ارنواز، سر بانوان ایران، پیرو همسران
🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را انتخاب کنید.🌹
نویسندگان: علیرضا قراباغی، مرضیه اوجی
چاپ شده در روزنامه «عصر مردم» در تاریخ دهم تیرماه ۹۸
گوینده: پونه ولیزاده
موسیقی: هندل، برامس، دبوسی و بتهون
تدوین و صدا گذاری: آرش قلمی فرد
شاهنامه بسیار مردانه آغاز میشود. در بیتها و داستانهای نخستین، نامی از هیچ زنی برده نشدهاست. درست است که بخشی از این بیت ها دیباچهی کتاب به شمار میرود و بطور طبیعی نام پیغمبر و علی میآید و به نخستین گردآورندگان شاهنامه همچون ابومنصور محمد عبدالرزاق و ابومنصور معمری و دقیقی شاعر اشاره میرود، این هم طبیعی است که از سلطان محمود، «کسی کِش پدر ناصر دین بُوَد»، «نخستین برادرْش، کهتر به سال»، «دو دیگر دلاورْ سپهدارِ توس» یاد شود، ولی در همین بیت ها هم میشد از دختر پیامبر نام برد یا پهلوانان دهقان نژاد، موبدان سالخورده، جوانان گشاده زبان، دوستان مهربان، و مهتران گردنفراز، و در یک کلام «مردان» را تنها سخنگویان گذشته به شمار نیاورد. آیا براستی کسی از تاریخ پیشینیان چیزی نمی دانست «مگر کز پدر یاد دارد پسر»؟ زنان، به تاریخ دلبستگی نداشتند و داستانها را برای فرزندان بازگو نمیکردند؟ دستکم در زمان فردوسی، بر پایهی داستان بیژن و منیژه، میتوان گفت بانوان فرهیختهی با سواد هنرمندی بودهاند که زبان پهلوی می دانستهاند و به سرگذشت پیشینیان هم علاقه داشتهاند.
ولی از آغاز سخن هم که بگذریم، باز شاهنامه در گفتگو از آفرینش انسان و شکل گیری جامعهی انسانی، زن را از قلم میاندازد! «کیومرث شد بر جهان کدخدای»، بی آن که از مشی و مشیانه نامی به میان آید و حتی حوایی از پهلوی آدم سر برآورد. زن، شاید در میان جمع مردم گم باشد. اگر «چراگاهِ مردم بدان بر فزود» پس زنان هم در میان مردم بودهاند، گرچه تنها از مردان نام برده میشود. پس از کیومرث، «پسر بُد مر او را یک خوبروی»، «سیامک بُدش نام و فرخنده بود». و باز: «سیامک خجسته یکی پور داشت»، «گرانمایه را نامْ هوشنگ بود». پس از او، «پسر بُد مر او را یکی هوشمند:/ گرانمایه تهمورثِ دیوبند». نام وزیر و دستور او را هم میدانیم: «خُنیده به هر جای و شَهْرَسْپْ نام». پس از تهمورث نیز، «گرانمایه جمشید، فرزندِ اوی» بود که «ز هر پیشه ای انجمن کرد مرد»! همزمان با جمشید، در میان عربها هم، «یکی مرد بود اندر آن روزگار»، «که مَرداسْ نامِ گرانمایه بود». «پسر بُد مر این پاک دین را یکی»، «جهانجوی را نامْ ضحّاک بود». فردوسی که امانتدار نوشته های موبدان ساسانی است، به نامهای «اَرْمانَک» و «گَرْمانَک»، و موبدی به نام «زیرک» دسترسی دارد. و سرانجام نام فریدون و کاوه و برادران و پسرانشان به شاهنامه باز می شود.
ولی نخستین برخورد شاهنامه با زن، از موضعی منفی است. اگر از مادر نام می برد، نخست مادر ضحاک است که فردوسی به اشاره میفهماند که به همسرش وفادار نبوده و فرزندی زنازاده دارد: «مگر در نهانش سخنْ دیگر است/ پژوهنده را، راز با مادر است». حتی در بهترین حالت هم نام مادر با مرگ پیوند زده میشود: «که جز مرگ را، کس ز مادر نزاد».
اگر از دختر نام برده میشود، باز جنبهی منفی و ضعیف و خوارکننده دارد: «کجا نامور دختری خوبروی/ به پرده درون بود، بی گفتوگوی/ پرستنده کردیْش در پیشِ خویش/ نه رسمِ کَیی بُد، نه آیینِ کیش».
اگر از همسر و جفت سخن گفته میشود، ابلیس است که به قلب و درون ضحاک نفوذ میکند تا آنجا که: «بفرمود تا دیو، چون جفتِ اوی/ همی بوسه داد از برِ سُفتِ اوی».
و سرانجام، اگر از خواهر نام برده میشود ارنواز و شهرناز هستند که تنها نقش آنها در بخش آغازین شاهنامه آن است که «دو پاکیزه از خانهی جمّشید،/ برون آوریدند، لرزان چو بید؛/ که جمشید را هر دو دختر بُدند؛/ سرِ بانوان را چو افسر بُدند:/ ز پوشیده رویان، یکی شهرْناز؛/ دگر پاکدامن، بهنامْ، اَرنَواز./ به ایوانِ ضحّاک بردندشان؛/ بدان اَژدَهافََش سپردندشان./ بپروردشان، از رهِ جادُوی؛/ بیاموختْشان کژّی و بدخُوی».
در همین چند بیت، دهها نکتهی باریک بهچشم میخورد که نیازمند بررسیاست:
۱- پیش از هرچیز، همان نگرش مردسالار مطرح است که پیشتر گفتهشد و در زمان فردوسی هم کمابیش وجود داشتهاست. تا اینجا نزدیک به ۵۵۵ بیت از شاهنامه سروده شده و نام هیچ زنی برده نشدهاست.
۲- نام زن، همزمان با حاکمیت ستم و در شرایط خفقان در شاهنامه پیدا میشود. ستمگری و توحش، پیش و بیش از هر چیز بر زنان اثر میگذارد. گویی یکی از شاخصهای جامعهی دیکتاتور زده، خشونت نسبت به زنان است. همین که گرفتن زنان و خواهران و مادران و دختران شاهان شکست خورده، به معنای اعلام پیروزی نهایی و قطعی به شمار میرفته، خود بیانگر همین شاخص است. فردوسی بزرگ، واژه ها را با هوشمندی تمام بهکار میگیرد. درست پیش از این بیت «لرزان چو بید»، در سه بیت پیاپی نشان میدهد که جامعه تا چه اندازه دیکتاتور زده است:
نِهان گشت کردارِ فرزانگان؛
پراگنده شد کامِ دیوانگان.
هنر خوار شد؛ جادُوی ارجمند؛
نِهان راستی، آشکارا گزند.
شده بر بدی دستِ دیوان دراز؛
به نیکی نبودی سخن، جز به راز.
انسانهای خوب هنوز هستند ولی شرایطی است که دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد! مخالفتها پنهان و نهان است و افشاگریها درِگوشی (به راز) انجام میشود. دیوانگان، دیوصفتها، شاید همان روحانیان و بزرگان و سپاهیانی که جوشید را با انگِ دعویِ خدایی کنار زدند و ضحاک را بر سرِ کار آوردند، کام و خواستشان پراکنده و گسترده شده و به ارج و مقام رسیدهاند و دستشان بر بدیها دراز شدهاست. در این شرایط است که معنای «لرزان چو بید» را میتوان حس کرد.
۳- این دو، خواهران یا دختران جمشید بودند. دستنویس فلورانس که قدیمیترین دستنویس است و نزدیک به دو قرن پس از پایان شاهنامه نوشته شده، آنها را خواهران میداند. دستنویس کتابخانهی بریتانیا در لندن که نزدیک به ۶۰ سال پس از فلورانس نوشته شده، آنها را دختران میداند. در آثار بهزبان پهلوی، برای جمشید سه خواهر Yimag (یمی)، Arenavak، و Sanghavak نام بردهاند ولی در اوستا، ارِنَواک و سنگه واک خواهر جمشید نیستند و ییمَ یا ییمَ خَشئَت که به معنای جم خورشید چهر است، تنها یک خواهر دارد که ییمَک است. در ادبیات سانسکریت و منظومهی حماسی مهابهارات و وِدا هم یَمَ و یَمی خواهر و برادرند و داستان آنها با مشی و مشیانه که نخستین انسانها در اسطورههای کهن ایرانی هستند، بسیار همانندی دارد. (حماسه سرایی در ایران، چاپ نهم، صفحههای ۴۲۴ تا ۴۵۰) *1*
آنها را اگر خواهر بدانیم، به باور بعضی میتوانستهاند همسر او هم باشند. زیرا گویا رسم خویدوده (xwedodah) بویژه در میان اشراف وجود داشتهاست تا خون پاک با دیگران آمیخته نشود و نیز وراثت شاهی از دست نرود. خادم ازغدی به نقل از روحالامینی مینویسد استاد ابراهیم پورداوود این واژه را همان «خود داده» و پیوند میان خویشاوندان دانستهاست. («خویدوده» در شواهد تاریخی، صفحه ۳۵) *2*
در سرودههای ریگ ودا به نقل از جلالی نائینی میخوانیم که یامی زیبا، در آتش عشق برادرش یاما می سوخت (همانجا) و پیشتر دیدیم که یاما شاید همان جم باشد.
ولی اگر ارنواز و شهرناز دختران جمشید هم باشند، باز احتمال همسری با او از میان نمیرود. در شاهنامه حتی عنوان «به زنی گرفتن بهمن، همای دختر خویش را» وجود دارد. (نامهٔ باستان، جلد ششم، چاپ پنجم، صفحه ۲۳۵) *3*
۴- بیرون کشیدن این دو بانو از خانهی جمشید و بردن آنان به ایوان ضحّاک، به معنای پایان کار جمشید است. گرچه در مورد فریدون این چیرگی حتی زودتر روی میدهد یعنی فریدون در آغاز، این دو بانو را در ایوان دیگر ضحّاک در بیت المقدس بهدست میآورد، و پس از آن بر ضحّاک پیروز می شود.
موسوی و خسروی در نشریه پژوهش زنان (پاییز ۸۷، صفحه ۱۳۴) *4* مینویسند: «موضوع کهن الگو (آرکی تایپ) یکی از نظریههای مهم و فراگیر کارل گوستاو یونگ روانشناس سویسی و نظریهپرداز “روان شناسی تحلیل شخصیت” است. یونگ شخصیت را واحدی متشکل از سیستمهای روانی مختلف میداند که گرچه از همدیگر جدا هستند ولی تأثیر متقابلی نسبت به هم دارند. این سیستمها عبارتند از: من یا خودآگاه، ناخودآگاه فردی، ناخودآگاه جمعی، پرسونا، آنیما، آنیموس و سایه.
این نویسندگان سپس هفت سیستم یاد شده را بررسی میکنند و ارنواز و شهرناز را نماد یکی از سیستمهای روانی جمشید میدانند و میافزایند: «در شاهنامه این زنان، آنیمای وجود جمشیدند که بر اثر بیخردی از او دور شده و به اسارت ضحّاک (سمبل پلیدی) درآمدهاند. یعنی آنیمای مثبت به آنیمای منفی تبدیل شدهاست. ذهن منطقی جمشید، از تشخیص کنشهای پنهان درونی عاجز میشود و این عناصر مادینه را که در واقع خرد راهنما و نیروی یاریگر ذهن وی محسوب میشدند از خود دور کرده و به اسارت میسپارد و در واقع تبدیل به پلیدی میکند. فریدون شهریار خردمند و خودآگاه، آنان را پس از گذشتن از آب، آزاد میکند و باز میگرداند. درواقع آنیما به شکل مثبت و پیراسته شده، به فریدون میپیوندد و آزادی زنان نشانهی پیروزی قهرمان در نبرد است. از دیدگاه یونگ، “رهانیدن عنصر مادینه به مثابه ترکیب درونی روان است و تمامی کارهای واقعاً خلاق به آن نیاز دارند”. فریدون هم برای دربند کشیدن ضحّاک که میتواند کار خلاق او محسوب شود، ابتدا زنان اسیر را آزاد می کند، یعنی روان خود را کشف کرده و به خودآگاه میرسد و پس از آن ضحّاک را به بند می کشد. آنان خردِ دور شده و مهجور جمشیدند که به فریدون باز میگردند. عمر طولانی به آنها فرصت میدهد تا دوران هزار سالهی ضحّاک را تجربه کنند و پس از آن به همسری فریدون درآیند، در حالیکه هنوز زاینده و جوانند» (همانجا، صص ۱۵۰ و ۱۵۱).
البته از اسطوره ها برداشتهای گوناگون میتوان کرد. زیبایی اسطوره به همین هم هست. اما این که نویسندگان تأکید کردهاند «در شاهنامه» چنین است، سخن روایی نیست. نه فردوسی خردمند، و نه مردمانی که در سالهای گوناگون شاهنامه را خوانده و شنیده اند، چنین برداشتی از داستان ندارند و چنین تأثیری از آن نمیگیرند. بهتر بود نویسندگان مینوشتند که برداشت آنان از داستان چنین است. همچنانکه بعضی از شاهنامه پژوهان توانا، افتادن مرداس پدر ضحّاک در چاه را صحنهی دیگری از افتادن رستم در چاه دانستهاند.
اگر بخواهیم به روانشناسی تحلیل شخصیت از دیدگاه یونگ بپردازیم، میتوانیم آن را دربارهی خود ارنواز و شهرناز بهکار گیریم. آنیمای منفی در وجودشان همراه با آموزش و پرورش ضحّاک رشد میکند و با آمدن فریدون که سر آنان را میشوید و از آلودگی میپالاید، سیستم سایه روان آنها زیر کنترل سیستم خودآگاه قرار میگیرد. اگر هم بخواهیم از جنبهی اسطوره شناسی این داستان را بکاویم، به اوستا (چاپ دهم، صص ۴۵۱ و ۴۵۲) *5* میرسیم که ارنواز و شهرناز را با جمشید پیوند نمیدهد و آنان را از آغاز، همسران ضحّاک میداند و انگیزهی مهم فریدون را در مبارزه با ضحّاک، دسترسی به همسران او بر میشمارد زیرا فریدون برای آناهیتا و درواسپا قربانی میکند و میگوید: «ای اندروای زبردست! مرا این کامیابی ارزانی دار که من برای آژیدهاک سه پوزهی سه کلهی شش چشم، آن دارندهی هزار چالاکی، آن دیو بسیار زورمندِ دروج، آن دُروَند آسیب رسان جهان، آن زورمندترین دُروجی که اهریمن برای تباه کردن جهان اَشَه به پتیارگی، در جهان استومَند بیافرید پیروز شوم و هر دو همسرش، سنگهوک و ارنوک را که برازندهی نگاهداری خاندان و شایستهی افزایش دودمانند، از وی برُبایم».
این به روایت شاهنامه نزدیک تر است زیرا ضحّاک پس از پیروزی بر جمشید به ارنواز و شهرناز دست مییابد ولی فریدون، در آغاز به سراغ آن دو میرود و در حالی که هنوز همسر ضحّاک هستند، آنان را به دست میآورد. ضحّاک با شنیدن همین خبر از زبان پیشکار خود به نام کندرو، آنچنان خشمگین میشود که با پای خود به دام اسارت میرود:
«گر این نامور هست مهمان تو،
چه کار استش، اندر شبستان تو؟
که با خواهران جهاندارْ جم،
نشیند؛ زند رای بر بیش و کم.
(دکتر کزازی در نامهی باستان این تناقض را حل نمیکند و آنان را در صفحهی ۴۷ دختران جمشید دختران جمشید، و در صفحهی ۶۴ خواهران جمشید می شمارد).
بهیک دست گیرد رخ شهرْناز؛
به دیگر، عقیقین لب ارنواز.
شبِ تیرهگون، خود، بَتَر ز این کند؛
به زیرِ سر، از مُشکْ بالین کند؛
چه مشک؟ آن دو گیسویِدو ماهِ تو،
که بودند همواره دلخواه تو.»
۵- در این مصراع: «سر بانوان را چو افسر بدند»، حتی اگر به نزدیکی معنایی افسر و افسار توجه نکنیم، باز هم اشرافی بودن این دو آشکار است. دکتر خالقی مطلق به خوبی نشان میدهد که برخورد شاهنامه با زنان یکدست نیست و زنان نژاده و اشرافی با زنان غیر اشرافی دو مقولهی متفاوت هستند. ایشان در کتاب زنان در شاهنامه *6* می نویسند: «صرفنظر از دون پنداشتن و تحقیر عمومی اجتماعی که متوجه زنان بود، در مواردی نظرات مساعدی دربارهی زنان و رفتار خوش با آنها ابراز شده است، گرچه بیشتر اظهارات مربوط به زنان طبقهی اشراف و نجبا است» (ص ۱۸۲).
دکتر پاک نیا در مقالهی «خوانشی از زن در شاهنامه» *7* این موضوع را ژرفتر شکافته است و مینویسد: «یک نکتهی مهم و اساسی وجود دارد که توجه به آن برای هرگونه قضاوت دربارهی این موضوع ضروری است، و تا حدی بعضی زیادهرویها را در مورد مقام زن در ایران باستان تعدیل میکند و آن این که فضای داستانی شاهنامه، فضایی اشرافی و آریستوکراتیک است. چه زمانی که همسر یا دختر یا خواهر شاه یا وزرا یا سایر درباریان هستند، و چه زمانی که همسر یا دختر یا خواهر پهلوانان هستند، همهی اینها در یک فضای اعیانی پرورش یافتهاند. یعنی فضایی که در آن ثروت، قدرت، و افتخار که عموماً موروثی و گاه اکتسابی است، نقش مهمی بازی میکند. در چنین فضاهایی، تعادل و تناسب ارزش زن و مرد همواره بیش از سطح اجتماعی عامه بوده است. به نظر میرسد که بهطور کلی و صرفنظر از ایران - زمان - شاهنامه، در فضاهای اشرافی اعتقاد به برتری مطلق مرد از حیث کار کردن و شاید تصور ارزش ذاتی بیشتر او، یعنی همان عقیدهی رایج در عموم فضاهای طبقهی عادی مرسوم نبودهاست. در جایگاههای آریستوکراتیک همچون دربارها و کاخها، زنان به دلیل عزتی که ناگزیر به عنوان یک شاهدخت یا موقعیتی نزدیک به آن داشتهاند، این امکان کمتر بودهاست که به اندازهی آنان در میان طبقهی عوام، مورد تحقیر و تعذیب قرار گیرند. بنابر این، به نسبت طبقهی عوام، یعنی کشاورزان و پیشهوران، این امکان بیشتر وجود داشته که آنان تا حدی به نوعی خودباوری در برابر مردان برسند و بتوانند از حیث کارهایی که انجام میدهند یا خلق و خو و شخصیتی که از خود بروز میدهند توانا و با اهمیت جلوه کنند. همین موقعیت خاص باعث شده است که آنان گاه بتوانند مأموریت هایی را برعهده گیرند و شخصیتی از خود ارائه کنند که فقط از مردان انتظار میرفته است» (صص ۱۱۶ و ۱۱۷).
گرچه بهنظر میآید هم دکتر خالقی و هم دکتر پاکنیا، عامل زمان و دورههای تاریخی را در بررسی خود مداخله ندادهاند زیرا برخی از شخصیتهای زن بخش پهلوانی شاهنامه، ویژگیهایی از دوران مادرسالاری نشان میدهند که آشکارا با ویژگیهای دوران پدرسالاری متفاوت است. مانند خواستگاری زنان از مردان، بی پروایی آنان در تصاحب همسر دلخواه که در داستان تهمینه یا رودابه و مانند آن دیده میشود. همچنین جکم کلی دربارهی جایگاه کمابیش برابر زنان اشرافی با مردان نادرست است زیرا در شاهنامه مواردی مانند کتک خوردن فریگیس و مادر سیاوش، یا همین خوارداشت ارنواز و شهرناز را داریم که فردوسی با فعل هایی چون برون آوریدند، بردندشان، و سپردندشان به آن اشاره میکند.
۶- با آنکه ارنواز و شهرناز از زنان اشرافی هستند و طبیعی است آزادی و احترام بیشتری نسبت به زنان عادی جامعه داشته باشند و از حقوق بیشتری برخوردار باشند و جایگاهشان از نظر برابرحقوقی والاتر باشد، ولی در شاهنامه نقشی تبَعی و پیرو مردان خود دارند. چه در خانهی جمشید، چه در ایوان ضحاک و چه در کاخ فریدون، آنها هیچ ارادهی مستقلی ندارند و از مردی که بالای سرشان باشد دنبالهروی میکنند. دکتر اسلامی ندوشن در دیباچهی درفش کاویان *8* می نویسد: «توجه کنیم به رفتاری که همسران ضحّاک، دختران جمشید، به هنگام قدرتمندی با وی داشتند، و مقایسه کنیم با زمانی که او از قدرت میافتد. در زمان قدرتمندی، هنگامی که آن کابوس کذا را میبیند، و از خواب میجهد، همسران دلسوزی میکنند و در صدد چارهجویی بر میآیند ... اما زمانی که بخت از او بر میگردد و در آستانهی سقوط قرار میگیرد، همانها زبان به دشنام میگشایند و با دشمن او به بزم مینشینند» (صفحه ۶ دیباچه).
بهتر است گفته شود در این مورد هم آنها ارادهای از خود ندارند. مانند یک عروسک کوکی، یک روبات، موجودی که برای تبعیت از آقابالاسر برنامهریزی شدهاست عمل میکنند. یعنی چنین تشخیصی ندادهاند که اوضاع سیاسی چگونه است و درک کنند که ضحّاک در حال سقوط است و میتوانند به او پشت کنند. حتی ارنواز مادر ایرج که بهگونهای مادر ایران بهشمار میرود، و فردوسی نشان میدهد که او هوشمند است و سخن میگوید و نظر میدهد، مانند شهرناز دلسوز و راهنمای مردی است که کنارش قرار دارد. آنها بی اراده به دست ضحاک آموزش میگیرند و پرورش مییابند و هزار سال همسر ستمگر و حتی ماردوش را تحمل می کنند و جز به سود او سخن نمیگویند. سپس فریدون میآید و سر این عروسکها را از پلیدی میشوید و به آنان راه داور پاک را مینماید و آنها اینبار از او تبعیت میکنند. فردوسی خردمند، با ظرافت به این نکته اشاره میکند که آن دو بانو، پیش از آنکه بدانند کسی که به ایوان ضحّاک آمده فریدون است، میگویند:
ندیدیم کس کاینچنین زَهره داشت؛
بدین پایگه از هنر بهره داشت؛
کِش اندیشهی گاهِ او آمدی؛
وگرْش آرزو، جاهِ او آمدی.
یعنی هر کس دیگری هم بهجای فریدون آمده بود، آنها آمادگی داشتند که از او پیروی کنند.
ارنواز و شهرناز با آنکه کژّی و بدخویی آموخته بودند، اما میدانستند که همسرشان به آنان ستم میکند. برای همین به مردی که هنوز غریبه است و هنوز نامش را نمیدانند، درد دل میکنند که:
چه مایه جهان گشت بر ما به بَد،
ز کَردارِ این جادویِ کم خرد!
چه مایه کشیدیم رنج و بلا،
از این اَهْرمَن کیش نَر اَژدها
رفتار آنان، رفتار زنان بسیاری در طول تاریخ این سرزمین است که از ستم همسران خود دم برنمیآورند و تسلیم محض آنان هستند مگر قدرتی از بیرون وارد شود و شرایط را تغییر دهد. هرچند اینبار نیز پیرو قدرت نوظهور خواهند بود و این را در همسرگزینی فرزندانشان میبینیم که همهی تصمیمها توسط فریدون گرفته میشود و پدر تمام جزئیات عروس را تعیین میکند بیآنکه ارنواز و شهرناز در گزینش کوچکترین نقشی داشته باشند.
۷- دکتر خالقی مطلق در مقایسهی تطبیقی خود،*9* در بیتی که نام این دو بانو در آن بیان شدهاست، شهرناز را در مصراع نخست، و ارنواز را در مصراع دوم آوردهاند. بیگمان برای این گزینش دلیلهایی داشتهاند. اما بهنظر میرسد آنچه از اقدمالنسخ یعنی دستنویس فلورانس نقل کردهاند شایستهتر باشد:
ز پوشیده رویان یکی ارنواز
دگر پاکدامن، نکو شهرناز (دفتر یکم، پاورقی صفحه ۵۵)
از فردوسی بزرگ آنقدر ریزهکاری و دقت دیدهایم که بهنظر نمیآید نخستین بانویی را که در شاهنامه نام میبرد، ارنواز نباشد. زیرا ارنواز مادر ایرج است و اگر نام ایرج به ایران پیوند میخورَد، چه بسا «ارنه» نیز به همین نام اشاره داشته باشد بویژه که دکتر کزازی نیز در نامه باستان *10* ارنواز را به معنی «گویندهی سخنهای محبت آمیز»، یا «کسی که دعاهایش مستجاب میشود»، یا «زنی که از ستم سخن میگوید» ندانستهاست و مینویسد «واز» از ستاک «واک» به معنی سخن گفتن آمدهاست ولی «معنی پارهی نخستین آن، اَرِنه، به درستی روشن نیست» (چاپ نهم، صفحه ۳۴۹).
در بیتهای آینده نیز فردوسی بز رگ، تکیهی خود را در حاضرجوابی و چارهاندیشی، روی ارنواز میگذارد و بهگونهای او را بر شهرناز برتری میبخشد. زمانی که ضحّاک خواب میبیند و فریاد میکشد،
بجَستند خورشیدْرویان ز جای،
از آن غُلغُلِ نامورْ کدخدای.
چنین گفت ضحّاک را ارنواز،
که: «شاها! چه بودت - نگویی - براز؟
که خفته به آرام در خانِ خویش،
بدین سان، بترسیدی از جانِ خویش؛
زمینْ، هفت کشور، به فرمانِ توست؛
دد و دیو و مردم نگهبان توست.»
و باز هم این ارنواز است که هوشمندی و حاضرجوابی نشان می دهد:
به شاه گرانمایه، گفت ارنواز
که: «بر ما بباید گشادنْت راز؛
توانیم کردن مگر چارهای!
که بی چارهای نیست پَتْیارهای.»
هوشمندی ارنواز تا اندازهای در سرودهی دانای توس نمایان است که شاید بتوان اصرار او بر شنیدن کابوس ضحّاک و سپس واداشتن او به بازگویی تمامی جزئیات خواب برای بزرگان کشور، ترفندی زیرکانه از سوی بانویی است که گرچه خود را زبون میبیند ولی برخلاف خواهر خود، باصطلاح از کنج پستوی خانه سیاست ورزی می کند:
ز هر کشوری، گِرد کن مهتران:
ز اختر شناسان و افسونگران.
سخن، سربهسر، موبدان را بگوی؛
پژوهش کن و راستی بازجوی.
این سخنها را چه چارهجویی دیرهنگام و نافرجام نزدیکان حکومت برای تغییر روند سرنگونی نزدیک ضحّاک بدانیم و چه زیرکی پنهانی برای شتاب بخشیدن به این روند بشماریم، آنچه آشکار است تفاوت گذاشتن فردوسی بر نقش ارنواز و شهرناز است.
زوارهئیان در جستار «ارنواز و شهرناز، پژوهشی در ریشهیابی دو نام در شاهنامهی فردوسی» *11* بدون توجه به تفاوت و تمایز میان این دو خواهر، سیاست ورزی آن دو را یکسان می گیرد و به تمام دوران اسارتشان تعمیم میدهد: «آنها با زیرکی تمام، جان سالم بهدر بردند، زیرکیی که هیچگاه توجه ضحّاک را به خود جلب نکرد. در تمام دورانی که زیبارویان با ماردوش همسر بودند، کودکی به دنیا نیامد و عدم حضور چنین شخصیتی در داستان، از همان آغاز به ایرانیان این مژده را میداد که ضحّاک تازی در این خاک تخمی نکاشته و ریشه ندوانیده است. حتی هنگامی که ضحّاک تصور میکرد ارنواز چارهای برای آشفتگی او و رها شدنش از دام بلا اندیشیده، سخت در اشتباه بود. چرا که هدف ارنواز از این تدبیر، تنها آگاه ساختن موبدان، بزرگان و از همه مهمتر مردم، از سقوط و فروپاشی ماردوش بود. زیرا به این ترتیب هر کسی که از خواب او باخبر میشد، میتوانست نوید سرنگونی او و ظهور جوانی برومند، چون فریدون را به دیگران بدهد و در گوش ستمدیدگان بخواند که “اندکی صبر، سحر نزدیک است”» (صفحه ۲۴۸).
اما شاهنامه نشان میدهد ارنواز و شهرناز، براستی (گرچه شاید نه به یک اندازه) کژّی و بدخویی آموخته بودند و زمانی که فریدون وارد کاخ ضحّاک شد:
برون آورید از شبستانِ اوی،
بتانِ سیهمویِ خورشید روی.
بفرمود شستن سرانْشان نخست؛
روانْشان پس از تیرگیها بشست.
رهِ داورِ پاک بنْمودشان؛
از آلودگی سر بپالودشان؛
که پروردهٔ بت پرستان بُدند؛
سرآسیمه، بر سانِ مستان بُدند.
پس از آن است که این بانوان اسطورهای که هزار سال جوان ماندهاند و سیهموی هستند، دوباره به شرایط پیش از جادوی ضحّاک برمیگردند. حتی فریدون که خودش را معرفی میکند، آن خواب را بهیاد میآورند و باز فردوسی نشان میدهد که خمیرهی ارنواز با شهرناز تفاوت دارد و اوست که زودتر به هوش میآید:
سخنها چو بشنید از او ارنواز،
گشاده شدش بر دل پاک، راز.
بدو گفت: شاه آفْریدون تُوِیی
که ویران کنی تُنْبُل و جادُوِی؟
فردوسی دانا بسیار هوشمندانه و با دقت هر بیت را مینویسد. در آینده که فریدون میخواهد برای سلم و تور و ایرج خواستگاری کند، تأکیدی میکند که کلید حل اینهمه توجه ویژه به ارنواز است:
سه خواهر، ز یک مادر و یک پدر:
پریْچهره و پاک و خسرو گهر.
میخواهد همه چیز یکسان باشد، تنها خواهر بودن عروسهایش کافی نیست. میگوید مبادا یکی ناپدری یا نامادری داشته باشد، باید هم پدرشان و هم مادرشان یکی باشد. پس تنها تفاوتی که میان سه پسر فریدون است، مادر خودشان است:
از این سه، دو پاکیزه از شهرناز؛
یکی کهتر از خوبْچهر ارنواز.
درست همین ایرج، فرزند ارنواز است که به دست فرزندان شهرناز کشته میشود. از همین رو دانای توس، در آن بیتها ارنواز را برتر می نشاند و این اتفاقی نیست، به حکم وزن شعری هم نبوده است زیرا واژههای ارنواز و شهرناز در همهی این بیتها میتوانند از لحاظ وزنی، جایگزین شوند.
چکیده آنکه فردوسی بزرگ گرچه در شاهنامه دیرهنگام به زنان پرداخته است، گرچه این دو بانو را برپایهی منابع خود با وجود درباری بودن بی اراده و تابع مردان نشان دادهاست، اما باز هم ویژگی فرزانگی ارنواز را از نظر دور نداشته است و در بیتی هم که در آن برای نخستین بار در شاهنامه از بانویی نام می برد، این افتخار را به شهرناز نخواهد داد و ارنواز را در جایگاه نخستین نام خواهد گذاشت و ثبت دستنویس فلورانس، درست تر به نظر می رسد.
در زمان انجام این پژوهش، داستان ارنواز چنان مستمان کرد که قلم از دستمان بهدر رفت و یک رباعی و یک غزل سرودیم که حیفمان آمد برای حسن ختام نیاوریم.
رباعی از علیرضا قراباغی و غزل از مرضیه اوجی است:
با آهن و گرز گاوسر میگردد
جادوی دو مار بی اثر میگردد
ایران و خدا و ارنوازش بودی
یک روز خدا دوباره برمیگردد
————-
اندوهوار آيينهای، بی بازتابم
تصويرِ لبخندی نشسته بر نقابم
خورشيدرو،پوشيده رو ، پاكيزه دامن
همبستر مرداب ودريا چون حبابم
بر گونه ي تاريخ اشكم ، آرزويي
نابارور بر آسمانی بی شهابم
جمشيد و ضحاك و فريدون مست از من
در بزم شاهان لذت جامي شرابم
ضحّاك من شو! فرّهِ جمشيديَم رفت!
آلوده كن روحِ پر از رنج و عذابم
من مام ايرج ، دختر ايران زمينم
پاد افره رنج و نويدِ اضطرابم
زايندگي را پاس مي دارم اگر چه
تصوير مردابي ميان حصر قابم
فرقي ندارد پادشاه من كه باشد
من ارنوازي در شبستان سرابم .
کتابنامه:
۱- صفا، ذبیحالله: حماسه سرایی در ایران. تهران: امیرکبیر، ۱۳۳۲.
۲- خادم ازغدی، مریم؛ بازرگان، محمدنوید؛ طاووسی، محمود: «”خویدوده” در شواهد تاریخی و بررسی آن در بخش تاریخی شاهنامهی فردوسی». پژوهشنامه ادب حماسی، سال دهم، شماره هفدهم، بهار و تابستان ۱۳۹۳، صص ۵۵ - ۳۳.
۳- کزازی، میرجلالالدین: نامه باستان، جلد ششم. تهران: سمت، ۱۳۸۶.
۴- موسوی، سیدکاظم؛ خسروی، اشرف: «آنیما و راز اسارت خواهران همراه در شاهنامه». پژوهش زنان، دورهی ۶، شماره ۳، پاییز ۱۳۸۷، صص ۱۵۳ - ۱۳۳.
۵- دوستخواه، جلیل: ترجمه اوستا، جلد اول. تهران: مروارید، ۱۳۸۵.
۶- خالقی مطلق، جلال: زنان در شاهنامه. تهران: مروارید، ۱۳۹۴.
۷- پاکنیا، محبوبه: «خوانشی از زن در شاهنامه». مطالعات زنان، سال ۴، شماره دو، تابستان و پاییز ۱۳۸۵، صص ۱۴۱ - ۱۱۱.
۸- اسلامی ندوشن، محمدعلی: درفش کاویان (ضحاک، کاوه، فریدون). تهران: کلهر، ۱۳۹۰.
۹- خالقی مطلق، جلال: شاهنامه ۸ جلدی. تهران: دایرةالمعارف اسلامی، ۱۳۸۶.
۱۰- کزازی، میرجلالالدین: نامه باستان، جلد اول. تهران: سمت، ۱۳۸۶.
۱۱- زوارهئیان، پریا: «ارنواز و شهرناز دو نام در شاهنامهی فردوسی». پژوهشنامه فرهنگ و ادب، دوره پنجم، شماره هشت، بهار و تابستان ۱۳۸۸، صص ۲۵۹ - ۲۴۱.
با هدف ارج گذاشتن به مفهوم ملت و یکپارچگی وطن، «پوشان» به دور از خودبرتربینی ملی و نژادی به شاهنامه پرداخته است.