گریز از گفتگو

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۶۹

گریز از گفتگو

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۸ شهریور ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

در سراسر شاهنامه، آز در برابر خرَد قرار می‌گیرد. فردوسی بزرگ در همان دیباچه، در گفتار اندر ستایش خرد، با گفتن این که «گسسته خرد پای دارد به بند»، نشان می‌دهد که خرد انسان را از بند می‌رهانَدو بی‌خرد، در بندِ دیو می‌مانَد. این دیو، آز یا بیشی خواهی و افزون طلبی است. در سالهای پایانی زندگی فریدون، دو پسر بزرگتر با گفتن «از ایران و ایرج برآرم دمار»، شعار برکناری برادر کوچکتر را سر می‌دهند. فریدون در پاسخ می‌گوید:

به تخت خرد برنشست آزتان

چرا شد چنین دیو همبازتان

دو پادشاه آز و خرد، در اقلیم وجود نمی‌گنجند و بر یک تخت نمی‌نشینند. هرگاه خرد از آدم دور شود، چیرگی دیو آز در دم مقدور می‌گردد. در غمنامه‌ی سهراب نیز فردوسی در قهرمان محبوبش جهان پهلوان رستم، کوشش خرد را کم می‌بیند که کشش مهر فرزندی بر دلش نمی‌نشیند:

از این دو، یکی را نجنبید مهر

خِرَد دور بُد، مهر ننمود چهر

همی بچّه را باز داند ستور

چه ماهی به دریا، چه در دشت، گور

نداند همی مردم از رنجِ آز

یکی دشمنی را ز فرزند باز

در روز دوم رویارویی، باز هم فردوسی این روش را سرزنش می‌کند:

چو خورشیدِ تابان بگسترد فر

سیه زاغِ پرّان بینداخت پر،

تهمتن بپوشید ببرِ بیان

نشست از بَرِ اَژدهایِ ژیان

بیامد بدان دشتِ آوردگاه

نِهاده به سر بر ز آهن کلاه

-همه تلخی از بهرِ بیشی بُوَد

مبادا که با آز خویشی بُود!-

چرا فردوسی در جایگاه شاعر چنین داوری می‌کند؟ حتی اگر این بیت را نه دیدگاه خود شاعر، بلکه گفته‌ای از زبان را‌وی بدانیم، باز هم این پرسش بجاست که کدام رفتار رستم از سر آزمندی یا بیشی جویی بوده است؟ رستم فرزند خود را نمی‌شناخته و به عنوان جهان پهلوان ایران، وظیفه داشته دست یک نیروی بیگانه‌ی متجاوز را از این مرز و بوم کوتاه کند. از همین رو برپایه‌ی قرار شب پیشین، صبح زود آماده‌ی رزم می‌شود و پیش از سهراب پای به میدان نبرد می‌گذارد.  آیا بر این کار می‌توان خرده گرفت؟ او حتی نمی‌داند امروز پیروز خواهد شد یا جان بر سر مبارزه با آن پهلوان جوان خواهد نهاد. برای همین وصیت خود را با برادرش زواره در میان گذاشته است. ولی می‌داند این تورانی متجاوز، شب گذشته با زیر پا نهادن آیین جنگ تن به تن، و با شکستن پیمان، بخشی از سپاهیان ایران را آگاهانه کشتار کرده است. درست است که پیش از آن رستم هنگام شناسایی شبانه زنده رزم را از پای درآورده بود، ولی آن کار از سر اجبار روی داده بود. درست است که رستم زودتر با سپاه توران درآویخته بود، ولی خون کسی را بر زمین نریخته بود. پس در این بیت از کدام آز سخن می‌رود؟

بیاییم فرض کنیم که از این لحظه، داستان به شکلی دیگر پیش می‌رفت و برای نمونه، امروز سهراب بازوبند خود را نه در زیر لباس، بلکه همچنان که رستم خواسته بود، بر بازو می‌بست تا «شهره» باشد. در این صورت داستان روند دیگری به خود می‌گرفت و سهراب کشته نمی‌شد. حتی شاید ایرانیان او را می‌بخشیدند و هر دو نیرو برای مجازات افراسیاب فریبکار ناپاک، به سوی خاک توران می‌رفتند. به نظر می‌آید گره اصلی این غمنامه، در همین نکته باشد: هر دو طرف، از گفتگوی آشکار می‌گریزند. بازوبند سهراب و نیز نام رستم، تا آخرین دم زیر پوشش جنگی پنهان می‌ماند. هر دو آنچنان به خود و حقانیت خود اطمینان دارند که با بازگو نکردن حقیقت، فرصتی برای شناخت به طرف دیگر نمی‌دهند. رستم به این نمی‌اندیشد که بداند سهراب کیست و چه انگیزه‌ای دارد. او تنها بر این باور است که سهراب می‌خواهد به همگان نشان دهد که از رستم هم نیرومندتر است. این باور نادرست، آنچنان خرد را از رستم دور کرده است که حتی حاضر نمی‌شود یک لحظه هم به حرف سهراب بیاندیشد و از او بپرسد تو از سام نیرم و دستان سام و رستم زابلی چه می‌دانی و چرا به جنگ با ایرانیان آمده‌ای. آیا این گریز از گفتگو، دور شدن از خرد نیست؟ آیا همین باور مطلق به درستی دانسته‌های خود نیست که بازدارنده‌ی رستم از شناخت فرزند خود است؟ خودباوری نسنجیده، گریز از گفتگو و برنداشتن گامی برای شناخت حقیقت، بی‌گمان با خرد نمی‌خواند و آز را به جای آن بر تخت می‌نشاند.

دعای شاه یا دعای امید ایرانیان

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۶۸

دعای شاه یا دعای امید ایرانیان

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

روز نخست نبرد رستم و سهراب به پایان رسیده و هر دو توافق کرده‌اند که صبح فردا به آوردگاه بروند. رستم دیگر نمی‌تواند این خونخواره مرد را به پادافره نرساند. رستم نمی‌داند پیروز کار و کوشش یعنی جنگ و نبرد فردا چه کسی خواهد بود ولی بر این باور است که آفریننده‌ی جهان می‌تواند او را به پیروزی برساند. این دو دلی را با کاوس هم در میان می‌گذارد:

«بکوشم، ندانم که پیروز کیست

ببینیم تا رای یزدان به چیست،

کز اوی است پیروزی و دستگاه

هم او آفریننده‌ی هور و ماه»

بدو گفت کاوس: «یزدان پاک

تنِ بدسگال اندر آرَد به خاک!

من امشب به پیشِ جهان‌آفرین

بمالم رخِ خویشتن بر زمین

کند تازه این بار کامِ تو را

برآرد به خورشید نامِ تو را»

بدو گفت رستم که : «با فرّ ِ شاه

برآید همه کامه‌ی نیکخواه!»

آیا رستم به‌راستی بر این باور است که فرّ ِ کاوس شاه نبرد فردا را به فرجام می‌رسانَد و او را پیروز می‌گرداند؟ گرچه اندیشه‌های مهری و مانند آن در روزگار باستان رواج داشته، ولی فردوسی از زبان رستم می‌گوید که حتی خورشید و ماه هم در سرنوشت انسان هیچکاره‌اند. پس نقش این فرّه شاهی چه می‌شود؟ نابغه‌ی طوس در ریزه‌کاری‌های داستان، پاسخ را نمایان می‌کند. فردا که نبرد آغاز می‌شود، دعای کاوس نه تنها بی اثر می‌افتد، بلکه جان رستم هم در خطر می‌افتد:

از اسپانِ جنگی فرود آمدند

هشیوار با گَبر و خُود آمدند

ببستند بر سنگ اسپِ نبرد

برفتند هر دو، سرانْ پر ز گرد

چو شیران به کُشتی برآویختند

ز تن‌ها خَوی و خون همی ریختند

بزد دست سهراب چون پیلِ مست

برآوردش از جای و بنهاد پست

به کردارِ شیری که بر گورِ نر

زند دست و گور اندر آید به سر،

نشست از برِ سینه‌ی پیلتن

پر از خاک چنگال و روی و دهن

یکی خنجری آبگون برکشید

همی خواست از تن سرش را برید

بیت نخست نشان می‌دهد که هر دو آگاهانه بر سر آنند که از دیگری جان ستانند و جان خود را برهانند. پسان بیت، گویا به رویداد تیره‌ای که در پیش روی دو پهلوان است اشاره دارد زیرا هنوز آنان دست به کار نشده‌اند تا گرد نبرد بر سرشان بنشیند. شاید شاعر ترکیب «سران پر ز گرد» را به نشانه‌ی گرد تیره‌روزی برمی‌گزیند. تابلویی که فردوسی هنرمند در بیت‌های بعدی از سهراب کشیده، او را در قامت همان گرگ نابکاری نشان می‌دهد که روز گذشته خون ایرانیان را بیرون از آوردگاه بر زمین ریخته بود. سهراب همچون پیلی که هنگام جفت‌گیری مست و بی‌پرواست، مانند شیری که بر شکار دست می‌اندازد، و همچون درنده‌ای که چنگال و چهره و دهانش خاک آلود است، رستم را بر زمین می‌زند و روی سینه‌اش می‌نشیند تا سرش را با خنجر جدا کند. این نتیجه‌ی دعای کاوس است؟! جهان پهلوان با فریب و ترفندی از این مرگ حتمی می‌گریزد و این بار بدون واسطه‌ی شاهان و فرّ ظلّ الله، دست به دعا برمی‌دارد. نیازی نیست که کاوس شاه روی بر خاک بمالد، بلکه جهان پهلوان، امید ایرانیان، تن را در آب روان می‌شوید و چونان انسانی که جان از بدنش بیرون شده و بار دیگر به زندگی بازگشته باشد، دست نیاز به درگاه یزدان دراز می‌کند:

خرامان بشد سوی آبِ روان

چنان‌چون شده باز یابد روان

بخورد آب و روی و سر و تن بشست

به پیشِ جهان آفرین شد نخست

همی خواست پیروزی و دستگاه

نبود آگه از بخشِ خورشید و ماه

فردوسی باز به همان بیت پیشین اشاره می‌کند که رستم گفته بود پیروزی و دستگاه، نزد خورشید و ماه نیست و اختر آدمی را چرخ نیلوفری رقم نمی‌زند. در داستان‌هایی که مردم از گذشته‌های دور گفته‌اند اثر این دعای رستم بسیار پررنگ تر است. روزگاری از یک کارگر ساختمانی شریف افغانستانی شنیده بودم زمانی زور رستم آنچنان زیاد بود که حتی راه رفتن روی زمین برایش دشوار بود. در آن هنگام از خدا خواسته بود نیمی از زورش را بگیرد. ولی در نبرد آخرین با سهراب، از ایزد درخواست کرد که آن نیمه را به او باز گرداند.

بعدها از دکتر خالقی خواندم که این داستان اصیل و کهن است. در هر روی پس از این دعا، رستم در مبارزه با سهراب، بر او چیره می‌شود.

وصیت رستم

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۶۷

وصیت رستم

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۳ شهریور ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

نخستین روز جنگ رستم و سهراب، از صبحگاهان تا تیره شدن هوا به درازا می‌کشد. جهان پهلوان که در این نبرد سنگین از تاب و توان افتاده است، اکنون خسته و کوفته به لشکرگاه خود روی می‌نهد. ولی بازهم آخرین وظیفه‌های خود را انجام می‌دهد: گزارش رفتار سهراب با پهلوانان ایرانی را از گیو می‌گیرد و خود نیز به کاوس شاه درباره‌ی چگونگی نبرد با سهراب گزارش می‌دهد. همگان رستم را نه کسی با همه‌ی نیازهای یک انسان، بلکه فریادرسی که امید ایرانیان است می‌دانند. حتی برادرش نیز می‌خواهد بداند که این روز، بر پهلوان چون رفته است. ولی رستم گرسنه است و نخست چیزی برای خوردن می‌خواهد. از آن بالاتر، رستم نگران نبرد فرجامین در روز دار و منبر است که کار باید یکسره شود. او می‌داند که بی هیچ گمانی، باید تا پای جان در برابر کسی که به کشتار ایرانیان دست زده، بایستد. ولی برای نخستین بار، به پیروزی در نبرد فردا اطمینان ندارد.

چنین راند پیش برادر سَخُن،

که: بیدار دل باش و مُستی مکن!

به شبگیر چون من به آوردگاه

روَم پیش آن تُرکِ ناوردْ خواه،

همی باش بر پیش ِ پرده سرای

چو خورشیدِ تابان برآمد زِ جای،

گر ایدون که پیروز باشم به جنگ،

بدان دشتِ کین برنسازم درنگ

بیاور سپاه و دِرفشِ مرا

همان ساز و زرّینه کفش مرا

در بیت نخست، به نظر می‌رسد �مُستی� به معنی گله کردن و ناله سر دادن، همچنان که دکتر خطیبی نازنین گفته‌اند، شایسته تر از �سستی� باشد. رستم با نالیدن میانه‌ای ندارد و آن را برای برادر مهربان خود نیز نمی‌پسندد. او می‌داند که اگر جوان تورانی را از پای درآورد، مبارزه با لشکر کوچک توران برای سپاه بزرگ ایران کاری بس آسان است. تهمتن آنچنان از این جنگ تن به تن فرسوده شده که می‌خواهد در صورت پیروزی در جنگ، بی‌درنگ به زابل باز گردد و زمانی آسوده باشد. ولی همچنان که به کاوس گفته است، نمی‌داند فردا چه کسی پیروز خواهد شد. پس با پیش کشیدن احتمال شکست خود، از برادر می‌خواهد که اگر سرنوشت به گونه‌ای جز پیروزی رقم خورد، باز هم دست به زاری برندارد:

ور ایدون که جز گونه گردد سَخُن

تو زاری مساز و نِژندی مکن!

مباشید یک تن بدین رزمگاه!

مسازید جُستن سوی رزم راه!

سراسر سوی زاولستان شوید!

از ایدر، به نزدیک دستان شوید!

رستم می‌داند که اگر خود نتواند بر سهراب چیره شود، کار بر ایرانیان بس دشوار، و روزگارشان تیره و تار خواهد شد. او بر این باور نیست که همه باید سر به سر تن به کشتن دهیم! به گریز و واگذاری کشور به دشمن هم نمی‌اندیشد. وصیت رستم بسیار گویا و خردورزانه است. برادر نباید زاری کند. حتی یک نفر از سپاهیان هم نباید درگیر جنگی بیهوده شود، بلکه در نبود جهان پهلوان، همگی باید عقب نشینی کنند و به سراغ بازمانده‌ی خاندان پهلوانی ایران، یعنی دستان زال بروند. رستم بسیار واقع‌گرا و در همان حال سراپا مهر و عشق است. پس در همان آغاز، به خرسندی مادر یعنی قانع کردن او توصیه و سفارش می‌کند: 

تو خرسند گردان دلِ مادرم

چنین رانْد گردنده چرخ از برم

بگویش که: دل را در این غم مبند!

مشو جاودانه ز مرگم نِژند!

وصیت رستم آن است که به مادرم بگویید سوگواری را کوتاه کند زیرا عمر هر اندازه هم دراز باشد، از مرگ گریزی نیست و بداند که فرزندش در زندگی، خود این راه را برگزیده و آنچه را در جنگ‌ها می‌خواسته به دست آورده است و دستاویزی برای گله کردن از زندگی ندارد. ولی مهم‌ترین بخش وصیت رستم، درخواست ادامه‌ی مبارزه است. او از پدر می‌خواهد نه خودسرانه، بلکه با تشخیص و تصمیم رهبری سیاسی یعنی کاوس، دست به چنان مبارزه‌ی جانانه‌ای بزند که نبرد دستان با تورانیان، داستانی بر سر هر زبان شود.

چو خرسند گردد به دستان بگوی

که: از شاهِ گیتی مَبَرتاب روی!

اگر جنگ سازد تو سُستی مکن!

چنان ران که رانند از این در، سَخُن!

کسانی که می‌گویند رستم می‌دانست سهراب پسر خودش است، این وصیت‌نامه را در برابر سوگنامه‌ی رستم پس از کشته شدن سهراب بگذارند. در آنجا جهان پهلوان، از شنیدن سرزنش‌های دستان نگران و شرمسار است. در حالی که در اینجا به پدر وصیت می‌کند دمار از روزگار سهراب و سپاهیان توران برآرد.

روز دار و منبر

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۶۶

روز دار و منبر

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۷ شهریور ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

در نخستین روز رویارویی سهراب و رستم، نبرد تا آنجا پابه‌پاست که در پایان، هر دو را درمانده و نالان می‌بینیم و زمین آنچنان بر آنان تنگ می‌شود که هر یک آهنگ لشکر دیگر می‌کند و حمله به انجمن جایگزین جنگ تن به تن می‌شود. بیگمان گناه این زیرپا گذاشتن پیمان را باید به پای رستم نوشت که شاید نمی‌تواند بپذیرد دو لشکر نظاره بر درگیری او با جوانی جهان ناسپرده باشند که گُرد و نام‌آوری از میان مهان نیست. این را می‌توان آزمندی رستم دانست. البته رستم تورانیان را نمی‌کشد ولی سهراب، با کشتار ایرانیان به خونخواره‌ای تبدیل می‌شود که در تابلوی فردوسی هنرمند، تصویری درنده‌خو دارد:

سرِ نیزه پر خون و خفتان و دست

چو شیری که گردد ز نخچیر مست

از چنگ و دندان این شیر مست، خون ایرانیان می‌چکد و برپایه‌ی گزارش گیو که می‌گوید «شدند از دلیران بسی جنگجوی»، جان بسیاری را می‌گیرد ولی ایرانیان که در نبود رستم، توان جنگ تن به تن با این جوان تورانی را ندارند، باز هم آیین پیشین را درباره‌ی جنگ تن به تن نگه می‌دارند و به شکل گروه و انجمن بر سر او نمی‌ریزند، بلکه تنها سپاهیان ساده را در برابرش می‌گذارند تا دامنه‌ی تاخت و تازش محدود شود. در آن لشکر نیز به گزارش هومان، تورانیان از جای نمی‌جنبند و به آورد نمی‌گردند ولی سهراب که با دیدن نیزه و خفتان بدون خون رستم پی‌می‌برد که او از دلیران توران کسی را تباه نکرده است، بی هیچ پوزشی تنها گناه رستم را بازگو می‌کند:

بدو گفت سهراب: «تورانْ‌سپاه

از این رزم بودند بر بی‌گناه،

تو آهنگ کردی بدیشان نخست

کسی با تو پیکار و کینه نجست»

شاید آن بی‌خردی و آزمندی که در این رفتارها مورد نکوهش فردوسی قرار می‌گیرد، همین نپذیرفتن اشتباه‌ها، تن ندادن به گفتگو، تلاش نکردن برای شناخت بیشتر، و فرورفتن هرچه بیشتر در باتلاق تنش، به دلیل برخوردهای غیرمسئولانه است. رستم پس از جنایت سهراب، تصمیم قاطعانه‌ی خود را گرفته است:

«بر این دشت هم دار و هم مِنبر است

رَوِشْنِ جهان زیرِ تیغ اندر است»

او می‌گوید در گیتی، هم می‌توان از دار آویزان شد و جان داد؛ و هم می‌توان از منبر بالا رفت و به جایگاهی بلند رسید. تعیین کننده، شمشیر است و شیوه‌ی جهان را چنین نهاده‌اند. به گفته‌ی دیگر، فردا روز تعیین سرنوشت است و یکی از ما در نبرد زنده خواهد ماند. جهان پهلوان آنچنان واقع‌گراست که پیروز قطعی نبرد را تعیین نمی‌کند و می‌گوید تو هنوز کودکی هستی که دهانت بوی شیر می‌دهد. با این‌همه اگر در چنین سن و سالی تجربه‌ی کافی در جنگاوری به‌دست آورده باشی، نخواهی مرد. پس این که چه کسی به دار و چه کسی به منبر می‌رسد، فردا و با خواست خدا آشکار خواهد شد:

«گر ایدون که شمشیر با بوی شیر

چنین آشنا شد، تو هرگز ممیر!

بگردیم شبگیر با تیغ کین

تو رو، تا چه خواهد جهان‌آفرین»

رستم این دو دلی درباره‌ی پیروز نبرد فردا را با کاوس هم در میان می‌گذارد. پهلوان پیر آنچنان مسئولانه رفتار می‌کند که با وجود خستگی و گرسنگی فراوان، نخست گزارش گیو را می‌گیرد، سپس به کاوس گزارش می‌دهد و تنها پس از اینهاست که به لشکرگاه خود، نزد برادرش می‌رود:

از او خوردنی خواست رستم نخست

پس آنگه از اندیشگان دل بشست

تنها نزد این برادر مهربان نخست گرسنگی خود را برطرف می‌کند و سپس همه‌ی نگرانی‌هایی را که در دل دارد بر زبان می‌آورد و به‌ویژه احتمال کشته شدن خود در نبرد فردا را بازمی‌گوید. ولی رفتارهای سهراب همچنان و به‌ناگزیر دوگانه است. او برادر یا خویشاوندی ندارد که نزدش دل از اندیشگان بشوید. زنده‌رزم کشته شده و هومان و بارمان هم تنها برای فریب دادن سهراب همراهش آمده‌اند. با این همه، پهلوان جوان به ناگزیر از هومان گزارش می‌گیرد. او می‌فهمد اشتباه بزرگی کرده و دستش به خون مردمی که با آنان پیوند دارد، آلوده شده است. او غمگین است و می‌فهمد که فردا روز سرنوشت است.

«به شب جامِ می باید آراستن

بباید به می غم ز دل کاستن»

ناشایست ترین بخش رفتار سهراب پس از پی‌بردن به اشتباه خود در این جنایت آن است که به جای پوزش و جبران، همچنان تصمیم پیشین را دنبال می‌کند و فردا به رویارویی با رستم می‌رود.

دستان خون‌آلود سهراب

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۶۵

دستان خون‌آلود سهراب

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲ شهریور ۱۴۰۰

 

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

نویسنده: علیرضا قراباغی

 

جنگ رستم و سهراب در دو روز انجام می‌گیرد. می‌دانیم که تا پیش از این دو روز، دست سهراب به خون ایرانیان آغشته نشده است. او هجیر، گردآفرید و یا هیچیک از دژنشینان و ایرانیان پیرامون دژ را نکشته است. پس از عقب‌نشینی گژدهم از دژ سپید، باز هم سهراب خون نریخته است:

کسانی که بودند مانده به‌جای

زن و کودک و خرد و از کدخدای

به فرمان همه پیش اوی آمدند

به جان هرکسی چاره‌جوی آمدند

تا کنون تنها یک نفر یعنی دایی سهراب، آن هم ناخواسته و به دست رستم کشته شده است. در روز نخست، دو پهلوان پیمان می‌بندند که به آوردگاهی بی‌آهو بروند یعنی جایی با هم نبرد کنند که به لشکریان زیان نرسد. فردوسی بزرگ ریزه‌کاری‌هایی را در گفتار دو پهلوان در این روز گنجانده است که بسیار درخور توجه است. سهراب جوان، تنها آنگاه که مهر پدری در دلش می‌جنبد، با واژه‌هایی مهربانانه سخن می‌گوید. ولی جز آن لحظه‌ها، هم‌نبرد خود را خوار می‌دارد. سهراب می‌داند که ریشه‌ی ایرانی دارد، هدف خام و رویاییش نیز فرمانروایی خود و پدر، وحدت ایران و توران، و برپایی صلح پایدار است. پس چرا در میدان نبرد باید بخواهد یک پهلوان پیر را از پای درآورد؟ شاید او گمان می‌کند هم‌نبردش یک پهلوان چینی است! به هر روی در خوارداشت او می‌گوید تو تاب یک مشت مرا هم نمی‌آوری، در برابر کوبش گرز دلیران پایدار نیستی، اسبت گویی خر است و دستان خودت بی بر و بی ثمر است. حتی او را کانا و نادان می‌خواند. ولی رستم که هرگز گمان نمی‌کند این پهلوان فرزند خودش باشد، اندیشه‌ای پایدار دارد: دشمنی توانا به این مرز و بوم حمله کرده و باید به هر شیوه‌ی ممکن، ناکام بماند. جهان‌پهلوان گرچه نام خود را پنهان می‌دارد، ولی هیچ سخن ناروایی نمی‌گوید و حتی هم‌نبرد را جوانمرد خطاب می‌کند.

دو پهلوان زورآزمایی می‌کنند ولی هیچیک دست بالا را ندارند و این برای هر دو آزاردهنده است. شاید زمانی که فردوسی در سرزنش رستم می‌گوید از خرد دور بود  و به رنج آز دچار شده بود، به این نکته اشاره دارد که آنچه برای رستم در اولویت قرار گرفته، اعتبار شخصی خودش است. زیرا «دو لشکر نظاره بر این کارزار» هستند و رستم جایگاه خود را بالاتر از آن می‌داند که دیگران بپندارند در برابر جوانی گمنام، کم آورده است. شاید با چنین احساسی، ناگهان رستم تصمیم می‌گیرد جنگ تن به تن را رها کند و کمی توان خود را در برابر تورانیان به نمایش بگذارد. بی‌گمان این با پیمان نخستین درباره‌ی آوردگاه بی‌آهو و زیان نرساندن به دیگران، همخوانی ندارد:

تهمتن به تورانْ‌سپه شد به جنگ

بدان سان که نخچیر بیند پلنگ

به ایرانْ‌سپه رفت سهرابِ گُرد

عِنان باره‌ی  تیزتگ  را  سپرد

میانِ سپاه اندر آمد چو گرگ

پراگنده گشت آن سپاهِ بزرگ

شاهنامه سرشار از آموزه‌هایی است که کمتر به آنها توجه شده است. فردوسی نابغه نشان می‌دهد که هرگاه شرایط پر تنش‌ باشد، ممکن است بدون خواست آگاهانه‌ی انسان‌ها، اوضاع هر لحظه پیچیده‌تر شود. آرامش در چنین شرایطی بسیار ناپایدار است و انسان‌ها ناخواسته و گام‌به‌گام، در باتلاقی فروخواهند رفت که از آغاز در پی آن نبوده‌اند. ولی رستم کسی را نمی‌کشد.  به‌ویژه چون نگران کاوس است، وظیفه‌ی خود در پشتیبانی از قدرت سیاسی را به یاد می‌آورد و به لشکرگاه ایران باز می‌گردد:

میانِ سپه دید سهراب را

چو می لعل کرده به خون آب را

سرِ نیزه پر خون و خفتان و دست

چو شیری که گردد ز نخچیر مست

از این لحظه، برخورد رستم با سهراب ناگهان تغییر می‌کند. دیگر نه یک جوانمرد، بلکه مردی خونخواره، گرگی که به ایرانیان تجاوز کرده، و جنایتکاری که دستش به خون مردم ایران آغشته شده در برابر اوست:

غمی گشت رستم چو او را بدید

خروشی چو شیرِ ژیان برکشید

بدو گفت: «کای تیزْ خونخواره مرد

از ایرانْ‌سپه جنگ با تو که کرد؟!

چرا دست با بد پسایی همه

چو گرگ اندرآیی میانِ رمه؟!»

سهراب هم زمانی که به لشکرگاه خود می‌رسد، می‌فهمد که فردا، روزی دیگر، روز تعیین سرنوشت خواهد بود:

چنین گفت سهراب: «کو زین سپاه

نکرد از دلیران کسی را تباه

از ایرانیان من بسی کشته‌ام

زمین را به خون چون گِل آغشته‌ام

کنون روزِ فردا و رزمِ بزرگ

پدید آید از میش یکباره گرگ