خاکسپاری عاشقانه

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۹۰

خاکسپاری عاشقانه

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۷ بهمن ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: امید علی‌احمدی

 

یکی از بیت‌های دشوار شاهنامه، مربوط به خاکسپاری سهراب و دخمه‌ای است که با سمّ ستور ساخته شده است. در این باره‌ شاهنامه پژوهان نظرهای گوناگونی داده‌اند. دکتر خالقی در مصراع «پیِ رخش هرگز نماند نِهان» هنگام گم شدن رخش در توران، اثری از اعتقاد به تقدّس سم و نعل اسب و رد آن می‌بیند و گمانه زنی می‌کند که در دخمه‌ی سهراب نیز برای تبرّک، سم چارپایان گذاشته شده، یا قربانی کردن اسب یک رسم سکایی بوده است. دکتر کزازی می‌گوید شاید دخمه‌ی مردم معمولی را به شکل سم و با خمیدگی می‌ساخته‌اند که نمادی از آسمان است و بدین‌گونه زمینه را برای فرا رفتن روان مرده به آسمان فراهم می‌آورده‌اند. استادان دیگر، نظریه‌های گوناگونی را از ساختن گوری در عمق زیاد تا به‌کار بردن سنگی سخت به رنگ تیره‌ی سرخ، پیش کشیده‌اند. اما می‌توان گفت در برابر نوشته‌ی اندیشمندانه و مستند دکتر شفیعی کدکنی، گمانه‌زنی‌های دیگر چندان جایگاهی ندارد. ایشان در مقاله‌ی چاپ شده در سال ۹۵ در مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی، نمونه‌هایی از مناره‌های ساخته شده از سم چندین هزار چارپا با استنادهای تاریخی، جغرافیایی و ادبی نشان می‌دهند. از آن میان اشاره‌ای به داستان شاپور پسر اردشیر دارند که دشوارترین چیز در دوره‌ی شوربختی خود را راندن شبانه‌ی گورخران از مزرعه دانسته و گفته بود «هر کس مرا دوست دارد باید هم اکنون تا آنجا که در توان اوست، به شکار این حیوانات بپردازد تا من از سُمّ‌ِ ایشان مناری عظیم برآورم که همچون یادگاری در طول قرون و اعصار باقی بماند». در خاکسپاری سهراب نیز داریم:

همی گفت: «اگر دخمه زرّین کنم

ز مشکِ سیه گِردش آگین کنم،

چو من رفته باشم، نمانَد به جای

وگرنه، مرا خود همین است رای»

یکی دخمه کردش، ز سُمّ ِ ستور

جهانی به زاری همی گشت کور

درک مفهومی که فردوسی بزرگ می‌گوید، چندان دشوار نیست. از این بیت‌ها می‌توان دانست که رستم آرزو دارد دخمه‌ی فرزندش همیشه برپا باشد. او نگران است که پس از مرگ خودش، دیگران به طمع زر، آرامگاه فرزند را خراب کنند. می‌توان عشق جهان پهلوان به سهراب را در پس همین نگرانی دید. او از مرگ خود بیمی ندارد، ولی نگران پابرجا ماندن گور فرزند است. برای همین دخمه‌ای زرین برای سهراب برپا نمی‌کند زیرا می‌خواهد بنای یادبود پسر، در طول اعصار، استوار و برقرارباقی بماند. تهمتن حتی چندان اطمینانی ندارد که در نبود خودش، زال، زواره، فرامرز و پهلوانان زابل از این دخمه نگهداری کنند. او خود در چاه شغاد جان می‌دهد ولی در تمام دوران پس از مرگ سهراب، به او می‌اندیشد. پس از برآورده کردن وصیت پهلوان جوان برای بازگشت تورانیان در صلح، اکنون دو پیوند با فرزند دارد که آنها را گرامی می‌دارد. یکی همین دخمه و دیگری خاطره و یاد سهراب است. شاهنامه نشان می‌دهد که بر خلاف اندرز بهرام نیکو سخن، رستم پیوند خود را با مردگان خویشاوند نمی‌گسلد. هنگامی که کیخسرو می‌خواهد از سلطنت دست بکشد و زنده به جهان دیگر سفر کند، زال فداکاری‌های فرزندش را یادآوری می‌کند و منشور کشور نیمروز را برای رستم از کیخسرو می‌گیرد. این نکته‌ی بسیار مهمی است که زال تنها سه فداکاری رستم یعنی هفت خوان، رزم با کاموس، و از دست دادن سهراب را یادآوری می‌کند. زال می‌گوید:

چو سهراب فرزند، کاندر جهان

کسی را نبود از نژاد مِهان،

بکُشت از پیِ کینِ کاوس شاه

ز دردش بگرید همی سال و ماه

پس می‌توان گفت رستم، هرگز مرگ سهراب را فراموش نکرده و همیشه در سوگ او می‌گریسته است. مانند این جمله را در گفتگو با اسفندیار، از زبان خود رستم هم می‌شنویم:

همی از پیِ شاه، فرزند را

بکشتم، دلیرِ خردمند را،

که گُردی چو سهراب هرگز نبود

به زور و به مردی و رزم‌آزمود!

رستم آن داغ را همواره با خود دارد و در همان‌حال که با پذیرش فرمان قدرت سیاسی همراه است، به طور ضمنی از کاوس گلایه می‌کند زیرا دستِ‌کم می‌دانیم شاه از دادن نوشدارو خودداری کرده بود. از سوی دیگر، زندگی و مرگ رستم با گورخر گره خورده است. پیش از به دنیا آمدنش پیش‌بینان گفته‌اند که «بر آتش یکی گور بریان کند». او عاشق چنین شکاری است و سرانجام نیز جان خود را بر سر آن می‌گذارد. پس برخلاف شاپور، جهان پهلوان با مهر به فرزند دخمه از سمّ ستور می‌کند.

جای خالی مادر

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۸۹

جای خالی مادر

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۷ بهمن ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ندا مرادپور

 

فضای داستان رستم و سهراب، بطور طبیعی بسیار مردانه است. البته نقش پررنگ دختر شاه سمنگان را در خواستگاری از رستم، به دنیا آوردن سهراب و تلاش برای نگه داشتن پسر نزد خود می‌بینیم، ولی تنها چهل بیت بخش آغازین داستان به شرح دیدار تهمینه و تهمتن، و سی بیت پس از آن به گفتگوی پسر و مادر اختصاص دارد. به صورت پراکنده نیز رستم به هنگام پیام آوردن گیو، یاد تهمینه و فرستادن هدیه و پرسیدن از او درباره‌ی فرزندش می‌افتد که شرح آن در چهار بیت آمده است. در یک بیت از پرسیدن نشانه‌ی خیمه‌ها از هجیر، در بیت دیگری هنگام گفتگوی سهراب با هومان و در بیت سوم هنگام آشکار شدن مهره‌‌ی بازوی پهلوان جوان، از تهمینه سخن می‌رود. شرح رفتار تهمینه هنگام پدرود کردن با سهراب نیز در سه بیت گفته می‌شود و سرانجام، سه بیت نیز بیانگر نگرانی رستم پس از کشته شدن سهراب است که این فاجعه را چگونه به گوش مادرش برساند. به این ترتیب تنها در هشتاد و چهار بیت یا هشت درصد از کل غمنامه به صورت مستقیم یا غیر مستقیم از تهمینه سخن رفته است. اگر همه‌ی بیت‌هایی را که به زنان دیگر یعنی رودابه، گردآفرید، و حتی پرستاران مجلس بزم اشاره شده در نظر بگیریم، باز هم شمار بیت‌های زنانه‌ی این داستان دردآلود، نزدیک به یک ششم کل داستان خواهد شد. این بسیار طبیعی است. به راستی هر جا مانند داستان زال و رودابه سخن از مهر، عاطفه و صلح باشد زنان صحنه‌گردان هستند و آنگاه که جنگ، کین و دوری انسان‌ها از یکدیگر را می‌بینیم، در حماسه نیز مانند تاریخ واقعی، مادران و همسران از صحنه دور می‌شوند و حتی زنان دلاوری چون گردآفرید نقشی کوتاه برعهده دارند.

پس از درگذشت سهراب، آنگاه که رستم به وصیت او عمل می‌کند و خیالش از فرستادن تورانیان به سرزمین‌شان آسوده می‌گردد، تابوت فرزند دلبند خود را همراه با برادر و دیگر یارانش به زابل می‌برد:

پس آنگه سویِ زاولستان کشید؛

چو آگاهیِ این به دستان رَسید،

همه سیستان پیشباز آمدند

به درد و به رنجِ دراز آمدند

چو تابوت را دید دستانِ سام

فرود آمد از اسپ و بگذارد گام

همه‌ی مردم سیستان بویژه پدربزرگ، از این غم بزرگ آگاه شده‌اند ولی هیچ صحبتی از مادربزرگ یعنی رودابه نیست. او بی‌گمان در میان مردم سیستان است، ولی برخلاف زال، از او نامی برده نمی‌شود.

تهمتن پیاده همی رفت پیش

دریده به بر ببر و دل کرده ریش

گشادند گردان سراسر کمر

همه پیشِ تابوت پُرخاکْ سر

چو آمد تهمتن به ایوانِ خویش

خروشید و تابوت بنهاد پیش

از او میخ برکَند و بگشاد سر

کفن ز او جدا کرد پیشِ پدر

تنش را بدان نامداران نمود

تو گفتی که از کاخ برخاست دود

مِهانِ جهان جامه کردند چاک

به ابر اندر آمد سرِ گَرد و خاک

در تابلوی دردناک هنرمند طوس، جهان پهلوان پوشش جنگی خود یعنی ببر بیان را بر تن دریده، پهلوانان به نشانه‌ی سوگواری کمربند را گشوده‌اند و در حالی‌که خاک بر سر می‌ریزند، پیشاپیش تابوت حرکت می‌کنند. فردوسی بزرگ که می‌خواهد با مخاطب خود پیوند ژرف‌تری برقرار کند، از کفن سخن می‌گوید که در برابر زال از پیکر نوه‌ی درگذشته جدا می‌شود. پدربزرگ باید بتواند در این دیدار آخرین، با نوه‌ای که تاکنون ندیده خداحافظی کند. ولی باز هم از رودابه سخنی نیست. غم و اندوه دل همه را می‌سوزانَد و دود این آتش به آسمان برخاسته است. همه‌ی بزرگان در سوگواری شرکت دارند ولی دختر شاه سمنگان در میان مهان جهان نیست. تابلوی فردوسی بزرگ بسیار دقیق و با ذکر جزئیات است. اگر او می‌فرماید رستم منتظر ماند تا همه‌ی سپاه توران به سرزمین خود بازگردند، به صورت ناگفته به ذهن خواننده آورده است که هیچ پیکی برای آوردن تهمینه فرستاده نشده‌است. جای مادر در تابلوی فردوسی آگاهانه خالی است زیرا در زمانه‌ی پدرسالار، تو گویی سام است که در تابوت خوابیده و پس از آن که زال او را بدرود کند، دیگر همه چیز به پایان رسیده است.

همه کاخ تابوت بُد سربه‌سر

غنوده به صندوق در، شیرِ نر

تو گفتی که سام است با یال و سُفت

غمی شد ز جنگ، اندر آمد، بخفت

بپوشید بازش به دیبای زرد

سرِ تنگْ تابوت را سخت کرد

دلداری به شیوه‌ کاوس

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

دلداری به شیوه‌ کاوس

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۴۰۰

 

گوینده: مژگان معافیان

نویسنده: علیرضا قراباغی

کاوس در غمنامه‌ رستم و سهراب در جایگاه سکان‌دار سیاسی ایران، به‌درستی در برابر حمله‌ نو‌جوان تورانی می‌ایستد و بزرگ‌ترین نیروی ایران یعنی رستم را در رویارویی با پهلوان جوان تازه ‌از راه رسیده، به میدان می‌آورد. سهراب آمده بود تا کاوس را از گاه برانگیزد و با اندیشه‌ خام خود، مرز ایران و توران را از میان بردارد. پس اگر کاوس به وظیفه‌ خود عمل کرده، چرا در جای‌جای داستان، از سوی این و آن سرزنش می‌شود؟ تندخویی کاوس برای شنونده نامأنوس نیست، ولی بدتر از آن، شاه ایران به‌جای اقناع دیگران می‌کوشد اراده‌ شخصی خود را به رخ‌ آن‌ها بکشد. پیش از لشکرکشی، قهر رستم و پس‌ازآن بی‌برنامگی و دستپاچگی کاوس را در نخستین حمله‌ سهراب به سراپرده‌ها می‌بینیم؛ ولی فاجعه‌ بزرگ ازآنجا شکل می‌گیرد که کاوس با داوری نادرست، گمان می‌کند با زنده ماندن سهراب، پشت رستم نیرومندتر می‌شود و در برابر قدرت سیاسی سرکشی خواهد کرد. کاوس با این تحلیل، ایران را از نیروی توانمندی محروم می‌کند. در شرایطی که دیگر سهراب را می‌توان به خدمت ایران درآورد، کاوس خودکامه از رساندن نوشدارو به او خودداری می‌کند، ولی اکنون در دلداری دادن به رستم همه‌چیز را به گردن سپهر و سرنوشت می‌اندازد. فردوسی بزرگ اندرزهای تهی از مهر کاوس را آن‌چنان هوشمندانه بازگو می‌کند که گوشه و کنایه در هر واژه‌ آن نمایان است:

به رستم چنین گفت کاوس‌کی

که از کوه البرز تا برگ نی

همی رُفت خواهد به گَردش سپهر

نباید فگندن بدین خاک مهر

گردش سپهر نمی‌تواند کوه اساطیری البرز را که به جهان جاوید نیز راه دارد، بروبد، ولی برگ نی نشانه‌ سست پیوندی و آسیب‌پذیری است. وقتی شاعری می‌گوید: «چو برگ نی فرو ریزد ز دست شیر نر ناخن» و دیگری «در کف او برگ نی، نیروی خنجر گرفت» را در ستایش ممدوح خود به کار می‌گیرد، به فروریختن و رُفته شدن برگ نی اشاره دارد. کاوس در دلداری خود می‌گوید باید به سرنوشت که از پیش رفته و تعیین شده، گردن نهاد:

یکی زود سازد، یکی دیرتر

سرانجام بر مرگ باشد گذر

تو دل را بر این رفته خرسند کن

همه گوش سوی خردمند کن

اگر آسمان بر زمین برزنی

بپرّی و از آب آتش‌کنی

نیاری همان رفته را باز جای

روانش کهن شد به دیگر سرای

آنگاه ترس خود از سهراب در روز از جا کنده شدن میخ‌های سراپرده را، در پس این واژه‌ها پنهان می‌کند و باز همه‌چیز را به پای زمانه می‌نویسد:

من از دور دیدم بر و یالِ اوی

چنان بُرزبالا و کوپالِ اوی

زمانه برانگیختش با سپاه

که ایدر به دست تو گردد تباه

او که چند ساعت پیش از دادن داروی درمان‌بخش سهراب به رستم خودداری ورزیده بود، اکنون می‌گوید مرگ را درمانی نیست! اگر نوشدارو را در کنار این بیت فرجامین دلداری کاوس بگذاریم، تلخی طعنه‌ فردوسی نابغه را بیشتر حس می‌کنیم:

چه سازی و درمان این کار چیست؟

بر این گونه تا چند خواهی گریست؟

رستم، آن‌چنان‌که گویی این اندرزها را باد هوا می‌داند، در پاسخ به کاوس هیچ اشاره‌ای به‌درستی و نادرستی گفته‌های شاه نمی‌کند و تنها می‌گوید اکنون سهراب درگذشته و خواسته‌اش در هنگام مرگ باید اجرا شود:

چنین گفت رستم که او خود گذشت

نشسته‌ست هومان بر این پهن‌دشت

رستم دردمندانه می‌خواهد هومان و همه‌ تورانیان شکست خورده‌ای که در این خاک مانده‌اند، با راهنمایی زواره به نیروی یزدان و با فرمان شاه، بی‌گزند از این سرزمین عقب‌نشینی کنند. آشکار است که فرمان شاه در اینجا بخشی از ادب پهلوانی است و در عمل رستم پیش‌تر به برادر خود مأموریت داده اسیران را بدون آن‌که دیگر خونی ریخته شود تا مرز ببرد. رستم نه‌تنها از این‌که نوش‌دارو از فرزندش دریغ شده هیچ گله‌ای نمی‌کند، بلکه حتی به یادآوری آن‌هم نمی‌پردازد. او تنها می‌خواهد کاوس درخواست پایان این جنگ نفرین شده را بپذیرد. شاه با سپاه به مرکز بازمی‌گردد. رستم با یک مشت باد هوا و دلداری‌های جبرگرایانه‌ی دروغین، بی هیچ پوزشی از سوی کاوس شاه، در کنار پیکر بی‌جان فرزندش می‌ماند و چشم‌به‌راه بازگشت برادر می‌نشیند تا اطمینان یابد که وصیت فرزند به‌درستی انجام شده است. کاوس که در خاک‌سپاری فرزند جهان‌پهلوان نیز همراهی نخواهد کرد، همچنان نوشدارو را به همراه دارد.

چرخِ تهی مغز

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۸۷

چرخِ تهی مغز

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲ بهمن ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: همامه زارعیان

 

بلاهای سترگ و غم‌های بزرگ، آدمیان را گرد هم می‌آرَد و حتی دشمنان را وا می‌دارد دست در دست هم بگذارند و پابه‌پای هم در یک راه گام بردارند. گرچه انسان، گرگ انسان است و گاه می‌کوشد آنچه را با سود کوتاه مدتش همراه نباشد تباه سازد، اما دیده‌ایم که در گذرگاه‌های تند تاریخ، مردمان آگاه تباهی دیگران را به بهای سیاهی تمام جهان دنبال نکرده‌اند و به ناگزیر کینه را از دل سترده‌اند و دست یکدیگر را به همکاری فشرده‌اند. کسانی با خواست‌های گوناگون، در این گرد آمدن شگردی به‌کار برده‌اند تا در برابر درد مشترک، پایداری بیشتری به دست آورند و همچون دایره‌ای بر فشار بیرونی شکست آورند. از عصر یخبندان تا جنگ جهانی دوم، نشانه‌هایی از این همراهی‌ها می‌بینیم که جلوی نابودی بشر و فروپاشی تمدن‌ها را گرفته است و ابله‌ترین جنگ افروزان نیز در برابر خطر پایان یافتن همه چیز، دست از ستیز برداشته و تخم امید را در دل آیندگان کاشته‌اند. برای نمونه در جنگ ایران و توران در دوران کیقباد، زمانی که همگان می‌فهمند خشکسالی هر دو سو را بی گفتگو به کام نیستی می‌کشاند و جان ایرانی و تورانی را یکسان می‌ستاند، به آشتی تن می‌دهند و به بازگشت به مرزهای پیشین گردن می‌نهند. مرگ سهراب نیز آن حقیقت ناگواری است که ناگهان بر سر همگان فرود می‌آید و هر دو سپاه را در برابر چرخ تهی مغز در کنار هم می‌نشاند. صحنه‌ یکباره تغییر می‌کند و کسانی که به خون هم تشنه بودند، درد مشترک سوگ سهراب را فریاد می‌کنند: 

بفرمود تا دیبهِ خسرَوان

بگسترد بر رویِ پورِ جوان

-همی آرزو گاه و شهر آمدش

یکی تنگ تابوت بهر آمدش-

از آن دشت بردند تابوت ِ اوی؛

سویِ خیمه‌ی خویش بنهاد روی،

به پرده سرای آتش اندر زدند

همه لشکرش خاک بر سر زدند

همان خیمه‌ی دیبه از رنگ رنگ

همان تخت و پرمایه زینِ پلنگ،

بر آتش نِهادند و برخاست عَو

همی گفت: «زار ای جهاندارِ نو!»

همی ریخت خون و همی شانْد خاک

همی جامه‌ی خسروی کرد چاک

تورانیان به دشمنان چند لحظه پیش اجازه می‌دهند به لشکرگاه آنان بیایند و با آتش زدن سراپرده‌ی سهراب و هرچه از آن پهلوان جوان به‌جای مانده است، با او پدرود کنند. هر دو سرزمین هنوز آداب و رسوم همانندی دارند که بخشی از آن آتش زدن خیمه، تخت و زین اسب شاهزاده‌ی درگذشته است. هر دو سپاه سوگوارانه بر خاک نشسته‌ و ناله سر داده‌اند. شاید نمایشنامه‌نویس، با نیاوردن «و» در بیت زیر، میان کاوس شاه و پهلوانان ایرانی فاصله می‌اندازد تا نشان دهد حتی در آن شرایط دشوار نیز ممکن است یک سیاستمدار از مهر و عاطفه عار داشته باشد.

همه پهلوانانِ کاوس شاه

نشستند بر خاک با او به راه

ولی تهمتن چنین نیست. او از پا درآمده و در هم شکسته است. بزرگان با گفتار و رفتار، در واقع دست و پای جهان پهلوان را به بند کشیده‌اند تا به خود آسیب نرساند:

زبانِ بزرگان پر از پند بود

تهمتن به درد ازدرِ بند بود

فردوسی بزرگ نیز در این سوگ مشارکت می‌کند. او که در آغاز داستان، مرگ را بیداد خوانده بود، اکنون بر فلک بی‌بنیاد می‌تازد و بر سر چرخ تهی مغز فریاد برمی‌آورد:

چنین است کردارِ چرخِ بلند

به دستی کلاه و به دیگر کمند

چو شادان نِشیند کسی با کلاه

به خَمّ ِ کمندش رباید ز گاه

باز هم ترکیب جبر و نومیدی، و اعتراض فروخفته را در کلام خردمند طوس می‌بینیم و به نظر می‌آید او بجز خوش‌باشی یا رضا در برابر شیر خونخواره‌ی فلک، چاره‌ای نمی‌شناسد:

چرا مهر باید همی بر جهان

بباید خرامید با همرهان

چو اندیشه‌ی گنج گردد دراز

همی گشت باید سویِ خاک باز

اگر هست از این چرخ را آگهی

همانا که گشته است مغزش تهی!

چنان دان کز این گَردش آگاه نیست

ز چرخِ برین بگذری، راه نیست!

بدین رفتن اکنون بباید گریست!

ندانم که کارش به فرجام چیست!

گرچه شاعر با ناتوانی در برابر سرنوشتی که زندگی را از قهرمانانش می‌گیرد، می‌گرید، ولی برای دریافت دیدگاه فردوسی خردگرا نباید به این اندرزها بسنده کرد. او در عمل شخصیت‌های داستان را چنان می‌پرورد که تهمتن نه تنها آسیبی به تن خود نمی‌رساند، بلکه به زندگی همگان می‌اندیشد و بی‌درنگ، جلوی پیشرفت جنگ را می‌گیرد.