تفاوت برنامه کیقباد و کیکاوس

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

همی خوانَد آن کس که دارد خرَد - شماره‌ی ۳۵

تفاوت برنامه کیقباد و کیکاوس

چاپ شده در روزنامه اعتماد

در تاریخ ۲۸ اسفند ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی‌زاده

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: آواز دشتی، ایرج - بدیعی - مجد

 

پایه‌گذار سلسله کیانیان، کیقباد است که صد سال کشور را در صلح و آرامش پیش می‌برد. پس از او فرزندش کیکاوس صد و بیست سال بر تخت می‌نشیند و کشور دستخوش جنگ و نگرانی و بحران می‌شود. این که پیشرفت در کدام یک از این دو قرن بیشتر بوده است، به داوری، نگرش و ارزش‌های خواننده‌ی شاهنامه بستگی دارد! ولی بی‌گمان دو برنامه متفاوت بوده، و هر حاکمی برنامه‌های خود را پیش برده است. بی‌گمان در هر دو دوره نیز ایران پیشرفت کرده است. شاهنامه از دوران صدساله‌ی کیقباد زیاد سخن نمی‌گوید و در این باره به صد و هشتاد و پنج بیت بسنده می‌کند. ولی دوران صد و بیست ساله‌ی کیکاوس، بیش از شش‌هزار بیت به درازا می‌کشد و پس از آن نیز در دوران شصت ساله‌ی پادشاهی کیخسرو، همچنان کاوس زنده است و گزارش کارها به او داده می‌شود و طرف مشورت قرار می‌گیرد. یعنی از آغاز برتخت نشستن کاوس تا پایان سپری شدن روزگار او بیش از هفده هزار بیت، نزدیک به صد برابر دوران کیقباد، از کیکاوس سخن رفته است. این تفاوت چشمگیر، تا اندازه‌ای پذیرفتنی است زیرا بخش حماسی با فراز و فرودهای جنگ، کشش بیشتری دارد. گرچه این تفاوت صد برابری نشانه‌ی خوی وحشی بشر نیز هست. رشد اخلاق انسانی در گذر زمان از خشونت طلبی می‌کاهد ولی حتی در زمانه‌ی ما نیز جهان با شکستن سرنیزه به‌جای قلم، و با آفرینندگی به‌جای نابودسازی، مدارا بجای انحصار طلبی، و هنر به‌جای آزمندی هنوز فاصله‌ی بسیاری دارد. دوران کیقباد، رونق کشاورزی با آرامشی یکنواخت همراه است که این تکرار پیوسته را می‌توان در چند خط گزارش کرد. ولی در زمان کاوس، صحبت از جنگ‌ها و تراژدی‌هایی چون کشته شدن سهراب و سیاوش و فرود است و هر روز رویداد تازه‌ای شکل می‌گیرد که فردوسی جزئیات آن را برای خواننده باز می‌گوید.

کیقباد، کشور را در شرایطی تحویل می‌گیرد که جامعه بی‌ثبات است و حتی ایران به دست دشمنان اشغال شده است. او در نخستین گام، بیگانگان را از کشور می‌راند ولی پس از آن برخلاف خواست سپاهیان، با دشمن رانده شده پیمان صلح می‌بندد و برنامه‌اش را چنین اعلام می‌کند:

اگر پیل با پشّه کین آورَد

همه رخنه در داد و دین آورد.

نخواهم به گیتی جز از راستی

که خشم ِخدای آورد کاستی.

تن آسانی از درد و رنجِ تن است

کجا خاک و آب است، گنجِ من است.

سپاهیّ و شهری مرا یکسر است

همه پادشاهی مرا لشکر است.

همه در پناه جهاندار بید

خردمند بید و بی‌آزار بید.

هر آنکس که دارد، خورید و دهید

سپاسی ز خوردن به من برنهید.

هر آنکس کجا باز مانَد ز خوَرد

نیابد همی توشه از کارکرد،

چراگاهشان بارگاه من است

هر آنکس که آید، سپاهِ من است.

چکیده‌ی این برنامه به ترتیب سروده‌ی بالا و به زبان امروزی چنین است:

۱- پاسداری کامل از صلح

۲- دادگری

۳- گسترش دین و اخلاق و ارزش‌های انسانی

۴- راستگویی

۵- رونق کشاورزی و جایگزین کردن گنج حاصل از تولید به جای گنجی که از جنگ و غارت به دست می‌آید.

۶- کاهش بودجه نظامی با تکیه بر دفاع همگانی

۷- تقویت خرَد در جامعه و یکایک مردم

۸- کسی را با کسی کاری نباشد. زندگی کن و بگذار زندگی کنند.

۹- گسترش روحیه همبستگی ملی، و بالا بردن جایگاه ارزشی کمک به همنوعان تهیدست

۱۰- گرفتن مالیات 

۱۱- دادن یارانه یا بیمه بیکاری به کسانی که ناخواسته، گذران زندگی برایشان دشوار است.

کیقباد، توانایی اجرای این برنامه را دارد و در صد سال صلح زمان او، یک جامعه‌ی انسانی که امروز هم برای بسیاری از مردم ایده‌آل است، شکل می‌گیرد. برپایه‌ی داستانی که در آغاز شاهی کاوس می‌شنویم و در آنجا رامشگری دیو، سرودی مازندرانی می‌خواند، می‌توان گفت کشوری که قباد به فرزندش تحویل می‌دهد، گنج فراوانی دارد که نه از غارت همسایگان، بلکه از دسترنج کشاورزان است. ارزش‌های انسانی آنچنان رشد کرده که در تابلوی آغازین داستان، کاوس در هر کاری با دیگران رایزنی می‌کند، هنرمندان را گرامی می‌دارد،  حتی بیگانه‌ای که رامشگر دیو نامیده شده آزادی رفتن به نزد او را دارد، و کارها بسیار سامان یافته تا جایی که پرده دار و سالار بار، هر یک نقش جداگانه‌ی خود را به درستی انجام می‌دهند. ولی برنامه‌ی کاوس متفاوت است. او با گفتن «جهانجوی باید سر تاجور»، نشان می‌دهد که در اندیشه‌ی کشور گشایی است. با این‌همه برنامه‌ی حکومتِ تازه، به اجرا گذاشته می‌شود و این برنامه‌ها صوری و ظاهری نیست.

فردوسی شاید حتی این ظرافت را به کار برده است که نشان دهد پهلوانان یا سرداران کاوس هم بجز زال، رستم، میلاد، و خرّاد، تغییر کرده اند. گرچه بخشی از این تغییرات به خاطر گذشتن یک سده و پیر شدن افراد طبیعی است ولی این که در زمان کیقباد از مهراب، قارن، گشواد، و برزین نام برده می‌شود و در زمان کاوس به‌جای آنها نام طوس، گودرز، گیو، گرگین، بهرام، و رهّام را می‌بینیم، شاید نشانه‌ی باز بودن دست هر حاکم تازه در انجام تغییرات باشد زیرا ده تغییر در میان چهارده پهلوان، بسیار پررنگ است.داوری درباره‌ی درستی یا نادرستی برنامه‌ی کاوس به دیدگاه و موضع اجتماعی افراد بستگی دارد. کاوس با جنگ‌های مازندران و هاماوران، قلمرو ایران را گسترش داد. او حتی می‌خواست به فضا پرواز کند و آسمان را هم به صحنه‌ی حضور خود تبدیل کند. کاوس حتی در نابودی افراسیاب نقش مؤثری داشت. ولی بلندپروازی‌های  بدون ارزیابی، و خودکامگی در عملی کردن این بلندپروازی‌ها، بی‌گمان بخش ناپسند و نادرست رفتار و پندار کاوس بوده است.

وارثان پر سوم سیمرغ؟!

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

همی خواند آن كس كه دارد خرد - شماره ۳۴

وارثان پر سوم سیمرغ؟!

چاپ شده در روزنامه اعتماد

در تاریخ ۲۵ اسفند ۹۸

 

نویسنده: نیره حسین‌زاده

گوینده: الهام سلیمانی

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: invisible  از نیلوفر محبی و بهنام ابطحی

 

چند روزی است در شبكه‌های اجتماعی مطلبی با مضمون «ما وارثان پر سوم سیمرغ هستیم» پخش می‌شود. این مطلب، پرسش‌ها و واكنش‌هایی به همراه داشته است. هدف نویسنده یادداشت مذكور شاید نیكدلانه باشد، اما یا شاهنامه را به‌ خوبی نخوانده یا از داستان‌های شاهنامه برداشتی شخصی كرده است. چرا باید به دنبال پر سومی باشیم كه در شاهنامه سخنی از آن نیست؟ سیمرغ، نخستین بار هنگام آوردن زال به میان آدمیان یك پر به او می‌دهد:

ابا خویشتن بر یكی پرّ من

همیشه همی باش در فرّ من

گرت هیچ سختی به ‌روی آورند

گر از نیك و بد گفت‌وگوی آورند

بر آتش برافگن یكی پرّ من

ببینی هم اندر زمان فرّ من

بر پایه بیت‌های شاهنامه، سیمرغ یك پر به زال داده است و می‌گوید اگر سختی و گرفتاری پیش آمد، آن را بسوزان تا من پدیدار شوم. عده‌ای بر این باورند كه زال، آن پر را زمان زاییده شدن رستم، برای رودابه و پر دوم را در جنگ رستم و اسفندیار سوزانده است. بنابراین باید پر سومی نیز در میان باشد. زال، اندكی از پر را هنگام زایمان رودابه سوزاند زیرا فرزندی كه با به ‌دنیا آمدن خود، جهان شاهنامه را با كردار و رفتار خود دگرگون می‌كند، بی‌گمان زادنی بی‌مانند نیز خواهد‌ داشت:

به بالین رودابه شد زال زر

پر از آب رخسار و خسته جگر

چو زان پرّ سیمرغش آمد به ‌یاد

بخندید و سیندخت را مژده داد

یكی مجمر آورد و آتش فروخت

وزان پرّ سیمرغ لختی بسوخت

گیاهی كه گویمت با شیر و مشك

بكوب و بكن هر سه در سایه خشك

بسای و بیالای بر خستگیش

ببینی همان روز پیوستگیش

برو مال از آن پس یكی پرّ من

خجسته بود سایه فرّ من

رستم چنان ارجمند است كه دایه و پرورنده زال یعنی سیمرغ، پرهای وجود خود را بدون چشمداشتی به او می‌بخشد. پری كه زال برای زخم رودابه می‌كوبد، پری دیگر است:

بگفت و یكی پر ز بازو بكند

فگند و به‌پرواز بر شد بلند

بشد زال و آن پرّ او برگرفت

برفت و بكرد آنچ گفت ‌ای شگفت

دیگر بار كه سخن از پر‌های سیمرغ می‌شود، در داستان رستم و اسفندیار است، گویا تنها رستم درخور بهره‌مندی از اعجاز پر سیمرغ است:

چو گشتند هر دو بر آن رای كند

سپهبد برآمد به بالای تند

از ایوان سه مجمر پر آتش ببرد

برفتند با او سه هشیار گرد

فسونگر چو بر تیغ بالا رسید

ز دیبا یكی پرّ بیرون كشید

ز مجمر یكی آتشی برفروخت

به بالای آن پرّ لختی بسوخت

همان پر كه اندكی از آن برای به دنیا آمدن رستم سوزانده‌ شده بود، پیچیده در دیبا، نزد زال نگهداری می‌شود. گویی این پر از آنِ رستم پهلوان، امید ایرانیان و نگهبان مرز و بوم ایران است و زال خردمند، تنها امانتدار آن است. این زال خردمند است كه سیمرغ، نماد دانایی را فرا می‌خواند. پر سیمرغ نزد اوست ولی كاربرد آن تنها ویژه رستم است. حتی رخش نیز از آن بی‌بهره است. سیمرغ پرهایش را بر خستگی‌های رستم می‌كشد و پر دیگری را برای درمان زخم‌های جهان پهلوان برجا می‌گذارد، اما حتی رخش هم شایستگی چنین موهبتی را ندارد و پرنده اسطوره‌ای، تنها پیكان‌ها را از تن اسب باوفا و همیشه همراهِ رستم بیرون می‌كشد:

نگه كرد مرغ اندر آن خستگی

بدید اندر او راه پیوستگی

ازو چار پیكان به بیرون كشید

به منقار از آن خستگی خون كشید

برآن خستگی‌ها بمالید پر

هم اندر زمان گشت با زیب و فر

بدو گفت ز این خستگی‌ها ببند

همی باش یك ‌چند دور از گزند

یكی پرّ من‌تر گردان به شیر

بمال اندر آن خستگی‌های تیر

بر آن هم نشان رخش را پیش خواست

فرو كرد منقار بر دست راست

برون كرد پیكان شش از گردنش

نبد خسته،‌گر بسته جایی تنش

هم آن‌گه خروشی برآورد رخش

بخندید شادان دل تاج بخش

پرهای سیمرغ زندگی می‌بخشند، اما زندگی نمی‌استانند. حتی درباره اسفندیاری كه كمر به نابودی رستم بسته است، سیمرغ تنها بالهایش را نوازش‌گونه بر تارك رستم می‌كشد و می‌گوید بر سر پایانی تیر گز، پری بگذار ولی نه از پرهای من:

چو آمد به نزدیك دریا فراز

فرود آمد آن مرغ گردن فراز

به رستم نمود آن زمان راه خشك

همی آمد از باد او بوی مشك

بمالید بر تاركش پر خویش

بفرمود تا رستم آمدْش پیش

بر آتش مر این چوب را راست كن

نگه كن یكی نغز پیكان كهن

بنه پرّ و پیكان بر او برنشان

نمودم ترا از گزندش نشان

شاهنامه تنها سه بار از پر سیمرغ می‌گوید: هنگام بدرود با زال، پری به او داده می‌شود كه دو بار برای فراخواندن سیمرغ، اندكی یا لختی از آن سوزانده می‌شود؛ برای زخم‌های رودابه و نیز برای زخم‌های رستم پر به كار می‌آید. ولی سهراب ناكام، نه تنها از نوشدارو كه از پر نیز بی‌بهره می‌ماند. حتی آنجا كه با نیرنگ شغاد، زندگی رستم پایان می‌یابد، باز هم از پر سیمرغ خبری نیست. زیرا زال اگرچه بی‌زمان و همچنان زنده است، ولی میدان پسركشی یا چاه برادركشی، جای شایسته‌ای برای حضور خرد نیست.

پر سیمرغ پیش از زادن رستم و برای آن به زال داده می‌شود تا اگر آدمیان برای او سختی پیش آورند، به جایگاه پیشین و كنام آغازین بازگردانده شود. ولی زال این پر را تنها هنگام گرفتاری‌های فرزندش به‌كار می‌برد و پس از مرگ رستم، با آنكه زال همچنان زنده است، پر دیگر كاربردی ندارد زیرا دیگر رستمی در جهان نیست.

ویروس دیو سپید!

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

همی خوانَد آن کس که دارد خرَد - شماره‌ی ۳۳

ویروس دیو سپید!

چاپ شده در روزنامه اعتماد

در تاریخ ۱۹ اسفند ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پروانه نادری

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: victory از آرسِن بارسامیان

 

همانند سازی داستان‌های شاهنامه با رویدادهای دوران کنونی، و جستجوی راه حل مشکلات این زمان در کتابی که اسطوره‌های بسیار کهن را بازگو می‌کند، بیگمان کار نادرستی است. بویژه اگر نویسنده در این میان گفته‌هایی را به فردوسی بزرگ نسبت دهد که در شاهنامه نیامده است، این نادرستی امانتدارانه هم نیست. این روزها نوشته‌ای به قلم امیرهوشنگ ابتهاج درباره‌ی سه پر سیمرغ به زال در فضای مجازی پخش شده که گرچه به منظور روحیه بخشیدن به هموطنان نوشته شده است، ولی پایه و اساسی ندارد و در شاهنامه چنین چیزی درباره‌ی شمار این پرها نیامده است. در نوشته‌ی حاضر نیز عنوان ویروس دیو سپید نمی‌خواهد رد پای ویروس کرونا را در شاهنامه پیدا کند! ولی فردوسی خردمند ارزش‌های فرهنگی ژرف و جان‌فزایی را در کالبد این سرزمین دمیده که بخشی از زندگی اجتماعی و خوی انسانی ایرانیان شده است. همه‌ی ما داستان جنگ کیکاوس با دیوان مازندران را شنیده‌ایم و با هفت خوان یا هفت خان رستم آشنا هستیم. آیا ایستادگی ملت ما در روزهای دشوار کنونی، ازخودگذشتگی ستایش برانگیز پزشکان، پرستاران و همه‌ی کادر درمانی؛ فداکاری غرورآفرین عزیزانی که چرخ خدمات عمومی را از برق‌رسانی گرفته تا بانکداری می‌چرخانند؛ تلاش ارزشمند شبانه‌روزی برای پاکیزگی محیط  و جداسازی مردم که از آتش‌نشانان و پلیس تا کارکنان شهرداری و دهیاری را دربرمی‌گیرد؛ بردباری مردم که فشارهای گوناگون روحی و اقتصادی و فرهنگی را تاب می‌آورند و اولویت را در این شرایط به مبارزه با ویروس داده‌اند؛ و از همه‌ مهمتر امید همگانی به این که دیر یا زود کرونا را شکست خواهیم داد؛ آیا از جایی در ناخودآگاه ملی ما سرچشمه نمی‌گیرد و در آموزه‌های دانای طوس ریشه ندارد؟

در شاهنامه پس از کیقباد که ایران را صد سال در شرایط صلح و برپایه‌ی گسترش کشاورزی پیش می‌بَرد، نوبت حکومت به کیکاوس می‌رسد که با این گنج بی‌رنج سر سازگاری ندارد و با خودکامگی و بلندپروازی های ارزیابی نشده، نخستین جنگ تجاوزگرانه‌ی ایران را آغاز می‌کند. تا پیش از کاوس همه‌ی جنگ‌های ایرانیان برای دفاع از این بوم و بر بوده است. دیگر ارزش‌های پذیرفته شده‌ی همگانی نیز حفظ صلح، برقراری داد، دستیابی به دانش، گسترش صنعت و کشاورزی، رسیدگی به بیچیزان، و پرداختن به جشن و شادمانی و موسیقی و دست افشانی بوده‌است. ولی کاوس فریفته‌ی زیبایی‌های طبیعی یک سرزمین دیگر می‌شود که در آن زر و گوهر فراوان، و حور و خدمتکار بیشمار است. بزرگان ایران با این جنگ‌افروزی موافق نیستند و از زال یاری می‌جویند. ولی اندرزهای زال هم شاه خودکامه را از جنگ افروزی باز نمی‌دارد و پاسخ کاوس آن است که:

گر ایدون که یارم نباشی به جنگ،

مفرمای ما را بدین در، درنگ!

زال ناگزیر به زابل باز می‌گردد ولی این جنگ افروزی کاوس را ستمگری می‌داند و پیش از رفتن به او می‌گوید:

تو از خون چندین سرِ نامدار

ز بهر فزونی درختی مکار،

که بار و بلندیش نَفرین بوَد

نه آیینِ شاهانِ پیشین بوَد

اگر داد گویی همی، گر ستم

به رای تو باید زدن گام و دَم

کاوس به مازندران لشکر می‌کشد و به دستور او «زن و کودک و مردِ با دستوار» یعنی پیران عصا به دست را هم امان نمی‌دهند و همه را از دم شمشیر می‌گذرانند. سپس شهر را آتش می‌زنند و غارت می‌کنند. شاه مازندران از دیو سپید یاری می‌جوید و او نیز کاوس و ایرانیان همراهش را به بند می‌کشد و با جادوگری نابینا می‌کند. یکی از پهلوانان می‌تواند بگریزد و پیام کاوس را به زال برساند و از او یاری بخواهد. از اینجا فردوسی بخشی از ارزش‌هایی را که در روح و جان ملت نجیب و شریف ایران نهادینه شده است، بازگو می‌کند:

 

۱- کاوس و ایرانیان، در شرایطی که نابینا شده‌اند، در بند دیوان افتاده‌اند، و روزانه غذایی بخور و نمیر دریافت می‌کنند تا زجرکُش شوند، جسم‌شان هر روز فرسوده‌تر شود و به زاری و سختی بمیرند، باز هم امید خود را از دست نمی‌دهند زیرا رستم، نماد امید ایرانیان، گرچه هنوز بسیار نوجوان است ولی در کنار راهنمایی چون زال، نماد خردمندی و دانایی، هنوز در گوشه‌ی دوری از آنان، در بخشی از خاک ایران بزرگ است. پس امید هنوز زنده است.

 

۲- زال نمی‌گوید من آشکارا پند داده بودم و فرجام کار را پیش‌بینی کرده بودم پس اکنون خود را کنار می‌کشم. او به رستم می‌گوید باید بی‌درنگ دست به کار شد:

که شاهِ جهان در دمِ اژدهاست

بر ایرانیان بر، چه مایه بلاست

همانا که از بهر این روزگار

تو را پرورانید پروردگار

۳- رستم هنوز نوجوان است و از این مأموریت نگران است:

چنین گفت رستم به فرّخ پدر

که: «من بسته دارم به فرمان کمر،

ولیکن به دوزخ چمیدن به پای

بزرگانِ پیشین ندیدند رای

هنوز از تن خویش نابوده سیر

نیاید کسی پیش درّنده شیر

ولی می‌داند که جان شاه و ایرانیان در خطر است و او درست برای چنین روزهایی پرورش یافته است. پس راه کوتاه‌تر را هرچند خطرناک تر است برمی‌گزیند تا فرصت از دست نرود.

 

۴- در این میان پزشکان نیز راه درمان را یافته‌اند:

پزشکان به درمانْش کردند امید

به خونِ دل و مغزِ دیو سپید

چنین گفت فرزانه مرد پزشک

که: «چون خون او را بسانِ سرشک،

چکانی سه قطره به چشم اندرون

شود تیرگی پاک با خون برون»

به این‌گونه می‌توان گفت واکسن درمان، از خود منبع آلودگیِ ناتوان شده ساخته می‌شود! و سرانجام فداکاری‌ها و امیدواری‌ها به بار می‌نشیند و کاوس و ایرانیان که تیرگی از چشمانشان بیرون رفته است، تندرست و شادمان به ایران باز می‌گردند.

جایگاه بالاتر کشور

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۶۸

جایگاه بالاتر کشور

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۴ اسفند ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ملیکا دهخدا

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: Broken cry از نوشا ناطقی

 

 

کاوس در شاهنامه نخستین شاه ایران است که به جنگ افروزی روی می‌آورد و به کشورگشایی دست می‌زند. زال با سیاست توسعه‌طلبانه‌ی این حاکم خودکامه همراه نیست و می‌کوشد با ارائه‌ی تحلیل و برداشت خود، نادرستی توهّم بلندپروازانه‌ی کاوس را نشان دهد و او را از جنگ مازندران باز دارد. زال می‌گوید با افروختن آتش چنین جنگی، «روز و رنج و درم» را برباد خواهی داد و «خون چندین سرِ نامدار» را بر زمین خواهی ریخت. کاوس اندرز زال را نمی‌پذیرد و می‌گوید:

گر ایدون که یارم نباشی به جنگ،

نفرمای ما را بدین در، درنگ!

بی‌گمان نرفتن زال خردمند به این جنگ، از سر ترس نیست. او از نخستین روزی که به میان آدمیان آمده، صلح را پاس داشته است. یکی از درخشان‌ترین نقش‌های زال در شاهنامه، نشاندن عشق به‌جای نفرت، و پیشگیری از جنگ میان زابل و کابل است که میوه‌ی شیرین آن را در زادن رستم، امید ایرانیان و پشتیبان مرز و بوم ایران می‌بینیم. زندگی بی‌کرانه‌ی دستان تا این زمان، با پایان اشغالگری تورانیان در دوران زَو تهماسپ، و یک سده زندگی صلح‌آمیز در دوران کیقباد همراه بوده است. او پیش از آن که نگران کاوس و نامدارانی باشد که بیهوده سر خود را از دست می‌دهند، و بیش از آن که غم از دست رفتن درم و تباهی عمر و دسترنج مردمان را بخورد، از همان دم که برای اندرز دادن به کاوس از سیستان بیرون می‌آید، در اندیشه‌ی بزرگتری است:

شوم، گویمش هر چه دانم ز پند

ز من گر پذیرد، بوَد سودمند

و گر تیز گردد، گشاده است راه

تهمتن هم ایدر بود با سپاه

زال به پایداری و برقراری ایران می‌اندیشد و می‌گوید اگر هم کاوس خودکامه، جنگ را برگزیند، راهش به سوی مازندران گشاده است ولی رستم و سپاهیانش برای نگهداری ایران از گزند بیگانگان، اینجا خواهند بود. گیو و پهلوانان دیگری هم که تصمیم کاوس را نادرست می‌دانند، هنگامی که خود به مازندران می‌روند، در پدرود کردن با زال می‌گویند:

پس از کردگار جهان آفرین

به تو دارد اومید، ایران زمین

حتی خودکامگی کاوس نیز در اندازه‌ای نیست که بخواهد کشور را به همراه خود در باتلاق فرو ببرد. او نیز به زال می‌گوید:

تو با رستم ایدر جهاندار باش

نگهبان ایران و بیدار باش

کاوس نه در اینجا و نه در جنگ هاماوران یا پرواز به آسمان،  سرنوشت کشور را با سرنوشت خود گره نمی‌زند. او در بلندپروازی‌های نابخردانه و ارزیابی‌های نادرست، خود در پذیرش خطر پیش‌گام می‌شود ولی جایگاه بالاتر کشور را می‌فهمد و می‌پذیرد. برای همین به تعیین جانشین از میان گردان ایران زمین دست می‌زند:

به میلاد بسپرد ایران زمین

کلید در گنج و گاه و نگین

بدو گفت: «اگر دشمن آید پدید

تو را تیغ کینه بباید کشید

ز هر بد به زال و به رستم پناه!

که پشت سپاهند و زیبای گاه».

میلاد شاید همان مهرداد اشکانی باشد که شاهی او به گونه‌ای در حماسه بازتاب یافته است. ولی مهم این است که حتی کاوس خودکامه هم جانشینی می‌گمارد که اختیارات کشورداری از جمله نگین یا صدور حکم را در نبود او داشته باشد. همچنین با آن که نظر مخالف زال را می‌داند، از میلاد می‌خواهد که در دشواری‌ها به زال و رستم بپناهد و از آنان یاری بجوید. گرچه دوران صلح‌آمیز حکومت صد ساله‌ی کیقباد آنچنان سامان یافته بوده که با رفتن حاکم هم تورانیان گستاخی اشغالگری را ندارند. نوذر پس از مرگ منوچهر آنچنان به مردم پشت کرده بود که ایران در برابر بیگانگان آسیب پذیر شد:

وز آن پس ز مرگ منوچهر شاه

بشد آگهی تا به توران سپاه

ز نارفتن کار نوذر همان

یکایک بگفتند با بدگُمان

چو بشنید سالار ترکان پشنگ

چنان خواست کآید به ایران به جنگ

ولی در دوران کیقباد، وحدت ملی آنچنان نیرو گرفته است که نه تنها تورانیان چشم طمع به ایران نمی‌دوزند، بلکه حتی شاید دیو سپید هم از همین رو به کشتن کاوس و بزرگان دست نمی‌زند و شاید فردوسی بزرگ در این گفته‌ی دیو سپید که می‌گوید آنان را نکشتم تا به مرگ طبیعی و تدریجی بمیرند و «کسی به این کار گوش ننهد»، نه عبرت گرفتن دیگران، بلکه نگرانی دیو سپید از واکنش ایرانیان را در نظر دارد:

به زاریّ و سختی برآیدْش هوش

کسی نیز ننهد بدین کار گوش

نظامی‌گری کاوس

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۶۷

نظامی‌گری کاوس

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: کیمیا کرامت

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی:  good time از vangelis

 

 

کیقباد صلح‌جو در بستر مرگ، به فرزند خود چنین وصیت می‌کند:

تو گر دادگر باشی و پاکْ رای،

به آیین بیایی به دیگر سرای.

وگر آز گیرد سرت را به دام،

برآری یکی تیره تیغ از نیام.

کیقباد بسیار سبکبار و آسوده‌ خاطر از دنیا می‌رود زیرا در صد سال حکومت خود، آنچنان پایه‌های صلح را استوار کرده است که حتی پس از او، زمانی که کاوس و نامداران ایرانی به بند دیو سپید می‌افتند، باز هم افراسیاب و دشمنان دیگر به ایران حمله نمی‌کنند. اندرز او به فرزند نیز همین است که اگر نیک اندیش و دادگر باشد، در پایان زندگی، سبکبار به سرای دیگر خواهد رفت ولی اگر در دام آز و زیاده‌خواهی افتد، شمشیری بد فرجام را از نیام بیرون خواهد کشید. کاوس پس از پدر جنگ افروزی پیشه می‌کند و به همین راه دوم می‌رود. فردوسی یکی از آفت‌های بزرگ خودکامگی را نشان می‌دهد که بزرگان ایران نمی‌توانند آشکارا با تصمیم شاه برای جنگ با مازندران مخالفت کنند:

به آواز گفتند: «ما کهتریم؛

زمین جز به فرمانِ تو نسپَریم»؛

وز آن پس، یکی انجمن ساختند؛

ز گفتارِ او، دل بپرداختند.

بزرگان در برابر حاکم خودکامه با صدای بلند اعلام وفاداری می‌کنند ولی پنهان از او، گرد هم می‌آیند و به این نتیجه می‌رسند که گره کار در دست زال خردمند است. پیکی نزد دستان می‌فرستند تا آگاه شود که کاوس به جنگ‌افروزی روی آورده است:

همی گنجِ بی‌رنج بگْزایدش؛

همی گاهِ مازندران بایدش.

در زمان کیقباد و جمشید و دیگر نیاکان کاوس، پایه‌ی پیشرفت جامعه بر تولید و کشاورزی استوار بوده است و این آبادانی را فردوسی گنجِ بی‌رنج می‌نامد. اگر موضوع جنگ مازندران را فراتر از خطر دیوان بنگریم، کیکاوس نخستین شاه ایران است که به کشورگشایی دست می‌زند. فردوسی بزرگ که ارزش صلح را می‌داند، از «دلِ رزم‌جوی» کاوس سخن می‌گوید و به این باور او که «جهان‌جوی باید سرِ تاجور» اشاره می‌کند. از نظر کیکاوس، حاکم باید اندیشه‌ی گرفتن سرزمین‌های دیگر را در سر بپروراند زیرا زندگی در صلح، کاهلی است و دلیری را از میان می‌برد! زال که مظهر دانایی است، این جنگ افروزیِ شاه جوان را از خامی و کم تجربگی او می‌داند:

همی گفت: کاوسِ خودکامه مرد،

ز گیتی نه گرم آزموده، نه سرد.

کسی کو بود بر جهان پیشگاه

بر او بگذرد سال و خورشید و ماه

که مانده‌است کز تیغ او در جهان

بلرزند یکسر کهان و مهان.

همچنان که دکتر خطیبی گفته‌اند، این شاه جوان گرم و سرد روزگار را نچشیده است و باید سال‌ها بر او بگذرد تا به‌جایی برسد که بزرگان جهان در برابر شمشیر او بلرزند. هنوز تا آن روزگار، زمان درازی مانده است. زال پیش‌بینی می‌کند که کاوس از تصمیم خود برنمی‌گردد. ولی این پهلوان خردمند نمی‌تواند مانند دیگران از نادرستی جنگ به شاه چیزی نگوید و در همان حال نمی‌خواهد با این لشکرکشی ناروا همراهی کند. پس بدون سپاه و رستم نزد کاوس می‌رود و آشکارا می‌گوید:

تو از خون چندین سرِ نامدار،

ز بهرِ فزونی، درختی مکار،

که بار و بلندیش نَفرین بُوَد

نه آیینِ شاهانِ دیرین بوَد.

زال خردمند از این خون‌ریختن‌ها بیزار است ولی کاوس بر پندارهای خوش‌باورانه‌ی خود چنان استوار است که پند زال را درخور به شمار نمی‌آورد و می‌گوید:

اگر کس نمانم به مازندران،

وگر برنهم باژ و ساوِ گران

به گوش تو آید خود این آگهی،

کز ایشان شود رویِ گیتی تهی

گر ایدون که یارم نباشی به جنگ،

مفرمای ما را، بدین در، درنگ!

این نخستین جنگ غیر دفاعی ایران است و کاوس آشکارا می‌گوید که یا به نسل کشی دست می‌زند و یا از مازندران باج و خراج خواهد گرفت. پیش از این حتی اگر مهراب به سام ساو می‌داده، در برابر خدمات و پشتیبانی‌های دریافتی از مرکز بوده است. ولی این بار، کاوس اقتصاد جنگ را جایگزین برنامه‌های سازندگی حاکمان پیشین می‌کند. زال این برنامه را بیدادگری می‌شمارد و می‌گوید من پندهای لازم را به تو گفتم ولی باز هم امیدوارم پیش‌بینی‌هایم نادرست باشد و روزی نیاید که تو پندهای مرا به یاد آوری و افسوس بخوری که چرا به آنها عمل نکرده‌ای:

اگر داد گویی همی، گر ستم،

به رای تو باید زدن گام و دَم.

رَوِشنِ جهان بر تو فرخنده باد!

مبادا که پندِ من آیدْت یاد!

ارزش‌های دلخواه کاوس

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۶۶

ارزش‌های دلخواه کاوس

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۵ اسفند ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: محمد گوهریان

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: ماه کج

 

 

اگر ضحاک و نوذر را در نظر نگیریم، دیگر حاکمان تا پیش از کاوس، همگی به دنبال افزایش تولید، و فراهم کردن آسایش برای مردم خود بوده‌اند. ولی حکومت کاوس با جنگ مازندران آغاز می‌شود و آنچه او را به چنین جنگی برمی‌انگیزد، در سرودی که رامشگر دیو خوانده، نهفته است:

که: «مازندران شاه را یاد باد

همیشه بر و بومش آباد باد

که در بوستانش همیشه گل است

به کوه اندرون لاله و سنبل است

هوا خوشگوار و زمین پر نگار

به گرم و به سردش همیشه بهار

نوازنده بلبل به باغ اندرون

گرازنده آهو به راغ اندرون،

همیشه نیاساید از جفت‌جوی

همه ساله هرجای رنگ است و بوی

گلاب است گویی به جویش روان

همی شاد گردد ز بویش روان

دی و بهمن و آذر و فوردین

همیشه پر از لاله بینی زمین

همه ساله خندان لب جویبار

به هرجای، باز شکاری به کار

سراسر همه کشور آراسته

ز دیبا و دینار و از خواسته

بتان پرستنده با تاج زر

همه نامداران به زرّین کمر».

اگر «چو رامشگری دیو» را به «زمانی که یک دیو رامشگر» معنا کنیم، مصراع نخست هم به شکل «که مازندران شهر ما یاد باد» درست تر می‌نماید و نشان می‌دهد که رامشگر از سرزمینی بیگانه آمده، دلش برای آن سرزمین تنگ شده، می‌سراید و بوم و بر شهر خود را آباد می‌خواهد. فراموش نکنیم که وجود دیوها در میان آدمیان در جهان اسطوره چندان شگفت نبوده است. برای نمونه «دیو و مرغ و پری» به جمشید خدمت می‌کرده‌اند، ضحّاک لشکر خود را «هم از مردم و هم ز دیو و پری» برمی‌آمیزد، و حتی سام زمانی که می‌خواهد از میان گرگساران جنگاوران و نرّه‌دیوان مازندران به نزد منوچهر برود هزار تن از آنان را می‌بندد و پیاده به خواری همراه می‌برد. بجای آن که بگوییم دیو، کاوس را فریب داده است، باید پرسید چه چیزی در این توصیف وجود دارد که برای کاوس فریبنده است؟ در کشوری که سراینده وصف می‌کند، طبیعت زیباست، خواسته فراوان است، و بردگان و خدمتکاران بسیارند. زمانی هم که کاوس و ایرانیان به مازندران می‌رسند، باز هم وصف ها از همین دست است:

یکی چون بهشت برین شهر دید

که از خرّمی نزد او بهر دید

به هر کوی و برزن فزون از هزار

پرستار با طوق و با گوشوار

پرستنده ز این بیشتر با کلاه

به چهره به‌کردارِ تابنده ماه

به هرجای گنجی برآگنده زر

به یکجای دینار و دیگر گهر

بی‌اندازه گرد اندرش چارپای

بهشت است گفتی هم‌ایدون به‌جای

همه شهر گویی مگر بت‌ پرست

ز دیبای چین بر گل آذین ببست

بتان پاک حورند گویی درست

به گلنارشان روی رضوان بشست

باز هم سخن در چارچوب زیبایی طبیعت، گنج، بردگان و خدمتکاران، و زیبارویان است. در هیچ بیتی سخنی از جاذبه‌های دلخواه انسان تلاشگر همچون دانش، خرد، دادگری، آزادی، کشاورزی و صنعت نیست. شاید با یک خوانش بتوان گفت «نوازنده بلبل» و «گرازنده آهو» هرگز از جفت‌جوی آسایش ندارند و به تولید مثل می‌پردازند. ولی جز این، سخنی از تولید نیست. ارزش‌های دلخواه کاوس، همچون کیومرث نیست که «از او اندر آمد همی پرورش»، یا هوشنگ که «آهنگری پیشه کرد»، یا تهمورث که «به رشتن نهادند روی»، یا جمشید که «ز هر پیشه‌ای انجمن کرد مرد»، یا فریدون که به «داد و دهش» فرخ شد، یا منوچهر که گفت با هر کس به درویشان رنج برساند در خواهم افتاد، یا زو تهماسپ که «گرفتن نیارست و کشتن بسی»، یا کیقباد که صد سال برای حفظ صلح کوشید. کاوس همچون دیگر شاهان نیست که به چراگاه مردم برمی‌افزودند. آنچه او را برمی‌انگیزاند، پیوندی با کار و آفرینندگی مردم و ارزش‌های انسان ساز ندارد.

یگانگی ملی

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

همی خوانَد آن کس که دارد خرَد - شماره‌ی ۳۲

یگانگی ملی

چاپ شده در روزنامه اعتماد

در تاریخ ۱۴ اسفند ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ناهید اردشیر زاده

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: سرود ای ایران، روح‌الله خالقی

 

در شاهنامه تنها زبان، نام، مرز و بوم، آداب و رسوم، و اسطوره‌های این دیار نیست که پاس داشته شده است. فردوسی بزرگ، چیزی بزرگتر از همه‌ی اینها را در کالبد ایرانیان دمیده و آن «خود» ملی است. «خود» درشاهنامه، نه آنچنان تنگ و پست است که به فرد، قبیله یا نژاد محدود شود؛ نه تا آن اندازه گسترده است که مرزها را بیرنگ کند و همه‌ی بنی‌آدم یا تمامی آفرینش را در بر بگیرد؛ و نه آنچنان پندارینه است که باورمندان یک دین یا بستگان یک طبقه را شامل شود. این «خود» را در مفاهیم والای ستارگانی چون سعدی و حافظ و مولوی نمی‌توان یافت که فراتر از مرزهای جهان را در نظر داشته‌اند. منظور آن نیست که در شاهنامه انسان گرایی، صلح جویی، یا حکمت‌های فراتر از عالم مادی را نمی‌بینیم. اما اندیشه و خواست فردوسی به‌طور ویژه یک حاکمیت ملی است تا این سرزمین به دست خود ایرانیان اداره شود، و ایران برای تمام ایرانیان باشد.

در اثر بی‌توجهی به شاهنامه به عنوان گنجینه‌ی فرهنگ ملی، آسیب اجتماعی بزرگی به کشور ما وارد شده و «خود» ملی آنچنان کمرنگ شده که حتی در برابر شرایط بحرانی که احتمال دارد از گسترش ویروس کرونا پدید آید، گاه شاهد پایداری بستگی‌های جناحی یا حتی محله‌ای هستیم. در جایی که عراق، کشور همسایه و هم مذهب ما به‌درستی و بی‌درنگ مرزهایش را برپایه‌ی منافع ملی خود در برابر ویروسی ویرانگر محصور می‌کند و مصالح ملی خود را بر هر سیاست دیگری مقدم می‌شمارد، ما شاهد آنچنان بغضی در میان قطب‌بندی‌های پاره‌ای از هم‌میهنان هستیم که برپایه‌ی بی‌اعتمادی مشترک، گویی فرآیند تصمیم‌گیری در مهار این ویروس مختل شده است. حتی در سطح محلی با توجه به بی‌کفایتی‌ها از برخورد ناپسند مردم این خیابان یا آن کوی می‌شنویم که در برابر تخصیص یک بیمارستان به بیماران آلوده به ویروس، مخالفت می‌کنند! یعنی مخالفت ناشایست بر سر توزیع آب بین شهرها، دیگر جای خود را به رفتارهای «خود» محوری داده است که در آن‌ها، «خود» ملی تا چارچوب کوی و برزن سقوط کرده است! 

ولی در شاهنامه، آنچه ستوده می‌شود یگانگی ملی است. در بخش تاریخی، زمانی که خسروپرویز به دستور پسرش شیرویه در حصر تیسفون گرفتار است، در نامه به پسر، بیش از جان خود نگران آن است که چرا شیرویه نیروها را از مرز فراخوانده است! زیرا ایران به باغی می‌مانَد که اگر پرچین آن را بردارند و باغ را از مردمان تهی گردانند، دشمنان بر آن هجوم آرند. 

در بخش اسطوره‌ای نیز رستم، نماد امید ایرانیان و پشتیبان این مرز و بوم، در گسترش آیین بهی به دست اسفندیار نقشی ندارد. نسب او به دو باور، دو نژاد و دو سرزمین گوناگون می‌رسد که تنها در یک چیز مشترکند: هر دو ایرانی هستند و آرزوی شکوفایی این سرزمین را دارند. گرچه فردوسی همواره به متن وفادار بوده ولی هر جمله و رویدادی را از منشور خردگرایی خود عبور می‌داده تا تأثیر مطلوب را بر ذهن خواننده و فرهنگ جامعه بگذارد. در داستان زادن رستم، می‌بینیم که برای پدربزرگ عروسکی به چهره و بالای نوزاد می‌دوزند تا سام از زاده شدن چنین گردی آگاه شود و برای زال بنویسد:

کنون شد مرا و تو را پشتْ راست

نباید جز از زندگانیْش خواست

پس از آن، سام تا هشت سالگی به دیدن نوه‌ی خود نمی‌رود! در حالی که این تنها نوه‌ی اوست زیرا در داستان به دنیا آمدن زال می‌دانیم که «نبود ایچ فرزند، مر سام را». آیا فردوسی بزرگ، در این شکل روایت، چیزی را به خواننده نمی‌گوید؟ آری، نقش سام و زال و دیگران، به دنیا آوردن رستم، نماد امید ایرانیان و مظهر یگانگی ملت است. برای همین جشن زادن رستم، بسیار با شکوه تر از جشن زناشویی زال و رودابه برگزار می‌شود. برای همین سام با دیدن عروسک می‌گوید اکنون می‌توانیم کمر راست کنیم، به تخمه‌ی خود ببالیم و بجز زنده ماندن این مظهر یکپارچگی ایران و یگانگی ایرانیان، کار دیگری نداریم. برای همین پدربزرگ تنها زمانی که می‌شنود او پهلوانی شده، دلش برای دیدار می‌جنبد:

چو آگاهی آمد به سامِ دلیر

که: «شد پورِ دستان همانند شیر،

کس اندر جهان کودکِ نارَسید

بدان شیرمردیّ و گردی ندید»،

بجنبید مر سام را دل ز جای

به دیدار آن کودک آمدْش رای.

برای خاندان پهلوانی ایران، «خود» در گستره‌ی مرز و بوم ایران معنی داشته است. این ارزشی است که شاهنامه در جان فرهنگ ایرانیان می‌ریزد. چه زیبا و دردناک است که سام، آن هنگام که با زال و رستم به میگساری می‌نشیند، می‌گوید:

که گیتی سپنج است، پر آی و رو

کهن شد یکی، دیگر آرند نو.

کاش به‌جای پرداختن به این که کَهُن بخوانیم تا به گویش زمان فردوسی نزدیکتر باشد، روی این نکته‌های ظریف و فرهنگ ساز شاهنامه تکیه کنیم تا روش و منش هم‌میهنان روزگار خود را به روش و دیدگاه دانای توس نزدیک کنیم.

این آخرین شامی است که سام با زال و رستم می‌خورد. فردا آنان را بدرود می‌گوید و دیگر چیزی از دیدار آنان نمی‌شنویم مگر آن زمان که زال، برای پدر در همین گورابه، همین جای آخرین شام، ستودان می‌سازد و دخمه برپا می‌کند. کلامی هم که گفته شد، آخرین کلام سام، پیش از شام است: روزگار گذرا، و پر از آمد و رفت نسل هاست. یکی روزگارش کهنه می شود و می‌رود، و نو را به جای او می‌آورند. ما رفتنی هستیم. ایران، این آتشگه است که دیرنده پا برجای خواهد بود.

عدم دخالت رستم در سیاست

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

همی خوانَد آن کس که دارد خرَد - شماره‌ی ۳۱

عدم دخالت رستم در سیاست

چاپ شده در روزنامه اعتماد

در تاریخ ۸ اسفند ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: عدنان حسین نژاد

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: گریگ مارونی

 

در شاهنامه به همان اندازه که زال مظهر خردمندی است، رستم نماد سپاهیگری، پشتیبان مرز و بوم ایران زمین، و امید ایرانیان است. نخستین سخنی که از زبان رستم در شاهنامه می‌خوانیم، نشان می‌دهد که او از همان هشت سالگی در دیدار با پدربزرگ خود، با گفتن «نشایم خور و خواب و آرام را» و «همه پشت زین خواهم و درع و خود» وظیفه‌ی خویش را می‌داند. سام نیز در همین نخستین و آخرین دیدار، به نوه‌ی خود اندرز می‌دهد که «به فرمان شاهان دل آراسته» باشد و یا به تعبیر امروز، کار سیاست را به سیاستمداران واگذار کند و خود به خدمت نظامی کشور درآید. با درگذشت سام، دومین سخن رستم را در گفتگو با زال می‌شنویم که به درخواست پدر برای جنگ با اشغالگران ایران پاسخ مثبت می‌دهد و می‌گوید «که من نیستم مرد آرام و جام». سومین گفتگوی او با چوپان پیر کابلی است که بدون شناختن رستم، کرّه اسبی را پرورش می‌دهد که مردم آن را «رخش رستم» می‌نامند. زمانی که رستم می‌خواهد بهای آن اسب را بپردازد، چوپان پولی نمی‌گیرد و می‌گوید:

مر این را بر و بوم ایران بهاست؛

بر این بر، تو خواهی جهان کرد راست.

شاید بتوانیم این سه گفتگوی پیاپی رستم را پیوند او با سنت‌های گذشته‌ی مبارزه، خرد مورد نیاز حال، و امید مردم به آینده بدانیم. آنچه آشکارا و بی‌گمان می‌توان گفت، آگاهی رستم به خویشکاری و نقش خود، پذیرش این نقش با اراده و میل قلبی، و وفاداری به آن تا پایان زندگی است. رستم از کودکی چنان تهْمتن است که به شیوه‌ای بی پیشینه به دنیا می‌آید و تا آخرین روز زندگی هفتصد ساله یعنی در چاه شغاد نیز سپاهی می‌ماند و در کنار اسب خود و با در دست داشتن تیر و کمان از دنیا می‌رود. البته رستم انسان است، خشمگین می‌شود، قهر می‌کند، برای نام و شرف خود نیز هم‌راستا با نام ایران ارزش فراوان می‌گذارد، در برابر بی‌منطقی‌ها زبان به اندرز می‌گشاید ولی هیچ‌یک از اینها موجب نمی‌شود او در سیاست دخالت کند. حتی آنگاه که به دلش افتاده است شاید پهلوان جوان بی نام و نشان تورانی فرزند خودش باشد، باز هم ناخواسته با سهراب می‌جنگد تا تورانیان بر ایران چیره نشوند. گرچه حرف غیرمنطقی اسفندیار، شاهزاده‌ی ایران را برای دست بسته شدن نمی‌پذیرد، ولی قبول می‌کند که با پای خود، برای گناه ناکرده به اسارت به پایتخت برود. او در تمامی زندگی از دخالت در سیاست کناره می‌گیرد و حتی در روزگارانی چون پناهندگی سیاوش به توران، یا در جنگ گشتاسپ با ارجاسپ، فردوسی خردمند آگاهانه رستم را از صحنه خارج می‌کند و تنها زمانی که قدرت سیاسی برای پشتیبانی از مرز و بوم ایران جهانْ‌پهلوان را فرا بخواند او نیز به میدان می‌آید.

نخستین حضور نظامی رستم در شاهنامه، هنگامی است که ایرانیان می‌خواهند نیروی تجاوزگر را از خاک ایران بیرون برانند. شرایط بحرانی است و زال به رستم دو هفته وقت می‌دهد تا مسیری دراز را بپیماید و کیقباد را از کوه افسانه‌ای البرز بیاورد:

به دو هفته باید که آیی تو باز؛

همی تازی، اندر نشیب و فراز.

بگویی که: «لشکر تو را خواستند؛

همان تختِ شاهی بیاراستند».

کمر بر میان بست رستم؛ چو باد،

بیامد گُرازان برِ کیقباد.

به نزدیکِ زال آوریدش، به شب؛

به آمد شدن، هیچ نگشاد لب.

نشستند یک هفته با رایزن؛

شدند، اندر آن، موبدان انجمن.

گرازان و به شتاب رفتن رستم از آن رو است که زال و دیگر ایرانیان در دو فرسنگی اشغالگران تورانی صف کشیده‌اند. ولی چرا رستم در راه لب نمی‌گشاید و با کیقباد سخنی نمی‌گوید؟ شخصیت ها در شاهنامه، هر یک نقش خود را به انجام می‌رسانند. کیقباد که از نسل فریدون است، بی آنکه خود بداند، توسط بزرگان و دانایان انتخاب شده است تا قدرت سیاسی ایران با سلسله‌ی تازه‌ی کیانیان برپا شود. پهلوانان و دیگر ایرانیان، بدون آن که نظر او را بخواهند برای جنگ آماده شده‌اند و رودرروی دشمن قرار گرفته‌اند. پس نقش کیقباد در این شرایط خطیر، محدود است. همچنین از آنجا که او پیشینه‌ی کشورداری ندارد، نقش دانایان و بخردان آن است که یک هفته با او رایزنی کنند و تجربه‌های لازم را به کیقباد منتقل کنند. این کار، کار رستم نیست. نقش او سپاهیگری است. شاید فردوسی بزرگ، با ایهام «هیچ نگشاد لب»، این نکته را هم در نظر دارد. 

جنگ با پیروزی ایرانیان به پایان می‌رسد و تورانیان نخست به دامغان و سپس به مرز پیشین خود در آن‌سوی جیحون عقب‌نشینی می‌کنند. اگر پیش از این ستمگری نوذر، شورش داخلی، مرگ منوچهر، نوذر، زو تهماسپ، و نیز درگذشتن سام فرصتی برای تورانیان فراهم کرده بود تا بر ایران زمین چنگ بیندازند، ولی اکنون افراسیاب دیدگاهش عوض شده و می‌پذیرد که یک ملت همدل، شکست ناپذیرند:

یکی کم شود، دیگر آید به جای؛

جهان را نمانند بی کدخدای.

قباد آمد و تاج بر سر نهاد؛

به کینه، یکی نو دَر اندر گشاد.

سواری پدید آمد از تخم سام،

که دستانْش رستم نهاده است نام.

به ناچار به ایرانیان پیشنهاد آشتی می‌دهند و کیقباد صلح را می‌پذیرد. رستم با این صلح موافق نیست:

بدو گفت رستم که: «ای شهریار!

مجوی آشتی، در گهِ کارزار.

نبود آشتی هیچ درخوردشان

بدین روز، گرزِ من آوردشان».

ولی کیقباد به رستم جوان می‌آموزد که نظامی‌گری راه چاره نیست:

به رستم چنین گفت، پس کیقباد،

که: «چیزی ندیدم نکوتر ز داد.

سزد گر هر آن کس که دارد خرد،

به کژّی و ناراستی ننگرد.

رستم نیز می‌پذیرد و به زابل باز می‌گردد.

گسترش تمدن‌ها

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۶۵

گسترش تمدن‌ها

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۰ اسفند ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فایزه الماسی

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: گل بنفشه

 

جهان امروز آنچنان بهم پیوسته است که حتی پیدایش یک ویروس، مرزها را در می‌نوردد و می‌تواند تندرستی همه‌ی انسان‌ها و اقتصاد همه‌ی کشورها را به خطر اندازد. گرچه همان ویروس کوچک به همگان نشان می‌دهد که جهانیان را نمی‌توان جزیره‌ای و دور از هم نگاه داشت. ولی در روزگاری که در اسطوره‌ها و داستان‌های حماسی بازتاب یافته است، موجودی به بزرگی دیو نیاز بود تا جزیره‌های دور از هم انسانی را با یکدیگر آشنا کند و به هم گره بزند. در آغاز بر تخت نشستن کاوس، چنین دیوی در داستان پدیدار می‌شود:

چنان بُد که در گلشنِ زرنگار

همی خورد روشن میِ خوشگوار

یکی تخت زرّین، بلورینش پای

نشسته بر او بر، جهان کدخدای

ابا پهلوانان ایران به‌هم

همی رای زد شاه بر بیش و کم

چو رامشگری دیو، زی پرده‌دار

بیامد که خواهد برِ شاه بار

چنین گفت: «کز شهر مازندران

یکی خوش‌نوازم ز رامشگران

اگر درخورم بندگی شاه را

گشاید برِ تختِ او راه را».

برفت از درِ پرده سالارِ بار

خرامان بیامد برِ شهریار

بگفتش که: «رامشگری بر در است

ابا بربط و نغز رامشگر است».

بفرمود تا پیش او خواندند

برِ رودسازانْش بنشاندند.

به بربط چو بایِست، برساخت رود

برآورد مازندرانی سرود

فردوسی خردمند در شیوه‌ی بیان داستان، آنقدر ریزه‌کاری و هنرمندی نشان می‌دهد که خواننده هرچه شاهنامه را ژرف تر بخواند نبوغ او را بیشتر می‌ستاید. دوران کیقباد، زمان صلح بود و کشور برپایه‌ی رونق کشاورزی، مالیات گرفتن از بخش خصوصی و رسیدگی حکومت به ازکارماندگان اداره می‌شد. با تولید و آبادانی، گنجی فراهم شده بود که کاوس بی‌نیاز از ستمگری یا جنگ افروزی، به شادخواری بر تخت نشسته، و همه‌ی کارها به نیکویی سامان یافته است: حکومت امکانات فراوانی دارد، حاکم در هر کاری با دیگران رایزنی می‌کند، هنر تا جایی ارزش دارد که یک نوازنده می‌تواند هنر خود را نشان دهد و شنونده یا آزمون گیرنده بپذیرد که او رامشگری چیره‌دست است، آزادی تا آن اندازه در جامعه هست که یک بیگانه هم می‌تواند به پیشگاه شاه شرفیاب شود، سازماندهی کارها چنان است که پرده دار وظیفه‌ی خود را انجام می‌دهد و سالار بار نقش دیگری دارد، حاکم هنردوست است، موسیقی و هنر آنچنان گسترش یافته که بخشی برای نوازندگان در نظر گرفته شده است، و سرانجام این موسیقی و سرود تا جایی در جان کاوس تأثیر می‌کند که شیوه و برنامه‌ی حکومت دگرگون می‌شود. 

درباره‌ی بیت آخر باید گفت بربط یا عود، سازی است که چهار تار داشته است و این تارها را رود می‌نامیده‌اند گویا از آن رو که از روده‌ی گوسفند درست می‌شده است. نظامی می‌گوید:

به بربط چون سر زخمه درآورد

ز رود خشک، بانگ تر درآورد

ولی برای آن‌که این تارها یا رودها کشیدگی خود را از دست ندهند، رامشگر آنها را پیش از نواختن، آنچنان که بایسته است برمی‌سازد و به سوی بالا می‌کشد. آمدن این رامشگر را نیز می‌توان «چو رامشگری، دیو» خواند یعنی دیو خود را به شکل رامشگر درآورد تا کاوس را به جنگ مازندران برانگیزاند. ولی چرا باید چنین فریبی به‌کار برده باشد؟ مگر جنگ مازندران چه سودی برای دیوان داشت؟ ایرانیان به مازندران حمله کردند و بسیاری از آنان را کشتند، ولی دیو سپید تنها آنان را نابینا کرد، در بند نگاه داشت و حتی هرگز به ایران حمله نکرد. دلیلی هم برای این کار نبود زیرا مازندران بسیار زیبا و پر از خواسته بود. پس شاید درست تر باشد که «چو» را نه به معنای «همچون»، بلکه به معنای «چون، آنگاه» در نظر بگیریم و ویرگول را در پایان بگذاریم. به‌ویژه در یکی از دستنویس‌ها، «که» بجای «چو» نوشته شده است. شکل «چو رامشگری دیو،» این معنا را می‌رساند که رامشگری از تمدن و فرهنگی دیگر، به ایران رسیده، هنر نوازندگی خود را نشان داده و درباره‌ی زیبایی‌های سرزمینش سروده است. 

هم ایران و هم مازندران، با سیستم‌های حکومتی گوناگون، پیش از کاوس در صلح و آرامش زندگی می‌کرده‌اند. هم مازندران سرشار از زیبایی بوده و هم ایران در نتیجه‌ی دوران دراز مدت صلح کیقباد، در آسایش به‌سر می‌برده است. با این برداشت، آن رامشگر می‌توانست پیک گسترش تمدن‌ها از راه فرهنگی باشد. ولی کاوس با دیو درون خود، دیو آز، با خودکامگی و بلندپروازی و ارزیابی‌های نادرست، حکومت خود را با جنگ مازندران آغاز می‌کند.

دیوان مازندران

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۶۴

دیوان مازندران

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۸ اسفند ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: باران طاهری

تدوین: عالیه رضایی

موسیقی: فیلیپ بریاند و گابریل سابان

 

نخستین ماجراجویی کیکاوس، جنگ با دیوان مازندران است. در شاهنامه از همان آغاز از دیوهایی صحبت می‌شود که فرزند کیومرث را می‌کشند. در دوران تهمورث دیوان به بند کشیده می‌شوند و خط را به انسان می‌آموزند. در زمان جمشید، دیوها کاخ و گرمابه می‌سازند. درباره‌ی این که دیو چه موجودی است، گفته‌ها فراوان است. از آن میان گاه داستان دیوان مازندران به کوه‌ها و یا آتشفشان دماوند مانند می‌شود و گاه این واژه را نخست به معنای خدا و برگرفته از «دِوا» در سانسکریت و همان زئوس در یونانی می‌دانند که پس از زرتشت، در معنی اهریمن به کار رفته است. ولی فردوسی آنگاه که می‌خواهد داستان اکوان دیو را آغاز کند، با «فلسفه دان بسیارگوی» در می‌افتد تا این داستان را در برابر خرَد نداند و خرافات نشمارد:

جهان پر شگفتی است چون بنگری

ندارد کسی آلت داوری

نباشی بدین گفته همداستان

که دهقان همی گوید از باستان

خردمند کاین داستان بشنود،

به دانش گراید، بدین نگرود

ولیکن چو معنیش یاد آوری

شوی رام و کوته شود داوری

یعنی گرچه شگفتی‌ها را ناممکن نمی‌داند و وجود دیو را یکسره رد نمی‌کند، ولی می‌پذیرد که خردمند، دانش را برمی‌گزیند و گرایشی به پذیرش داستان دیوان نخواهد داشت. با این حال می‌افزاید که دیو، نمادین و سمبلیک است و مقصود نهفته در پس داستان است که اهمیت دارد. پس از کشته شدن اکوان دیو هم دیدگاه خود را چنین آشکار می‌کند:

تو مر دیو را مردمِ بد شناس

کسی کو ندارد ز یزدان سپاس

هر آن کو بگشت از رهِ مردمی،

ز دیوان شُمَر، مشمرَش ز آدمی

خرد گر بدین گفته‌ها نگرود

مگر نیک معنی همی نشنود:

گَو آن پهلوانی بود زورمند

به بازو ستبر و به بالا بلند

گَوان خوان تو، اکوانِ دیوش مخوان

نه بر پهلوانی بگردد زبان؟

تگ روزگار از درازی که هست

همی بگذراند سخن‌ها ز دست.

فردوسی با زبانی که مردم دریابند، با یک ریشه‌یابی پندارینه می‌گوید اکوان در زبان پهلوی همان معنای گوان یا پهلوانان زورمند را دارد و دیو هم انسانی است که از راه مردمی روی برگردانده باشد. به هرحال می‌توان گفت دیوها، انسان‌هایی از نوع دیگر و حتی شاید ساکنان پیشین این سرزمین بوده‌اند و با مهاجرت نیاکان ما از سرزمین‌های سرد شمالی، آن ساکنان یا در جنگ از میان رفته‌اند و یا با تسلیم شدن، کم‌کم در فرهنگ نیاکان ما جذب شده‌اند. 

مازندران نیز موضوع گفتگوهای فراوانی بوده که از مازندران کنونی تا جایی در هند یا یمن را در برمی‌گیرد. در داستان فریدون، بارها از آمل و ساری یاد می‌شود و حتی آن نزدیکی‌ها، نشستنگاه و پایتخت فریدون به‌شمار می‌رود:

از آمل گذر سوی تمّیشه کرد

نشست اندر آن نامور بیشه کرد

ولی این نام‌ها بخشی از مازندران شاهنامه نیستند. نخستین بار در زمان منوچهر است که سام را در مازندران و سگسار و گرگسار، و در نبرد با «نرّه دیوان مازندران» می‌بینیم. ولی فضای اسطوره ممکن است با منطق و روابط علت و معلولی همخوانی نداشته باشد و نتوان آن را  با جغرافیای واقعی انطباق داد. زال که خود بارها شاهد رفتن پدر به مازندران و اسیر کردن دیوان مازندران به دست سام بوده است، به کاوس می‌گوید:

که: «بر سر مرا روز چندی گذشت

سپهر از برِ خاکِ تیره بگشت

منوچهر شد ز این جهانِ فراخ

وز او ماند ایدر بسی گنج و کاخ

همان زَو ابا نوذر و کیقباد

چه مایه بزرگان که داریم یاد،

ابا لشکر گشن و گُندآوران

نکردند آهنگِ مازندران»

پس در منطق اسطوره، مازندران می‌تواند هم به یک منطقه‌ی جغرافیایی اشاره داشته باشد، حتی لایه‌هایی از داستان، زیبایی‌های مازندران کنونی را وصف کند و هم بخش‌هایی از داستان در ناکجاآباد باشد.

باور نداشتن فردوسی به ژن خوب و سلطنت موروثی

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۶۳

باور نداشتن فردوسی به ژن خوب و سلطنت موروثی

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۳ اسفند ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: مطهره قاسمی

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: پرویز مشکاتیان

 

در آغاز پادشاهی کیکاوس، برای نخستین بار در شاهنامه از آرایه‌ی ادبی «پیش‌درآمد» یا «براعتِ استهلال» استفاده می‌شود. براعت به معنای برتری جویی در دانش و زیبایی، و استهلال بیشتر به معنای برآمدن ماه نو است. براعت استهلال در اصطلاح علم بدیع، پیش‌درآمدی است که با زیبایی و به صورت چکیده، خواننده را در حال و هوای موضوعی که قرار است گفته شود، قرار دهد. فردوسی گاه پیش‌درآمدی می‌آورد تا خواننده با آگاهی از آنچه قرار است روی دهد، دریابد که سمت و سوی داستان چگونه است و به کجا خواهد انجامید. گرچه این آگاهی از پیش، از کشش داستان نمی‌کاهد و حتی خواننده، متن را پیگیرانه‌تر می‌خواند. در پیش‌درآمد پادشاهی کیکاوس داریم:

درخت بَرومند چون شد بلند

گر ایدون که آید بر او بر گزند،

شود برگ پژمرده و بیخ سست

سرش سوی پستی گراید، درست؛

چو از جایگه بگسلد پای خویش

به شاخِ نوآیین دهد جای خویش؛

مر او را سپارد گل و برگ و باغ

بهاری به کردار روشن چراغ؛

اگر شاخِ بد خیزد از بیخِ نیک

تو با بیخ، تندی میاغاز، ویک.

از همین آغاز آشکار است که کیقباد، چونان درختی پربار، جای خود را به شاخه‌ی نو یعنی کیکاوس می‌دهد ولی او به سوی بدی می‌گراید. تفاوت این پدر و پسر در چیست؟ کیقباد پس از بیرون راندن تورانیان، پیمان صلحی بست؛ هزینه‌های نظامی را از طریق تکیه بر بسیج همگانی کاهش داد؛ با توانمند سازی مردم یا بخش خصوصی آن زمان از طریق رونق کشاورزی، درآمد کشور را به‌جای غارت و جنگ بر مالیات استوار کرد؛ و کسانی را هم که توانایی کار کردن نداشتند، زیر چتر حمایتی حکومت قرار داد. «بر این گونه صد سال آسان بزیست» و «گل و برگ و باغ» یا گنج‌های فراوان و سرزمینی آبادان را برای فرزند خود به‌جای گذاشت. ولی کیکاوس، از همان آغاز به خودکامگی، بلندپروازی و جنگ افروزی روی آورد زیرا بر این باور بود که «جهان‌جوی باید سرِ تاجور»! دوران او با جنگ مازندران آغاز می‌شود و با جنگ هاماوران، درگیری پیاپی با تورانیان، و حتی تلاش برای گسترش قدرت خود در آسمان ادامه می‌یابد. در همین دوران است که تراژدی‌هایی چون مرگ سهراب و سیاوش روی می‌دهد که بزرگترین علت آنها را می‌توان خودکامگی کاوس دانست. زیرا او آرزوهای بزرگ خود را بدون ارزیابی درست توان و قدرت موجود، و با وجود مخالفت خردمندان و نامداران ایران زمین دنبال می‌کند. حتی شاید نام کاوس یا «کی اوس» که در اوستایی اوسَن یا اوسَذَن است، از ریشه‌ی وَس به معنی آرزومند بودن آمده باشد.

پیش‌درآمد فردوسی، اهمیت بزرگ دیگری هم دارد و آن، آشکار کردن دیدگاه خود خردمند توس درباره‌ی نظام سلطنت موروثی است. این که کاوس از نژاد کیان، تخمه‌ی فریدون و فرزند کیقباد است، دلیلی بر شایستگی او نیست. به گفته‌ی فردوسی خردگرا، فرزند می‌تواند به راه پدر نرود و اگر به بدی گراید، گناه آن را نمی‌توان به پای پدر نوشت. خود کیقباد نیز هنگام مرگ، به فرزند خود چنین اندرز داده بود:

بدو گفت: «ما برنهادیم رخت

تو بسپار تابوت و بردار تخت!

تو گر دادگر باشی و پاک رای،

به آیین بیایی به دیگر سرای.

وگر آز گیرد سرت را به دام

برآری یکی تیره تیغ از نیام».

فردوسی خردمند در دنباله‌ی پیش‌درآمد پادشاهی کیکاوس، آشکارا می‌گوید شاهزاده بودن، حتی فرزند انسان شایسته‌ای چون قباد بودن، ملاک و نشانه‌ی خوب بودن نیست. دورانِ به سامان و سرشار از صلح قباد، ناگهان و از همان آغاز، با برنامه‌ی جهان‌جویی فرزندش دگرگون می‌شود و هر بار، او با این پندار اراده‌گرایانه که از پس هر کار ناشدنی برمی‌آید، بدون آن که ارزیابی درستی از جهان روزگار خود و قدرت مازندران، هاماوران و توران داشته باشد؛ با خودکامگی و بی‌توجهی به پند خیرخواهان دست به کاری می‌زند که همگان را به دردسر می‌اندازد. گرچه ایرانیان با جانفشانی و تحمل دشواری‌ها، هربار کاوس را از دردسر نجات می‌دهند ولی داوری فردوسی در پیش‌درآمد یاد شده درباره‌ی این فرزند که جهان به نیکی برای او مانده، چنین است:

پدر چون به فرزند مانَد جهان،

کند آشکارا بر او بر نهان،

گر او بفگند فرّ و نام پدر،

تو بیگانه خوانش؛ مخوانش پسر!

گر او گم کند راهِ آموزگار،

سزد گر جفا بیند از روزگار!

برنامه‌ی کیقباد برای مدیریت جامعه

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۶۲

برنامه‌ی کیقباد برای مدیریت جامعه

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۳۰ بهمن ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: عالیه رضایی

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: در دست عشق

 

پس از آن که با کمک پهلوانان ایرانی به‌ویژه رستم، مرز و بوم ایران از وجود بیگانه پاک می‌شود، تورانیان پیشنهاد صلح می‌دهند و کیقباد آن را می‌پذیرد. رستم که شاید با هنرنمایی در این جنگ، کمی به نیروی خود مغرور شده باشد، با این پیشنهاد موافق نیست. ولی تصمیم‌گیرنده در امور سیاسی، کیقباد است. در واقع این شاه دادگر، همه‌ی برنامه‌ی خود را بر صلح استوار می‌کند و در یک صد سال حکمرانی او، خبری از جنگ نیست.

به پیروی از سنتی که در شاهنامه بازتاب یافته و هر یک از شاهان از روز نخست برنامه‌ی خود را برای دوران فرمانروایی اعلام می‌کنند، کیقباد نیز چنین می‌گوید:

چنین گفت با نامور مهتران

که: «گیتی مرا از کران تا کران

اگر پیل با پشّه کین آورد،

همه رخنه در داد و دین آورد.

نخواهم به گیتی جز از راستی

که خشم خدای آورد کاستی.

تن آسانی از درد و رنج تن‌ است

کجا خاک و آب است، گنج من‌ است.

سپاهی و شهری مرا یکسر است

همه پادشاهی مرا لشکر است.

همه در پناه جهاندار بید

خردمند بید و بی آزار بید.

هرآنکس که دارد خورید و دهید

سپاسی ز خوردن به من برنهید.

هرآنکس کجا بازمانَد ز خَورد

نیابد همی توشه از کارکرد،

چراگاهشان بارگاه من است

هرآنکس که آید سپاه من است».

در برنامه‌ی کیقباد، جنگ طلبی با دادگری و دینداری همخوانی ندارد. تعریف دین در دیدگاه او با حفظ صلح همراستا است. زیرپا گذاشتن راستگویی و درست کرداری، خشم خدا را در پی خواهد داشت و برکت را از میان بر می‌دارد. با توجه به این که در روزگاران گذشته، جنگ بخشی از اقتصاد و حتی مهم‌ترین بخش آن بوده است، کیقباد به جای آن که درآمد کشور را از جنگ و غارت کشورهای دیگر به دست آورد و با دست‌اندازی به آب و خاک سرزمین‌های دیگر بر گنج خود بیفزاید و به دهش بپردازد، جایگزین دیگری پیش می‌کشد که شایسته‌ی انسان است: تلاش کنید، تولید کنید و با بهره‌گیری از خاک و آب، به کشاورزی بپردازید. به نظر منطقی می‌آید که بزرگترین هزینه‌ی حکومت‌ها در دوران جنگ‌های بی پایان عهد باستان، نگهداری و گسترش نیروهای نظامی بوده است. اما کیقباد که صلح را سرلوحه‌ی برنامه‌های خود می‌گذارد، همچنان که کشور را از درآمد چپاول محروم می‌کند، هزینه‌ی نظامی را هم کاهش می‌دهد. او به جای تکیه بر قشر ویژه و حرفه‌ای سپاهیان، تمایز میان سپاهی و شهری را بر می‌دارد و چون برنامه‌ی تهاجمی ندارد، برای دفاع روی همه‌ی مردم حساب می‌کند و با بسیج همگانی، اعلام می‌کند که یکایک مردم لشکر او به شمار می‌روند. همچنین از مردم می‌خواهد که در هر کار از خرد بهره گیرند، هر کس راه خود را برود و سرش به کار خودش باشد. زندگی کند و بگذارد دیگران هم به شیوه‌ی دلخواه خود زندگی کنند. رعایت ارزش‌های اخلاقی، جامعه را در پناه خدا می‌آورد و امنیت همگانی را رقم می‌زند.

با این شیوه، قباد به جای دهش عمومی و وابسته کردن جامعه به حکومت، به توانمندسازی مردم می‌پردازد. آنان نه تنها با کشاورزی می‌توانند روزی خود را به دست آورند، بلکه برپایه‌ی ارزش‌های اخلاقی، در برابر دیگران نیز بخشنده خواهند بود. اما به ازای درآمد خود، باید مالیاتی نیز به حکومت بپردازند تا هر کس که بر اثر ناتوانی، تهیدست می‌ماند و نمی‌تواند توشه‌ی خود را از کار کردن به دست آورد، از بودجه‌ی عمومی حاصل از مالیات‌ها به او کمک شود و عائله‌ی حکومت به شمار آید.

به نظر می‌آید برنامه‌ی کیقباد یکی از پیشرفته‌ترین و انسانی ترین برنامه‌هایی باشد که در شاهنامه مطرح شده و هنوز هم در جهان قابلیت اجرایی دارد.

ارزش صلح از دید کیقباد

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۶۱

ارزش صلح از دید کیقباد

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۶ بهمن ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه صفت‌خواه

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: جیمز  لست

 

نخستین نبردی که رستم در آن شرکت می‌کند، رویارویی با افراسیاب برای بیرون راندن تورانیان از خاک ایران است. او با آن که نوجوان است در میدان بسیار خوش می‌درخشد. افراسیاب ناگزیر، پای گریز در پیش می‌گیرد و این رویارویی را چنین بازگو می‌کند:

ز گرزش، هوا شد پُر از چاکْ‌چاک؛

نیرزید جانم به یک مشت خاک.

چنان برگرفتم ز زینِ پلنگ،

که گفتی ندارم به یک پشّه سنگ.

کمربند بگسست و بندِ قبای؛

ز چنگش، فتادم نگون زیرِ پای.

بدان زور هرگز نباشد هزبر؛

دو پایش به خاک اندرون؛ سر به ابر.

سوارانِ جنگی همه، همگروه،

کشیدندم از چنگِ آن لختِ کوه.

همانا که گوپالْ سیصد هزار،

زدندش بر آن تارَکِ تَرگدار.

تو گفتی که از آهنش کرده‌اند؛

ز سنگ و ز رویش برآورده‌اند.

افراسیاب می‌گوید گویا رستم از سنگ و آهن و فلز روی ساخته شده است که سیصد هزار بار کوبیدن گرز بر کلاهخودش نیز بر او کارگر نبوده است. رودابه نیز در زمان بارداری، جنینی را که در شکم داشت به سنگ و آهن مانند کرده بود و دکتر کزازی احتمال داده است که شاید حتی نام رستم از «رو - ستهم» آمده باشد و معنای آن کسی است که رو، چهره یا بدنش از استیل یا آهن ساخته شده است. از سوی دیگر، در کودکی ده دایه به رستم شیر می‌دادند و بزرگتر که شد به اندازه‌ی پنج نفر غذا می‌خورد. اگر رستم را نه یک فرد، بلکه نماد قدرت نظامی ایران به شمار آوریم، شاید این پرورش و آن نامگذاری هم اشاره‌ای رمزی به لزوم تقویت نیروی نظامی برای حفظ استقلال باشد. 

آیا اگر کمربند افراسیاب پاره نمی‌شد و او نمی‌توانست بگریزد، جنگ ایرانیان و تورانیان برای همیشه پایان می‌پذیرفت؟ البته رستم در جایگاه یک نظامی، چنین دیدگاهی دارد. به گفته‌ی فردوسی:

همی خواست بردنْش سوی قباد؛

دهد روزِ جنگِ نخستینْش داد.

رستم می‌پندارد همین روز نخستین، می‌توانست نبرد آخرین باشد و دادگری بر جهان سایه افکند. او همه چیز را از زاویه‌ی قدرت نظامی می‌بیند. پس زمانی که تورانیان پیشنهاد آشتی می‌دهند، رستم آشکارا مخالف است. برخورد کیقباد، از نوع دیگری است و به درخواست صلح، با بیانی دیپلماتیک و با حفظ مواضع، پاسخ مثبت می‌دهد:

چنین داد پاسخ که: «دانی درست،

که از ما نبُد پیشدستی نخست.

بدین روزگار اندر، افراسیاب

بیامد به ایران و بگذاشت آب.

ز کردارِ بد گر پشیمان شوید،

به نوّی ز سر بازِ پیمان شوید،

مرا نیست از کینه و آز رنج؛

پسیچیده‌ام، در سرایِ سپنج.

شما را سپردم از آن سویِ آب؛

مگر یابد آرامش افراسیاب»!

کیقباد می‌گوید شما با گذشتن از آب جیحون، جنگ را آغاز کردید. اکنون (حتی پس از کشتن شاه نوذر و اغریرث) اگر پشیمان شوید و دوباره بر سر پیمان بازگردید، ما صلح را می‌پذیریم. ولی رستم که همه چیز را از زاویه‌ی قدرت نظامی ارزیابی می‌کند، خواستار کشاندن جنگ به خاک توران و ادامه‌ی آن تا نابودی تورانیان است. 

بدو گفت رستم که: «ای شهریار!

مجوی آشتی، در گهِ کارزار.

نبود آشتی هیچ درخوردشان؛

بدین روز، گرز من آوردشان».

ولی رستم، تعیین کننده‌ی سیاست نیست زیرا این امید مردم و پشتیبان مرز و حاکمیت ایران زمین، با پیچیدگی‌های سیاست و منافع دراز مدت آشنا نیست. همچنان که در هنگام آوردن کیقباد از البرز کوه، رستم وظیفه داشت او را بی لب گشودن نزد رایزنان دانا بیاورد، در پایان زندگی افراسیاب نیز با وجود جنگ‌های درازمدت و پرشماری که با او می‌کند، نقشی ندارد. افراسیاب در شاهنامه مظهر پلیدی است و همچنان‌که ضحّاک باید از خویش و پیوند دور بماند، افراسیاب هم باید در دراز مدت و گام به گام، به یکایک نزدیکان خود خیانت کند و نزد همگان رسوا شود تا ریشه‌ی پلیدی او در جهان خشک گردد. پاسخ کیقباد به رستم آن است که صلح، دادگری است و خردمند بر طبل جنگ نمی‌کوبد و تنها آمادگی خود را برای دفاع حفظ می‌کند زیرا آتش جنگ در هر زمان ممکن است در بگیرد.

به رستم چنین گفت، پس کیقباد،

که: «چیزی ندیدم نکوتر ز داد.

سزد گر هر آن‌کس که دارد خرَد،

به کژّی و ناراستی ننگرد.

کجا پادشاهی است بی جنگ نیست،

وگر چند رویِ زمین تنگ نیست».

با این سیاست، تا پایان زندگی کیقباد، کشور صد سال در صلح به سر می‌برد.

چرایی عقب‌نشینی افراسیاب اشغالگر

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۶۰

چرایی عقب‌نشینی افراسیاب اشغالگر

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۳ بهمن ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: نسیم ربی

تدوین صدا: نسیم ربی

موسیقی: میثاقیان

تورانیان که مدتی ایران را اشغال کرده بودند، با پایداری یک دست ایرانیان آنچنان شکست سختی خوردند که دندان طمع از این سرزمین بریدند و به آن سوی جیحون یا آمودریا واپس نشستند. آنها دیگر نه با شمار اندک ایرانیان سرخورده و نومید، بلکه با انبوه مردم یک‌دل روبرو بودند که عزم جزم کرده بودند تا پای جان از کشور خود دفاع کنند و دشمن تجاوزگر را بیرون برانند:

رده برکشیدند ایرانیان؛

ببستند، خون ریختن را، میان.

به پیش اندرون، کاویانی درفش؛

جهان ز او شده سرخ و زرد و بنفش.

چو کَشتی، ز لشکر، سراسر زمین؛

کجا موج خیزد ز دریای چین.

سپر در سپر بافته دشت و راغ؛

درفشیدنِ تیغ‌ها چون چراغ.

جهان، سر به سر، گشته دریای قار؛

برافروخته شمع از او صد هزار.

ز نالیدنِ بوق و بانگِ سپاه،

تو گفتی که خورشید گم کرد راه.

فردوسی با این تشبیه‌های زیبا نشان می‌دهد که مردم و یک زبانی آنان، نقش اصلی را در شکست تورانیان دارد. درفش کاویانی که در پیش افراشته شده است، امیدبخش ایرانیان است و هر رزمنده‌ای که به آن می‌نگرد، در یک آن به یاد می‌آورد که کاوه‌های این آب و خاک، اشغالگر و ستمگری چون ضحّاک را حتی پس از هزار سال، از ایران زمین بیرون رانده‌اند. پس روح هر فرد، سرشار از نیرو و لبریز از امید می‌شود. شمار نیروها هم آنچنان زیاد است که حرکت آنان و بالا و پایین رفتن اسبها و نیزه‌ها، به موج دریای پهناور چین می‌مانَد. سپرهای انبوه رزمندگان ایرانی آنچنان در کنار هم قرار گرفته که گویی به هم بافته شده است و سدّی آهنین در برابر اشغالگران برپا کرده است. این نیروی بی‌شمار، زمین را همچون دریایی از قیر سیاه کرده است و در میان این سیاهی، برق شمشیرها و نیزه‌ها چون صد هزار شمع  و چراغ افروخته می‌درخشد. در میان این بدنه‌ی استوار و پرتوان، فردوسی از پهلوانان نامدار ایرانی یاد می‌کند. به‌ویژه رستم، نماد نیروی سپاهی و توان رزمی، امید و پناه مردم، در نخستین تجربه‌ی خود در میدان جنگ، می‌آموزد که چگونه با افراسیاب در افتد. از سوی دیگر کیقباد، نماد قدرت سیاسی و درایت رهبری دورنگر جامعه، به خواست مردم سلسله‌ی کیانیان را برپا کرده است و او نیز در میدان عمل، نخستین تجربه‌ها را از کشورداری به دست می‌آورد. بی‌آنکه بخواهیم چیزی از ارزش‌های حماسی داستان آرش کمانگیر بکاهیم، باید پذیرفت صحنه‌ای که فردوسی از بیرون راندن تورانیان به تصویر می‌کشد، گرچه مانند گفتن «منم آرش، سپاهی مردی آزاده؛ به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده» رمانتیک و قهرمان‌گرایانه نیست، ولی خردگرایانه تر است. افراسیاب نه با تیری که خدای باد آن را به دوردست‌ها می‌برد یا فردی جان برکف، همه‌ی زندگانی خود را بر سر آن می‌گذارد؛ و نه از سر دلسوزی یا ریشخند ایرانیان؛ بلکه با دیدن این نیروی یکپارچه، با چشیدن ضرب شست رستم و در هراس از وحدت سیاسی مستقر شده در ایران می‌گریزد و حتی این‌بار برخلاف اشتیاق پیشین به جنگ‌افروزی، پدر خود، پشنگ را سرزنش می‌کند و گناه را به گردن او می‌اندازد:

تو را جنگِ ایران چو بازی نمود،

ز بازی، سپه را درازی نمود.

جز از آشتی جستنت رای نیست؛

که با او سپاه تو را پای نیست.

کنون از گذشته مکن هیچ یاد؛

سویِ آشتی یاز با کیقباد.

پشنگ بناچار می‌پذیرد و نامه‌ای برای شاه ایران می‌نویسد و درخواست می‌کند که به مرزهای پیشین وفادار باشند و حتی به گفته‌ی امروز، روابط حسن همجواری برقرار کنند:

کس از ما نبینند جیحون به خواب؛

وز ایران نیایند از این سوی آب،

مگر با درود و سلام و پیام!

دو کشور شود، ز این سخن، شادکام!

جای خالی آرش کمانگیر

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

همی خوانَد آن کس که دارد خرَد - شماره‌ی ۳۰

جای خالی آرش کمانگیر

چاپ شده در روزنامه اعتماد

در تاریخ ۲۷ بهمن ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: مرضیه اوجی

تدوین صدا؛ عالیه رضایی

موسیقی: بی‌نهایت، آرش فلاحی

 

در سال‌های پیش از انقلاب، اسطوره‌ی آرش کمانگیر برای مبارزان جوان جاذبه‌ای فراوان داشت. بویژه شعری که زنده‌یاد سیاوش کسرایی درباره‌ی حماسه‌ی آرش سروده بود، و پخش شدن آن از رادیوهای آنسوی مرزها، این حس را در جان جوانان پرشور می‌نشاند که هر فرد، هر انسان، جنگلی است که آزاد روییده است و می‌تواند با ازخودگذشتگی آرش‌وار، کشور و حتی تمامی کره‌ی زمین را آزاد کند. جنبش فردگرا و قهرمان‌ستای چریکی الگویی چون آرش می‌طلبید که خودش و سلاحش، آرزوهای نهفته در دل مردمان خاموش را برآورد. تنها کافی بود رزمنده‌ای همه‌ی جان خود را بر سر تیر نهد و آنگاه آزادی به‌ دست می‌آمد.

ولی در شاهنامه‌ی فردوسی، داستان آرش نیامده است و تنها در چند بیت به نام او اشاره شده است. به‌ویژه زمانی که خسرو پرویز به دست پسر خود شیرویه یا قباد دوم از سلطنت برکنار می‌شود و برای نخستین بار از یک شاه بازجویی می‌کنند و از او می‌خواهند که در برابر اتهام‌ها پاسخگو باشد، فردوسی خردمند در دویست و سی و چهار بیت پاسخ خسرو پرویز را می‌آورد. در بخش پایانی این دفاعیه‌، شاه برکنار شده آمادگی خود را برای مردن اعلام می‌کند و می‌گوید هیچ انسانی زنده نمانده است. در آنجا پس از نام بردن از هوشنگ، تهمورث، جمشید و فریدون، و پیش از آوردن نام قباد و سیاوش چنین بیتی آمده است:

چو آرش که بُردی به فرسنگ تیر؛

چو پیروزگر قارَنِ شیرْگیر.

اگر همین یک بیت هم در اشاره به آرش آمده باشد، می‌توان گفت فردوسی از داستان آرش آگاه بوده است. به‌ویژه اگر ترتیب این نام‌ها را آگاهانه به شمار آوریم، می‌توان گفت آرش همزمان با قارن، پس از فریدون و پیش از کیقباد زندگی می‌کرده است. بیت دیگری هم در شاهنامه آمده است که اهمیت فراوانی دارد زیرا از هزار بیت سروده‌ی دقیقی شاعر است که فردوسی آن‌ها را بدون هیچ تغییری در شاهنامه‌ی خود آورده است. زمانی که ارجاسب تورانی می‌بیند زریر، سپاهیان توران را پیاپی می‌کُشد، کوبه و ضربه یا زخم آن پهلوان ایرانی را چنین وصف می‌کند:

از آن زخمِ آن پهلَوِ آتشی

که سامیْش گرز است و تیر آرشی

پس می‌توان گفت در منبع مشترک دقیقی و فردوسی، تیر آرش به اندازه‌ی گرز سام آشنا بوده است. بگذریم که در «تیشتَرْیشت» اوستا نیز (کرده‌ی ۴ بند ۶، و کرده‌ی ۹ بند ۳۷) از «اِرِخْشه» یا آرش سخن رفته و از آن میان آمده است: «مانند آن تیر در هوا پرّان که آرش تیرانداز، بهترین تیرانداز آریایی، از کوه ائیریوخشونه به سوی کوه خوانوَنْت انداخت؛ آنگاه آفریدگار اهورامزدا به تیر نفخه‌ای بدمید [که بسیار دورتر رود]». 

این پرسش بزرگی است که چرا فردوسی حماسه‌ی آرش را در کتاب خود نیاورده است؟ بعضی از شاهنامه پژوهان گفته‌اند فردوسی نمی‌خواسته برای پهلوان خود، رستم دستان، رقیبی بتراشد. ولی چنین گفته‌ای درباره‌ی فردوسی خردگرا، نارواست. فردوسی نه یک داستان پرداز، بلکه نابغه‌ای بزرگ است که اندیشه‌اش بسیار فراتر از زمانه‌ی خودش بوده است. او به یک قهرمان منفرد باور ندارد. اگر بگوییم فرشته‌ی باد، تیر آرش را به دوردست برد، از ارزش حماسی داستان بیشتر کاسته خواهد شد. فردوسی در سراسر شاهنامه، اسطوره‌ها را از دیدگاهی خردورزانه بازنگری می‌کند. اگر داستان آرش را به دوران زو تهماسپ خردمند و دادگر مربوط کنیم، ایران به دست تورانیان اشغال شده و نیروی نظامی دو کشور آنچنان هم اندازه است که ماه‌ها در برابر یکدیگر صف کشیده‌اند ولی هیچ‌یک نمی‌توانند پیشروی کنند. خشکسالی همه جا را در بر می‌گیرد و قحطی چنان بیداد می‌کند که هر دو کشور به توافق می‌رسند تا دست از جنگ بردارند. فردوسی بزرگ نشان می‌دهد که حتی طبیعت هم با جنگ سازگار نیست زیرا پیش از توافق می‌گوید:

نیامد همی ز آسمان هیچ نم؛

همی برکشیدند نان با دِرَم.

ولی پس از صلح می‌نویسد:

پر از غلغلِ رعد شد کوهسار؛

زمین شد پر از رنگ و بوی و نگار.

فردوسی به‌جای یک فرد قهرمان، به‌جای خواهش منوچهر یا شاهی دیگر برای عقب نشینی دشمن به اندازه‌ی یک پرتاب تیر، و در عوض دمیدن فرشته‌ی باد، نگرش صلح‌خواهانه‌ی خود را در فرهنگ ایران می‌دمد و می‌گوید اگر انسان باشیم، تولید و آبادانی رونق می‌گیرد:

چو مردم ندارد نهادِ پلنگ،

نگردد زمانه بر او تار و تنگ.

اگر داستان آرش را مربوط به پس از زو، یعنی اشغال دوباره‌ی ایران پیش از کیقباد بدانیم، گرچه رستم نوجوان تازه به میدان آمده و آنچنان نیرومند است که افراسیاب را از زین به زیر می‌کشد، ولی او نه یک فرد، بلکه نماد امید ایرانیان است. مردم حتی پیش از شناخت او، کرّه اسبی را به نام رخش رستم پرورش می‌دهند.

مردم هستند که وظیفه‌ی رستم را تعیین کرده‌اند و به او می‌گویند تو با این اسب باید از مرز و بوم ایران دفاع کنی.

در بیرون راندن تورانیان نیز نه پرتاب تیر آرش، بلکه مردم هستند که در دو فرسنگی تورانیان صف کشیده‌اند، شاهی را از کوه افسانه‌ای البرز انتخاب کرده‌اند و رستم را مأمور آوردنش می‌کنند. باز خردمندانِ همین مردم هستند که خویشکاری آن شاه را تعیین می‌کنند و قدرت سیاسی را به دست کیقباد می‌دهند تا دشمن بیگانه از ایران بیرون رانده شود. فردوسی با گفتن «رده برکشیدند ایرانیان»، و با نام بردن از زال، کیقباد، مهراب، گژدهم، قارن و گشواد نشان می‌دهد که استقلال ایران، به نیروی همه‌ی ایرانیان به دست می‌آید. حتی رستم نیز جنگیدن را از دیگران می‌آموزد:

چو رستم بدید آنکه قارَن چه کرد،

چگونه بُوَد ساز و کار نبرد،

آنگاه با راهنمایی زال، به نبرد با افراسیاب پرداخت.