تلاش سهراب برای پدیدار شدن رستم

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۶۰

تلاش سهراب برای پدیدار شدن رستم

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۷ تیر ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

 

زمانی که سهراب از راهنمایی هجیر نومید می‌شود، راه چاره‌ی دیگری می‌جوید: به سوی سراپرده‌ی کاوس می‌تازد و با خوارداشت او و گفتن سخنان درشت، غوغایی برپا می‌کند:

یکی سخت سوگند خوردم به بزم

بدان شب کجا کشته شد زَنده‌رزم،

کز ایران نمانم یکی نیزه دار

کنم زنده کاوس کی را به دار

که را داری از لشکرت جنگجوی

که پیش ِ من آید کُند رویْ روی؟

چگونه شارحانی می‌گویند هدف سهراب از پای درآوردن ایرانیان بود؟! اگر چنین بود چرا به‌جای هیاهو برپا کردن، شمشیر خود را بر سر پهلوانان و شاه ایران فرود نیاورد؟ فردوسی هدف سهراب را با زبانی رسا فریاد می‌زند: ای کاوس! مرا با آن کس که هم‌نبردم می‌دانی، رویاروی کن! می‌دانم که رستم در میان این سپاه است، و تو نمی‌دانی او پدر گرامی من است! سهراب نمی‌تواند این سخنان را بگوید زیرا نگران است اگر کاوس بفهمد او فرزند رستم است، تخت شاهی خود را در خطر ببیند و پدر را از میدان به‌در کند. پس سوگند کین‌خواهی خود را باز می‌گوید، بی‌آن که در سر داشته باشد انتقام دایی خود را باز جوید. او حتی پس از کشته شدن زنده رزم نیز دست از بزم برنداشته بود زیرا می‌پنداشت فردا پدر را در آغوش می‌کشد. پس چگونه ممکن است بگوییم می‌خواست یک رزمنده‌ی ایرانی را هم برجای نگذارد؟! مگر تهدیدهایش درباره‌ی هجیر را عملی کرده بود؟

بگفت و همی بود جوشان بسی

از ایران ندادند پاسخ کسی

خَم آورد پشت و سنانِ سِتیخ،

بزد تند و برکَند هفتاد میخ

سراپرده یک بهره آمد ز پای

ز هر سو بر آمد دَمِ کَرّنای

سهراب سوار بر اسب، خم می‌شود و با نیزه‌ی خود چنان ضربه‌ای به سراپرده‌ی کاوس می‌زند که بخش بزرگی از آن فرو می‌ریزد. این کار نه آغاز کشتار، بلکه نمایش اقتدار است. برخلاف آنچه یکی از استادان بزرگ شاهنامه پژوه نوشته‌اند، شیپورها نه در ستایش سهراب، بلکه از ترس و برای آگهی دادن به صدا در می‌آید. آنچه پهلوان جوان می‌خواست، تنها همین راز ناگفته بود: پدر کجاست؟ او را به من بنمایید! نمایشنامه‌نویس هنرمند شاهنامه، دوربین را در این صحنه قطع می‌کند. سهراب پس از برپا کردن هیاهو، دیگر در صحنه نیست و به هیچیک از ایرانیان حمله نمی‌کند زیرا هدفش آشکار است: پدر را بیابد و دوشادوش او، کاوس و افراسیاب را از سر راه بردارد و ایران و توران را یکی کند. خام‌اندیشی سهراب از این دیدگاه، و بیگانگی او با فرهنگ ایران یک واقعیت است. ولی او جوانی بی‌خرد نیست که تشنه به خون دیگران باشد و نابودی ایران و ایرانیان را در سر بپروراند. پس کنار می‌رود تا شاید پدر از میان این دریای انبوه، سر برآورد.

غمی گشت کاوس و آواز داد

که «ای نامدارانِ فرّخ نژاد،

یکی نزدِ رستم برید آگهی

کز این ترک شد مغزِ گردان تهی

ندارم سواری ورا همنبرد

از ایران، نیارَد کس این کار، کرد»

تیر سهراب به هدف نشسته است! ترس، آنچنان جان کاوس را فرا گرفته که می‌گوید خبری به رستم بدهید زیرا جز او در لشکرم جنگجویی ندارم که به رویارویی با این جوان برود. طوس که پس از کاوس بلندمرتبه ترین جایگاه را در سپاه دارد، به دنبال رستم می‌رود. خواننده به‌یاد می‌آورد چند روز پیش که کاوس بی‌خرد رستم را از خود آزرده بود و فرمان به دار کشیدن او را داده بود، باز همین طوس بود که گستاخی کرد و دست رستم را گرفت تا او را از کاخ کاوس بیرون بَرد.

بشد طوس و پیغام ِکاوس برد؛

شنیده سخنها بدو برشمرد.

چنین گفت رستم که: «هر شهریار

که کردی مرا ناگهان خواستار،

گهی رزم بودی، گهی سازِ بزم؛

 ندیدم ، زِ کاوس، جز رنجِ رزم».

این پاسخ درخور درنگ، نشان می‌دهد رستم هرگز خواستار جنگ نیست. جهان پهلوان ایران در سرودن دلتنگی خود در هفتخوان، همراهی نکردن با توسعه‌طلبی در هاماوران، آرامش‌جویی در شکارگاه سمنگان و مانند آن، نشان داده است که انسان به شادی نیاز دارد. هرچند همواره برای دفاع از وطن، بیدرنگ به جنگ روی می‌آورد و هیچ نگرانی از کشته شدن در دل نمی‌پرورد. پس همین‌که سخنان طوس و پیام کاوس را می‌شنود، بی چون و چرا آماده می‌شود:

بفرمود تا رخش را زین کنند؛

سواران بُروها پر از چین کنند.

خشم ظاهری سهراب

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۵۹

خشم ظاهری سهراب

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۰ تیر ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

 

زمانی که سهراب نمی‌تواند هجیر دلیر را به حرف آورد و با یاری آن دلاور به سراپرده‌ی پدر بنگرد، برانگیخته و خشمگین، بر زین می‌نشیند و برای یافتن رستم راه دیگری برمی‌گزیند.

چو بشنید گفتارهایِ درشت

از او روی برگاشت و بنمود پشت

بپوشید خَفتان و بر سر نهاد

یکی ترگِ رومی به کردارِ باد

ز تندی به جوش آمدش خون به رگ

نشست از برِ باره‌ی تیزتگ

خروشید و بگرفت نیزه به دست

به آوردگه رفت چون پیلِ مست

به هنرنمایی نابغه‌ی طوس توجه کنیم: سهراب زمانی که با هجیر گفتگو می‌کند، خفتان از تن در آورده و کلاهخود از سر برگرفته است. همچنین او هجیر را بیم داده بود که اگر رستمِ پهلوان را ننماید، سرش بر تن نپاید. ولی فردوسی تنها می‌گوید سهراب از هجیر روی برگرداند و به او پشت کرد. پهلوان جوان خشمگین است چون پس از کشته شدن زنده رزم، راه دیگری هم که برای شناختن پدر خود داشت، به بن‌بست رسیده است. سهراب هم خوش قلب و مهربان، و هم باهوش و نکته‌دان است. او اطمینان دارد که رستم باید جایی در میان سپاه ایرانیان باشد. پس تصمیم می‌گیرد غوغایی به‌پا کند و هیاهویی به راه اندازد تا رستم خود را به او بنمایاند:

وز آنجا دمان شد به پرده سرای

به نیزه برآورد بالا ز جای

رمید آن دلاور سپاهِ دلیر

به کردارِ گوران ز چنگالِ شیر

کس از نامدارانِ ایران سپاه

نیارِست کردن بدو در، نگاه،

ز پای و رِکیب و ز دست وعنان،

ز بازو و آن آب‌داده سِنان

وز آن پس، دلیران شدند انجمن،

بگفتند «کاینَت گوِ پیلتن

نشاید نگه کردن آسان بدوی!

که یارَد شدن پیش او جنگجوی؟!»

او به سوی سراپرده‌ی کاوس می‌تازد؛ با نیزه به پهلوی اسب خود می‌زند؛ اسب روی دو پا بلند می‌شود و پهلوانان ایرانی که نزدیک سراپرده‌ی کاوس هستند، از برابر این پهلوان جوان می‌گریزند. سهراب باز هم نتاخته تا کسی را بکشد. کار او با برداشت امروزی، یک مانور نظامی است که شاعر آن را با تابلویی دقیق ترسیم کرده است: پا  با رکاب، دست باعنان، و نیز بازو با سنان  پیوند دارد. رکاب دراز نشانه‌ی پای تنومند، عنان بلند در پیوند با دست زورمند، و سنان استوار بازگوی بازوی پرتوان پهلوان است. ایرانیان با دیدن این نمایش می‌گویند آفرین، این است آن پهلوانی که برازنده است! به نظر نمی‌رسد برداشت دکتر کزازی گرامی که «گو پیلتن» را به رستم برگردانده‌اند و آن را نشانه‌ی ایرانی دانستن سهراب از سوی پهلوانان دانسته‌اند، روا باشد. سهراب پس از این نمایش نیرو، زبان به ناسزا می‌گشاید تا کاوس را برانگیزاند، تا رستم را به میدان فراخواند و به او بنمایاند:

از آنجا خروشید سهرابِ گُرد

همی شاه کاوس را برشمُرد

چنین گفت «کای شاهِ پر دار و بَرد

چگونه است کارَت به دشتِ نبرد؟!

چرا کرده ای نام کاوس کی؟

که با جنگ، نی پای داری نه پِی؟!

بدین نیزه جانِ تو بریان کنم

ستاره، بر این باره گریان کنم

یکی سخت سوگند خوردم به بزم

بدان شب کجا کشته شد زَنده‌رزم،

کز ایران نمانم یکی نیزه دار

کنم زنده کاوس کی را به دار

که را داری از لشکرت جنگجوی

که پیش ِ من آید کُند رویْ روی؟»

در مراسم تعزیه یا پرده‌خوانی‌هایی که با آیین‌های دیرینی چون سوگ سیاوش و سهراب همانند است، گاه راوی و نقال، نفرینی مانند «بر شمر لعین لعنت» می‌گوید و جماعت نیز با «بشمار» پاسخ می‌دهند. این واژه، برخلاف آنچه بعضی می‌پندارند، «بش باد» یعنی «به او، یا بر او باد» نیست. شمردن، به درستی در معنای ناسزا گفتن و نفرین کردن کاربرد داشته است. سهراب نیز کاوس را بسیار برمی‌شمارد و او را خوار می‌دارد که چگونه با این کرّ و فرّ، تاب و توان جنگ با او را ندارد! به گفته‌ی دکتر خالقی، سهراب می‌گوید «بر این باره» یعنی بدین‌گونه، کاری خواهم کرد که خورشید گیتی‌افروز هم به حال و روز تو گریان شود. باز سهراب هوشیار و مهربان را می‌بینیم که گرچه سوگند کین‌خواهی دایی خود را باز می‌گوید، ولی به راستی نمی‌خواهد خون ایرانیان را بر زمین ریزد. آخرین بیت، به درستی انگیزه‌ی سهراب را از این هنرنمایی نشان می‌دهد: او امیدوار است با رستم رویاروی شود تا پدر را نه به زیر خنجر، بلکه در بر بگیرد.

چو ایران نباشد …

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۵۸

چو ایران نباشد …

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۲ تیر ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

بی‌گمان همه‌ی ما این دو بیت حماسی و غرورآفرین را شنیده‌ایم:

چو ایران نباشد، تنِ من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

اگر سربه‌سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

با توجه به توضیحات دکتر خالقی و برپایه‌ی پژوهش دکتر خطیبی نازنین، این بیت‌ها هم‌زمان با جنگ جهانی دوم، با  برداشتن دو بیت از دو داستان شاهنامه، تغییر دادن و کنار هم گذاشتن آنها ساخته شده است. بیت نخست، برگرفته از داستان رستم و سهراب است. پهلوان جوان نخست تلاش کرد با نشان دادن سراپرده‌های گوناگون، از زبان هجیر نام رستم را بشنود و دودلی خود را کنار بگذارد. سهراب حس کرده‌بود پهلوان سراپرده‌ی سبز باید پدرش باشد زیرا هم از دیگر پهلوانان برتر بود و هم نشانی‌ها با گفته‌های مادر برابر بود. ولی زمانی که هجیر هیچیک از سراپرده‌های دور و نزدیک را متعلق به رستم ندانست؛ پهلوان سراپرده‌ی سبز را گمنامی چینی وانمود کرد؛ و گفت که شاید رستم در زابلستان سرگرم شکار و خوشگذرانی باشد؛ کاسه‌ی بردباری سهراب سر رفت و دیگر آشکارا به او گفت که همه‌ی سخن‌های پیشین بهانه بود و من تنها به دنبال نام یک نفر، یعنی رستم هستم:

مرا با تو امروز پیمان یکی است

بگوییم و گفتار‌‌ ما اندکی است:

اگر پهلوان را نِمایی به من

سرافراز باشی به هر انجمن،

تو را بی نیازی دهم در جهان

گشاده کنم گنج‌های نِهان؛  

ور ایدون که این راز داری ز من،

گشاده بپوشی به من‌بر سخَن،                              

سرت را نخواهد همی تن به جای؛

میانجی کن اکنون بدین هر دو، رای!

دیگر تعارف‌ها و حاشیه‌ها کنار می‌رود و آشکار می‌شود که گرانیگاه گفتگو بر سر رستم است. لحظه‌ی تصمیم‌گیری نهایی فرا رسیده است. هجیر یا باید خطر مرگ را بپذیرد و یا نام رستم را بگوید. هجیر همچنان بر این باور است که هیچ‌کس در برابر جهان پهلوان ایران تاب پایداری ندارد. پس مانند گردآفرید، دلش نمی‌خواهد سهراب کشته شود و تلاش می‌کند او را از اندیشه‌ی نبرد آزمایی با رستم دور بدارد. به پهلوان جوان می‌گوید مگر از جان خودت سیر شده‌ای که رزم رستم را می‌جویی؟ نابغه‌ی طوس، این گفتگوها را بسیار هنرمندانه سامان داده است. بی‌گمان سهراب در دل از این که کسی نیرومندی پدرش را این‌چنین می‌ستاید، شادمان است. ولی در ظاهر سخنانی بر زبان می‌راند که هجیر بپندارد او رستم را خوار می‌دارد:

بدو گفت سهراب: «از آزادگان

سیه‌بخت گودرزِ گَشوادگان

کجا چون تو را خوانْد باید پسر

بدین زور و این دانش و این هنر!

تو مردان ِ جنگی کجا دیده‌ای؟!

که بانگِ پیِ اسپ نشنیده‌ای،

که چندین ز رستم سخن بایدت

زبان بر سُتودنْش بگشایدت                            

از آتش تو را بیم چندان بوَد

که دریا به‌آرام و خندان بوَد

چو دریایِ سبز اندرآید ز جای

ندارد دَمِ آتشِ تیز پای!

سرِ تیرگی اندرآید به خواب

چو تیغ از میان برکشد آفتاب!»

اگر ظاهر این سخنان را کنار بگذاریم، هیچ خوارداشتی نسبت به رستم در آنها نیست. چگونه ممکن است فرزندی که به عشق دیدن پدر به ایران آمده، او را مظهر تیرگی بنامد و بخواهد سرش بریده شود و به خواب ابدی فرو رود؟! اما هجیر این سخنان را به گونه‌ای دیگر می‌شنود و نگران است که اگر رستم را نشان دهد، سهراب گروهی از تورانیان گرد آورد و به همراه یک انجمن، امید ایرانیان را از پای درآورد. پس دیگر بی هیچ تعارفی رودرروی سهراب می‌ایستد و برای نخستین بار، لحن آرام را کنار می‌گذارد:

به سهراب گفت: «این چه آشفتن است

همه با من از رستمَت گفتن است!»

هجیر اسیر، این سپهدار دلیر، مرگ را برمی‌گزیند و با خود می‌گوید اگر قرار باشد ایرانیان از میان بروند، زنده ماندن من چه ارزشی دارد؟ اگر این همه انسان گزیده و پهلوان ستوده «نباشد به ایران، تنِ من مباد!»

بیت نخست از همینجا و بیت دوم از داستان کاموس کشانی گرفته شده که تورانیان به افراسیاب می‌گویند:

همه سربه‌سر تن به کشتن دهیم،

از آن به که گیتی به دشمن دهیم

اگر توجه کنیم که منظور از «دشمن» در اینجا ایرانیان هستند، دیدگاه ستایش‌برانگیز فردوسی بزرگ را می‌بینیم که بیگانه با هر نوع نژادپرستی و قوم‌گرایی، بدون ستایش جنگ میان ملت‌ها، وظیفه‌ی مردمان هر مرز و بومی را دفاع از منافع ملی سرزمینشان می‌داند.

امید باید زنده بماند

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۵۷

امید باید زنده بماند

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۵ تیر  ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ندا مرادپور

 

پیش از رویارویی رستم و سهراب، پهلوان جوان که برای یافتن جهان پهلوان به ایران آمده، به‌جای آن که به میدان بشتابد، می‌کوشد سراپرده‌ی پدر را بیابد. ولی هجیر اسیر که نمی‌داند این دورمانده از وطن، فرزند تهْمتن است، رستم را به او نمی‌شناسانَد. انگیزه‌ی سپهبد دلاور چیست؟ آیا او به قهرمان خود ایمان ندارد و می‌پندارد سهراب نیروی بیشتری دارد؟ زنده‌یاد دکتر محجوب با چنین باوری گفته‌اند: «هجیر فکر می‌کند ممکن است رستم در این جنگ به دست سهراب کشته شود. ولی اگر سهراب او را نشناسد، افسانه‌ی رستم و یاد پهلوانی رستم کشته نمی‌شود و در نتیجه ایرانیان فرصت دارند که کمی دست و بال خودشان را جمع کنند». ولی این گفتار، با آنچه نمایشنامه‌نویس زبردست طوس نوشته، همخوانی ندارد. هجیر نه به توان پهلوان خود، بلکه به درستکاری دشمن شک می‌کند و نگران است که به‌جای نبرد تن به تن، یکباره بر سر تهَمتن انجمن شوند و او را از پا درآورند. نابغه‌ی طوس، به این ریزه‌کاری‌های روانشناسانه توجه دارد:

به دل گفت پس کاردیده هُجیر

که: «گر من نشانِ گوِ شیرگیر،

بگویم بدین ترکِ با زورِ دست 

بدین یال و این خسروانی نشست،                             

ز لشکر کند جنگجوی انجمن

برانگیزد این باره‌ی پیلتن،

بدین کتف و نیرو و این یالِ اوی

شود کشته رستم  به چنگالِ اوی

فردوسی گاه با یک واژه، نشانه‌ای در اختیار شنونده می‌گذارد تا او را از برداشت نادرست دور بدارد. اگر گژدهَم نیروها را از دژ سپید  برده و کاوس رستم را برای رویارویی آورده، طبیعی است که هجیر می‌داند سهراب با رستم رویاروی خواهد شد. نگرانی او انجمن شدن جنگجویان از لشکر، و نبرد نابرابر تورانیان با یک تن است. دکتر خالقی گرچه به این مصراع توجه کرده‌اند ولی آن را نشانه‌ی خامی هجیر دانسته‌اند و نوشته‌اند: «با توجه به فرجام شوم داستان، اگر در اینجا هجیر را کاردیده بنامیم، به منزله‌ی شوخی در میان سوگواری است». از همین روی، بیت نخست را به شکل «به دل گفت ناکاردیده هجیر» آورده‌اند. دکتر خطیبی نیز گرچه «کاردیده» را برمی‌گزینند، عنوان می‌کنند هجیر می‌فهمد که «سهراب بسیار قوی‌تر از اوست و اگر نام و نشانش را بدهد، سهراب می‌آید و رستم را می‌کشد». آیا این شرح‌ها با منطق متن و صحنه‌پردازی نبوغ‌آسای فردوسی همخوانی دارد؟ نگرانی هجیر جنگ آزموده، بسیار درست و ستوده به نظر می‌رسد. میان تردید به پایداری رستم در برابر سهراب، با پایبند نبودن تورانیان به آداب، تفاوت بسیار است.

رستم در حماسه‌ی ملی نه یک پهلوان، بلکه امید ایرانیان است. فردوسی بزرگ به زبان هجیر می‌گوید که با از میان رفتن امید، دیگر کسی یارای پایداری در برابر دشمن را ندارد و قدرت سیاسی نیز فرو می‌پاشد:

وز ایران نباشد کسی کینه خواه

بگیرد سرِ تختِ کاوس شاه

نادرست است اگر گمان کنیم هجیر از خودکامگی کاوس ناآگاه، و نگران جان شاه است. فردوسی بارها از بی‌خردی، جنگ افروزی، پرخاشگری، نداشتن آینده‌نگری، خودمحوری و خیره‌سری کاوس یاد کرده و بسیاری از پهلوانان از شاه در فغان و آهند، گرچه با سست کردن حکومت نیز ناهمراهند. آنچه برای هجیر ارزش به شمار می‌رود، ملت ایران است. نیروی نظامی، قدرت سیاسی، و حتی مرز و بوم، زمانی مفهوم دارد که مردم زنده و پایدار باشند. اگر امید برود، همه چیز رفتنی است. آنچه در شاهنامه به وطن ارزش می‌دهد، تخت شاه، و حتی زنده ماندن یک پهلوان نیست. تا زمانی که امید باشد، هیچ دشمنی، چه سهراب و افراسیاب از بیرون، و چه ضحاک یا آژی‌دهاک از درون، توان رویارویی با مردمان را ندارد. اگر زال، کیقباد را در البرزکوه می‌جوید؛ و اگر فرانک به‌دور از جادوستان ضحاک، از آینده‌ی فریدون می‌گوید؛ همه نشانه‌ی آن است که تا امید هست، زندگی باید کرد زیرا همه چیز خواهد بود. وطن، در قلب‌های امیدوار است و فریدونِ پنهان شده در دل کوه، یا هجیر دورمانده از گروه، وطنش را با خود دارد. تمامی نگرانی هجیر دلاور آن است که با هجوم یک انجمن بر سر جهان پهلوان، از میان رفتن امید ایرانیان، پایان پایداری و تاب و توان، فروریختن تخت کیان، و تهی شدن این سرزمین از گودرزیان و دیگر ایرانیان، دیگر شقایقی نماند تا زندگی معنی پیدا کند. هجیر قهرمان در اندیشه‌های درونی خود به اینجا می‌رسد که اگر ملت «نباشد به ایران، تنِ من مباد»!

کلید زدودن تردید

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۵۶

کلید زدودن تردید

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲ تیر  ۱۴۰۰

 

نویسمده: علیرضا قراباغی

گوینده: شراره عسگری

 

برای همه‌ی ما گاه پیش می‌آید که ناخودآگاه، درستی چیزی را می‌دانیم، ولی این دانسته را بر زبان نمی‌رانیم. نگرانیم آنچه را پیش خود جواب می‌پنداریم، سرابی بیش نباشد. پس بر سر دوراهی گمانه و تردید، نشانه و کلیدی می‌جوییم تا یکی از دو راه را بپوییم. زمانی که سهراب، سراپرده‌های لشکر ایران را از نظر می‌گذرانَد، حتی چشم سر هم به او می‌فهماند که پهلوان سراپرده‌ی سبز، با آن نشان‌های نه چندان کم، رستم است.

نشان داده بود از پدر، مادرش

همی دید و دیده نبُد باورش

همی نام جُست از زبانِ هُجیر

مگر کان سخن‌ها شود دلپذیر

اسب و سوار، بلندای اندام و دلاوری در رفتار، یا به تعبیری در و دیوار گواهی می‌دهد آن که از همگان سر است، بی‌گمان پدر است. ولی برای سهراب یک تأیید حتی از هجیر اسیر بس است تا سخن دلپذیر شود و تردید از میان برود. اما سپهبد ایران لب جز به دروغ نمی‌گشاید و جهان پهلوان را به او نمی‌نماید:

چنین گفت: «کز چین یکی نیکخواه

به نوّی رسیده است نزدیکِ شاه»

بپرسید نامش ز فرّخ‌هُجیر

بدو گفت: «نامش ندانم ز ویر

بدین دژ بُدم من بدان روزْگار

کجا او بیامد برِ شهرْیار»

غمی گشت سهراب را دل بدان

که جایی ز رستم نیامد نشان

پهلوان جوان آنچنان با دیگران مهربان است که می‌پذیرد شاید هجیر به راستی نام پهلوانی را که به تازگی از چین نزد کاوس رفته، به یاد نداشته باشد. ولی نمی‌تواند بپذیرد که رستم در میان این سپاهیان نباشد. بیت پایانی، به صورتی که دکتر کزازی در نامه‌ی باستان آورده‌است، با نشاندن «همی» به‌جای «غمی»، و «بیابد» به‌جای «نیامد»، منطقی تر به نظر می‌رسد. جوان هنوز امید دارد پدر در جایی دیگر باشد، پس به سراغ سراپرده‌های دورتر می‌رود و همچنان او را می‌جوید:

نشانِ پدر جُست و با او نگفت

همی داشت آن راستی در نِهفت

فردوسی توانا گویا باز به این مثال باز می‌گردد که تیر باید راست باشد تا به هدف نشیند. آن زمان که واقعیت پر رنگ در برابر خرد نمایان است، نمی‌توان حتی سخنان سپهبد ایران را نیز با اطمینان پذیرفت. پس سهراب دوباره به پرسش پیشین باز می‌گردد: 

دگر باره پرسید از آن سرفراز

از آن کش به دیدار او بُد نیاز

از آن پرده‌ی سبز و مردِ بلند

وز آن اسپ و آن تاب‌داده کمند

به پاسخ هُجیر سِتیهنده گفت

که: «از تو سخن‌ها چه باید نِهفت؟!

گر از نامِ چینی بمانم همی

از آن است کو را ندانم همی»

بدو گفت سهراب «کاین نیست داد:

ز رستم، نکردی سخن هیچ یاد                               

کسی کو بوَد پهلوانِ جهان

میانِ سپه در، نماند نِهان

تو گفتی که بر لشکر او مهتر است

نگهبانِ  هر مرز و هر کشور است»

چنین داد پاسخ مر او را هُجیر،

که: «شاید بُدن کان گَوِ شیرگیر،

کنون رفته باشد به زاولسِتان

که هَنگام بزم است در گلسِتان»

بدو گفت سهراب: «کاین خود مگوی

که دارد سپهبد سویِ جنگ روی،

به رامش نشیند جهان پهلوان؟!

بر این بر بخندند پیر و جوان!

سهراب خردمندانه می‌پرسد من همه‌ی سراپرده‌های نزدیک و حتی دورتر را نشان دادم. چگونه ممکن است پهلوانی با آن جایگاه که تو تعریف می‌کنی، در میانه‌ی سپاه گم شود و پنهان بماند؟ این گفته، باز درستی همان ویرایش دکتر کزازی را نشان می‌دهد که سهراب همچنان باور دارد پدر در همین دور و بر است. توجیه ناگزیر هجیر، آنچنان بی‌پایه است که سهراب را دیگر به این باور می‌رساند که او چون تیر راست نخواهد بود. چگونه زمانی که شاه با این سپاه به آوردگاه روی آورده، جهان پهلوان رزم را رها می‌کند و به بزم می‌نشیند؟ خردمند طوس در گفتگوها، آنچنان دقیق و روانشناسانه سخن می‌گوید که گویی به‌راستی خود را جای یکایک چهره‌های داستان می‌گذارد، به‌ جای آنان و از زاویه‌ی نگاهشان می‌اندیشد، و درست همان واژه‌هایی را که باید بر زبان آورند می‌گوید. اگر در اینجا صفت ستیهنده را با بار منفی برای هجیر به‌کار برده است، سپهبد دلاور را داوری نکرده، بلکه از دید مخاطبی سخن گفته است که تمامی نمایشنامه را می‌داند، و می‌فهمد که رفتار هجیر تنها رفتار ممکن بوده است، ولی آرزو می‌کند کاش واقعیت چیز دیگری بود و با واژه‌ای هرچند غیر سیاستمدارانه اما راست، رویدادها به شکلی زیبا و انسانی رقم می‌خورد.