آرزوی داشتن پسری چون رستم

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۱۱۱

آرزوی داشتن پسری چون رستم

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۴ آبان ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ناهید اردشیرزاده

موسیقی: لوریس چکناواریان

 

ظرافت فردوسی در پردازش شاهنامه آنچنان بالاست که نبوغ او پس از قرن‌ها، از پشت هر بیت و واژه سر برمی‌کشد. در آغاز تراژدی سهراب، تهمینه به همراه خدمتکاری که شمعی در دست دارد، پچ‌پچ کنان در خوابگاه رستم را باز می‌کند و پاورچین و خرامان به بالین او می‌رود. فردوسی با این واژه‌ها نشان می‌دهد که رستم غافلگیر می‌شود زیرا او همان شب آنچنان باده‌گساری کرده که توان نشستن نداشته و اکنون خسته و مست، به خواب رفته‌است؛ ولی ناگهان بانویی کمان ابرو که گیسوان خود را چون کمند در اطراف قامت بلندش ریخته، بر بالین رستم پدیدار می‌شود. غافلگیری جهان پهلوان را در به‌نام‌ایزد گفتنش می‌بینیم.

نابغه‌ی طوس نه تنها جزئیات این دیدار شبانه، بلکه حتی زمان تقریبی آن را هم مشخص می‌کند:

چو یک بهره از تیره شب درگذشت

شباهنگ بر چرخ گردان بگشت

رستم تا پاسی از شب، در مجلس بزم بوده‌است. پس بهره، یکی از چهار پاس شب نیست. ولی گزینش واژه‌ی «شباهنگ»، نبوغ‌آمیز است. از آغاز مرداد این ستاره، سپیده‌دم، و سپس هر شب کمی زودتر پدیدار می‌شود و در میانه‌ی اردیبهشت می‌توان آن را  از سر شب تا بامداد در آسمان دید. سپس ۷۰ روز ناپدید می‌شود. با یک محاسبه‌ی ساده می‌توان گفت شباهنگ هر ۲۴ روز، یک ساعت زودتر طلوع می‌کند. در جای دیگری از داستان می‌خوانیم که  آن شب دیریاز بوده، پس زمان، نزدیک به پایان پاییز است. از مرداد تا شب یلدا ۵ ماه است یعنی در دیریازترین شب، ساعتی که این ستاره بر چرخ گردان می‌گردد و در آسمان پدیدار می‌شود، نزدیک به نیمه شب خواهد بود. از همین روی شاعر نمی‌گوید چو یک بهره از نیمه‌شب درگذشت!

از سوی دیگر نام  شباهنگ را می‌توان با تیشتر، باروری و حتی نبرد رستم و افراسیاب (جنگ با دیو خشکی) پیوند داد که با بن‌مایه‌های اسطوره‌ای داستان هم‌خوانی دارد. فردوسی باز هم به این بن‌مایه‌ها اشاره دارد. از دید رستم، تهمینه «پریچهره» است:

روانش خرد بود و تن جان پاک

تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

این بن‌مایه‌ها را در زیبایی شناسی تهمینه نسبت به رستم هم می‌توان دید:

شب تیره تنها به توران شوی

بگردی بر آن مرز و هم بغنوی

تصویری که تهمینه از پهلوان رویایی خود دارد، پایبند نبودن به مرز و وابسته نبودن به حاکمیت است. او سه دلیل برای پیوند با رستم می‌آورد: «یکی آن که بر تو چنین گشته‌ام». گرچه تهمینه با گفتن «نبیند جز این مرغ و ماهی مرا»، می‌گوید اگر به وصال رستم نرسد خودکشی خواهد کرد، ولی نمی‌خواهد مانند رودابه یا منیژه همراه دلدار برود و با او زندگی کند. دلیل دیگر تهمینه آن است «که اسپت به‌جای آورم». در این باره‌ نیز شاه سمنگان است که بامداد، مژده‌ی پیدا شدن رخش را می‌دهد. تهمتن دو احتمال را در مورد جنسیت فرزند پیش می‌کشد: «اگر دختر آرد تو را روزگار»، «ور ایدون که آید از اختر پسر». ولی تنها دلیل و آرزوی تهمینه، داشتن «پسری» چون رستم است:

و دیگر که از تو مگر کردگار

نشاند یکی «پورم» اندر کنار

پس از آن که تهمینه و تهمتن پیمان زناشویی می‌بندند، زمان زیادی از هر دری گفتگو می‌کنند. این را هنرمند نابغه در بیت زیر بیان می‌کند که دکتر آیدنلو هوشمندانه درنگی در مصراع نخست آن پیشنهاد کرده است:

چو انباز او گشت، با او به راز

ببود آن شب تیره و دیریاز

یعنی: «پس از این‌که تهمینه همسر رستم شد، تهمتن در آن شب تاریک و طولانی با او در نهفت و خلوتِ خانه بود». ولی در گفتگوی دراز مدت این دو همباز، سخنی از زندگی مشترک نیست. رستم می‌داند که قرار نیست تهمینه همراه او به ایران بیاید. پس مهره‌ای به تهمینه می‌دهد که به گیسوی دختر بدوزد یا به بازوی پسر ببندد. فردوسی می‌گوید «که آن مهره اندر جهان شهره بود». یعنی رستم می‌خواهد همه‌ی جهانیان بدانند پدر آن فرزند کیست. هنگامی هم که رستم به ایران باز می‌گردد، «از این داستان کرد بسیار یاد». ولی تهمینه نمی‌خواهد رستم فرزند خود را بشناسد:

چو داند، بخواندْت نزدیکِ خویش

دلِ مادرت گردد از درد ریش

فردوسی به این بن‌مایه‌های اسطوره‌ای، شکلی انسانی و منطقی می‌بخشد و تراژدی خود را برپایه‌ی عدم شناخت انسان‌ها از یکدیگر و گفتگو نکردن آنها با هم، پیش می‌برد.

دیدار  دو  تهم

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۱۱۰

دیدار  دو  تهم

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۷ آبان ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی زاده

موسیقی:بغض از بهداد بابایی

 

سهراب از پیوند دو تهم، دو انسان بی‌همتا در اندام و نژادگی به دنیا می‌آید. پدر، تهمْتن یا تهَمتن، و مادر، تهمینه یا تهمیمه، دخت بی‌مانند شاه سمنگان است و فرزند از بس شاداب است، سهراب یا سرخاب نام می‌گیرد. گویی خود این نام‌ها، بر ژرفای اندوه کشته شدن فرزند می‌افزاید و در ذهن خواننده می‌نشیند که پهلوان و نژاده بودن، سنجه‌ی نیکویی برای خوش فرجامی نیست. فردوسی بزرگ در این تراژدی نشان می‌دهد که شناخت و خرد، بر قدرت و بی‌همتایی چیرگی دارد.

در آغاز تراژدی، هنگامی که رستم در شکارگاهی نزدیک مرز خوابیده است، مردم سمنگان اسبش را می‌ربایند تا از آن نسل‌کِشی کنند. در بن‌مایه‌های اسطوره‌ای داستان، این بهانه‌ای برای به دام کشیدن خود پهلوان، و به دنیا آوردن فرزندی از خود اوست تا در آینده پدر را از میان بردارد. ولی زمانی که اسطوره پا به عرصه‌ی ادبیات می‌گذارد، دگرگونه می‌شود و دیگر با کهن الگوی یاد شده قابل تبیین نیست. البته پهلوان بدون اسب خود هیچ است. رستم پیاده به راه می‌افتد و در پیگیری نشان پای اسب، به سمنگان می‌رسد. نقالان در اینجا ضرب‌المثل آشنای «گهی پشت زین و گهی زین به پشت» را به‌کار می‌برند که گاه به نادرست «گهی پشت به زین و گهی زین به پشت» گفته می‌شود! ولی در اینجا هم ریزه‌کاری‌های فردوسی هنرمند، خواندنی است. او در هفت خوان نشان می‌دهد هر بار که پهلوان می‌خواهد بخوابد، زین و برگ اسب را سبک می‌کند: در منزل یکم و پنجم: «لگام از سر رخش برداشت خوار»؛ در منزل دوم: «ز رخش تگاور جدا کرد زین»؛ در منزل چهارم «فرود آمد از اسپ و زین برگرفت»؛ در منزل ششم «به خمّ کمندش فروبست سخت» که برپایه‌ی دست‌نویس فلورانس رستم پیش از خواب، کمند را برای بستن اوُلاد از فتراک رخش برداشته است. ولی در نزدیکی سمنگان، فردوسی هیچ اشاره‌ای به برداشتن زین و یراق رخش نمی‌کند تا رفتن پیاده‌ی رستم، منطقی تر باشد: لباسی به تن دارد، گرز و شمشیری به میان بسته، و ترکَشی بر پشت انداخته است:

ابا ترکش و گرز بسته میان

چنین ترگ و شمشیر و ببر بیان

همی گشت باید به شخّ و کمر

به جایی نشانش بیابم مگر

زمانی هم که رستم به سمنگان می‌رسد و به شاه سمنگان می‌گوید که رخشم «ز من دور شد بی لگام و فسار»، منظور این است که من بر اسب سوار نبودم و او را به این مرغزار نراندم. به هرحال رخش اسطوره‌ای، بخشی از وجود رستم است که همزمان با زادن او به داستان وارد می‌شود و چند قرن، تا آخرین روز زندگی جهان پهلوان، پابه‌پای او در همه‌ی صحنه‌ها حضور دارد و همراه او در چاه شغاد از دنیا می‌رود. پس رستم زمانی که شاه سمنگان می‌گوید امشب مهمان ما باش تا رخش را بیابیم، بی‌درنگ می‌پذیرد و بدون آن که نگران خوابیدن در سرزمین بیگانه باشد، آنچنان به میگساری می‌پردازد که پلک‌هایش سنگین می‌شود و در جای آرام و شایسته‌ای که برایش فراهم کرده‌اند به خواب می‌رود. با این‌همه، حتی در این خستگی پیاده‌روی و خواب‌آلودگی میگساری، همین‌که «در خوابگه نرم کردند باز» و ماه‌رویی در پرتو نور شمع به درون آمد، رستم بیدار می‌شود و می‌پرسد کیستی و در پی چه آمده‌ای؟

چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام

تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام

یکی دختِ شاه سمنگان منم

پزشک هژَبر و پلنگان منم

به گفته‌ی دکتر آیدنلو، همچنان‌که درباره‌ی اسپنوی هنرمند می‌خوانیم «کز آواز او رام گردد پلنگ»، در اینجا نیز تهمینه با زیبایی خود، خوی درندگی شیران و پلنگان را درمان می‌کند. تهمینه در آرزوی آن که «از تو مگر کردگار، نشانَد یکی پورم اندر کنار»، به جهان پهلوان پیشنهاد ازدواج می‌دهد. رستم نیز که در نگاه نخست از زیبایی او خیره مانده، و گفتارش را نیز خردمندانه می‌یابد، همین که قول پیدا کردن رخش را از زبان تهمینه هم می‌شنود، پیشنهاد را می‌پذیرد و با او پیمان زناشویی می‌بندد. این پیوند و دیدار یک شبه میان دو تهم، گام دیگری در زمینه‌سازی تراژدی است زیرا تهمینه در آرزوی زندگی کردن با رستم نیست، بلکه می‌خواهد پسر پهلوانی همانند او داشته باشد. پس می‌توان پیش‌بینی کرد که نه خود از سمنگان به نزد رستم خواهد رفت و نه دلش می‌خواهد فرزندش در آینده از او دور شود.

شکار در مرز توران

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۱۰۹

شکار در مرز توران

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۰ آبان ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: رکسانا سادات حسینی

موسیقی: رستم و سهراب لوریس چکناواریان

 

غمنامه‌ی سهراب از زبان دهقان روایت می‌شود که می‌تواند فراهم آورندگان شاهنامه‌ی ابومنصوری را دربربگیرد.

ز گفتار دهقان یکی داستان

بپیوندم از گفته‌ی باستان

شاید واژه‌ی «بپیوندم»، تنها به نظم کشیدن منبع موجود نیست، بلکه فردوسی، این داستان‌ها را در هم تنیده‌ و در شاهنامه نقشی پویا تر از ناظم داشته است. همچنان که می‌فرماید:

ز هنگام کی‌شاه تا یزدگرد

ز لفظ من آمد پراگنده، گرد

بپیوندم و باغ بی خو کنم،

سخن‌های شاهنشهان نو کنم

به نظر، بخش‌هایی از داستان‌های رستم که در شاهنامه‌ی ثعالبی نیست، به دست خود فردوسی از کتاب «اخبار رستم» نوشته‌ی «آزاد سرو» نقل شده است که به گفته‌ی فردوسی:

کجا نامه‌ی خسروان داشتی

تن و پیکر پهلوان داشتی

به سام نریمان کشیدی نژاد

بسی داشتی رزم رستم به یاد

بگویم کنون آنچ از او یافتم،

سخن را یک اندر دگر بافتم

می‌تواند بود که هنرمند سراینده‌ی شاهنامه، گذشته از شاهنامه‌ی ابومنصوری به این منبع دوم یعنی نامه‌ی خسروان که رزم رستم را در آن یافته، دسترسی داشته و پیوستگی داستان‌ها را به یاری آن منبع استوارتر کرده‌است زیرا برای نمونه در همین داستان سهراب، منطقی دیده می‌شود که کسی بجز نابغه‌ی طوس نمی‌توانسته آن را درست در جایی که نیاز است بیاورد و با داستان‌های پیش و پس از آن پیوند دهد. در داستان پیشین یعنی جنگ هفت گردان، افراسیاب به این نتیجه‌ی قطعی می‌رسد که توان رویارویی با رستم را ندارد. پس به تغییر شیوه‌ی دشمنی می‌اندیشد و نفوذ کردن در میان ایرانیان و درگیر کردن رستم با پهلوانی از نژاد خود او را در برنامه‌ی خود می‌گذارد. از سوی دیگر، این که رستم به شکارگاه سمنگان می‌رود، پیش‌زمینه‌ای می‌خواهد که در جنگ هفت گردان شکل گرفته است.

در هر روی، دهقان چنین داستانی را از موبد به یاد دارد که رستم روزی برای شکار به مرز توران می‌رود:

ز موبد بر این گونه بر، داشت یاد

که یک روز رستم هم از بامداد،

غمی بد دلش، ساز نخچیر کرد

کمر بست و ترکَش پر از تیر کرد

رستم شکار فراوانی در آن دشت می‌بیند و دست به کار می‌شود:

به «تیر و کمان» و به «گرز و کمند»

بیفگند بر دشت، نخچیر، چند

امروز برای ما زننده‌ است که به شکار از دور با تیر و کمان بسنده نشود و چند گور از آن دشت، با کمند به پیش کشیده شوند و با ضربه‌ی گرز از پای درآیند. ولی ادبیات این را هم به ما نشان می‌دهد که انسان تا چه اندازه در نابود کردن طبیعت نقش داشته است. رستم تنها به یک گورخر برای خوردن نیاز دارد، ولی چندین گور را بر زمین می‌افکند زیرا رزم‌آوری و توانایی در شکار، در روزگاری آنچنان لذت بخش بوده که رستمِ غمی گشته، می‌خندد و چهره‌اش از شادی چون گل برافروخته می‌شود. طبیعت ایران حتی در زمان قاجار نیز به شکل محروم و خشکیده‌ی امروزین در نیامده بود و شاهزاده‌ای را می‌بینیم که افتخار می‌کند چقدر پلنگ کشته است! البته در پایان دوران پهلوی، کار شکارگاه‌های سلطنتی دیگر به قوچ و آهو رسیده بود. انسان از دورانی که رستم «بیابان سراسر پر از گور دید» تا کنون چنان طبیعت را نابود کرده است که امروز نگران از میان رفتن نسل پلنگ ایرانی و دیگر جانوران هستیم.

رستم آتشی فراهم می‌آورد و زمانی که ذغال گل می‌اندازد، آن را روی بخش‌های دیگر پخش می‌کند، و پس از بریان شدن گور، «ز مغزْ استخوانش برآورد گرد»! همچنان که آبِ میوه را آبْمیوه تلفظ می‌کنیم، در اینجا نیز منظور آن است که رستم حتی از مغزٍ استخوان گور هم چشم‌پوشی نکرد! سپس «بخفت و برآسود از روزگار». گرچه رستم دیگر غمگین نیست و کام خود را از گور برآورده، بازهم آسودگی در روزگار، تنها در خواب به دست می‌آید. ولی این آسایش هم راستین نیست. چند سوار تورانی که اسب رستم را در مرغزار پیدا می‌کنند، رخش را برای نسل کِشی به بند می‌کشند و نگران از بیدار شدن رستم، به شتاب به توران می‌روند.

گرفتند و بردند پویان به شهر

همی هر یک از رخش جستند بهر

تهمتن زمانی که بیدار می‌شود، خود را برای همان برآسودن سرزنش می‌کند:

چه گویند گُردان که اسپش که بُرد؟

تهمتن بدانجا بخفت ار بمرد؟

و غمنامه‌ی سهراب از همین آسودگی کوتاه مدت، آغاز می‌گردد.

تراژدی سهراب

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۱۰۸

تراژدی سهراب

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۶ آبان ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فرحناز خورسند

موسیقی: زنده‌یاد استاد شجریان

 

چکیده‌ی داستان رستم و سهراب، در همان نخستین بیت‌ها آمده است:

اگر تندبادی برآید ز کُنج

به خاک افگند نارَسیده ترُنج،

ستمگاره خوانیمش، ار دادگر؟

هنرمند گوییمش، ار بی‌هنر؟

فردوسی می‌گوید اگر از گوشه‌ای، باد نیرومندی برخیزد و میوه‌ی نارسی را به زمین اندازد، آیا چنین رویدادی دادگری یا ستمکاری است؟ نابغه‌ی طوس نه از قانونمندی، بلکه از صُدفه سخن می‌گوید: تندباد راه خود را می‌رود و برنامه‌ای برای به خاک افکندن ترَنجِ نارسیده ندارد، ولی ناخواسته، آن را نیز بر زمین می‌اندازد. ترنج هم انگیزه و برنامه‌ای برای سبز شدن بر سر راه تندباد ندارد، ولی این دو پدیده، با هم روبرو می‌شوند و فاجعه‌ی مرگ میوه‌ی نوجوان که در اینجا بیگمان سهراب است، شکل می‌گیرد. گرچه در شاهنامه، هنر بیشتر در مفهوم جنگاوری کاربرد دارد، ولی به نظر می‌رسد تندباد، نه رستم، بلکه مفهوم کلی مرگ را می‌رساند زیرا در دنباله‌ی این شگرف‌آغازی داستان می‌خوانیم:

اگر مرگ داد است، بیداد چیست؟

ز داد این‌همه بانگ و فریاد چیست؟

فردوسی از آغاز داستان، تضادی غیرواقعی را نشان می‌دهد که ناخودآگاه و در شرایطی مبهم به مرگ پسری نوجوان به دست پدر می‌انجامد. شاعر هنرمند با گزینش هوشمندانه‌ی واژه‌ی «کنج»، این تیرگی و ابهام در روند رویدادها را نشان می‌دهد و تراژیک بودن داستان، از همین ابهام پدید می‌آید. در سراسر داستان، بارها شرایطی را می‌بینیم که اگر انسان‌ها کمی خردمندانه تر، درست تر و صادقانه تر رفتار می‌کردند، تراژدی شکل نمی‌گرفت. خواننده بارها آرزو می‌کند که کاش تهمینه، نام فرزند را به پدر می‌گفت؛ سهراب بازوبند خود را روی زره می‌بست؛ زَندْرزم تنها یک شب از مهمانی سهراب بیرون نمی‌آمد و به دست رستم کشته نمی‌شد؛ هجیر در نشان دادن سراپرده‌ی جهان پهلوان دروغ نمی‌گفت؛ سهراب به ندای مهری که در دلش برخاسته بود گوش می‌کرد؛ رستم تا این اندازه از خرد دور نمی‌ماند؛ نوش‌داروی کاوس می‌رسید؛ یا زال در میدان نبرد بود و بار دیگر پر سیمرغ را برای درمان انسانی آتش می‌زد! دردناک بودن داستان از آنجاست که همه‌ی این «کاش» ها، امکان داشت روی دهد ولی خود انسان‌ها با ناراستی و نادرستی ناخواسته، در روندی بسیار منطقی، رویدادها را یکی پس از دیگری به دست خود رقم زدند. شاعر از مرگ نمی‌نالد زیرا راز آن را از دسترس ما بیرون می‌داند. مرگ، دیر یا زود به سراغ همه می‌آید و هر میوه‌ای روزی می‌رسد و از درخت کنده می‌شود. ناله از این است که چرا ترنج نارسیده‌ای که طبیعی است در برابر تندباد پایدارتر باشد و همچنان روزگاری ببالد، بر زمین می‌افتد. مرگ او به دست عزیزترین کس، همان پدری که سهراب در جستجوی اوست، روی می‌دهد و این دردناک تر است. و تلخ ترین بخش تراژدی آن است که می‌توانست چنین نشود. دکتر کزازی گرامی، در پایان بیت‌های آغازین یا برائت استهلال داستان رستم و سهراب، بیت زیر را آورده است:

نخستین تن ار مرگ بفْسایدی،

دلیر و جوان خاک نَپْسایدی

درباره‌ی الحاقی بودن یا نبودن این بیت و معنای آن، شاهنامه پژوهان بسیار سخن گفته‌اند. به گزارش حمید پورداود، حسین مستاجران، و پرستو مسجدی خاک، در شماره‌ی بهار ۹۸ فصل‌نامه‌ی مطالعات باستان شناسی پارسه، «این بیت در بیشتر نسخه‌های مبنای تصحیح خالقی مطلق و سه نسخه‌ی مهم دیگر یعنی سعدلو، حاشیه‌ی ظفرنامه‌ی حمدالله مستوفی، و سن ژوزف آمده است و در اصلی بودن آن نمی‌توان تردید کرد. خالقی مطلق نیز گویا این بیت را اصلی دانسته، ولی نوشته»: «به علت تخریب زیادی که شده است، فعلاً از متن بیرون نهاده‌ایم». این سه پژوهشگر در کاشی زرین فام موزه‌ی بریتانیا به شماره‌ی ۱۹۴۷.۱۱۱۰.۴ آن بیت را چنین خوانده‌اند:

نخستین دل از مرگ بستاندی (نستاندی، نقطه‌ خوانا نیست)

دلیر و جوان خاک نپساودی

گذشته از آنچه شارحان و شاهنامه‌پژوهان گفته‌اند، به نظر می‌آید ناله‌ی شاعر به شکلی مبهم و پیچیده در این بیت بازتاب یافته باشد. او راز مرگ را دور از دسترس آگاهی انسان می‌داند ولی شرایطی را آرزو می‌کند که در آن، دلیر و جوان خاک را نخواهد پسود و نارسیده ترنج بر خاک نخواهد افتاد. شاید بتوان گفت منظور از «نخستین» نیز رستم است و اگر پژوهش‌ها نشان دهد که از سَتاوه به معنای مکر و فریب، فعلی در گذشته وجود داشته است، آنگاه آرزوی شاعر را می‌توان چنین خواند:

نخستین، دل از مرگ نستاودی!

دلیر و جوان، خاک نپساودی!