرانیان

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۴۲

نظم در رفتار ایرانیان

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۸ فروردین ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: معصومه تکلّو

 

جنگ میان ایران و توران در زمان نوذر از یک نظر با جنگی که در زمان کاوس در کنار دژ سپید پدید آمد، همانند است: هر دو پس از بحرانی درونی روی داده که تا مرز واژگونی تاج و تخت پیش رفته است. نوذر تنها می‌تواند به اندازه‌ی یک سوم دشمن، نیرو گرد آورد ولی شمار سپاه کاوس، هشت برابر تورانیان است. یکی از بزرگترین دلیل‌های پراکندگی و بی‌برنامگی سپاه نوذر در مقایسه با نظم لشکر کاوس آن است که او اندرز گودرز را می‌پذیرد و با پس گرفتن بخشی از سخنان و تحلیل‌های خود، امید را به میان ایرانیان باز می‌گرداند. در آغاز یک آشتی ملی صورت می‌گیرد و در پی آن، همه چیز سامان می‌پذیرد. نظم تنها در فراهم کردن نیرو و تجهیزات جنگی نیست بلکه مهم‌تر از آن، رفتار و کارکرد همگان و پیوند میان آنان به‌سامان است. ولی در دوران نوذر، پندهای سام آنچنان کم اثر است که شاه، پنهان از چشم سرداران، فرزندان را برای رهانیدن شبستان خود به فارس می‌فرستد؛ و به‌جای آن‌که راهنمایی کارشناسانه‌ی قارن را در گوش جان بریزد، دژ را رها می‌کند تا بگریزد. فردوسی با هنرمندی بسیار، تفاوت رفتار نوذر و کاوس را آشکار می‌کند. تهمتن که چند روز پیش با خشم بیجای کاوس به مرگ محکوم شده بود، پس از تغییر رفتار شاه، کینه‌ای در دل نگاه نمی‌دارد. همه دست در دست هم، در برابر دشمن بیرونی به پا خاسته‌اند. تهمتن می‌خواهد با تغییر چهره، به درون دژ سپید رود و از توان و روحیه‌ی تورانیان، اطلاعاتی به دست آورد. برخلاف آمدن اسکندر با لباس مبدل به ایران، رستم نمی‌تواند کسی را همراه ببرد. فردوسی در مصراع پایانیِ وصف این شب پرحادثه، با گفتن «همه شب همی لشکر آراستند»، نشان می‌دهد که این تجسس و برآورد نیروها، برای چگونگی لشکر آرایی در برابر تورانیان ضروری بوده است.

نابغه‌ی طوس، نظم در رفتار را هنگام تصمیم‌گیری رستم برای رفتن به این تجسس به زیبایی نشان می‌دهد:

تهمتن بیامد به نزدیکِ شاه

میانْ‌بسته مر جنگ را کینه خواه،

که: «دستور باشد مرا تاجور

کز ایدر شوم بی کلاه و کمر

ببینم که این نوجهاندار کیست

بزرگان کدامند و سالار کیست؟»

بدو گفت کاوس: «کاین کارِ توست

که بیدارْدل بادی و تندرست!»

او می‌خواهد برای کاری که ضروری می‌داند، جان خود را به خطر اندازد. ولی پیشنهاد خود را به رهبری سیاسی می‌دهد و از او اجازه می‌گیرد. پاسخ کاوس نیز بسیار آموزنده است. او می‌گوید کارشناس تو هستی، خود بهتر می‌دانی، و من تنها می‌توانم با هموارسازی راه پیروزی تو، برایت تندرستی آرزو کنم. نکته‌ی بسیار ظریف دیگر، تابلو یا فیلمی است که نابغه‌ی طوس، از بازگشت رستم به دست می‌دهد.  در اینجا هم نظم را در رفتار و سازماندهی ایرانیان می‌بینیم. طلایه دار سپاه ایران یا همان کشیک شب، گیو است که برپایه‌ی داده‌های بیرون از شاهنامه، داماد رستم هم هست. تهمتن در رفتن به دژ سپید، به لانه‌ی زنبور سر کشیده و نیروها و روابط آنها را برآورد کرده است. گرچه روشنایی در دژ، بیگمان بیشتر از بیرون بوده و نگهبانانی از دژ مراقبت می‌کرده‌اند، ولی هیچکس جز یک تن از حضور تهمتن آگاه نمی‌شود. اما هنگام بازگشت، هنوز رستم به سراپرده‌ی ایران نزدیک نشده که گیو به گفته‌ی امروز به او دستور ایست می‌دهد و گلنگدن را می‌کشد:

چو برگشت رستم برِ شهریار

از ایران سپه گیو بُد پاسدار

به ره بر گوِ پیلتن را بدید

بزد دست و تیغ از میان برکَشید

یکی برخروشید چون پیلِ مست

سپر بر سرآورد و بنمود دست

بدانست رستم کز ایران سپاه

به شب گیو باشد طلایه به راه

بخندید و زآن پس فغان برکَشید

طلایه چو آواز رستم شنید،

پیاده بیامد به نزدیکِ اوی

بدو گفت: «کای مهترِ جنگجوی

پیاده کجا بوده‌ای تیره شب؟»

تهمتن به گفتار بگشاد لب

نکته‌ی مهم تنها هشیاری گیو در سنجش با نگهبانان تورانی نیست. فردوسی به خواننده این آموزش را می‌دهد که در انجام یک برنامه‌ی پنهانی، حتی طلایه دار ایران و پاسدار شب نیز از داستان آگاه نیست. هر شخص و گروهی تنها در چارچوب مشخص، و برپایه‌ی وظیفه‌ی خود رفتار می‌کند و همه چیز آنچنان سامان یافته که اگر نیاز نباشد، خبر کاوش رستم برای شناسایی، حتی به دامادش نیز درز نمی‌کند.

نظم و بی‌نظمی در کار ایرانیان

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۴۱

نظم و بی‌نظمی در کار ایرانیان

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: زهرا آقانصیری

 

فردوسی بزرگ در هیچ بیتی از برتری نژادی بر نژاد دیگر سخن نمی‌گوید. همه جا تصویر دقیقی از شرایط و واکنش‌ها به دست خواننده می‌دهد تا ببینند که به گفته‌ی برتولت برشت، آدم آدم است. در دوران پادشاهی نوذر، ایرانیان آنچنان زخم خورده، نومید و پراکنده‌اند که در هر کار، پی‌درپی تصمیم‌گیری‌های نادرست و رفتارهای ناشایست از آنان سر می‌زند. بی‌هنگام به رویارویی با تورانیان می‌روند، رزمنده‌ی پیری را به جنگ تن به تن می‌فرستند، در زمانی نامناسب به درون دژ می‌روند و راه مبارزه را بر خود می‌بندند، و آنگاه که باید در دژ بمانند از پناهگاه بیرون می‌آیند. ولی در داستان سهراب، همین ایرانیان، حتی با وجود رفتارهای کاوس بی خرد و خودمحور، همه چیز را با نظم فراوان انجام می‌دهند. زیرا بزرگانی چون گودرز، این امکان را دارند که در برابر کج‌رفتاری‌های کاوس، ایستادگی کنند و او را وادارند تا بیندیشد و نظر مخالف اما درست آنان را بپذیرد. زمانی که کاوس با افزودن یک شب به بزم‌ها و درنگ‌های پیشین رستم، در عمل نادرستی تحلیل خود برای شتاب در رویارویی با سهراب را می‌پذیرد و جلوی از هم پاشیده شدن یگانگی نیروهای داخلی را می‌گیرد، بر خلاف دوران بحران زده‌ی نوذر می‌تواند نیروی بزرگی برای رویارویی با تجاوز تورانیان گرد آورد.

دگر روز، فرمود تا گیو و طوس

ببستند شبگیر، بر پیل  کوس

درِ گنج بگشاد و روزی بداد

سپه برنشاند و بُنه بر نهاد

سپردار و جوشنْ‌وران، صد هزار

شمرده، به لشکرگه آمد سوار

یکی لشکر از پَهْلَو آمد به دشت

که از گردِ ایشان هوا تیره گشت

سراپرده و خیمه زد بر دو میل

بپوشید گیتی ز نعل و ز پیل

تا روز پیش از آن، درست مانند دوران نوذر، نیروها بی‌انگیزه، امید گریزان، چشم‌انداز تیره، و آسمان دل‌ها پر از سرخوردگی است.  ولی با آمدن رستم، امید ایرانیان باز می‌گردد ودر جایی که تا روز پیش همه به فکر گریز بودند، یگانگی داخلی چنان معجزه‌ای می‌کند که می‌توان با نواختن طبل‌ها در همان بامداد صدهزار نیروی رزمی را بسیج کرد. فردوسی همچون یک فیلمنامه نویس دقیق و جامعه شناس توانا، ریزه‌کاری‌ها را نشان می‌دهد. تنها کافی است به هر واژه و به ترتیب مصراع‌ها توجه کنیم: هسته‌ی مرکزی قدرت، سازماندهی را برعهده دارد. آن سپاه که در بیت دوم بر اسب می‌نشیند، بدنه‌ی اصلی و پهلوانانی چون گودرز و طوس و رستم هستند که همواره پا در رکاب دارند. آماده کردن بنه نیز برعهده‌ی کاوس است. از آن گذشته، روزی دهان  دفترهای خود را می‌آورند و دستمزد داوطلبانی را که با شنیدن صدای کوس از سحرگاه برای نام‌نویسی می‌آیند، پرداخت می‌کنند. این پرداخت دستمزد پیش از آغاز جنگ، روش پسندیده‌ای است که هم به نیروها انگیزه می‌دهد و هم آنان را از غارت باز می‌دارد. درست صدهزار نفر نیاز دارند و طبیعی است که پس از آن، نیرویی را به لشکرگاه راه نمی‌دهند. کسانی که نام‌نویسی کرده‌اند، اسب و جوشن و سپر دارند یعنی فراهم کردن لباس و تجهیزات جنگی و اسب، برعهده‌ی خود آنان است ولی خوراک و امکانات پزشکی و تجهیزات سنگین و همه‌ی پشتیبانی‌ها، در همان واژه‌ی «بُنه» آمده که پیش از این آماده و بار شده است. این نیروها از لشکرگاه یا پادگان امروزی که در درون شهر است، به دشت بیرون می‌روند و پیش از حرکت به سوی میدان جنگ، تازه چادر می‌زنند. زدن سراپرده و خیمه در همان آغاز، نوعی بازبینی، آمادگی و تقسیم کار است. برای آن که پیچیدگی این نظم را در نظر بگیریم، حتی اگر میل را دو کیلومتر و فاصله‌ی هر دو نفر را یک متر فرض کنیم، باز یک صف ۴ کیلومتری به پهنای ۲۵ متر تشکیل می‌شود که سازماندهی آن حتی امروزه نیز کاری بس دشوار است. این یک گردهمایی توده‌ی مردم نیست که به سادگی برای یک راهپیمایی جمع می‌شوند، زیرا فردوسی پیشتر گفته است که هر یک، دستِ‌کم جوشن و سپر و اسب دارند. این نیروی سازمان یافته، اکنون به راه می‌افند و منزل به منزل، روز به روز، پیش می‌رود تا به دژ سپید می‌رسد.

نظم در رفتارها و روابط نیز آنگاه که کاوس به رستم می‌گوید کارشناس تو هستی و من بی هیچ دخالتی، تنها می‌توانم برایت آرزوی پیروزی و تندرستی بکنم، و یا در برخورد گیو طلایه دار با رستم، نشان داده شده است.

گفتگو زیان دارد یا سود؟

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۴۰

گفتگو زیان دارد یا سود؟

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۱ فروردین ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ندا مرادپور

موسیقی: پیک پی‌خجسته

از زنده‌یاد شجریان

 

زمانی که سپاه ایران به دژ سپید نزدیک می‌شود، دو احتمال پابه‌پای هم پیش می‌رود: ممکن است جنگی خونین میان ایران و توران شکل گیرد و پدر و پسری همدیگر را از میان بردارند؛ شاید هم آنان یکدیگر را بشناسند، صلح و آشتی میان دو کشور برقرار شود، و کشتی سودجویانی چون افراسیاب به گل نشیند. فردوسی نابغه در دیالوگ شخصیت‌های داستان، خواست و رفتار نیروهای گوناگونی را که می‌کوشند رویدادها را در این یا آن سو پیش ببرند، نشان می‌دهد. سهراب چشم به راه است سپاهیان هرچه زودتر برسند تا پدر خود را در میان آنان پیدا کند. تهمینه نیز برادر خود، زنده رزم را همراهش فرستاده است تا به شناسایی پدر کمک کند. ولی کسانی مانند هومان هم زیرکانه و هوشیارانه در صحنه حضور دارند تا نگذارند چنین شود. گرچه شاعر سرنوشت را گریزناپذیر می‌خواند، ولی در هر لحظه نشان می‌دهد که اگر آدمیان خردمندانه رفتار می‌کردند، روند رویدادها به شکلی دیگر رقم می‌خورد.

از همان دم که سپاه از دور پدیدار می‌گردد، نگرانی هومان و شادمانی سهراب را می‌بینیم. در لایه‌ی رویی سروده‌ی فردوسی، به نظر می‌آید که نزدیک شدن درگیری، انگیزه‌های خودنمایی و غرور پهلوانی را در جوان خام تورانی دامن می‌زند، و او با دلداری دادن به هومان، با خوارداشت توان رزمی ایرانیان، و با ستودن افراسیاب، می‌گوید که فردا دریایی از خون ایرانیان به راه خواهد انداخت:

چو از دیده سهراب آوا شنید،

به بارو بر آمد، سپه را بدید،

به انگشت،  لشکر به هومان نمود،

سپاهی که آن را کرانه نبود.

چو هومان ز دور آن سپه را بدید،

دلش گشت پر بیم و دَم درکشید.

به هومان، چنین گفت سهرابِ گُرد،

که: «اندیشه از دل بباید سترد!

نبینی، از این لشکرِ بی‌کران،

یکی مردِ جنگیّ و گرزی گِران،

که پیشِ من آید، به آوردگاه،

- گر ایدون که یاری دهد هور و ماه!-

سِلیح است بسیار و مردم بسی؛

سرافراز و نامی نبینی کسی.

کنون من، به بختِ رَدْ افراسیاب،

کنم دشتْ پُرخون چو دریایِ آب!»

ولی اگر به سروده‌ی نابغه‌ی طوس نیک بنگریم، درمی‌یابیم که سهراب به راستی شادمان است زیرا می‌داند یک مرد جنگی در این سپاه هست! همان مردی که جوان، برای دیدن او به اینجا آمده و در دژ سپید، چشم‌به‌راه او نشسته است. آن «سرافراز و نامی»، رستم است و جوان پیشتر به مادر گفته بود که همه‌ی جنگاوران از باستان، از رستم داستان می‌زنند. سهراب در این چند روز، نه هجیر یا گردآفرید، و نه هیچیک از مردم دژنشین را نکشته است پس چگونه ممکن است به خون ایرانیان تشنه باشد؟ او به مادر گفته بود که می‌خواهد سر تخت شاه توران را بگیرد. پس چگونه از بخت رد افراسیاب سخن می‌گوید؟ درواقع فردوسی نشان می‌دهد که در پشت گفته‌های سهراب، منظوری دیگر نهفته است و او می‌خواهد به خیال خود هومان را بفریبد. پهلوان جوان از رسیدن ایرانیان چنان شادمان است که شب را به بزم و میگساری می‌گذراند. زیرا می‌پندارد فردا با راهنمایی دایی خود یا هجیر، پدر را پیدا خواهد کرد.

از سوی دیگر رستم، باز هم در شرایطی که ابر ابهام بر حقیقت سایه افکنده، همان دم که از راه می‌رسد، شبانه برای دیدن دشمن به دژ می‌رود. دایی سهراب نیز که آمده است تا رستم را به او بشناساند، در این حضور پنهانی جهان پهلوان، به دست او کشته می‌شود. نازک‌ کاری‌های فردوسی بی‌مانند است: زنده رزم در نتیجه‌ی میگساری نیاز پیدا می‌کند از مجلس بزم بیرون آید.

به شایسته کاری، برون رفت زند؛

گَوی دید، بر سانِ سروی بلند.

بدان لشکر اندر، چنو کس نبود؛

 پَسودش به تندی و پرسید زود:

«چه مردی؟» بدو گفت: «با من بگوی؛

 سویِ روشنی پوی و بنمای روی».

تهمتن یکی مشت بر گردنش،

بزد تا برون شد روان از تنش.

دردناک است! پشت درهای اتاقی که می‌توانست پدر و پسر را به هم برساند! فردوسی هنرمند با ظرافتی که شارحان به آن نپرداخته‌اند، نشان می‌دهد که زنده‌رزم در حال مستی، کورمال کورمال، به شتاب و با دست کشیدن، می‌خواهد بداند آیا این پهلوان، رستم نیست؟ از او خواهش می‌کند به روشنی بیاید. آنچه در گفتار به‌گویانه‌ی فردوسی «شایسته‌کار» نامیده شده، نشان می‌دهد در شرایط مبهم، زمانی که انسان‌ها از آشنایی و گفتگو پرهیز می‌کنند، بی‌ارزش ترین چیز می‌تواند به فاجعه‌ای جبران ناپذیر بیانجامد!

جنگ، نحسی انسان برای طبیعت

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۳۹

جنگ، نحسی انسان برای طبیعت

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۴ فروردین ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی‌زاده

 

موسیقی: همایون شجریان - نوروز

 

در غمنامه‌ی سهراب، فردوسی تنها به سوگ انسان‌ها نمی‌نشیند بلکه زشتی جنگ را در پایمال کردن زیبایی‌های طبیعت نیز نشان می‌دهد. گفتگو نکردن انسان‌ها با یکدیگر، به فضای ابهام دامن می‌زند و رابطه میان انسان‌ها را چنان تیره می‌کند که سهراب دست به خون هموطنان می‌آلاید و رستم راه کشتن فرزند دلبند خود را می‌پیماید. در این میان، طبیعت نیز لگدمال می‌شود و مادری که انسان را در دامان خود پرورده، از میان می‌رود. پس از بزم کوتاهی که در پی آشتی رستم و کاوس برپا شد، قهر با طبیعت را از صدای کوس می‌شنویم:

دگر روز، فرمود تا گیو و طوس

ببستند شبگیر، بر پیلْ  کوس.

یکی لشکر از پَهْلَو آمد به دشت؛

که از گردِ ایشان هوا تیره گشت.

سراپرده و خیمه زد بر دو میل؛

بپوشید گیتی، ز نعل و ز پیل.

هوا نیلگون شد؛ زمین آبنوس؛

بجوشید دریا از آوایِ کوس.

همی رفت منزل به منزل؛ جهان

شده تیره و روز گشته نِهان.

تو گفتی که ابری به رنگ آبنوس

برآمد، ببارید از او سَندَروس

جهان را شب از روز پیدا نبود

تو گفتی سپهر و ثریّا نبود

بدین سان بشد تا درِ دژ رَسید؛

شده خاک و سنگ از زمین ناپدید.

شاه با این پایکوبی و میگساری، می‌خواهد هم آشتی ملی را جشن بگیرد و هم در عمل، نادرستی تحلیل خود را بپذیرد. اکنون او دیگر بر شتاب در جنگ پای نمی‌فشارد و درنگ سه‌روزه‌ی رستم را نادیده می‌انگارد، زیرا خود نیز، یک شب به شب‌های بزم می‌افزاید. در این بیت‌های زیبا، آیا نابغه‌ی طوس، برای قافیه از «کوس» کمک می‌گیرد و با «شبگیر»، وزن را پر می‌کند؟ فردوسی از آنچه اندیشیده‌ایم، هنرمندتر است! بستن کوس بر پیل، هم آگاهی دادن به نیروها برای آمادگی حرکت را می‌رساند، هم جایگاه گیو و طوس در این رزم را می‌فهماند، و هم به بزرگی جنگی که در پیش است توجه می‌دهد زیرا بدون آوردن واژه‌ی «پیل» نیز شنونده مفهوم آماده شدن سپاهیان برای حرکت را در می‌یافت. «شبگیر» نیز مانند هر واژه‌ی دیگری، بیهوده و بدون بار معنایی ویژه، از خامه‌ی فردوسی هنرمند بیرون نتراویده است. شاید شاعری بگوید «بسیچیده بستند بر پیل، کوس»، تا هم با همخوان‌های انسدادی دولبی بازی کند، هم به آمدن «روز» در مصراع نخست بسنده کند و هم آمادگی برای حرکت را با بسیچیدن، بیشتر نشان دهد. ولی در پس هر واژه‌ی فردوسی نابغه، دریایی از معنی و احساس خوابیده است. «شبگیر» از یک‌ سو همچنان نگرانی کاوس را می‌رساند و از سوی دیگر می‌تواند بیزاری هنرمند از جنگ را بازگو کند: طبیعت به آن دم رسیده است که شب باید گرفته شود، تیرگی از میان برود و با آغاز روز، جهان از نور لبریز گردد. ولی جنگ چه می‌کند؟ درست وارونه‌ی شبگیر، تاریکی را در پی دارد: از گرد حرکت سپاهیانی که از شهر به دشت هجوم می‌برند، «هوا تیره گشت»! جنگ، بر خلاف روند طبیعی زندگی است و شاعر، این واقعیت زشت را در بیت‌های پیاپی بر سر ما می‌کوبد، شاید انسان‌ها به خود آیند! از همان آغاز جنگ، هوا نیلگون، جهان تیره، و روز نهان گشته است. سامان جهان نابسامان شده و شب از روز پیدا نیست! شاعر حتی در کشیدن تابلوی خود نیز نه نام رنگ‌ها، بلکه خود طبیعت را به‌کار می‌برد: نیل رنگ آبی برگ گیاه، آبنوس درخت سیاه، و سندروس صمغ زرد و تلخ درخت است. پس به جای آن که بگوید زمین تیره رنگ شد، می‌‌سراید زمین نه به رنگ آبنوس، بلکه خودِ آبنوس شد. ما امروز شاید بنویسیم هوا آنچنان آلوده بود که بارانی سیاه و اسیدی باریدن گرفت. ولی فردوسی هنرمند می‌سراید ابری به رنگ چوب سیاه آبنوس برآمد، و از آن صمغ زرد و تلخ سندَروس بارید. فردوسی نمی‌گوید دریا ناآرام شد، می‌فرماید صدای طبل‌های جنگ، آنچنان آرامش آب را به‌ هم ریخت که دریا به جوش آمد! نمی‌گوید گل‌ها زیر پای اسبان و پیلان لگدمال شدند. مگر تنها گل و سبزه، طبیعت است؟ انسان چه حقی دارد که سنگ و خاک را بپوشاند و ناپدید کند؟ شاید امروز بگوییم سربازان به میدان آمدند و بچه‌ها کوچه را ترک کردند. ولی شاعر که از جنگ بیزار است، از ثریای دور دست و خوشه‌ی پروین نام می‌برد و دردمندانه می‌گوید: فرزندان پروین، در هراس از جنگ، از پهنه‌ی آسمان گریختند.