ارنواز، سر بانوان ایران، پیرو همسران

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را انتخاب کنید.🌹

 

نویسندگان: علیرضا قراباغی، مرضیه اوجی

چاپ شده در روزنامه «عصر مردم» در تاریخ دهم تیرماه ۹۸

گوینده: پونه ولی‌زاده

موسیقی: هندل، برامس، دبوسی و بتهون

تدوین و صدا گذاری: آرش قلمی فرد

 

شاهنامه بسیار مردانه آغاز می‌شود. در بیت‌ها و داستان‌های نخستین، نامی از هیچ زنی برده نشده‌است. درست است که بخشی از این بیت ها دیباچه‌ی کتاب به شمار می‌رود و بطور طبیعی نام پیغمبر و علی می‌آید و به نخستین گردآورندگان شاهنامه همچون ابومنصور محمد عبدالرزاق و ابومنصور معمری و دقیقی شاعر اشاره می‌رود، این هم طبیعی است که از سلطان محمود، «کسی کِش پدر ناصر دین بُوَد»، «نخستین برادرْش، کهتر به سال»، «دو دیگر دلاورْ سپهدارِ توس» یاد شود، ولی در همین بیت ها هم می‌شد از دختر پیامبر نام برد یا پهلوانان دهقان نژاد، موبدان سالخورده، جوانان گشاده زبان، دوستان مهربان، و مهتران گردنفراز، و در یک کلام «مردان» را تنها سخنگویان گذشته به شمار نیاورد. آیا براستی کسی از تاریخ پیشینیان چیزی نمی دانست «مگر کز پدر یاد دارد پسر»؟ زنان، به تاریخ دلبستگی نداشتند و داستانها را برای فرزندان بازگو نمی‌کردند؟ دست‌کم در زمان فردوسی، بر پایه‌ی داستان بیژن و منیژه، می‌توان گفت بانوان فرهیخته‌ی با سواد هنرمندی بوده‌اند که زبان پهلوی می دانسته‌اند و به سرگذشت پیشینیان هم علاقه داشته‌اند.

ولی از آغاز سخن هم که بگذریم، باز شاهنامه در گفتگو از آفرینش انسان و شکل گیری جامعه‌ی انسانی، زن را از قلم می‌اندازد! «کیومرث شد بر جهان کدخدای»، بی آن که از مشی و مشیانه نامی به میان آید و حتی حوایی از پهلوی آدم سر برآورد. زن، شاید در میان جمع مردم گم باشد. اگر «چراگاهِ مردم بدان بر فزود» پس زنان هم در میان مردم بوده‌اند، گرچه تنها از مردان نام برده می‌شود. پس از کیومرث، «پسر بُد مر او را یک خوبروی»، «سیامک بُدش نام و فرخنده بود». و باز: «سیامک خجسته یکی پور داشت»، «گرانمایه را نامْ هوشنگ بود». پس از او، «پسر بُد مر او را یکی هوشمند:/  گرانمایه تهمورثِ دیوبند». نام وزیر و دستور او را هم می‌دانیم: «خُنیده به هر جای و شَهْرَسْپْ نام». پس از تهمورث نیز، «گرانمایه جمشید، فرزندِ اوی» بود که «ز هر پیشه ای انجمن کرد مرد»! همزمان با جمشید، در میان عربها هم، «یکی مرد بود اندر آن روزگار»، «که مَرداسْ نامِ گرانمایه بود». «پسر بُد مر این پاک دین را یکی»، «جهانجوی را نامْ ضحّاک بود». فردوسی که امانتدار نوشته های موبدان ساسانی است، به نام‌های «اَرْمانَک» و «گَرْمانَک»، و موبدی به نام «زیرک» دسترسی دارد. و سرانجام نام فریدون و کاوه و برادران و پسرانشان به شاهنامه باز می شود. 

ولی نخستین برخورد شاهنامه با زن، از موضعی منفی است. اگر از مادر نام می برد، نخست مادر ضحاک است که فردوسی به اشاره می‌فهماند که به همسرش وفادار نبوده و فرزندی زنازاده دارد: «مگر در نهانش سخنْ دیگر است/ پژوهنده را، راز با مادر است». حتی در بهترین حالت هم نام مادر با مرگ پیوند زده می‌شود: «که جز مرگ را، کس ز مادر نزاد».

اگر از دختر نام برده می‌شود، باز جنبه‌ی منفی و ضعیف و خوارکننده دارد: «کجا نامور دختری خوبروی/ به پرده درون بود، بی گفت‌وگوی/ پرستنده کردیْش در پیشِ خویش/ نه رسمِ کَیی بُد، نه آیینِ کیش».

اگر از همسر و جفت سخن گفته می‌شود، ابلیس است که به قلب و درون ضحاک نفوذ می‌کند تا آنجا که: «بفرمود تا دیو، چون جفتِ اوی/ همی بوسه داد از برِ سُفتِ اوی».

و سرانجام، اگر از خواهر نام برده می‌شود ارنواز و شهرناز هستند که تنها نقش آنها در بخش آغازین شاهنامه آن است که «دو پاکیزه از خانه‌ی جمّشید،/ برون آوریدند، لرزان چو بید؛/ که جمشید را هر دو دختر بُدند؛/ سرِ بانوان را چو افسر بُدند:/ ز پوشیده رویان، یکی شهرْناز؛/ دگر پاکدامن، به‌نامْ، اَرنَواز./ به ایوانِ ضحّاک بردندشان؛/ بدان اَژدَهافََش سپردندشان./ بپروردشان، از رهِ جادُوی؛/ بیاموختْشان کژّی و بدخُوی».

در همین چند بیت، دهها نکته‌ی باریک به‌چشم می‌خورد که نیازمند بررسی‌است:

 

۱- پیش از هرچیز، همان نگرش مردسالار مطرح است که پیشتر گفته‌شد و در زمان فردوسی هم کمابیش وجود داشته‌است. تا اینجا نزدیک به ۵۵۵ بیت از شاهنامه سروده شده و نام هیچ زنی برده نشده‌است.

۲- نام زن، همزمان با حاکمیت ستم و در شرایط خفقان در شاهنامه پیدا می‌شود. ستمگری و توحش، پیش و بیش از هر چیز بر زنان اثر می‌گذارد. گویی یکی از شاخص‌های جامعه‌ی دیکتاتور زده، خشونت نسبت به زنان است. همین که گرفتن زنان و خواهران و مادران و دختران شاهان شکست خورده، به معنای اعلام پیروزی نهایی و قطعی به شمار می‌رفته، خود بیانگر همین شاخص است. فردوسی بزرگ، واژه ها را با هوشمندی تمام به‌کار می‌گیرد. درست پیش از این بیت «لرزان چو بید»، در سه بیت پیاپی نشان می‌دهد که جامعه تا چه اندازه دیکتاتور زده است:

نِهان گشت کردارِ فرزانگان؛

پراگنده شد کامِ دیوانگان.

 

هنر خوار شد؛ جادُوی ارجمند؛

نِهان راستی، آشکارا گزند.

 

شده بر بدی دستِ دیوان دراز؛

به نیکی نبودی سخن، جز به راز.

 

انسان‌های خوب هنوز هستند ولی شرایطی است که دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد! مخالفت‌ها پنهان و نهان است و افشاگری‌ها درِگوشی (به راز) انجام می‌شود. دیوانگان، دیوصفت‌ها، شاید همان روحانیان و بزرگان و سپاهیانی که جوشید را با انگِ دعویِ خدایی کنار زدند و ضحاک را بر سرِ کار آوردند، کام و خواستشان پراکنده و گسترده شده و به ارج و مقام رسیده‌اند و دستشان بر بدی‌ها دراز شده‌است. در این شرایط است که معنای «لرزان چو بید» را می‌توان حس کرد.

۳- این دو، خواهران یا دختران جمشید بودند. دستنویس فلورانس که قدیمی‌ترین دستنویس است و نزدیک به دو قرن پس از پایان شاهنامه نوشته شده، آنها را خواهران می‌داند. دستنویس کتابخانه‌ی بریتانیا در لندن که نزدیک به ۶۰ سال پس از فلورانس نوشته شده، آنها را دختران می‌داند. در آثار به‌زبان پهلوی، برای جمشید سه خواهر Yimag (یمی)، Arenavak، و Sanghavak نام برده‌اند ولی در اوستا، ارِنَواک و سنگه واک خواهر جمشید نیستند و ییمَ یا ییمَ خَشئَت که به معنای جم خورشید چهر است، تنها یک خواهر دارد که ییمَک است. در ادبیات سانسکریت و منظومه‌ی حماسی مهابهارات و وِدا هم یَمَ و یَمی خواهر و برادرند و داستان آنها با مشی و مشیانه که نخستین انسان‌ها در اسطوره‌های کهن ایرانی هستند، بسیار همانندی دارد. (حماسه سرایی در ایران، چاپ نهم، صفحه‌های ۴۲۴ تا ۴۵۰) *1*

آنها را اگر خواهر بدانیم، به باور بعضی می‌توانسته‌اند همسر او هم باشند. زیرا گویا رسم خویدوده (xwedodah) بویژه در میان اشراف وجود داشته‌است تا خون پاک با دیگران آمیخته نشود و نیز وراثت شاهی از دست نرود. خادم ازغدی به نقل از روح‌الامینی می‌نویسد استاد ابراهیم پورداوود این واژه را همان «خود داده» و پیوند میان خویشاوندان دانسته‌است. («خویدوده» در شواهد تاریخی، صفحه ۳۵) *2*

در سروده‌های ریگ ودا به نقل از جلالی نائینی می‌خوانیم که یامی زیبا، در آتش عشق برادرش یاما می سوخت (همانجا) و پیشتر دیدیم که یاما شاید همان جم باشد.

ولی اگر ارنواز و شهرناز دختران جمشید هم باشند، باز احتمال همسری با او از میان نمی‌رود. در شاهنامه حتی عنوان «به زنی گرفتن بهمن، همای دختر خویش را» وجود دارد. (نامهٔ باستان، جلد ششم، چاپ پنجم، صفحه ۲۳۵) *3*

۴- بیرون کشیدن این دو بانو از خانه‌ی جمشید و بردن آنان به ایوان ضحّاک، به معنای پایان کار جمشید است. گرچه در مورد فریدون این چیرگی حتی زودتر روی می‌دهد یعنی فریدون در آغاز، این دو بانو را در ایوان دیگر ضحّاک در بیت المقدس به‌دست می‌آورد، و پس از آن بر ضحّاک پیروز می شود. 

موسوی و خسروی در نشریه پژوهش زنان (پاییز ۸۷، صفحه ۱۳۴) *4* می‌نویسند: «موضوع کهن الگو (آرکی تایپ) یکی از نظریه‌های مهم و فراگیر کارل گوستاو یونگ روان‌شناس سویسی و نظریه‌پرداز “روان شناسی تحلیل شخصیت” است. یونگ شخصیت را واحدی متشکل از سیستم‌های روانی مختلف می‌داند که گرچه از همدیگر جدا هستند ولی تأثیر متقابلی نسبت به هم دارند. این سیستم‌ها عبارتند از: من یا خودآگاه، ناخودآگاه فردی، ناخودآگاه جمعی، پرسونا، آنیما، آنیموس و سایه. 

این نویسندگان سپس هفت سیستم یاد شده را بررسی می‌کنند و ارنواز و شهرناز را نماد یکی از سیستم‌های روانی جمشید می‌دانند و می‌افزایند: «در شاهنامه این زنان، آنیمای وجود جمشیدند که بر اثر بی‌خردی از او دور شده و به اسارت ضحّاک (سمبل پلیدی) درآمده‌اند. یعنی آنیمای مثبت به آنیمای منفی تبدیل شده‌است. ذهن منطقی جمشید، از تشخیص کنش‌های پنهان درونی عاجز می‌شود و این عناصر مادینه را که در واقع خرد راهنما و نیروی یاریگر ذهن وی محسوب می‌شدند از خود دور کرده و به اسارت می‌سپارد و در واقع تبدیل به پلیدی می‌کند. فریدون شهریار خردمند و خودآگاه، آنان را پس از گذشتن از آب، آزاد می‌کند و باز می‌گرداند. درواقع آنیما به شکل مثبت و پیراسته شده، به فریدون می‌پیوندد و آزادی زنان نشانه‌ی پیروزی قهرمان در نبرد است. از دیدگاه یونگ، “رهانیدن عنصر مادینه به مثابه ترکیب درونی روان است و تمامی کارهای واقعاً خلاق به آن نیاز دارند”. فریدون هم برای دربند کشیدن ضحّاک که می‌تواند کار خلاق او محسوب شود، ابتدا زنان اسیر را آزاد می کند، یعنی روان خود را کشف کرده و به خودآگاه می‌رسد و پس از آن ضحّاک را به بند می کشد. آنان خردِ دور شده و مهجور جمشیدند که به فریدون باز می‌گردند. عمر طولانی به آنها فرصت می‌دهد تا دوران هزار ساله‌ی ضحّاک را تجربه کنند و پس از آن به همسری فریدون درآیند، در حالی‌که هنوز زاینده و جوانند» (همانجا، ص‌ص ۱۵۰ و ۱۵۱).

البته از اسطوره ها برداشت‌های گوناگون می‌توان کرد. زیبایی اسطوره به همین هم هست. اما این که نویسندگان تأکید کرده‌اند «در شاهنامه» چنین است، سخن روایی نیست. نه فردوسی خردمند، و نه مردمانی که در سال‌های گوناگون شاهنامه را خوانده و شنیده اند، چنین برداشتی از داستان ندارند و چنین تأثیری از آن نمی‌گیرند. بهتر بود نویسندگان می‌نوشتند که برداشت آنان از داستان چنین است. همچنان‌که بعضی از شاهنامه پژوهان توانا، افتادن مرداس پدر ضحّاک در چاه را صحنه‌ی دیگری از افتادن رستم در چاه دانسته‌اند.

اگر بخواهیم به روانشناسی تحلیل شخصیت از دیدگاه یونگ بپردازیم، می‌توانیم آن را درباره‌ی خود ارنواز و شهرناز به‌کار گیریم. آنیمای منفی در وجودشان همراه با آموزش و پرورش ضحّاک رشد می‌کند و با آمدن فریدون که سر آنان را می‌شوید و از آلودگی می‌پالاید، سیستم سایه روان آنها زیر کنترل سیستم خودآگاه قرار می‌گیرد. اگر هم بخواهیم از جنبه‌ی اسطوره شناسی این داستان را بکاویم، به اوستا (چاپ دهم، ص‌ص ۴۵۱ و ۴۵۲) *5* می‌رسیم که ارنواز و شهرناز را با جمشید پیوند نمی‌دهد و آنان را از آغاز، همسران ضحّاک می‌داند و انگیزه‌ی مهم فریدون را در مبارزه با ضحّاک، دسترسی به همسران او بر می‌شمارد زیرا فریدون برای آناهیتا و درواسپا قربانی می‌کند و می‌گوید: «ای اندروای زبردست! مرا این کامیابی ارزانی دار که من برای آژی‌دهاک سه پوزه‌ی سه کله‌ی شش چشم، آن دارنده‌ی هزار چالاکی، آن دیو بسیار زورمندِ دروج، آن دُروَند آسیب رسان جهان، آن زورمندترین دُروجی که اهریمن برای تباه کردن جهان اَشَه به پتیارگی، در جهان استومَند بیافرید پیروز شوم و هر دو همسرش، سنگهوک و ارنوک را که برازنده‌ی نگاهداری خاندان و شایسته‌ی افزایش دودمانند، از وی برُبایم».

این به روایت شاهنامه نزدیک تر است زیرا ضحّاک پس از پیروزی بر جمشید به ارنواز و شهرناز دست می‌یابد ولی فریدون، در آغاز به سراغ آن دو می‌رود و در حالی که هنوز همسر ضحّاک هستند، آنان را به دست می‌آورد. ضحّاک با شنیدن همین خبر از زبان پیشکار خود به نام کندرو، آنچنان خشمگین می‌شود که با پای خود به دام اسارت می‌رود:

«گر این نامور هست مهمان تو،

چه کار استش، اندر شبستان تو؟

که با خواهران جهاندارْ جم،

نشیند؛ زند رای بر بیش و کم.

(دکتر کزازی در نامه‌ی باستان این تناقض را حل نمی‌کند و آنان را در صفحه‌ی ۴۷ دختران جمشید دختران جمشید، و در صفحه‌ی ۶۴ خواهران جمشید می شمارد).

به‌یک دست گیرد رخ شهرْناز؛

به دیگر، عقیقین لب ارنواز.

شبِ تیره‌گون، خود، بَتَر ز این کند؛

به زیرِ سر، از مُشکْ بالین کند؛

چه مشک؟ آن دو گیسویِدو ماهِ تو،

که بودند همواره دلخواه تو.»

۵- در این مصراع: «سر بانوان را چو افسر بدند»، حتی اگر به نزدیکی معنایی افسر و افسار توجه نکنیم، باز هم اشرافی بودن این دو آشکار است. دکتر خالقی مطلق به خوبی نشان می‌دهد که برخورد شاهنامه با زنان یک‌دست نیست و زنان نژاده و اشرافی با زنان غیر اشرافی دو مقوله‌ی متفاوت هستند. ایشان در کتاب زنان در شاهنامه *6* می نویسند: «صرف‌نظر از دون پنداشتن و تحقیر عمومی اجتماعی که متوجه زنان بود، در مواردی نظرات مساعدی درباره‌ی زنان و رفتار خوش با آنها ابراز شده است، گرچه بیشتر اظهارات مربوط به زنان طبقه‌ی اشراف و نجبا است» (ص ۱۸۲).

دکتر پاک نیا در مقاله‌ی «خوانشی از زن در شاهنامه» *7* این موضوع را ژرف‌تر شکافته است و می‌نویسد: «یک نکته‌ی مهم و اساسی وجود دارد که توجه به آن برای هرگونه قضاوت درباره‌ی این موضوع ضروری است، و تا حدی بعضی زیاده‌روی‌ها را در مورد مقام زن در ایران باستان تعدیل می‌کند و آن این که فضای داستانی شاهنامه، فضایی اشرافی و آریستوکراتیک است. چه زمانی که همسر یا دختر یا خواهر شاه یا وزرا یا سایر درباریان هستند، و چه زمانی که همسر یا دختر یا خواهر پهلوانان هستند، همه‌ی اینها در یک فضای اعیانی پرورش یافته‌اند. یعنی فضایی که در آن ثروت، قدرت، و افتخار که عموماً موروثی و گاه اکتسابی است، نقش مهمی بازی می‌کند. در چنین فضاهایی، تعادل و تناسب ارزش زن و مرد همواره بیش از سطح اجتماعی عامه بوده است. به نظر می‌رسد که به‌طور کلی و صرف‌نظر از ایران - زمان - شاهنامه، در فضاهای اشرافی اعتقاد به برتری مطلق مرد از حیث کار کردن و شاید تصور ارزش ذاتی بیشتر او، یعنی همان عقیده‌ی رایج در عموم فضاهای طبقه‌ی عادی مرسوم نبوده‌است. در جایگاه‌های آریستوکراتیک همچون دربارها و کاخ‌ها، زنان به دلیل عزتی که ناگزیر به عنوان یک شاه‌دخت یا موقعیتی نزدیک به آن داشته‌اند، این امکان کمتر بوده‌است که به اندازه‌ی آنان در میان طبقه‌ی عوام، مورد تحقیر و تعذیب قرار گیرند. بنابر این، به نسبت طبقه‌ی عوام، یعنی کشاورزان و پیشه‌وران، این امکان بیشتر وجود داشته که آنان تا حدی به نوعی خودباوری در برابر مردان برسند و بتوانند از حیث کارهایی که انجام می‌دهند یا خلق و خو و شخصیتی که از خود بروز می‌دهند توانا و با اهمیت جلوه کنند. همین موقعیت خاص باعث شده است که آنان گاه بتوانند مأموریت هایی را برعهده گیرند و شخصیتی از خود ارائه ‌کنند که فقط از مردان انتظار می‌رفته است» (ص‌ص ۱۱۶ و ۱۱۷).

گرچه به‌نظر می‌آید هم دکتر خالقی و هم دکتر پاک‌نیا، عامل زمان و دوره‌های تاریخی را در بررسی خود مداخله نداده‌اند زیرا برخی از شخصیت‌های زن بخش پهلوانی شاهنامه، ویژگی‌هایی از دوران مادرسالاری نشان می‌دهند که آشکارا با ویژگی‌های دوران پدرسالاری متفاوت است. مانند خواستگاری زنان از مردان، بی پروایی آنان در تصاحب همسر دلخواه که در داستان تهمینه یا رودابه و مانند آن دیده می‌شود. همچنین جکم کلی درباره‌ی جایگاه کمابیش برابر زنان اشرافی با مردان نادرست است زیرا در شاهنامه مواردی مانند کتک خوردن فریگیس و مادر سیاوش، یا همین خوارداشت ارنواز و شهرناز را داریم که فردوسی با فعل هایی چون برون آوریدند، بردندشان، و سپردندشان به آن اشاره می‌کند.

۶- با آن‌که ارنواز و شهرناز از زنان اشرافی هستند و طبیعی است آزادی و احترام بیشتری نسبت به زنان عادی جامعه داشته باشند و از حقوق بیشتری برخوردار باشند و جایگاهشان از نظر برابرحقوقی والاتر باشد، ولی در شاهنامه نقشی تبَعی و پیرو مردان خود دارند. چه در خانه‌ی جمشید، چه در ایوان ضحاک و چه در کاخ فریدون، آنها هیچ اراده‌ی مستقلی ندارند و از مردی که بالای سرشان باشد دنباله‌روی می‌کنند. دکتر اسلامی ندوشن در دیباچه‌ی درفش کاویان *8* می نویسد: «توجه کنیم به رفتاری که همسران ضحّاک، دختران جمشید، به هنگام قدرتمندی با وی داشتند، و مقایسه کنیم با زمانی که او از قدرت می‌افتد. در زمان قدرتمندی، هنگامی که آن کابوس کذا را می‌بیند، و از خواب می‌جهد، همسران دلسوزی می‌کنند و در صدد چاره‌جویی بر می‌آیند ... اما زمانی که بخت از او بر می‌گردد و در آستانه‌ی سقوط قرار می‌گیرد، همان‌ها زبان به دشنام می‌گشایند و با دشمن او به بزم می‌نشینند» (صفحه ۶ دیباچه). 

بهتر است گفته شود در این مورد هم آنها اراده‌ای از خود ندارند. مانند یک عروسک کوکی، یک روبات، موجودی که برای تبعیت از آقابالاسر برنامه‌ریزی شده‌است عمل می‌کنند. یعنی چنین تشخیصی نداده‌اند که اوضاع سیاسی چگونه است و درک کنند که ضحّاک در حال سقوط است و می‌توانند به او پشت کنند. حتی ارنواز مادر ایرج که به‌گونه‌ای مادر ایران به‌شمار می‌رود، و فردوسی نشان می‌دهد که او هوشمند است و سخن می‌گوید و نظر می‌دهد، مانند شهرناز دلسوز و راهنمای مردی است که کنارش قرار دارد. آنها بی اراده به دست ضحاک آموزش می‌گیرند و پرورش می‌یابند و هزار سال همسر ستمگر و حتی ماردوش را تحمل می کنند و جز به سود او سخن نمی‌گویند. سپس فریدون می‌آید و سر این عروسک‌ها را از پلیدی می‌شوید و به آنان راه داور پاک را می‌نماید و آنها این‌بار از او تبعیت می‌کنند. فردوسی خردمند، با ظرافت به این نکته اشاره می‌کند که آن دو بانو، پیش از آن‌که بدانند کسی که به ایوان ضحّاک آمده فریدون است، می‌گویند:

ندیدیم کس کاینچنین زَهره داشت؛

بدین پایگه از هنر بهره داشت؛

کِش اندیشه‌ی گاهِ او آمدی؛

وگرْش آرزو، جاهِ او آمدی.

یعنی هر کس دیگری هم به‌جای فریدون آمده بود، آنها آمادگی داشتند که از او پیروی کنند.

ارنواز و شهرناز با آن‌که کژّی و بدخویی آموخته بودند، اما می‌دانستند که همسرشان به آنان ستم می‌کند. برای همین به مردی که هنوز غریبه است و هنوز نامش را نمی‌دانند، درد دل می‌کنند که:

چه مایه جهان گشت بر ما به بَد،

ز کَردارِ این جادویِ کم خرد!

چه مایه کشیدیم رنج و بلا،

از این اَهْرمَن کیش نَر اَژدها

رفتار آنان، رفتار زنان بسیاری در طول تاریخ این سرزمین است که از ستم همسران خود دم برنمی‌آورند و تسلیم محض آنان هستند مگر قدرتی از بیرون وارد شود و شرایط را تغییر دهد. هرچند این‌بار نیز پیرو قدرت نوظهور خواهند بود و این را در همسرگزینی فرزندانشان می‌بینیم که همه‌ی تصمیم‌ها توسط فریدون گرفته می‌شود و پدر تمام جزئیات عروس را تعیین می‌کند بی‌آن‌که ارنواز و شهرناز در گزینش کوچکترین نقشی داشته باشند.

۷- دکتر خالقی مطلق در مقایسه‌ی تطبیقی خود،*9* در بیتی که نام این دو بانو در آن بیان شده‌است، شهرناز را در مصراع نخست، و ارنواز را در مصراع دوم آورده‌اند. بیگمان برای این گزینش دلیل‌هایی داشته‌اند. اما به‌نظر می‌رسد آنچه از اقدم‌النسخ یعنی دستنویس فلورانس نقل کرده‌اند شایسته‌تر باشد:

ز پوشیده رویان یکی ارنواز

دگر پاکدامن، نکو شهرناز (دفتر یکم، پاورقی صفحه ۵۵)

از فردوسی بزرگ آنقدر ریزه‌کاری و دقت دیده‌ایم که به‌نظر نمی‌آید نخستین بانویی را که در شاهنامه نام می‌برد، ارنواز نباشد. زیرا ارنواز مادر ایرج است و اگر نام ایرج به ایران پیوند می‌خورَد، چه بسا «ارنه» نیز به همین نام اشاره داشته باشد بویژه که دکتر کزازی نیز در نامه باستان *10* ارنواز را به معنی «گوینده‌ی سخن‌های محبت آمیز»، یا «کسی که دعاهایش مستجاب می‌شود»، یا «زنی که از ستم سخن می‌گوید» ندانسته‌است و می‌نویسد «واز» از ستاک «واک»‌ به معنی سخن گفتن آمده‌است ولی «معنی پاره‌ی نخستین آن، اَرِنه، به درستی روشن نیست» (چاپ نهم، صفحه ۳۴۹).

در بیت‌های آینده نیز فردوسی بز رگ، تکیه‌ی خود را در حاضرجوابی و چاره‌اندیشی، روی ارنواز می‌گذارد و به‌گونه‌ای او را بر شهرناز برتری می‌بخشد. زمانی که ضحّاک خواب می‌بیند و فریاد می‌کشد،

بجَستند خورشیدْرویان ز جای،

از آن غُلغُلِ نامورْ کدخدای.

چنین گفت ضحّاک را ارنواز،

که: «شاها! چه بودت - نگویی - براز؟

که خفته به آرام در خانِ خویش،

بدین سان، بترسیدی از جانِ خویش؛

زمینْ، هفت کشور، به فرمانِ توست؛

دد و دیو و مردم نگهبان توست.»

و باز هم این ارنواز است که هوشمندی و حاضرجوابی نشان می دهد:

به شاه گرانمایه، گفت ارنواز

که: «بر ما بباید گشادنْت راز؛

توانیم کردن مگر چاره‌ای!

که بی چاره‌ای نیست پَتْیاره‌ای.»

هوشمندی ارنواز تا اندازه‌ای در سروده‌ی دانای توس نمایان است که شاید بتوان اصرار او بر شنیدن کابوس ضحّاک و سپس واداشتن او به بازگویی تمامی جزئیات خواب برای بزرگان کشور، ترفندی زیرکانه از سوی بانویی است که گرچه خود را زبون می‌بیند ولی برخلاف خواهر خود، باصطلاح از کنج پستوی خانه سیاست ورزی می کند:

ز هر کشوری، گِرد کن مهتران:

ز اختر شناسان و افسونگران.

سخن، سر‌به‌سر، موبدان را بگوی؛

پژوهش کن و راستی بازجوی.

این سخن‌ها را چه چاره‌جویی دیرهنگام و نافرجام نزدیکان حکومت برای تغییر روند سرنگونی نزدیک ضحّاک بدانیم و چه زیرکی پنهانی برای شتاب بخشیدن به این روند بشماریم، آنچه آشکار است تفاوت گذاشتن فردوسی بر نقش ارنواز و شهرناز است.

زواره‌ئیان در جستار «ارنواز و شهرناز، پژوهشی در ریشه‌یابی دو نام در شاهنامه‌ی فردوسی» *11* بدون توجه به تفاوت و تمایز میان این دو خواهر، سیاست ورزی آن دو را یکسان می گیرد و به تمام دوران اسارت‌شان تعمیم می‌دهد: «آنها با زیرکی تمام، جان سالم به‌در بردند، زیرکیی که هیچ‌گاه توجه ضحّاک را به خود جلب نکرد. در تمام دورانی که زیبارویان با ماردوش هم‌سر بودند، کودکی به دنیا نیامد و عدم حضور چنین شخصیتی در داستان، از همان آغاز به ایرانیان این مژده را می‌داد که ضحّاک تازی در این خاک تخمی نکاشته و ریشه ندوانیده است. حتی هنگامی که ضحّاک تصور می‌کرد ارنواز چاره‌ای برای آشفتگی او و رها شدنش از دام بلا اندیشیده، سخت در اشتباه بود. چرا که هدف ارنواز از این تدبیر، تنها آگاه ساختن موبدان، بزرگان و از همه مهم‌تر مردم، از سقوط و فروپاشی ماردوش بود. زیرا به این ترتیب هر کسی که از خواب او باخبر می‌شد، می‌توانست نوید سرنگونی او و ظهور جوانی برومند، چون فریدون را به دیگران بدهد و در گوش ستم‌دیدگان بخواند که “اندکی صبر، سحر نزدیک است”» (صفحه ۲۴۸).

اما شاهنامه نشان می‌دهد ارنواز و شهرناز، براستی (گرچه شاید نه به یک اندازه) کژّی و بدخویی آموخته بودند و زمانی که فریدون وارد کاخ ضحّاک شد:

برون آورید از شبستانِ اوی،

بتانِ سیه‌مویِ خورشید روی.

بفرمود شستن سرانْشان نخست؛

روانْشان پس از تیرگیها بشست.

رهِ داورِ پاک بنْمودشان؛

از آلودگی سر بپالودشان؛

که پروردهٔ بت پرستان بُدند؛

سرآسیمه، بر سانِ مستان بُدند.

پس از آن است که این بانوان اسطوره‌ای که هزار سال جوان مانده‌اند و سیه‌موی هستند، دوباره به شرایط پیش از جادوی ضحّاک برمی‌گردند. حتی فریدون که خودش را معرفی می‌کند، آن خواب را به‌یاد می‌آ‌ورند و باز فردوسی نشان می‌دهد که خمیره‌ی ارنواز با شهرناز تفاوت دارد و اوست که زودتر به هوش می‌آید:

سخن‌ها چو بشنید از او ارنواز،

گشاده شدش بر دل پاک، راز.

بدو گفت: شاه آفْریدون تُوِیی

که ویران کنی تُنْبُل و جادُوِی؟

فردوسی دانا بسیار هوشمندانه و با دقت هر بیت را می‌نویسد. در آینده که فریدون می‌خواهد برای سلم و تور و ایرج خواستگاری کند، تأکیدی می‌کند که کلید حل این‌همه توجه ویژه به ارنواز است:

سه خواهر، ز یک مادر و یک پدر:

پریْچهره و پاک و خسرو گهر.

می‌خواهد همه چیز یکسان باشد، تنها خواهر بودن عروس‌هایش کافی نیست. می‌گوید مبادا یکی ناپدری یا نامادری داشته باشد، باید هم پدرشان و هم مادرشان یکی باشد. پس تنها تفاوتی که میان سه پسر فریدون است، مادر خودشان است:

از این سه، دو پاکیزه از شهرناز؛

یکی کهتر از خوبْچهر ارنواز.

درست همین ایرج، فرزند ارنواز است که به دست فرزندان شهرناز کشته می‌شود. از همین رو دانای توس، در آن بیت‌ها ارنواز را برتر می نشاند و این اتفاقی نیست، به حکم وزن شعری هم نبوده است زیرا واژه‌های ارنواز و شهرناز در همه‌ی این بیت‌ها می‌توانند از لحاظ وزنی، جایگزین شوند.

چکیده آن‌که فردوسی بزرگ گرچه در شاهنامه دیرهنگام به زنان پرداخته است، گرچه این دو بانو را برپایه‌ی منابع خود با وجود درباری بودن بی اراده و تابع مردان نشان داده‌است، اما باز هم ویژگی فرزانگی ارنواز را از نظر دور نداشته است و در بیتی هم که در آن برای نخستین بار در شاهنامه از بانویی ‌نام می برد، این افتخار را به شهرناز نخواهد داد و ارنواز را در جایگاه نخستین نام خواهد گذاشت و ثبت دستنویس فلورانس، درست تر به نظر می رسد. 

 

در زمان انجام این پژوهش،‌ داستان ارنواز چنان مست‌مان کرد که قلم از دست‌مان به‌در رفت و یک رباعی و یک غزل سرودیم که حیف‌مان آمد برای حسن ختام نیاوریم.

رباعی از علیرضا قراباغی و غزل از مرضیه اوجی است:

 

با آهن و گرز گاوسر می‌گردد

جادوی دو مار بی اثر می‌گردد

ایران و خدا و ارنوازش بودی

یک روز خدا دوباره برمی‌گردد

————-

 

اندوه‌وار آيينه‌ای، بی بازتابم

تصويرِ لبخندی نشسته بر نقابم

 

خورشيدرو،پوشيده رو ، پاكيزه دامن

همبستر مرداب ودريا چون حبابم

 

بر گونه ي تاريخ  اشكم ، آرزويي  

نابارور بر  آسمانی بی شهابم

 

جمشيد و ضحاك  و فريدون مست از من

در بزم شاهان  لذت جامي شرابم

 

ضحّاك من شو! فرّهِ جمشيديَم رفت!

آلوده كن روحِ پر از رنج و عذابم 

 

من مام ايرج ، دختر ايران زمينم 

پاد افره رنج  و نويدِ اضطرابم


 

زايندگي را پاس مي دارم اگر چه

تصوير مردابي  ميان حصر قابم

 

فرقي ندارد پادشاه من كه باشد

من ارنوازي در شبستان  سرابم .

 

 

کتابنامه:

۱- صفا، ذبیح‌الله: حماسه سرایی در ایران. تهران: امیرکبیر، ۱۳۳۲.

۲- خادم ازغدی، مریم؛ بازرگان، محمدنوید؛ طاووسی، محمود: «”خویدوده” در شواهد تاریخی و بررسی آن در بخش تاریخی شاهنامه‌ی فردوسی». پژوهشنامه ادب حماسی، سال دهم، شماره هفدهم، بهار و تابستان ۱۳۹۳، ص‌ص ۵۵ - ۳۳.

۳- کزازی، میرجلال‌الدین: نامه باستان، جلد ششم. تهران: سمت، ۱۳۸۶.

۴- موسوی، سیدکاظم؛ خسروی، اشرف: «آنیما و راز اسارت خواهران همراه در شاهنامه». پژوهش زنان، دوره‌ی ۶، شماره ۳، پاییز ۱۳۸۷، ص‌ص ۱۵۳ - ۱۳۳.

۵- دوستخواه، جلیل: ترجمه اوستا، جلد اول. تهران: مروارید، ۱۳۸۵.

۶- خالقی مطلق، جلال: زنان در شاهنامه. تهران: مروارید، ۱۳۹۴.

۷- پاک‌نیا، محبوبه: «خوانشی از زن در شاهنامه». مطالعات زنان، سال ۴، شماره دو، تابستان و پاییز ۱۳۸۵، ص‌ص ۱۴۱ - ۱۱۱.

۸- اسلامی ندوشن، محمدعلی: درفش کاویان (ضحاک، کاوه، فریدون). تهران: کلهر، ۱۳۹۰.

۹- خالقی مطلق، جلال: شاهنامه ۸ جلدی. تهران: دایرة‌المعارف اسلامی، ۱۳۸۶.

۱۰- کزازی، میرجلال‌الدین: نامه باستان، جلد اول. تهران: سمت، ۱۳۸۶.

۱۱- زواره‌ئیان، پریا: «ارنواز و شهرناز دو نام در شاهنامه‌ی فردوسی». پژوهش‌نامه فرهنگ و ادب، دوره پنجم، شماره هشت، بهار و تابستان ۱۳۸۸، ص‌ص ۲۵۹ - ۲۴۱.

سروده های اسطوره‌ای شاهنامه‌ای دکتر طاهریان (بخش پایانی)

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را انتخاب کنید.🌹

بخش دوم سروده‌های دکتر طاهریان دبیر ارجمند پوشان را در سالگرد کودتای ننگین ۲۸ مرداد پخش می‌کنیم با دو سروده‌ی آغازین و پایانی این شش شعر اسطوره‌ای شاهنامه‌ای با صدای گرم شاعر، که افتخار داشتیم پادکست دیروز و امروز را به آن اختصاص دهیم.

 

ایران

 

ز داغ زخم‌های تو

چنین تاریک می‌سوزم

مرا با یادها، با یادگارانت

مرا با لاله‌ها، با شمع‌دانی‌هات

چراغان کن.

تو شعری،

در ته تاریک تنهایی

سرود آتشی در جان آرش‌ها

تو شعری،

واژه‌هایت گل

گلانی نو شکفته

ریشه در خون سیاوش‌ها

 

تو شعری،

از افق‌های حماسه

تا حریری از غزل

شعری که ناخوانده‌ست

و می‌خوانم تو را در دخمه‌های رنج

و می‌خوانم تو را

در لحظه‌های شوق

در: امیّدهای سرکش یاران.

و می‌خوانم تو را

هر جا، به هر آواز

به نام نامی‌ات:

ایران

 

مجموعه شعر محمدرضا طاهریان

من جهان را می‌سرایم

نشر افکار

صفحه‌های ۸ و ۹

 

تقدیم به همه‌ی آنان که جان را فدای سربلندی و استقلال ایران کردند

 

میهن

 

خوشا میهن

خوشا میهن که بام کوهسارانش

کنام ماه و خورشید است

و سیمرغی نشسته بر سر هر بام

هزاران زال را

در زیر پر دارد.

خوشا میهن که در ژرفای دشت و درّه‌ها

در سینه‌ی پاکش

هزاران قصه‌ی شیرین

هزار و یک شب از افسانه‌ی فرهاد

هزاران گنج در ویرانه‌ها

در هر گذر دارد.

خوشا میهن

خوشا با دختر خورشید در کوچ بهارانش

خوشا آواز جنگل

در شب دریا کنارانش.

خوشا شب‌ها

که شب‌هایش

-ستاره در ستاره-

آسمانی شعله‌ور دارد.

 

مجموعه شعر محمدرضا طاهریان

من جهان را می‌سرایم

نشر افکار

صفحه‌های ۱۲۳ و ۱۲۴

سروده های اسطوره‌ای شاهنامه‌ای دکتر طاهریان (بخش نخست)

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را انتخاب کنید.🌹

سراینده‌ی این برنامه: دکتر محمدرضا طاهریان

(بخش نخست)

با مدیریت و خوانش: لیلا محمودی

افتخار داریم دکتر طاهریان، یکی از دبیران گرانقدر پوشان را به شنوندگان معرفی کنیم و چند سروده از ایشان را با صدای خود شاعر بشنویم. دکتر محمدرضا طاهریان یک دندانپزشک انسان‌دوست است که بیش از چهل سال در مطب و تعاونی و بیمارستان و جبهه و مناطق زلزله زده و واحدهای سیار و خیریه‌ها و هرجا مردم بوده‌اند، به آنان خدمت کرده‌است. با این‌همه، آن چهرهٔ دوست داشتنی که ما از او می‌شناسیم، یک شخصیت فرهنگی و یک شاعر مردمی است. 

 دکتر طاهریان تیرماه ۱۳۲۸ در نهاوند به دنیا آمد. درسال ۱۳۴۸ وارد دانشکده دندانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی مشهد شد و کار دندانپزشکی و نیز مدیریت تعاونی دندانپزشکان را پس از پایان تحصیلات در تهران آغاز کرد. 

در کارنامه‌ی فرهنگی و مطبوعاتی دکتر طاهریان، عناوینی همچون سردبیری خبرنامه‌ی دندانپزشکان، سردبیر خبرنامه و مدیر اجرایی مجله‌ی علمیِ جامعه‌ی دندانپزشکی، سردبیری مجله‌ی دندانپزشکی امروز، ریاست چهل ‌وهشتمین کنگره‌ی بین‌المللی جامعه‌ی دندانپزشکی و بالاخره سردبیری مجله‌ی فرهنگیِ «دانش و مردم» دیده می‌شود.

ایشان همچنین مقالات و اشعاری در نشریاتی مثل چیستا، آدینه، دنیای سخن، کتاب سخن و برخی روزنامه‌های کثیرالانتشار منتشر کرده‌اند. نخستین مجموعه شعرشان  «آوازهای خاکستر» در سال۷۲  و دومین مجموعه نیز به نام «من جهان را می سرایم» در مرداد ۹۸ منتشر شد.

در مراسم بزرگداشت دکتر محمدرضا طاهریان که در مرداد ۱۳۹۸ در کانون زبان پارسی برگزار شد، در کنار سخنرانی دکتر محمداسلامی ، دکتر علی تاجرنیا و دیگران، تنی چند از بزرگان فرهنگ و ادب ایران بویژه  دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، میمنت میرصادقی، علی دهباشی، جمال میرصادقی، رویا تیموریان،  و نیز مهربانو سهیلا امیدوار حضور داشتند. 

بخشی از شعرهای اسطوره‌ای دکتر طاهریان را که با صدای گرم خود خوانده‌اند و برای «پادکست پوشان» فرستاده‌اند می‌شنویم. قطعات تار که در فاصلهٔ سروده‌ها گذاشته‌ایم، در مراسم بزرگداشت یاد شده که به همت مجله بخارا برگزار شد، توسط استاد فرخ مظهری نواخته شده است. پوزش می‌خواهیم که ضبط ما با گوشی همراه، توانایی بازتاب کیفیت نواختن استاد مظهری را ندارد.

کیومرث - چاپ شده در روزنامه ستاره صبح ۱۵ تیر ۹۸

نوشته‌ای از پوشان

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ پانزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و نود و هشت

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را انتخاب کنید.🌹

به قلم: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی‌زاده

 

شاهنامه پس از دیباچه، با نام کیومرث آغاز می‌شود. نمی‌خواهیم اسطوره‌ شناسی کنیم، از «گَیَ مَرِتَن» و دوگانهٔ مرگ و زندگی در این نام بگوییم، و از گیاه ریواس و مشی و مشیانه، که آدمیان از آنها پدید آمدند. می‌اندیشیم فردوسی بزرگ به آنچه دربارهٔ اسطوره‌ها در دست داشته وفادار مانده است، ولی آن‌ها را از منشور خرد خود گذرانده تا چکیدهٔ برداشت تاریخی راسیونالیستی خود را به خواننده منتقل کند٫ ما نیز بر سر آنیم که نشانه‌گذاری‌های دانای توس را دریابیم و آنها را چنان بازگو کنیم که در جامعهٔ امروز  به‌کار آید. باشد که بار دیگر شاهنامه با زنده کردن فرهنگ و تاباندن نور خرد، ایران و ایرانی را زنده نگه‌دارد. 

در بخش اسطوره‌ای یعنی نخستین بخش شاهنامه که از کیومرث آغاز می‌شود و در منوچهر کم‌کم به بخش پهلوانی پیوند می‌خورد، هر یک از نام‌ها چون کیومرث و هوشنگ و جمشید، ممکن است بیانگر یک دورهٔ دراز، همچون پارینه سنگی، میان سنگی، عصر آهن و مانند آن باشد. یعنی زمانی که گفته می‌شود «پادشاهی کیومرث سی سال بود»، شاید سه میلیون سال از تاریخ بشر، زیر این نام در کمتر از ۱۲۰ بیت شاهنامه، داستان‌وار گفته شده‌باشد.

چکیدهٔ داستان این است که کیومرث نخستین شاه بود، دیوها می‌خواستند او را سرنگون کنند، فرزندش سیامک از نیرنگ و دسیسهٔ دیوها باخبر می‌شود، با آنان درمی‌افتد و کشته می‌شود، کیومرث به دست هوشنگ نوهٔ خود، انتقام سیامک را می‌گیرد و آنگاه که دیوها شکست می‌خورند، کیومرث درمی‌گذرد و هوشنگ به پادشاهی می‌نشیند. قالب این داستان شباهت زیادی به کین ایرج و کین سیاوش دارد که موضوع جستاری جداگانه است. در اینجا تنها می‌خواهیم نشانه‌هایی را در شاهنامه بیابیم که از نخستین انسان و دوران آغازین شکل‌گیری و رشد بشر صحبت می‌کند. 

کیومرث شد بر جهان کدخدای

نخستین، به کوه اندرون ساخت جای

پس صحبت از دوران غارنشینی انسان است. بویژه که در مصراع‌هایی «گَرشاه» به‌جای نام کیومرث به کار می‌رود. «همی تخت و دیهیمِ گرشاه جست» یا «ز درگاه گرشاه برخاست گرد». بلعمی می‌گوید «گَر» در اینجا به‌معنی کوه است. دکتر کزازی می‌انگارد «گِران» که در پهلوی «گَران» بوده است و سنگینی را می‌رساند، به کوه اشاره دارد. 

دومین نشانه، نداشتن لباس جنگ، و حتی خود لباس است: «سیامک بیامد برهنه تنا» و یا:

بپوشید تن را به چرم پلنگ

که جوشن نبُد خود، نه آیین جنگ

سومین کلیدی که فردوسی دانا برای رمزگشایی از این دورهٔ تاریخی به‌دست می‌دهد آن است که بجز سه نام یاد شده، دیگر نام و نشانی از آدمیان نیست! یک سر نبرد، دیوان هستند و سر دیگر جانوران! سپاهیان کیومرث را فردوسی چنین معرفی می‌کند: «سپاهی دد و دام و مرغ و پری». طرف روبروی دیوها را چنین نام می‌برد:

به هم برفتادند هر دو گروه

شدند از دد و دام، دیوان ستوه

حتی زمانی که سیامک کشته می‌شود، عزاداران جانوران هستند:

دد و مرغ و نخچیر گشته گروه

برفتند وَیله‌کنان سوی کوه

(نخچیر یا نخجیر: جانوران شکاری مانند گورخر و آهو و بز کوهی؛ ویله‌کنان: واویلا گویان)

نکتهٔ درخور توجه این است که در اندیشهٔ نیاکان ما، وجود بشر با پیامبر و سلطان تعریف می‌شده است. با برداشت سطحی از این اندیشه، می‌توان به عنصر سلطنت‌طلبی در فرهنگ ایران کهن رسید، و نیز می‌توان ردپای ادغام دین و سیاست را در شاهنامه بازجست. 

اما به‌راستی فردوسی خردمند چنین تعبیرهایی را در نظر داشته‌است؟ کیومرث نخستین کسی بود که «دیهیم شاهی به سر بر نهاد» و «تاج بزرگی» جُست و «آیین تخت و کلاه» آ‌ورد. از سوی دیگر دارای فرّه بود، به رسم نماز در برابر او «دو تا» می‌شدند(=تعظیم می‌کردند) و از او کیش و آیین برمی‌گرفتند. اما دیدیم که کیومرث نخستین انسان بود و بجز خانوادهٔ خودش، کسی نبود که او شاه و پیامبرش باشد. پس او بر چه کسانی حکومت می‌کرده و چه کسانی را هدایت می‌کرده است؟ پاسخ شگفت این است: جانوران! گویی فردوسی بزرگ با وفاداری به اسطوره‌ها، می‌خواهد اشاره کند که انسان نخستین هنوز چندان از جانوران فاصله نداشت، و نیز بگوید جهان همواره به اخلاق و قانون نیاز دارد:

همی تافت زو فر شاهنشهی

چو ماه دو هفته ز سرو سهی

دد و دام و هر جانور کش (که او را) بدید

ز گیتی به نزدیک او آرمید

دوتا می‌شدندی بر تخت اوی

از آن بر شده فرّه و بخت اوی

به رسم نماز آمدندیش پیش

وز آن جایگه برگرفتند کیش

گپ و گفتی با سُراینده‌ی دفتر ۳۹

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را انتخاب کنید.🌹

مصاحبه‌ی:

مهربانو مرضیه اوجی شاعر هنرمند، و دبیر پوشان

با:

مهربانو فتحیه قناعت پیشه شاعر توانا، و همراه پوشان

در بخشی از گفتگو می‌شنویم:

 

باد آمده تا درخت را بردارد

از ریشه خیال تخت را بردارد

از قامت سرو ناز آبادی ما

پیراهن سبز بخت را بردارد

 

فتحیه قناعت پیشه هستم، بازنشستهٔ آموزش و پرورش. زادگاهم لارستان فارس و ساکن شیراز.

از دوران جوانی، شور و اشتیاق عجیبی (برای سرودن) در من وجود داشت که گاه و بیگاه پدیدار می‌شد ولی مثل شبنم صبحگاه با حرارت خورشید زندگی ناپدید می‌شد. ولی در زمان بازنشستگی این مجال و فرصت پیش آمد که این سکوت پر طنین را که بازآفرین خیال من هست در کتاب ۳۹ جمع‌آوری کنم. سعی کردم شعرم طبیعی باشد، چون عقیده دارم که اگر رفتار شعر مصنوعی باشد مثل رفتار بعضی از آدمها اصلاً به دل نمی‌نشیند. دوست داشتم که اگر ده نفر شعرم را انتخاب می‌کنند و می‌خوانند، این ده نفر، هزار بار شعرم را بخوانند. 

 

در گفتگو، سروده‌ی زیبای ۱۶ را که بر وزن شاهنامه است، با صدای شاعر می‌شنویم که چنین آغاز می شود:

به نخلی که سر برده بر روی بام

به تنهایی بین این ازدحام

 

و در کتاب، در پایان غزل ۶ می‌خوانیم:

دل ضعفه‌ام گرفته از این کندوکاوها

پا را بکش کنار از این خان آخرین

 

ما در پوشان چشم براه روزی هستیم که این سرایندگان توانا، هرچه بیشتر در معرض وزش نسیم اسطوره‌های ایرانی قرار بگیرند و در باغ شاهنامه گام بزنند تا از عطر گل‌های فرهنگ ژرف این آب و خاک  بیشتر ملهم شوند. در بیت زیبای

که از نجابت مریم پُرم، ولی امروز

به روی دست زلیخا بلند خواهم شد

می‌دانیم که مریم تنها چند روزی در مظانّ اتهام بود و با سخن گفتن نوزاد از روح‌القدس، برائت مادر را همه پذیرفتند. اما نجابت شیرین بسیار ژرف و گفتنی است زیرا حتی شستن طشت خون و پر کردن آن از عطر و گلاب پس از قهر سه روزه‌ی موبدان، مانع آن نمی‌شود که شیرویه پس از مرگ پدر، بخواهد به شیرین دست‌اندازی کند. گرچه شرط شیرین را برای دیدار آخرین با پیکر پدر می‌پذیرد و این بانوی مظهر نجابت ایرانی، هنگام وداع با پیکر خسرو، لباس زیبایی می‌پوشد و با خوردن زهر، در آغوش جنازه‌ی همسر خود جان می‌سپارد.

از دیگر سو می‌دانیم که در باور ایرانیان باستان، روح کسی که درگذشته است تا سه روز در کنار کالبد او می‌ماند و سپس با دوشیزه‌ی زیبایی که «من» اوست و «دئینا» نام دارد جفت می‌شود و از خاک برمی‌خیزد. پس اگر شاعر بسراید:

که از نجابت شیرین پُرم، ولی امروز

به روی دست دئینا بلند خواهم شد

هم نجابت و تقابل با آن، و هم ژرفای عشق و هم برخاستن از گور را نشان داده است.

 

چشمداشت پوشان از چنین آینده‌ی نزدیکی، بر دوپایه استوار است: هم توانایی و هنرمندی مهربانو قناعت پیشه، و هم باور ایشان به هنر متعهد که در پایان غزل ۱۱ اعلام فرموده‌اند:

شعر یعنی شبیه آیینه

با دروغ و فریب بد باشی

شاعری که فقط سرودن نیست

باید این راه را بلد باشی

روزنامه‌ی اعتماد ۵ مرداد ۹۸

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را انتخاب کنید.🌹

ما یک جمع شاهنامه‌پژوه هستیم که در فضای مجازی، پادکست «پوشان» و نیز چندین گروه شاهنامه‌خوانی را راه‌اندازی کرده‌ایم. دبیران و فعالان ما چند استاد دانشگاه، دکتر ادبیات، شاعر، موسیقیدان، کارشناس فناوری اطلاعات، و نیز مردمان عادی شاهنامه‌دوست در شهرهای گوناگون هستند. شادمانیم که قرار است از این پس، در یک ستون هرچند محدود نیز، در روزنامهٔ « اعتماد» قلم بزنیم زیرا روش و منش این روزنامه را با معیارهای خود ناهمخوان نمی‌دانیم. بد نیست پاره‌ای از این معیارها را از آغاز بیان کنیم تا خواننده بداند در این ستون، چه چیزی می‌تواند بیابد. ناگفته پیداست که از نقد خوانندگان و صاحب‌نظران دربارهٔ آنچه می‌نویسیم، سپاسگزار خواهیم شد. زمانهٔ ما بیگمان یکی از دوران‌هایی است که جامعهٔ ایران نیازمند روی‌آوردن به شاهنامه است. نه برای دمیدن روحی پان‌ایرانیستی و آمادگی در تنش احتمالی آینده با همسایگان عرب، نه برای ستایش نظام شاهنشاهی و نواختن نت نازیبای نوستالژی بازگشت به دوران پیشین، نه از دید انطباق تاریخ و جغرافیای اساطیر با جهان کنونی، نه برای ریشه‌یابی واژه‌ها و تکیه بر سره‌نویسی، بلکه به‌گمان ما از این‌نظر امروز باید به شاهنامه پرداخت تا کشور ایران و فرهنگ ایران و تاریخ آن، از پیش از اسلام تا کنون، دوباره به رسمیت شناخته‌شود و تناقضی که میان دو مفهوم «ملت» و «امت» از همان آغاز انقلاب شکل گرفته و هدف‌گذاری کشور را درگیر دوگانگی کرده‌است، گشوده شود تا وحدت ملی ما آسیب نبیند و کشور عزیزمان دچار پراکندگی و فروپاشی نشود. بر این باوریم که فردوسی بزرگ، یک خردگرای بسیار توانا و دقیق بوده‌است که هنوز بسیاری از آنچه به ظرافت و آگاهانه در شاهکار خود برای خوانندگان گنجانده، شناخته نشده‌است. حکیم توس به درستی می‌فرماید: تو این را دروغ و فسانه مدانان به یکسان رَوِشْنِ زمانه مدان (رَوِشْن = روش) از او هرچه اندر خورَد با خرَد دگر بر ره رمز معنی برَد و اگر به‌یاد داشته باشیم که آن سرایندهٔ پر توان در سی و چند سال سرودن شاهنامه، به‌طور میانگین (با ویرایش و بازبینی ها و درنگ‌ها) روزی پنج بیت سروده‌است، مطمئن می‌شویم که نکته‌های فراوانی به «راز» در این نامهٔ خرَد آمده است. چه بسا همان نخستین بیت شاهنامه: به‌نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه، برنگذرد نه تنها به نام آفریدگار، که به نام آفریدهٔ او هم باشد زیرا فردوسی در جای‌جای شاهنامه، «خداوند» را به معنای دارنده و صاحب چیزی ( خداوند رخش، خداوند شمشیر و ماه و نگین، ...) به‌کار برده‌است و انسان را به داشتن «خرد» انسان می‌داند تا جایی که خالی کردن مغز انسان‌ها در دوران ضحاک را معادل طرح ابلیس برای خالی کردن جهان از مردم می‌شمارد: که پردخته مانَد ز مردم جهان (پرداخته = خالی ؛ مانَد = متعدی ماندن: بگذارد بماند، نماید). فردوسی بزرگ چنان جایگاهی برای خرد قائل است که بسیار نغز و پرمغز می‌فرماید: «خرد دست گیرد به هر دو سرای»! برداشتی که درک آن هنوز در روزگار ما هم برای بسیاری دشوار است . برپایهٔ چنین برداشتی از خردگرایی دانای توس، می‌کوشیم در این ستون که به قلم دبیران و فعالان گوناگون جمع شاهنامه‌پژوهان یاد شده نوشته می‌شود، نه از دیدگاه اسطوره شناسی، نه با گردآوری و تکرار آنچه بزرگان و عزیزان شاهنامه‌پژوه گفته‌اند، بلکه از نگاه فردوسی بزرگ، نکته‌های تازه‌ای که به‌کار امروز جامعه بخورد، با خوانندگان این ستون در میان بگذاریم زیرا بر این باوریم که دانای توس، گرچه به منابعی که در اختیار داشته وفادار بوده‌است ولی آن داستان‌ها و روایت‌ها، آن گفته‌ها و نوشته‌ها را از منشور خرد خود گذرانیده و از آن طریق به جامعه بازتابانیده‌است تا فرهنگ ملی را جان بخشد و سرزمینی را که ایران می‌نامید و برای آن یکپارچگی می‌طلبید، به‌سوی صلح و دانش پیش ببرد. او و همراهانش جان و مال خود را در این راه گذاشتند تا در واقع تاریخ و گذشتهٔ کشور را نقد کنند و پاسخی برای این پرسش پایه‌ای پیدا کنند که پیشینیان کدام راه‌ها را به‌نادرست پیمودند که: «گیتی به آغاز چون داشتند که ایدون به ما خوار بگذاشتند»؟ توضیح: در شاهنامه‌خوانی، ما کمابیش با اسطوره‌ها آشناییم یا با بهره‌گیری از فضای مجازی و مقاله‌ها و کتابهای خوبی که بویژه در سال‌های اخیر منتشر شده است، به برداشتهای گوناگون زیبا و هنری و نیز علمی از این اسطوره‌ها دسترسی داریم. ردپای بسیاری از این اسطوره‌ها در کتابهای پیش از فردوسی، بویژه کتاب‌های دینی و شعرها و سروده‌های مذهبی ایران و هند و سرزمین‌های دیگر وجود دارد. بیگمان فردوسی به آنچه در روایتهای زرتشتی آمده دسترسی داشته است، و روایت‌های دیگران درباره‌ی آفرینش جهان و تاریخ پیشینیان را خوانده یا شنیده است. او در سرودن شاهنامه به اسطوره هایی که از خدای‌نامک ها و منابع دیگر کتبی یا شفاهی در دسترس داشته، وفادار بوده است و آنها را امانتدارانه بیان فرموده است. ولی این خود فردوسی بوده که روایت دلخواه را از میان روایت‌های گوناگون برگزیده، از آینه‌ی باورها و جهان‌بینی خود گذرانده، و نور خرد بر آنها تابانده است. ما در «پوشان» تلاش می کنیم در کنار اسطوره‌ها و آنچه دیگران گفته‌اند، به خود شاهنامه‌ی فردوسی بزرگ بپردازیم، به آنچه قرن‌ها در شهر و روستا، در میان اقشار گوناگون جامعه در سطح‌های مختلف فرهنگی، و در بخش‌های گوناگون سرزمینمان خوانده شده، شنیده شده، و بر فرهنگ ما اثر گذاشته است. ما می‌خواهیم نشانه هایی را که دانای توس در شاهنامه برای خوانندگان گذاشته است ببینیم و از آینه‌ی خرد فردوسی بزرگ به موضوع نگاه کنیم. در این زمینه، نکته‌هایی در گروههای شاهنامه‌خوانی همراهان پوشان نوشته و گفته می‌شود که نو و تازه است و پیش از این کسی به آنها نپرداخته است. می‌خواهیم این نکته ها را درباره‌ی هر موضوع جداگانه، گردآوریم و به قلم خود بنویسیم، و از طریق پادکست پوشان و مطبوعات و سایت‌ها، در دسترس جامعه و آیندگان قرار دهیم. پس این کارها در درجه‌ی نخست یک کار گروهی برآمده از گفتگوهای دوستان است، هرچند مسئولیت نوشته‌ی نهایی، برعهده‌ی خود نویسنده است.

اندر خواب دیدن ضحاک فریدون را

کار گروهی شاهنامه خوانی همراهان پوشان

🎤برای شنیدن متن، اینجا را کلیک کنید🎧

وینده: همامه زارعیان
کارگردان: علیرضا قراباغی
تدوین: آرش قلمی فرد
موسیقی: حسین علیزاده
دست اندرکاران و نقش آفرینان:
مرضیه اوجی
لیلا محمودی
اشرف رشیدبیگی
مریم غریبوند
کریما پراشیده
عصمت قنواتی
محمد جعفر بهمنی
زهرا ناظم پور
کیمیا کدیور
علیرضا قراباغی
عدنان حسین نژاد
فاطمه صفت خواه
با سپاس ویژه از: کریما پراشیده

 

چو از روزگارش چهل سال مانْد،

نگر تا به سرْ بَرْش یزدان چه راند!

 

در ایوانِ شاهی، شبی دیرْیاز،

به خواب اندرون بود، با اَرْنواز.

 

چنان دید کز شاخِ شاهنشهان،

سه جنگی پدید آمدی، ناگهان:

 

دو مهتر، یکی کهتر اندر میان؛

به بالایِ سرو و به فرِّ کیان.

 

کمر بستن و رفتنِ شاهوار؛

به چنگ اندرون، گرزهٔ گاوْسار.

 

دمان، پیش ضحّاک، رفتی به جنگ؛

زدی بر سرش گرزهٔ گاوْرنگ.

 

یکایک، همین گُردِ کِهتر به‌سال

ز سر تا به پایش کَشیدی دَوال.

 

بدان زه، دو دستش ببستی چو سنگ؛

نِهادی، به گردن بَرَش، پالْهنگ.

 

همی تاختی تا دماوندْ کوه،

کَشان و دوان، از پسْ اندر، گروه.

 

بپیچید ضحّاکِ بیدادگر؛

بدرّیدَش از هَول، گفتی جگر.

 

یکی بانگ برزد، به خوابْ اندرون،

که لرزان شد آن خانهٔ صد ستون.

بجَستند خورشیدْرویان ز جای،

از آن غُلغُلِ نامورْ کدخدای.

 

چنین گفت ضحّاک را ارنواز،

که: «شاها! چه بودت - نگویی - براز؟

 

که خفته به آرام در خانِ خویش،

بدین سان، بترسیدی از جانِ خویش؛

 

زمینْ، هفت کشور، به فرمانِ توست؛

دد و دیو و مردم نگهبان توست.»

 

به خورشیدْرویان جهاندار گفت

که: «چونین شگفتی بشاید نِهفت؛

 

که گر از من این داستان بشنوید،

شودْتان دل از جان من نا امید.»

 

به شاه گرانمایه، گفت ارنواز

که: «بر ما بباید گشادنْت راز؛

 

توانیم کردن مگر چاره‌ای!

که بی چاره‌ای نیست پَتْیاره‌ای.»

 

سپهبَد گشاد آن نِهان از نِهفت؛

همه خواب، یک یک، بدیشان بگفت.

 

چنین گفت با نامور خوبروی

که: «مگذار این را؛ رهِ چاره جوی.

 

نگینِ زمانه سرِ تخت توست؛

جهان روشن از نامورْ بختِ توست.

 

تو داری جهان زیرِ انگشتری:

دد و مردم و دیو و مُرغ و پَری.

 

ز هر کشوری، گِرد کُن مهتران:

زاخترشناسان و افسونگران.

 

سخن، سر به سر، موبدان را بگوی؛

پژوهش کن و راستی بازجوی.

 

نگه کن که هوشِ تو بر دستِ کیست؛

ز مردمْ شمار، ار، ز دیو و پری‌ست!

 

چو دانسته شد، چاره ساز آن زمان؛

به خیره، مترس از بدِ بدگُمان!»

 

شهِ بَرمَنِش را خوش آمد سَخُن،

که آن سروِ پروینْ‌رخ افگنْد بُن.

 

جهان از شبِ تیره چون پرِّ زاغ؛

هم آنگه سر از کوه بر زد چراغ.

 

تو گفتی که بر گنبدِ لاژورد،

بگسترد خورشید یاقوتِ زرد.

 

سپهبد هر آنجا که بُد موبَدی:

سخندان و بیدارْدل بِخردی،

 

ز کشور به نزدیکِ خویش آورید؛

بگفت آن جگرْخسته خوابی که دید.

 

نِهانی سخن کردشان آشکار؛

ز نیک و بد و گردشِ روزْگار؛

 

که: «بر من زمانه کی آید به سر؟

که را باشد این تاج و تخت و کمر؟

 

گر این راز با من بباید گشاد،

وگر سر به خواری بباید نِهاد.»

 

لبِ موبدان خشک و رخساره تر؛

زبان پر ز گفتار با یکدگر،

 

که: «گر بودنی بازگوییم راست،

به جان است پیکار و جانْ بی‌بهاست؛

 

وگر نشنود بودنیها درست،

بباید هم ایدون ز جان دست شُست.»

 

سه روز اندر آن کار، شد روزگار؛

سخن کس نیارَست کرد آشکار.

 

به روز چهارم، بر آشفت شاه،

بر آن موبدانِ نِماینده راه،

 

که: «گر زنده تان دار باید پَسود،

وگر بودنیها بباید نِمود.»

 

همه موبدان سرفگنده نگون؛

پر از هولْ دل؛ دیدِگان پر ز خون.

 

از آن نامدارانِ بسیارْهوش،

یکی بود بینادل و تیز گوش؛

 

خردمند و بیدار و زیرک به نام؛

کز آن موبدان، او زدی پیشْ گام.

 

دلش تنگتر گشت و نا‌باک شد؛

گشاده زبان، پیشِ ضحّاک شد.

 

بدو گفت: «پَردَخته کن سر ز باد؛

که جز مرگ را، کس ز مادر نزاد.

 

جهاندار، پیش از تو بسیار بود

که تختِ مهی را سَزاوار بود.

 

فراوان غم و شادمانی شمُرد؛

برفت و جهان دیگری را سپُرد.

 

اگر بارهٔ آهنینی به پای،

سپهرت بساید؛ نمانی به جای.

 

کسی را بُوَد، ز این سپس، تختِ تو؛

به خاک اندر آرَد سرِ بختِ تو؛

 

کجا نامِ او آفْریدون بُوَد؛

زمین را سپهری همایون بُوَد.

 

هنوز آن سپهبَد ز مادر نزاد؛

نیآمد گهِ پرسش و سردْ باد.

 

چو او زاید از مادرِ پرهنر،

به سانِ درختی شود، بارور؛

 

به مردی رسد؛ برکَشد سر به ماه؛

کمر جوید و تاج و تخت و کلاه؛

 

به بالا، شود چون یکی سروِ بُرز؛

به گردن بر آرَد ز پولاد گرز؛

 

زند بر سرت گرزهٔ گاوْروی؛

به بندت، در آرَد ز ایوان به کوی»

 

بدو گفت ضحّاکِ ناپاک دین:

«چرا بندَدم؟ چیست با منْش کین؟»

 

دلاور بدو گفت: «گر بخردی،

کسی بی بهانه نسازد بدی.

 

برآید، به دستِ تو، هوشِ پدرْش؛

از آن درد، گردد پر از کینه سرْش.

 

یکی گاوِ بَرْمایه خواهد بُدن؛

جهانجوی را، دایه خواهد بُدن؛

 

تبه گردد آن هم، به دست تو بر؛

بدین کین، کَشد گرزهٔ گاوْسر.»

 

چو بشنید ضحّاک، بُگشاد گوش،

ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش.

 

گرانمایه از پیشِ تختِ بلند،

بتابید روی، از نِهیبِ گزند.

 

چو آمد دلِ نامور بازِ جای،

به تختِ کَیان اندر آورْد پای.

 

نشانِ فریدون، به گِردِ جهان،

همی باز جُست، آشکار و نِهان.

 

نه آرام بودش، نه خواب و نه خُوَرْد؛

شده روز روشن بر او لاژورد.