شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

دلداری به شیوه‌ کاوس

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۴۰۰

 

گوینده: مژگان معافیان

نویسنده: علیرضا قراباغی

کاوس در غمنامه‌ رستم و سهراب در جایگاه سکان‌دار سیاسی ایران، به‌درستی در برابر حمله‌ نو‌جوان تورانی می‌ایستد و بزرگ‌ترین نیروی ایران یعنی رستم را در رویارویی با پهلوان جوان تازه ‌از راه رسیده، به میدان می‌آورد. سهراب آمده بود تا کاوس را از گاه برانگیزد و با اندیشه‌ خام خود، مرز ایران و توران را از میان بردارد. پس اگر کاوس به وظیفه‌ خود عمل کرده، چرا در جای‌جای داستان، از سوی این و آن سرزنش می‌شود؟ تندخویی کاوس برای شنونده نامأنوس نیست، ولی بدتر از آن، شاه ایران به‌جای اقناع دیگران می‌کوشد اراده‌ شخصی خود را به رخ‌ آن‌ها بکشد. پیش از لشکرکشی، قهر رستم و پس‌ازآن بی‌برنامگی و دستپاچگی کاوس را در نخستین حمله‌ سهراب به سراپرده‌ها می‌بینیم؛ ولی فاجعه‌ بزرگ ازآنجا شکل می‌گیرد که کاوس با داوری نادرست، گمان می‌کند با زنده ماندن سهراب، پشت رستم نیرومندتر می‌شود و در برابر قدرت سیاسی سرکشی خواهد کرد. کاوس با این تحلیل، ایران را از نیروی توانمندی محروم می‌کند. در شرایطی که دیگر سهراب را می‌توان به خدمت ایران درآورد، کاوس خودکامه از رساندن نوشدارو به او خودداری می‌کند، ولی اکنون در دلداری دادن به رستم همه‌چیز را به گردن سپهر و سرنوشت می‌اندازد. فردوسی بزرگ اندرزهای تهی از مهر کاوس را آن‌چنان هوشمندانه بازگو می‌کند که گوشه و کنایه در هر واژه‌ آن نمایان است:

به رستم چنین گفت کاوس‌کی

که از کوه البرز تا برگ نی

همی رُفت خواهد به گَردش سپهر

نباید فگندن بدین خاک مهر

گردش سپهر نمی‌تواند کوه اساطیری البرز را که به جهان جاوید نیز راه دارد، بروبد، ولی برگ نی نشانه‌ سست پیوندی و آسیب‌پذیری است. وقتی شاعری می‌گوید: «چو برگ نی فرو ریزد ز دست شیر نر ناخن» و دیگری «در کف او برگ نی، نیروی خنجر گرفت» را در ستایش ممدوح خود به کار می‌گیرد، به فروریختن و رُفته شدن برگ نی اشاره دارد. کاوس در دلداری خود می‌گوید باید به سرنوشت که از پیش رفته و تعیین شده، گردن نهاد:

یکی زود سازد، یکی دیرتر

سرانجام بر مرگ باشد گذر

تو دل را بر این رفته خرسند کن

همه گوش سوی خردمند کن

اگر آسمان بر زمین برزنی

بپرّی و از آب آتش‌کنی

نیاری همان رفته را باز جای

روانش کهن شد به دیگر سرای

آنگاه ترس خود از سهراب در روز از جا کنده شدن میخ‌های سراپرده را، در پس این واژه‌ها پنهان می‌کند و باز همه‌چیز را به پای زمانه می‌نویسد:

من از دور دیدم بر و یالِ اوی

چنان بُرزبالا و کوپالِ اوی

زمانه برانگیختش با سپاه

که ایدر به دست تو گردد تباه

او که چند ساعت پیش از دادن داروی درمان‌بخش سهراب به رستم خودداری ورزیده بود، اکنون می‌گوید مرگ را درمانی نیست! اگر نوشدارو را در کنار این بیت فرجامین دلداری کاوس بگذاریم، تلخی طعنه‌ فردوسی نابغه را بیشتر حس می‌کنیم:

چه سازی و درمان این کار چیست؟

بر این گونه تا چند خواهی گریست؟

رستم، آن‌چنان‌که گویی این اندرزها را باد هوا می‌داند، در پاسخ به کاوس هیچ اشاره‌ای به‌درستی و نادرستی گفته‌های شاه نمی‌کند و تنها می‌گوید اکنون سهراب درگذشته و خواسته‌اش در هنگام مرگ باید اجرا شود:

چنین گفت رستم که او خود گذشت

نشسته‌ست هومان بر این پهن‌دشت

رستم دردمندانه می‌خواهد هومان و همه‌ تورانیان شکست خورده‌ای که در این خاک مانده‌اند، با راهنمایی زواره به نیروی یزدان و با فرمان شاه، بی‌گزند از این سرزمین عقب‌نشینی کنند. آشکار است که فرمان شاه در اینجا بخشی از ادب پهلوانی است و در عمل رستم پیش‌تر به برادر خود مأموریت داده اسیران را بدون آن‌که دیگر خونی ریخته شود تا مرز ببرد. رستم نه‌تنها از این‌که نوش‌دارو از فرزندش دریغ شده هیچ گله‌ای نمی‌کند، بلکه حتی به یادآوری آن‌هم نمی‌پردازد. او تنها می‌خواهد کاوس درخواست پایان این جنگ نفرین شده را بپذیرد. شاه با سپاه به مرکز بازمی‌گردد. رستم با یک مشت باد هوا و دلداری‌های جبرگرایانه‌ی دروغین، بی هیچ پوزشی از سوی کاوس شاه، در کنار پیکر بی‌جان فرزندش می‌ماند و چشم‌به‌راه بازگشت برادر می‌نشیند تا اطمینان یابد که وصیت فرزند به‌درستی انجام شده است. کاوس که در خاک‌سپاری فرزند جهان‌پهلوان نیز همراهی نخواهد کرد، همچنان نوشدارو را به همراه دارد.