کار گروهی: «آرش کمانگیر»

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

اپیزود صد و نود و هفتم پادکست پوشان

«آرش کمانگیر»
دیباچه‌ی جلد ششم نامه‌ی باستان
نویسنده: دکتر میرجلال‌الدّین کزّازی

خوانش: گروه کتابخوانی همراهان پوشان 
در ‌تاریخ ۳۰ دی  ۹۹

پیشکش به استاد کزّازی

کار گروهی شماره ۱۳

کاری از گروه کتاب‌خوانی همراهان پوشان
با مدیریت:
پونه ولی‌زاده 
فرحناز خورسند
فرشته مسافری

گویندگان:
فاطمه صفت‌خواه
علیرضا قراباغی
مژگان دین‌محمدی
ندا مرادپور
نرگس عرشیا

تیتراژ:
آرش قلمی‌فرد
یاشار فکری
پونه ولی‌زاده

مدیر هنری:
ناهید اردشیرزاده

موسیقی:
امیر تاجیک

دکلمه:
زنده‌یاد سیاوش کسرایی

چشم به‌راه همکاری شما هستیم.

@ph_vh

@pariii_kh

@fereshtemosaferi

نمودن گردش روزگار

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۲۴

نمودن گردش روزگار

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۷ دی ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ندا روشنی‌فر

موسیقی: نسیم صبحگاهی

از: شهرام ناظری

 

هنگامی که سهراب به سرزمین ایران تجاوز می‌کند، به دژ سپید می‌رسد ولی در چشم به‌هم‌زدنی هجیر را به بند می‌کشد و گردآفرید نیز به دشواری از کمند او رهایی می‌یابد. البته زمان در حماسه ابعاد واقعی ندارد و حتی به میدان آمدن یک مرد و یک زن، می‌تواند بیانگر دفاعِ تا پای جانِ همه‌ی مردان و زنان جنگاور دژ باشد. ولی برپایه‌ی آنچه در شاهنامه آمده است، در این زمان کوتاه، هیچ تماس دیگری میان تورانیان و دژنشینان برقرار نمی‌شود و تنها گردآفرید است که پس از نبرد و گفتگوی کوتاهی با سهراب، می‌تواند به دژ بازگردد. پس شناختی که گژدهم از سهراب دارد، در همین زمان کوتاه، با دیدن او از فراز دژ، و نیز شاید از شنیده‌های گردآفرید به دست آمده است. فردوسی هنرمند نیز با ایجاز کامل و در زمانی کوتاه، در هر واژه پیام‌های فراوانی در این‌باره به مخاطب منتقل می‌کند:

چو سهراب برگشت، گژدهمِ پیر

بیاورد و بنشاند مردی دبیر

یکی نامه بنوشت نزدیکِ شاه

برافگند پوینده گُردی به راه

نخست آفرین کرد بر شهریار

نمود آنگهی گردشِ روزگار

زمان کوتاه است و باید به شتاب واکنش نشان داد زیرا دشمن تهدید کرده که فردا دژ را با خاک یکسان می‌کند. پس «چو سهراب برگشت» یعنی همین‌که سهراب از کنار دژ به میان سپاه خود می‌رود، فرمانده‌ی ایرانی که بسیار با تجربه است و برای همین فردوسی او را «گژدهم پیر» می‌نامد، به تصمیم رسیده و آن را به اجرا می‌گذارد. کوتاهی زمان و شتاب در تصمیم‌گیری را شاعر هنرمند با نشانه‌های دیگری هم به خواننده می‌گوید. صحبت از «بفرمود تا پیشش آید دبیر» نیست. فرمانده آداب کلی را رعایت می‌کند و خودش نامه را نمی‌نویسد. این کار، به نوعی خرد جمعی اشاره دارد و چه بسا در این گفتن و نوشتن، دیگران یا دستِ‌کم دبیر هم یاری می‌کنند تا نامه سزا تر و رساتر باشد. ولی زمان تنگ است و گژدهم، خودش دبیر را می‌آورد و می‌نشاند. او آنقدر اختیار دارد که تا پای جان بجنگد، و یا دژ را خالی کند و دست به عقب‌نشینی بزند. نیازی نیست برای این تصمیم، از مرکز اجازه بگیرد. ولی یک وظیفه‌ی ناگریز دارد: باید شرایط را تحلیل کند و گزارش کاملی به کانون سیاستگذاری کشور برساند. تنگی وقت را هنرمند با این نکته نیز نشان می‌دهد که هم در این نامه، و هم در نامه‌ای که کاوس برای رستم خواهد نوشت، حتی آداب نامه‌نگاری کوتاه‌تر است و همان واژه‌ی «آفرین»، جایگزین آغاز کردن با نام خدا می‌گردد و البته ارج گذاشتن به مخاطب فراموش نمی‌شود. گژدهم می‌داند که فرستادن این نامه بسیار پرخطر، و فوری است. «پوینده گرد» این دو ویژگی را به کوتاهی بازگو می‌کند. همچنین شاعر توانا برای نشان دادن سرّی، رسمی، و فوری بودن نامه می‌افزاید:

چو نامه به مهر اندرآمد، به شب

فرستاده برجَست و نگشاد لب

ولی آنچه در نامه نوشته شده، تنها بازگو کردن رویدادها نیست. دکتر کزازی می‌فرمایند «از گردشِ روزگار، با مجاز سبب و مسبب، رخدادهای زمانه خواسته شده است و تاختن سهراب به دژ سپید». دکتر خالقی در شرح مصراع «نمود آنگهی گردش روزگار» می‌نویسند: «گردش روزگار یعنی وقایع گذشته، وقایعی را که رخ داده بود، شرح داد». ولی در ادبیات فارسی، «گردش روزگار» بارها در معنای آنچه بی‌گمان روی می‌دهد آمده و نظر به آینده نیز داشته است. برای نمونه فردوسی در دیباچه نگرانی خود از آینده را با «بترسیدم از گردش روزگار» نشان می‌دهد، ایرج به پدر می‌گوید «نگه کن بدین گردش روزگار»، و زال در پاسخ موبدان می‌گوید:

به سی روز مه را سرآید شمار

بر این سان بود گردش روزگار

در اینجا نیز گژدهم پیر، تحلیل و پیش‌بینی خود را از آینده می‌نمایاند و نشان می‌دهد. در این نامه‌ی ۲۱ بیتی، گزارش آنچه گذشته، تنها در نخستین بیت، آن هم بسیار کوتاه و به قول امروز تلگرافی گفته شده است:

که: آمد برِ ما سپاهی گران

همه رزمجویان و گُندآوران

سپاه آمد، بزرگ است، دلیرند! حتی نمی‌گوید سپاه از توران، یا سمنگان یا جای دیگری آمد. تنها از مصراع «سوارانِ ترکان بسی دیده‌ام» آشکار می‌شود که مهاجمان تورانی هستند. نیازی هم به گفتن نیست زیرا دژ سپید، در راه هجوم تورانیان قرار دارد. در دنباله‌ی نامه، گژدهم خطرها، برآورد، تحلیل، برنامه‌ و پیشنهاد خود را به کاوس گزارش می‌کند.

سامان کارها در دژ سپید

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۲۳

سامان کارها در دژ سپید

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۴ دی ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: عالیه رضایی

موسیقی: بی مریم و شیرعلی مردون

 

سهراب در گفتگو با گردآفرید گمان می‌کرد دژ سپید را به آسانی به دست خواهد آورد و در عشق نیز کامیاب می‌شود. ولی با نقش بر آب شدن این گمان، می‌گوید اکنون بیگاه شده و بامدادان به دژ حمله خواهد کرد. از زمان دیده شدن سپاه توران تا این لحظه، شاید یک ساعت هم به درازا نکشیده باشد: هجیر در چشم به‌هم زدنی تسلیم شده و گردآفرید نیز پس از نبردی قهرمانانه، به برتری هماورد خود پی‌برده است. ولی همین زمان کوتاه کافی است که فرمانده‌ی دژ، درباره‌ی برنامه‌ها تصمیم بگیرد و به سرعت واکنش نشان دهد. گرچه در اسطوره و حماسه، زمان و مکان سیّالند و نیازی نیست با منطق دنیای واقعی سازگار باشند، ولی به این بهانه نمی‌توان همه‌ی فاصله‌ها و اندازه‌های زمانی و مکانی را نادیده گرفت. در پس هر بیت و واژه‌ی فردوسی، منطقی نهفته است. برای نمونه، هجیر از دژ بیرون می‌تازد چون نگهبان است. دختری دلاور به نبرد می‌رود چون دفاع از ایران، زن و مرد نمی‌شناسد. نه جنگیدن یک زن، بلکه تن دادن هجیر به اسارت ننگ است. از آغاز نبرد، سخنی از گژدهم نیست. هجیر و گردآفرید بدون آن که از کسی اجازه بگیرند به میدان می‌روند. کارها آنچنان به‌سامان است که هرکس نقش و وظیفه‌ی خود را می‌داند. ولی نمایشنامه‌نویس توانا، آنگاه که گردآفرید می‌خواهد به میدان برود، با مصراع «چو آگاه شد دختر گژدهم»، پدر را هم معرفی می‌کند. شاهنامه‌خوانی که پا در رکاب کتاب گذاشته باشد و پهلوانان زمان کیقباد را به یاد داشته باشد، پی می‌برد صحبت از دلیری است که دو قرن برای ایران شمشیر زده‌است. با بازگشت دختر، «بیامد به درگاه دژ گژدهَم»، و به نوازش و ستایش فرزند خود می‌پردازد:

چنین گفت گژدهْم کای شیرزن

پر از غم بُد از تو دلِ انجمن

که هم رزم جستی هم افسون و رنگ

نیامد ز کار تو بر دوده ننگ

در داستان بیگانگی سهراب از پدر و سرزمین و فرهنگ پدری، این همراهی و هم‌رزمی دختر و پدر، افتخارآفرینی برای دودمان، و نیز پایبندی گردآفرید به فرهنگ خودی با چند واژه بر جان خواننده می‌نشیند و برای نمونه گفتنِ «که ترکان از ایران نیابند جفت»، ذهن او را به بن‌مایه‌های اسطوره‌ای در همسرگزینی در دیار بیگانه و دیدار تهمتن و تهمینه می‌برد.

اما گاه پرداختن به شکل، جایگزین توجه به محتوای ژرف شاهنامه می‌شود که آیا در خواندن «گژدهم» باید حرف نخست پیش داشته باشد یا زبر؛ و یا دستنویس‌هایی که این نام را به شکل «گُردهم» ضبط کرده‌اند درست‌تر ننوشته‌اند؟ می‌بینیم خود فردوسی بزرگ، به سادگی شکل‌های گوناگونی برای نام به‌کار می‌برد و به‌راستی شاهنامه از آن آسیبی نمی‌بیند. ریشه‌یابی نام‌ها و ضبط دقیق گویش زمان فردوسی، به‌جای خود نیکوست. ولی تخم سخنی که نابغه‌ی طوس در ژرفای جان ما کاشته است، در حوزه‌ی دیگری است. اگر نیازی باشد، در محل قافیه «سخَن» را به پیش یا ضم حرف میانی می‌خوانیم. ولی پسندیده نیست با گسترش خوانشی بیگانه با گویش امروز در همه‌جا و میان بیت‌ها، شاهنامه را از مردم دور کنیم. فردوسی هنرمند نیز واژه‌هایی مانند «گژدهم» را تنها آنجا که نیاز وزن یا قافیه بوده تغییر داده است. 

زمانی که فردوسی می‌گوید «بدان دژ بُد ایرانیان را امید»، تنها پایه‌های دژ یا پهلوانان آن را در نظر ندارد. نبرد کوتاه‌ دژ سپید نشان می‌دهد که این امید، برپایه‌ی سامان کارها، و شایستگی فرماندهی نیز هست. کارها آنچنان به‌سامان است و چارچوب اختیارها چنان تعریف شده است که گژدهم پیر می‌تواند در همین چند ساعت خبرها را گرد آورد، و هنوز چیزی از بازگشت سهراب نگذشته، گزارش لازم را به مرکز سیاسی بفرستد.

چو سهراب برگشت، گژدهمِ پیر

بیاورد و بنشاند مردی دبیر

یکی نامه بنوشت نزدیکِ شاه

برافگند پوینده گُردی به راه

همچنین گژدهم می‌تواند با تیزبینی و به سرعت درباره‌ی خالی کردن دژ تصمیم بگیرد و با بهره‌گیری از راه‌ از پیش آماده شده، زیر چشم سپاه دشمن، شبانه نیروها را بیرون ببرد. فردوسی هنرمند صحنه‌ی آمدن سهراب در بامداد فردا را به زیبایی با «درِ دژ» و «در دژ»، و نیز «بدیدند» و «ندیدند» می‌آراید تا نشان دهد پرنده از قفس گریخته است:

بیامد، درِ دژ بدیدند باز

ندیدند در دژ، یکی جنگ ساز

به شب رفته بودند با گژدهم

سواران و گُردان همه بیش و کم

دلاور ماهروی تیزویر صلح‌دوست

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۲۲

دلاور ماهروی تیزویر صلح‌دوست

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۰ دی ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: مریم شیردل

موسیقی: بی مریم

از: رضا صالحی

 

در دفاع از دژ سپید، شیرمرد و شیرزنی به میدان می‌آیند. در فرهنگ مردسالار، با نشناختن فضای دوران حماسی، چنین برداشت می‌شود که هجیر چون مرد بوده زودتر به میدان رفته؛ گردآفرید برای آن جنگیده که برادرش هنوز خردسال بوده؛ او از ننگ جنگیدن یک زن، با لباس مبدل به میدان رفته؛ و با طنازی و دلبری، سهراب را فریفته و خود به حصار دژ گریخته است. البته کسانی که به یکایک بیت‌های شاهنامه و ریزه‌کاری‌های نابغه‌ی طوس توجه نکنند، ممکن است از شاهنامه هر برداشتی بکنند. ولی غمنامه‌ی سهراب از روزگاری گفتگو می‌کند که به مادرسالاری نزدیکتر است. در آغاز، تهمینه بی نگرانی از پدر و دیگران، خود همسر خویش را برمی‌گزیند؛ به او پیشنهاد پیوند می‌دهد؛ و ده سال فرزندش را که نوه‌ی شاه سمنگان است، بدون نام پدر بزرگ می‌کند. در پایان نیز، آنگاه که رستم احتمال می‌دهد آخرین روز زندگانیش باشد، پیش از هر چیز سفارش می‌کند رودابه را به پذیرش سرنوشت بخوانند؛ و پس از مرگ سهراب، نگران چگونگی پذیرش مسئولیت فاجعه در برابر تهمینه است. این دو مادر در گفتنِ سخن واپسین، بر زال هم پیشی می‌گیرند. هر واژه و جمله‌ی مینیاتورکار هنرمند شاهنامه، مخاطب را راهنمایی می‌کند. نوبت هجیر زودتر است چون در آن دم او «نگهبان» است؛ گردآفرید و دیگران ننگ را نه جنگیدن و نیرنگ زن، بلکه تسلیم هجیر می‌دانند؛ گردآفرید «همیشه» به عنوان «گردی سوار» در جنگ‌ها «نامدار» بوده است؛ شکست هجیر زود روی می‌دهد و گردآفرید با گردآوردن گیسو زیر زره، «ویله»‌کنان به میدان می‌شتابد؛ و آنگاه که توان پایداری ندارد، با برداشتن کلاهخود از تسلیم می‌گریزد. ولی این، همه‌ی ریزه‌کاری‌های فردوسی در کشیدن تابلوی شخصیت گردآفرید نیست.

۱- دلاور

 از هجیر تنها نیزه‌بازی ایستا را می‌بینیم. ولی گردآفرید از دور، همراه تازاندن اسب کمان را به زه می‌کند زیرا تسلیم زودهنگام هجیر، فرصتی برای آماده شدن نگذاشته است. تیرباران در «جنگ سواران»، با تیراندازی پیاده‌ای که به زانو می‌نشیند بسیار متفاوت است. گردآفرید پیاپی اسب را به چپ و راست می‌راند تا خطی از تیر بر سهراب ببارد. در جنگ نزدیک، در حالی که کمان به‌زه را بر بازو افکنده، به نیزه‌ باختنی پویا با پیچ و تاب دادن به نیزه و عنان روی می‌آورد. از همه دلاورانه‌تر، آنگاه که کمان بر بازو و نیزه در دست، از زین کنده شده و میان زمین و آسمان است، شمشیر می‌کشد و بند اسارت را دو نیم می‌کند، بر زین فرود می‌آید تا بگریزد.

۲- تیزویر

واکنش‌های برق‌آسای گردآفرید تنها در رزم نیست. او در کوتاه‌ترین لحظه، درست‌ترین تصمیم را می‌گیرد: کلاهخود از سر برمی‌دارد و سهراب که کمی دورتر است، با کمند او را به چنگ می‌آورد.

ز فتراک بگشاد پیچان کمند

بینداخت و آمد میانش به بند

شوربختانه خوانندگانی معنای امروزی واژه‌ها و معیارهای امروزی رفتارها را بر گذشته بار می‌کنند. پیشنهاد گردآفرید نه تسلیم زنانه، که از موضع پهلوانانه است وگرنه سهراب می‌توانست او را به سراپرده‌ی خود ببرد. گردآفرید می‌گوید اگر تورانیان سر و روی مرا ببینند، خواهند گفت:

که با دختری او به دشت نبرد

بدین سان به ابر اندرآورد گرد!

اگر به سادگی هجیر مرا شکست داده بودی، بی‌اعتبار نمی‌شدی. برای من نیز ناپسند است که اسیری را بپذیرم. مگر هدف تو گرفتن دژ نیست؟ پس پیشنهاد خردمندانه‌ای دارم که نهانی با هم بسازیم. دژ را به تو وامی‌گذارم، نه من اسیر می‌شوم و نه سپاهیانت می‌فهمند در جنگ با دختری چنین به ستوه آمده بودی. 

۳- ماهروی

پس از آن است که گردآفرید، از زیبایی زنانه‌ی خود برای جاانداختن پیشنهاد بهره می‌برد و عشق و احساس انسانی را به‌کار می‌گیرد تا سهراب کمند را بگشاید و همراه او به سوی دژ برود.

دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان

تو گفتی همی بشکفد هر زمان

سهراب به او دل می‌بازد و گردآفرید هم می‌گوید «دژ و گنج و دژبان سراسر تو راست»!

۴- صلح‌دوست

فردوسی در این حماسه نشان می‌دهد که میان جنگاوری، صلح‌دوستی، زیبایی و هوشمندی زنان تضادی نیست. گردآفرید سهراب را خوار نمی‌کند. او می‌گوید غمگین نباش، به توران بازگرد، حیف است کشته شوید. گرچه تو تورانی نیستی ولی همین که پهلوانی از توران سپاه آورده، بخشودنی نیست. مصراع «که آورد گردی ز توران سپاه»، ژرف‌ترین شناخت، داوری و پیش‌بینی است که هیچکس جز گردآفرید نکرده است.

گردآفرید، زنی شایسته‌تر از هجیر

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۲۱

گردآفرید، زنی شایسته‌تر از هجیر

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۳ دی ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: سوسن نصرالهی

موسیقی: گردآفرید

از: ذبیح‌الله وحید

 

در دوگانه‌ی گردآفرید-هجیر، مخاطب به سادگی درمی‌یابد که دفاع از ایران، زن و مرد نمی‌شناسد. ولی برای دانستن این که از میان هجیر و گردآفرید، کدام‌یک شایسته‌ترند، باید به ریزه‌کاری‌های نابغه‌ی طوس توجه کنیم.

۱- پیشتازی

کاتبانی که به میدان رفتن گردآفرید را در زمان بودن مردان دلاور نمی‌پسندیده‌اند، از گستهم خردسال نوشته‌اند و در بیتی سست افزوده‌اند:

یکی خواهرش بود گرد و سوار

برآیین و گردنکش و نامدار

ولی فردوسی بیست بیت پس از آن، گردآفرید را چنین معرفی کرده است:

زنی بود بر سان گردی سوار

همیشه به جنگ اندرون نامدار

او همیشه به جنگ می‌رفته و در این زمینه نامدار بوده است. البته هجیر پیش از او به میدان رفته و به سهراب می‌گوید: «هجیر دلاور سپهبد منم»، ولی فردوسی نشان می‌دهد که در این مورد هم تقدم ویژه‌ای را برای مردان در نظر نداشته است. «نگهبان دژ، رزم‌دیده هجیر» زودتر به میدان می‌رود، ولی این نشانه‌ی پیشتازی مردان نسبت به زنان نیست. طبیعی است در نوبت نگهبانی هجیر، او در آماده‌باش است و با دیدن سپاه توران، از دژ بیرون می‌تازد. بجز واژه‌ی «نگهبان»، فردوسی نشانه‌های دیگری هم برای خواننده گذاشته است: گردآفرید که با آمدن به میدان فریاد می‌کشد و مبارز می‌طلبد، نمی‌خواسته زن بودن خود را پنهان کند. نهان کردن ناگزیر گیسو در زیر زره نشانه‌ی آماده نبودن اوست که در «ندید اندر آن کار جای درنگ» به آن اشاره می‌شود. گردآفرید فرصتی برای آماده شدن به‌دست نمی‌آورد زیرا همچنان که گژدهم در نامه به کاوس می‌نویسد، هجیر حتی آنقدر «که بر هم زند دیدگان جنگجوی»، روی اسب به پای نمی ماند! این زمان از چشم به هم زدن مردم عادی هم کوتاه تر است، زیرا در میدان جنگ، پلک برهم زدن هم اگر اندکی به درازا بکشد می‌تواند به بهای جان تمام شود.

۲- هنرهای رزمی

هجیر تا پیش از نزدیک شدن سهراب، هیچ هنری ندارد. تنها زمانی که سهراب به یک قدمی او می‌رسد، جنگ پر شتاب و مستقیمی با نیزه روی می‌دهد که نیزه‌ها از هم باز شناخته نمی‌شوند. او نیزه‌ای به کمر سهراب می‌زند که کارگر نمی‌افتد:

یکی نیزه زد بر میانش هجیر

نیامد سنان اندر او جای‌گیر

سنان بازپس کرد سهراب شیر

بن نیزه زد بر میان دلیر

ز زین برگرفتش به‌کردار باد

نیامد همی زو به دل‌برْش یاد

هجیر با ته نیزه‌ی خودش، چون پر کاهی به زمین می‌افتد و زمان پایداریش کوتاه‌تر از آن است که بو از مشام به مغز برسد! ولی گردآفرید از همان دور، دست به‌کار می‌شود:

کمان را به‌زه کرد و بگشاد بر

نبد مرغ را پیش او بر، گذر

به سهراب بر تیرباران گرفت

چپ و راست جنگ سواران گرفت

تابلو بسیار گویاست. گردآفرید دستی به کمان، دستی به تیر، پیاپی سوفار را به کنار گوش می‌کشد، تیر را رها می‌کند و در همان حال که اسب را با پا به چپ یا راست می‌راند، تیر دیگری از تیردان بیرون می‌کشد و به چله‌ی کمان می‌گذارد. با این تیرباران، خطی از پیکان در برابر و بر سر سهراب می‌بارد که حتی پرنده‌ای هم از آن گذر ندارد. آنگاه که سهراب سپر بر سر، به این دلاور نزدیک می‌شود، گردآفرید نیزه به دست می‌گیرد اما برخلاف هجیر، او نه خشک و رودررو، بلکه با کشاندن اسب به این سو و آن سو، «عنان و سنان را پر از تاب» می‌کند و سهراب را به ستوه می‌آورد. هماورد به ناگزیر با دورخیز، آنچنان نیزه‌ای بر کمربند گردآفرید می‌زند که زره تا سینه می‌شکافد و او را از روی زین بلند می‌کند تا سرنگون شود. ولی گردآفرید در میان زمین و هوا، شمشیر از کمر بیرون می‌کشد و نیزه‌ای را که یک سر آن در کمربندش فرورفته، به دو نیم می‌کند، به روی زین باز می‌گردد، عنان می‌کشد و اسب را به گریز وامی‌دارد.

۳- تسلیم

هجیر زمانی که مرگ را بالای سر خود می‌بیند، «غمی» و اندوهگین می‌شود و از سهراب زنهار می‌خواهد. زمانی که سهراب به او امان می‌دهد، فردوسی با آوردن «چو خشنود شد، پند بسیار داد»، نشان می‌دهد که هجیر «خشنود» است و مفاخره‌ی سهراب را می‌پذیرد. حتی شاعر با افزودن «دو دستش ببست»، پذیرش خواری اسارت را باز می‌گوید. ولی گردآفرید، چنین ننگی را نمی‌پذیرد و با هزار ترفند، «تن بسته و خسته در دژ» می‌کشد.

پرهیز گردآفرید از ننگ

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۲۰

پرهیز گردآفرید از ننگ

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۹ دی ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: قوام کیانی اصل

موسیقی: سهراب و گردآفرید

از: ذبیح‌الله وحید

 

در بیتی از یک غزل زیبا و میهن‌پرستانه‌ی زنده‌یاد سیمین بهبهانی، به حماسه‌ی گردآفرید اشاره شده‌است:

گیسو به حیله چرا پوشم، گردآفرید چرا باشم

من آن زنم که به نامردی، سوی حصار نخواهم شد

شوربختانه در این غزل به کار بزرگ‌ فردوسی در پرداختن هنرمندانه‌ی این حماسه توجه نشده است. بخشی از ریزه‌کاری‌های نابغه‌ی طوس را ببینیم تا گردآفرید را کسی نپنداریم که گیسو را به حیله پوشیده و به نامردی سوی حصار رفته است:

۱- گذاشتن کلاهخود

گردآفرید زمانی که می‌خواهد به میدان برود، گیسوی خود را زیر زره پنهان می‌کند:

نهان کرد گیسو به زیر زره

بزد بر سر ترگ رومی گره

اگر کسی بگوید سر کلاهخود را بگیر، الزاماً برجستگی بالای کلاهخود منظور نیست. لبه‌ی پایینی هم می‌تواند سر ترگ به‌شمار رود. «سر» نه تنها حشو نیست، بلکه همان مفهوم لب و لبه را  می‌رساند و در واج‌آرایی حرف «ر» با واژه‌های «ترگ»، «رومی» و «گره»، زیباتر است. گردآفرید فرصتی برای آراستن و بستن گیسو ندارد. فردوسی نشانه را در یک بیت پیشتر به دست داده است:

بپوشید درع سواران جنگ

ندید اندر آن کار جای درنگ

گیسو را زیر همان درع نهان می‌کند، کلاهخود را بر سر می‌گذارد و بندهای زره را به لبه‌ی پایین کلاهخود می‌بندد. چرا؟ آیا فردوسی می‌خواهد بگوید برای زنان شایسته نیست به میدان نبرد بیایند؟ پاسخ در شاهنامه آمده است:

زنی بود بر سان گردی سوار

همیشه به جنگ اندرون نامدار

واژه‌های «همیشه» و «نامدار» نشانه‌هایی هستند تا بدانیم گردآفرید تنها این یک بار به میدان نیامده، و همچنان که نامش نشان می‌دهد، در گردی، نامدار بوده است. فردوسی بزرگ بسیار زودتر از دیگران گفته است «تا “گود” هست، میان‌دارم؛ اهل کنار نخواهم شد». اگر گردآفرید گیسوی خود را زیر زره نهان می‌کند از آن روست که فرصتی ندارد کار دیگری کند تا گیسویش در میانه‌ی گود دست و پا گیر نباشد. باز هم فردوسی نشانه‌ی دیگری برای ما گذاشته است: گردآفرید همین‌که به میدان می‌آید، برخلاف هجیر، فریاد می‌کشد و مبارز می‌طلبد:

به پیش سپاه اندرآمد چو گرد

چو رعد خروشان یکی ویله کرد

که “گردان کدامند و جنگاوران

دلیران و رزم‌آزموده سران”

پس نهان کردن گیسو، برای آن نیست که گردآفرید از زن بودن خود شرمسار باشد یا نخواهد دیگران بدانند که او دختر است. گرچه فردوسی نشان می‌دهد سپاه توران در فاصله‌ای دور است و سهراب این فریاد را نمی‌شنود بلکه مبارزی را که به میدان آمده می‌بیند. در ارزش‌های پذیرفته شده‌ی زمان حماسه، گرچه مردان از نظر نیروی بدنی توانمندتر هستند، ولی زنان می‌توانند با داشتن زیبایی و ظرافت زنانه، رزمنده و چابک سوار هم باشند. سهراب نمی‌گوید چرا زن به میدان آمده است. تنها می‌گوید جایی که دختران ایرانی چنین دلاورانه بجنگند، اگر روز نبرد فرا رسد، ایرانیان قیامتی برپا خواهند کرد. باز هم در این گفته، صحبت از ایرانیان، اعم از زن و مرد است:

شگفت آمدش، گفت “از ایران سپاه

چنین دختر آید به آوردگاه،

سواران جنگی به روز نبرد

همانا به ابر اندر آرند گرد”

برای سهراب نیز نه به میدان آمدن گردآفرید، بلکه این‌همه جنگندگی و دلیری یک دختر شگفت‌آور است. فراموش نکنیم که در فرهنگ زمان او در این داستان، پیش‌گام شدن مادرش برای زناشویی با مردی که او نمی‌شناسد، مورد اعتراض سهراب نبوده است.

۲- برداشتن کلاهخود

گردآفرید زمان درازی در برابر سهراب پایداری می‌کند ولی آنگاه که در می‌یابد توان پایداری در برابر او را ندارد، افسون و نیرنگ به‌کار می‌برد: خم می‌شود و کلاهخود را از سر خود برمی‌دارد. این خم شدن نیز نشان می‌دهد زره که پیش از این از روبرو دریده شده، همچنان به کلاهخود بند است و سنگینی می‌کند. با جدا شدن کلاهخود و زره، گیسوی گردآفرید نمایان می‌شود و سهراب درمی‌یابد که هماورد او دختر است. گردآفرید می‌گوید اگر تورانیان بفهمند این‌همه جان کندن تو در نبرد، در برابر دختری بوده، در چشم آنان خوار خواهی شد. پس بهتر است به‌جای اسیر کردن من، همراهم بیایی تا حصاررا به تو واگذارم. برای گردآفرید، نهان کردن یا رها کردن گیسوانش مهم نیست. او به نامردی و فریب هم نمی‌اندیشد. در دیدگاه فردوسی خردمند، ارزش‌هایی بس والاتر از ظاهر مطرح است. از نظر گردآفرید، پدرش و دیگر دژنشینان، تسلیم شدن به دشمن و رفتاری مانند هجیر است که ننگ نامیده می‌شود.

گردآفرید، رجل میدان نبرد

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۱۹

گردآفرید، رجل میدان نبرد

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۷ دی ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فرشته سلطانی

موسیقی: من آن زنم

شعر: سیمین بهبهانی

 

رستم برای جنگ با سپاهی که از سمنگان در نزدیکی شمال شرقی زابل به ایران تجاوز کرده‌، به سوی تخت کاوس در فارس می‌رود که بس دور است و در غرب زابل قرار دارد. این شگفت نیست زیرا اسطوره و حماسه نه آموزش جغرافیا، که پیروی نیروی نظامی از قدرت سیاسی، و مفهوم یکپارچگی ایران را می‌آموزاند. در مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری می‌خوانیم در میان جهان ایرانشهر است که «ما بدو اندریم» و نباید بگذاریم با جنگ‌ها و آشوب‌ها، این کشور «تهی ماندی و بیگانگان اندر آمدندی و بگرفتندی». پس جای شگفتی نیست که سهراب در تجاوز به ایران، ناگهان به دژی می‌رسد:

دژی بود کش خواندندی سپید

بدان دژ بُد ایرانیان را امید

نیازی نیست به دنبال آن دژ در ممسنی یا سبزوار بگردیم، و یا بپرسیم چرا در درازای زمان در هیچیک از جنگ‌های دیگر ایران و توران نامی از این دژ در میان نیست. گرچه دژبان آن گژدهم پیر است، ولی باز هم دژ سپید، امید ایرانیان در همه‌جا و همه‌وقت، و جای آن در قلب همه‌ی ماست. چگونه می‌توان دفاع از چنین دژی را جنسیتی کرد؟ از نظر فردوسی، هم هجیر و هم گردآفرید باید از این دژ دفاع کنند. البته نمی‌توان با دیدگاه امروزی درباره‌ی فردوسی داوری کرد و او را از هرگونه نگرش مردسالارانه بری دانست. حتی گفته‌های ساده‌ای مانند پرسش سهراب از هجیر، با دیدگاه‌های امروز ناشایست است زیرا نژاد را از پدر می‌داند و غمخواری و سوگواری فرزند را به مادر منحصر می‌کند:

چه مردی و نام و نژاد تو چیست؟

که زاینده را بر تو باید گریست!

ولی فردوسی خردمند تا آنجا از زمانه‌ی خود پیشروتر بوده است که به نظر می‌آید کاتبان گاه با افزودن یا کاستن بیت‌ها و واژه‌ها، کوشیده‌اند سروده‌ی او را برپایه‌ی عرف آن زمان ویرایش کنند! دو بیت زیر از این شمار است:

هنوز آن زمان گستهَم خرد بود

به خردی گراینده و گرد بود

یکی خواهرش بود گرد و سوار

برآیین و گردنکش و نامدار

دکتر خالقی می‌نویسند «علت این‌که چرا به‌جای چنین پهلوان نامداری خواهر او به مقابله‌ی سهراب رفته، خردسالی او بیان شده است. این شرح می‌تواند از خامه‌ی کاتبان باشد». با این‌همه ایشان این بیت‌ها را میان چنگک در متن آورده‌اند، در صورتی که ۲۰ بیت بعد، هنرمند طوس تازه گردآفرید را در بیت‌هایی بسیار استوار معرفی می‌کند:

زنی بود بر سانِ گردی سوار

همیشه به جنگ اندرون نامدار

کجا نام او بود گردآفرید

که چون او نیامد ز مادر پدید

مقایسه‌ی این بیت‌ها و یکسانی واژه‌های قافیه، سستی و الحاقی بودن آن دو بیت را نشان می‌دهد. فردوسی نه تنها برای به میدان آمدن گردآفرید به بهانه‌ای نیاز ندارد، بلکه در دوگانه‌ی هجیر-گردآفرید، آشکارا به خواننده نشان می‌دهد کاربرد «رجل میدان نبرد» برای گردآفرید برازنده‌تر است.

۱- شناخت هم‌نبرد

هجیر تنها کسی است که کوچکترین تردیدی در تورانی بودن سهراب ندارد. گژدهم، رستم و دیگران، بارها سهراب را به سام همانند می‌کنند. گردآفرید با یک برخورد می‌گوید «همانا که تو خود ز ترکان نه‌ای»، ولی هجیر در روز نخست می‌گوید «به ترکی نباید مرا یار کس» و با آن که چند روز در کنار سهراب می‌ماند، باز هم تا پایان او را «ترک با زوردست» می‌داند.

۲- رجز خوانی

هجیر زمانی که به میدان می‌آید رجزخوانی را آغاز نمی‌کند؛ گرچه در پاسخ سهراب، جمله‌های دلاورانه‌ای بر زبان می‌آورد. ولی گردآفرید از همان آغاز و در فاصله‌ای دور، «چو رعد خروشان» فریاد برمی‌آورد و هماورد می‌طلبد. البته شاعر زبردست، تا زمانی که قرار نیست زن بودن گردآفرید آشکار شود، صدای او را به گوش سهراب نمی‌رساند و از پرسش و پاسخ هم خبری نیست.

۳- شیوه‌ی رزم

تمام رزم هجیر در چهار بیت آمده، زیرا تنها از نیزه‌ی او صحبت شده است. ولی برای تصویرگری نبرد گردآفرید که کمند، تیروکمان، نیزه، و شمشیر به همراه دارد، به سیزده بیت نیاز بوده است. همچنین گردآفرید برخلاف هجیر، زمانی که هیچ راهی نمی‌یابد، خم می‌شود و کلاهخود از سر برمی‌دارد تا افسون به‌کار برد و از تسلیم شدن به دشمن، بر دوده ننگ نیاید. سهراب فاعل «بخمّید و برداشت خود از سرش» نمی‌تواند باشد زیرا هنوز از گردآفرید تا اندازه‌ای دور است که در چند بیت بعد، برایش کمند می‌اندازد:

ز فتراک بگشاد پیچان کمند

بینداخت و آمد میانش به بند

گفتگو، خشکاننده‌ی تنش

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۱۸

گفتگو، خشکاننده‌ی تنش

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱ دی ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: زیبا بهرامی‌زاده

موسیقی: «صدات می‌زنم»،

سروده‌ای از لیلا محمودی

 

سهراب مانند بسیاری از انسان‌ها نمی‌دانست شرایط تنش‌زا، حتی برخلاف خواست دو طرف تنش، آنان را به سوی جنگ و درگیری می‌کشاند. غمنامه‌ی سهراب این آه را به دل شنونده می‌نشانَد که چرا هیچ طرفی، با گفتگوی صادقانه، ریشه‌ی تنش را نمی‌خشکانَد. پیوند میان آدمیان رو به خرابی دارد و تنها با تلاش آگاهانه می‌توان دوستی و همکاری را به‌جای ستیزه نشاند. گفتگوی گودرز با رستم در همین داستان، از شکل‌گیری یک بحران در روابط داخلی ایران پیشگیری می‌کند و جهان پهلوان و کاوس، بار دیگر برای پاسداری از ایران عزیز همراه می‌شوند.

سهراب نیز در آغاز به هر نکته‌ی ظریفی توجه می‌کند تا مبادا با پدر خود درگیر شود. فردوسی بزرگ در پرداخت هنرمندانه‌ی داستان، با دقت فراوان این نکته‌ها را نشان داده است.

۱- «چو سهراب نزدیکی دژ رسید»، سپاه توران را دور از دژ نگه می‌دارد و خود اوست که به تنهایی «ز لشکر برون تاخت» تا با هجیر نبرد کند. پس از آن نیز به میان سپاه خود باز می‌گردد، خفتان از بر به‌در می‌کند و کلاهخود از سر بر می‌دارد. فاصله‌ی سپاه توران از دژ را فردوسی در رزم با گردآفرید دقیق‌تر نشان می‌دهد. آن دختر دلاور به میدان می‌آید و فریاد می‌کشد ولی کسی از صدایش تشخیص نمی‌دهد شیرزنی به نبرد آمده است.

به پیش سپاه اندر آمد چو گَرد

چو رعد خروشان یکی ویله کرد

که «گردان کدامند و جنگاوران

دلیران و رزم‌آزموده سران؟»

چو سهراب شیراوژن او را بدید

بخندید و لب را به دندان گزید

بپوشید خفتان و بر سر نهاد

یکی ترگ رومی به‌کردار باد

نابغه‌ی طوس تا جایی در واژه‌گزینی چیره‌دست و هدفمند است که نمی‌گوید «چو سهراب شیراوژن این را شنید»، بلکه با فعل دیدن، فاصله‌ی سپاه توران از دژ را بازگو می‌کند. 

۲- هجیر، پیشگام در جنگ با سهراب، سنان را به کمر او می‌زند. ولی سهراب با خویشتنداری، با ته همان سنان هجیر را بر زمین می‌کوبد زیرا هدفش کشتن کسی نیست.

سنان باز پس کرد سهراب شیر

بن نیزه زد بر میان دلیر

همین‌که هجیر زینهار می‌خواهد، سهراب بی‌درنگ می‌پذیرد:

رها کرد از او چنگ و زینهار داد

چو خشنود شد، پند بسیار داد

به نظر می‌رسد مصراع دوم دو فاعل دارد و هجیر از این که زنده مانده، خشنود است.

۳- در شرایط تنش، حتی پدیده‌ای به زیبایی عشق می‌تواند روند رویدادها را از دست انسان‌ها درآورد. زمانی که گردآفرید با چاره‌گری به دژ باز می‌گردد، سهراب آنچنان احساس ننگ می‌کند که:

به تاراج داد آن همه بوم و رُست

به یکبارگی دست بد را بشست

تنش ناخواسته افزایش پیدا کرده تا سهراب از هدف نخستین دور شود. ولی او باز هم خویشتندارانه، گرد برآوردن از دژ را به فردا موکول می‌کند.

۴- سهراب نمی‌خواهد در ایران تاخت‌وتاز کند. پس با درنگ در دژ سپید، چشم‌‌به‌راه پدرش و دیگر ایرانیان می‌ماند. زمانی که از هجیر درباره‌ی نشان خیمه‌ها می‌پرسد، آن قهرمان دربند می‌کوشد تا از دادن اطلاعات خودداری کند. هر دو حق دارند! این شرایط تنش آفرین است که دم به دم، کنترل را از دست دو طرف بیرون می‌برد. سهراب پس از نشان دادن سراپرده‌ی شاه و طوس سپهبد، دوبار پرده‌سرای رستم را نشان می‌دهد و از هجیر، نام پهلوان را می‌خواهد. به پاسخ نمی‌رسد ولی باز نومید نمی‌شود و درباره‌ی سراپرده‌های کوچک‌تر پرس‌و‌جو می‌کند. او می‌داند که در میان این صدهزار سپاهی، بی‌گمان رستم هم هست. ولی چگونه ممکن است پدر نامورش، مانند یک پهلوان معمولی در میان سپاه گم باشد؟

کسی کو بود پهلوان جهان

میان سپه‌در، نماند نهان

ولی باز هم گفتگو، این پیوند دهنده‌ی انسان‌ها، میان دو طرف شکل نمی‌گیرد. فردوسی با تکرار همان بیت «بپوشید خفتان»، نشان می‌دهد که تنش افزایش یافته و سهراب خشمگین، به سوی سراپرده کاوس می‌رود. گرچه همچنان هدفش آن است که هیاهویی برپا کند تا رستم خود را بنمایاند.

۵- از دیدگاه نابغه‌ی طوس، در شرایط تنش‌زا چه پدیده‌ای به بزرگی عشق، و چه رویدادی به ناچیزی «قضای حاجت»، می‌تواند همه چیز را از هم بپاشد و گرچه مسخره به نظر می‌رسد، ولی حتی زمانی که «به شایسته‌کاری برون رفت زند»، روند رویدادها دگرگون می‌شود. کسی که آمده‌بود پدر را به پسر نشان دهد، ناخواسته در سکوت به دست رستم کشته می‌شود و همگان به لبه‌ی پرتگاه فاجعه می‌رسند.