نیایش رستم

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۷۳

نیایش رستم

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۵ مهر ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

روز نبرد فرجامین رستم و سهراب فرا رسیده‌است. شب پیش از آن، کاوس شاه  گفته بود که رخ خویشتن را پیش جهان‌آفرین بر زمین می‌مالد تا این بار کام رستم را تازه، و نام او را بلندآوازه کند. رستم نیز از روی ادب پاسخ می‌دهد که چون کاوس فرّه دارد، بی‌گمان چنین خواهد شد و من نیز چون دیگر دوستان شاه به خواست و آرزوی خود خواهم رسید. ولی آیا به‌راستی فردوسی خردگرا که از زبان جهان پهلوان سخن می‌گوید، به چنین گفتاری باور دارد؟ هنوز چند لحظه از این گفته‌ها نمی‌گذرد که رستم نزد برادرش می‌رود، و وصیت می‌کند که در صورت کشته شدن در نبرد پیش‌رو، او چه باید بکند. هنگامی که روز فرا می‌رسد و با سهراب روبرو می‌شود، به او نیز می‌گوید فرجام کار آن است که خواست جهانبان است.  پس رستم به این‌که دعای شاهِ دارای فرّه ایزدی سپر در برابر گزند و بدی است، باور ندارد. حتی در کشتی گرفتن، رستم شکست می‌خورد و تنها با به‌کار بستن نیرنگ از کشته شدن در جنگ می‌رهد. 

چو رستم زِ چنگِ وی آزاد گشت

بسانِ یکی تیغِ پولاد گشت

دکتر خطیبی نازنین می‌گویند رستم که در دست سهراب به مومی نرم می‌مانست، اکنون پس از آزاد شدن از چنگ او، چون شمشیری پولادین محکم و استوار شده است. این را هومان هم دانسته بود که رستم اگر بار دیگر با سهراب رویاروی شود، برخوردی دیگر خواهد داشت. آن سردار کارآزموده‌ی تورانی، هنگامی که از سهراب دور می‌شد، می‌دانست که در «دیگر نبرد»، رستم شکست نخواهد خورد:

به لشکرگهِ خویش بنهاد روی،

به خشم و پر از غم دل از کارِ اوی

-نکو گفت از این روی آموزگار

که: “دشمن مدار ار چه خُرد است، خوار!”-

ولی جهان پهلوان، دشمنی خُرد نبود. او اکنون خود به پیشگاه یزدان می‌رود و به نیایش می‌پردازد. فردوسی نشان می‌دهد که برای توکل، به دست آوردن اطمینان قلبی، و تمرکز نیرو در برابر دشمن، نیازی به واسطه و کسی که فرّه ایزدی داشته باشد نیست. رستم برپایه‌ی کلیشه‌ای که بارها در شاهنامه می‌بینیم، از آب می‌گذرد، سر و تن می‌شوید، به درگاه ایزد نیایش می‌کند و سپس به میدان نبرد باز می‌گردد:

خرامان بشد سوی آبِ روان

چنان‌چون شده بازیابد روان

بخورد آب و روی و سر و تن بشست

به پیشِ جهان آفرین شد نخست

همی خواست پیروزی و دستگاه

نبود آگه از بخشِ خورشید و ماه،

که چون رفت خواهد سپهر از برش

بخواهد ربودن کلاه از سرش

افسانه‌ها می‌گویند رستم در آغاز آنچنان نیرویی داشت که به دشواری گام برمی‌داشت زیرا پاهایش از نیروی زیاد، در زمین فرو می‌رفت. او از خدا خواسته بود که بخشی از نیرویش را بگیرد و اکنون خواستار بازگرداندن آن شده بود. گویا افسانه پردازان این داستان را از آن رو افزوده‌اند که بگویند اگر روزگار بر وفق مراد ما نیست، بی‌گمان حکمتی در پس پرده نهفته است! در هر روی، از دید شاهنامه نیایش کاوس شاه نه تنها بی‌فایده است، بلکه رستم را تا لب گور می‌برد. اما نیایش رستم در دم برآورده می‌شود. هرچند زمانه کلاه از سرش می‌رباید و این نیرو گرفتن و پیروز شدن، از یک جنبه به زیان رستم تمام می‌شود زیرا او ناخواسته فرزندش را از دست می‌دهد.

فردوسی بزرگ تنها به نیایش و تمرکز نیروی رستم بسنده نمی‌کند. از یک سو نشان می‌دهد که سهراب جوان بسیار به نیروی خود می‌نازد و نیازی به رفتار سنجیده و برنامه‌ی حساب شده نمی‌بیند. اسب او چنان جهنده است که جهان زیر پایش کنده می‌شود. از سوی دیگر نابغه‌ی طوس، رستم را در جایگاهی می‌گذارد که حرکت‌های هم‌نبرد خود را با دقت، همچون مربیان هوشمند مسابقه‌های ورزشی، زیر نظر گرفته است. رستم مانند مرده‌ای که آب زندگانی بنوشد دوباره روانش را بازیافته، استراحت کرده، و در حالی که روی زردش نشان می‌دهد همچنان نگران است، به پیکار سهراب با گورخران چشم دوخته است، چگونگی واکنش‌های او را بررسی می‌کند و از آن حرکت‌ها می‌آموزد که با چنین جوانی چگونه باید کشتی بگیرد.

وز آن آبخور شد به جایِ نبرد

پر اندیشه بودش دل و رویْ زرد

همی تاخت سهراب، چون پیلِ مست

کمندی به بازو، کمانی به دست

گرازان و بر گور نعره زنان

سمندش جهان و جهان را کَنان

غمی گشت و زو ماند اندر شِگفت

ز پیکارش اندازه‌ها برگرفت

شکست خوردن رستم

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۷۲

شکست خوردن رستم

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۰ مهر ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

پهلوانان داستان‌های حماسی، اغلب شکست ناپذیرند. برای نمونه قهرمان گرشاسپ‌نامه‌ی اسدی طوسی از آغاز تا پایان تمامی دشمنان را از پای در می‌آورد. ولی رستم، با تمام ویژگی‌های نمادین خود، با آن که امید ایرانیان، فریادگر صلح، تاج بخش شاهان، آرامش دهنده‌ی دردمندان، و نگهبان مرز و بوم ایران است اما یک انسان کامل یا پهلوان همواره پیروزمند نیست. او نه یک موجود ماورایی، بلکه انسانی خاکی است که چون دیگران گاه شکست می‌خورد، اشتباه می‌کند، و حتی به دروغ و فریب دست می‌زند.

در نخستین روز نبرد رستم و سهراب، پدر و پسری که یکدیگر را نمی‌شناسند کمابیش هم زور هستند و هیچیک نمی‌تواند دیگری را به زمین بیفکند. ولی در پایان آن روز، جوان تورانی به‌جای جنگ تن به تن، جان چند ایرانی را می‌گیرد و هرگز برای این جنایت پوزش هم نمی‌خواهد. پس همه می‌دانند که فردا روز سرنوشت و نبرد فرجامین خواهد بود. در دومین روز رستم که وصیت‌ خود را به برادرش کرده، آماده برای کشتن یا کشته شدن به میدان می‌آید. سهراب بی آن که از کشتار دیشب خود پوزش بخواهد، سبک‌سرانه به رستم می‌گوید که یک ایرانی دیگر را به میدان بفرستد. طبیعی است که جهان پهلوان چنین پیشنهادی را نمی‌پذیرد زیرا او همواره آماده است تا جان خود را برای زنده ماندن ایرانیان و حفظ کیان ایران فدا کند. پس هر دو از اسب فرود می‌آیند و به کشتی روی می‌آورند. آنان چونان درندگان به جان یکدیگر می‌افتند و در شرایطی که خون و عرق از سر و رویشان می‌چکد و با پنجه‌های خود بر یکدیگر زخم‌ها زده‌اند، با همه‌ی نیرو گلاویز می‌شوند. ناگهان جوان تورانی، جهان پهلوان را از زمین می کَنَد و بر خاک می‌افکند. فردوسی با نفرتی که از جنگ دارد، تابلویی از سهراب به دست می‌دهد که نه انسان، بلکه پیلی تنومند، وحشی و خشمگین است؛ انگشتانش به چنگال می‌ماند و با صورت و دهانی پر از خاک، خنجر به دست بر سینه‌ی رستم نشسته و می‌خواهد سر از تن تهمتن جدا کند. رستم ناگزیر به فریب روی می‌آورد و می‌گوید «جوانک چگونه به سر بریدن ناجوانمردانه‌ی من خشنودی؟ مگر با رسم و رسوم ما آشنا نیستی؟ اگر در کشتی، بزرگتری را نخستین بار خاک کردی، هنوز پیروز نشده‌ای. چه در مسابقه و چه در جنگ، این آیین، همین است. باید فرصت دیگری به آن مهتر بدهی». سهراب که با آداب ایران بیگانه است، آنچنان نجیب است که این فریب بر او کارگر می‌افتد و جان جهان پهلوان از خطر می‌رهد:

بدین چاره از چنگِ آن اژدها،

همی خواست یابد ز کشتن رها

دلیر و جوان سر به گفتارِ پیر

بداد و ببود آن سخن جای‌گیر

رها کرد از او دست و آمد به دشت

به دشتی که بر پیشش آهو گذشت

همی کرد نخچیر و یادش نبود

از آن کس که با او نبرد آزمود

سهراب از سر جوانی می‌پندارد که آن پیرمرد دوست داشتنی را هرگاه بخواهد می‌تواند بر زمین بزند. از سوی دیگر صدایی در درونش می‌گوید این پهلوان را نباید کشت. پس این بار نه به کشتار ایرانیان، که به شکار آهوان می‌پردازد. ولی هومان که از سوی افراسیاب وظیفه دارد سهراب را به جان رستم بیندازد، با گذشت زمان نگران می‌شود که چرا بازگشت جوان تا این اندازه دیر شده و به درازا کشیده است:

همی دیر شد باز، هومان چو گَرد

بیامد، بپرسید از او وَز نبرد

به هومان بگفت آن کجا  رفته بود

سخن هر چه رستم بدو گفته بود

آه از نهاد هومان برمی‌خیزد. او آنقدر پختگی دارد که بداند جوان خام، فرصت بزرگی را سوزانده است. هومان می‌داند که این‌بار، رستم بسیار خطرناک تر باز خواهد گشت زیرا یک بار مرگ را به چشم خود دیده و حتی حاضر شده برای رهایی، به فریب روی آورد. پس در نبرد پیش رو، به هر شیوه‌ای برای چیرگی دست خواهد زد:

بدو گفت هومانِ گُرد: «ای جوان

به سیری رسیدی همانا ز جان

دِریغ این بر و برزْبالایِ تو

رِکیبِ دراز و یلیْ پایِ تو

هِزبری که آورده بودی به دام

رها کردی از دام و شد کارْ خام

نگه کن کز این بیهده کارکرد

چه آرَد به پیشت به دیگر نبرد!”

بگفت و دل از جانِ او برگرفت

براند و همی ماند اندر شگفت

رستم امید تمامی مردم

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند
شماره‌ی ۱۷۱
رستم امید تمامی مردم

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۰ مهر ۱۴۰۰


نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم شمیرانی


در رزم دوم رستم و سهراب، پهلوان جوان همچنان نگران است که مبادا آن هماورد گمنام پدر باشد. ولی از سر سرگشتگی،  برای رایزنی به سراغ دشمنی چون هومان می‌رود. زمانی هم که با رستم روبرو می‌شود، باز دودل است و با مهربانی پیشنهاد می‌دهد که رزم را وانهند و به بزم بپردازند:
بدو گفت هومان که: «در کارْزار
رسیده است رستم به من اَند بار
بدین رخش مانَد همی رخشِ اوی
جز آن کاین ندارد پی و پخشِ اوی»
بپوشید سهراب خَفتانِ رزم
سرش پُر ز رزم و دلش پر ز بزم
بیامد خروشان بدان دشتِ جنگ
به چنگ اندرون گرزه‌ی گاو رنگ
ز رستم بپرسید، خندان دو لب؛
-تو گفتی که با او به هم بود شب-،
که: «شب چون بُدت؟ روز چون خاستی؟
ز پیکار بر دل چه آراستی؟
زِ تن دور کن بَبر و شمشیرِ کین
بزن جنگ و بیداد را بر زمین!
بیا تا نشینیم هر دو به هم؛
به مَی تازه داریم رویِ دُژم
به پیشِ جهاندار پیمان کنیم
دل از جنگ جُستن پشیمان کنیم
بمان تا کسی دیگر آید به رزم
تو با من بساز و بیارای بزم
این را نمی‌توان پیشنهاد صلح دانست. سهراب که روز پیش چند ایرانی را به ناروا کشته، اکنون بجای پوزش، می‌گوید بیا با هم بسازیم و ایرانی دیگری کشته شود! او نمی‌فهمد رستم نماد یگانگی ایرانیان و فدای یکپارچگی مرز و بوم ایران است. در داستان اسب گزینی رستم، چوپان دارنده‌ی گلّه گفته بود بهای رخش، بر و بوم ایران است. حتی پیش از آن، در جشن زادروز رستم در زابلستان، همگان چه مهتر و چه کهتر، مانند تار و پود در هم تنیده‌اند. زیرا زمانی که گفتگو از رستم باشد، هیچ جایگاه فرود و فزودی در میان ملت نیست:
نبُد کهتر از مهتران بر، فرود
نشسته، چنان چون بوَد تار و پود
همینجا گفتنی است که شاهنامه پژوهان، مصراع نخست این بیت را به شکل «نبد مهتر از کهتران بر فزود» هم خوانده‌اند تا به نظر خودشان، ناهمخوانی «بر» و «فرود» یا بالا و پایین برطرف شود. در حالی‌که هر دو ترکیب معنای واحدی دارد. خوانش پیشنهادی نوشته‌ی حاضر برای فاصله گذاشتن پیش از فرود، دو حرف اضافه برای یک متمم را در نظر دارد و در نمونه‌ای مانند رفتن ایرج نزد برادران دیده می‌شود:
نهادند بر نامه بر مُهر شاه
ز ایوان بر، ایرج گزین کرد راه
در هر روی، سهراب بجز چند نام، چیزی از فرهنگ ایرانیان نمی‌داند و بر همین پایه آن پیشنهاد نابجای سازش را به رستم می‌دهد. او گرچه نام نیرم، سام، دستان، رستم، کاوس، طوس، گیو، گودرز و حتی بهرام را می‌داند، ولی با آداب و رسوم، ارزش‌ها و فرهنگ ایران بیگانه است و از همین روی، زمانی که رستم را بر زمین می‌زند، روی سینه‌اش می‌نشیند و می‌خواهد با خنجر سر از بدنش جدا کند، به سادگی فریب گفته‌ی رستم را می‌خورد و آن را آیین دیرین و آرایش دین ایرانیان می‌پندارد:
نگه کرد رستم، به آواز گفت
که: «این راز باید گشاد از نهفت:
دگرگونه‌تر باشد آیینِ ما
جز این باشد آرایشِ دینِ ما،
کسی کو  به کُشتی نبرد آورد،
سرِ مهتری زیرِ گَرد آورد، 
نخستین که پشتش نِهد بر زمین،
نبرّد سرش، گرچه باشد به‌کین؛
اگر بارِ دیگرْش زیر آورد،
به افگندنش نامِ شیر آورد،
روا باشد ار سر کُنَد ز او جدا؛
چنین بود تا بود آیین ما»
به این‌گونه رستم از مرگ حتمی می‌گریزد و در فرصتی دیگر پس از بازیابی نیرو، با سهراب می‌ستیزد. ناآشنایی پهلوان جوان با آداب ایران، از همان آغاز و در پرسش از هجیر قهرمان نیز نمایان است. او درباره‌ی پهلوانی می‌پرسد که درفش اژدها پیکر دارد و در پیش سراپرده‌ی سبزش، اختر کاویان برافراخته شده است. ولی آن بیگانگی فرهنگی به او امکان نمی‌دهد دریابد که این نمادها، همه بازگو کننده‌ی تهمتن است. فردوسی بزرگ گاه برای برقراری ارتباط نزدیکتر با مخاطب، نام‌هایی را به‌کار می‌برد که برای خواننده آشناست ولی از این کاربرد نمی‌توان نتیجه‌گرفت که سهراب، پدر خود را می‌شناخته است. در بیت‌های بالا رخش، و ببر بیان که ویژه‌ی رستم است، از این جمله‌اند. ولی مصراعی که می‌گوید سهراب با گرزه‌ی گاورنگ به میدان آمد، گرچه در لغت فرس به همین شکل آمده، دستِ‌کم نمی‌تواند ارتباطی با نماد مبارزه‌ی فریدون یعنی گرزه‌ی گاوسر داشته باشد.

هنر پوزش خواستن

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۷۰

هنر پوزش خواستن

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۴ مهر ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

سهراب، جوانی تنومند، پرتوان، دانا و پهلوان است. او در جنگاوری مانند ندارد، ولی هنر تنها زورمندی و قدرت نمایی در میدان نبرد نیست. شاید بزرگترین دلاوری، توانایی پوزش خواستن در زمانی است که کسی بداند کاری نادرست انجام داده است. سهراب پس از نخستین روز نبرد، می‌داند که هنگام جنگ تن به تن،  قوانین بازی را زیر پا گذاشته و خون بیگناهان را بر زمین ریخته است. ولی این پهلوان جوان، آنچنان پر توان نیست که در رویارویی دوباره با رستم، از رفتار نادرست خود پوزش بخواهد. بجای این کار ساده، او به هومان روی می‌آورد و برای کسی که می‌داند گماشته‌ی افراسیاب است، درددل می‌کند.

به هومان چنین گفت: «کاین شیرمرد

که با من همی گردد اندر نبرد،

ز بالایِ من نیست بالاش کم

به رزم اندرون دل ندارد دُژم

بَر و کتف و یالش همانند من

تو گفتی نگارنده برزد رَسَن

ز پای و رِکیبش همی مهرِ من

بجنبد، به شرم آورَد چهرِ من

نشان‌های مادر بیابم همی

به دل نیز لختی بتابم همی

گمانی برم من که او رستم است

که چون او نَبَرده به گیتی کم است

نباید که من با پدر جنگجوی

شوم خیره روی اندر آرم به روی!»

اکنون دیگر جای دوست و دشمن عوض شده است. سهراب رازی را که از هجیر دلاور پنهان کرده بود، آشکارا به هومان می‌گوید. مگر نه آن که می‌داند هومان از سوی افراسیاب آمده تا مانع شناسایی رستم شود؟ سهرابی که تا این زمان می‌کوشید تورانیان پی نبرند که او فرزند رستم است و برای یافتن پدر خود به ایران آمده، اکنون از هومان کمک می‌خواهد و همه چیز را برای او می‌گوید! اگر هجیر را فرا می‌خواند و همین حرف‌ها را به او می‌زد، شاید همه چیز دگرگون می‌شد. ولی از هومان جز شنیدن دروغ، چه چشمداشتی دارد؟ پهلوان جوان درمانده شده است زیرا نمی‌تواند برای جنایتی که به آن دست زده، از ایرانیان پوزش بخواهد بلکه سرافکندگی خود را باز هم با هومان در میان می‌گذارد و می‌گوید که «از ایرانیان من بسی کشته‌ام»! اگر همین شرمندگی را روز دوم با رستم در میان می‌گذاشت و از او پوزش می‌خواست، شاید روند رویدادها دگرگون می‌شد. ولی او چنین شهامت و هنری ندارد. البته به گفته‌های هومان هم باور ندارد و همچنان دچار دودلی است. از همین رو به تهمتن می‌گوید:

بمان تا کسی دیگر آید به رزم

تو با من بساز و بیارای بزم

دلِ من  همی با تو مهر آورد

همی آبِ شرمم به چهر آورد

همانا که داری ز نیرم نژاد

کنی پیشِ من، گوهرِ خویش یاد

مگر پورِ دستانِ سامِ یلی

گُزینْ نامورْ رستمِ زاولی

درماندگی سهراب، و ناتوانی او در پوزش خواستن، آخرین فرصت جبران جنایت و نیز آخرین امکان شناسایی پدر را هم از او می‌گیرد. کلید آشنایی دو طرف در دست سهراب است زیرا او می‌داند که در سپاه ایران، رستمی هست؛ او در جستجوی رستم است؛ و نیز نشانی‌هایی را که مادر به او داده، در جهان پهلوان ایران می‌بیند. هدف سهراب، جنگ با ایرانیان نبوده، بلکه به دنبال گمشده‌ای به میدان آمده است. ولی رستم در چنین جایگاهی نیست. او هرگز به اندیشه‌اش خطور نمی‌کند که فرزندش به جنگ آمده باشد.

در هر روی، سهراب در رویارویی با رستم از کشتن بیگناهانی که در واقع هموطن خودش هستند پوزش نمی‌خواهد بلکه با نوعی لودگی و جوانی، از او می‌خواهد که به میگساری بنشینند و پهلوان دیگری به میدان بیاید! این بی منطقی سهراب پذیرفتنی نیست. به‌راستی اگر او گمان می‌کند هماوردش رستم زابلی باشد، چرا می‌خواهد یک ایرانی دیگر به رزم بیاید؟ در این درماندگی، سهراب هدف خود را فراموش کرده است! نه تنها از کشتار ایرانیان بیگناه در روز گذشته پوزش نمی‌خواهد، بلکه درخواست می‌کند ایرانیان دیگری به نبرد او بیایند و کشته شوند! اینجاست که رستم همچون کوهی استوار، در برابر این متجاوز خونخوار می‌ایستد:

بدو گفت رستم که: «ای نامجوی

نبودیم هرگز بدین گفت و گوی

ز کُشتی گرفتن سخن بود دوش

نگیرم فریبِ تو؛ زین در مکوش!

نه من کودکم، گر تو هستی جوان

به کُشتی کمر بسته ام بر میان

بکوشیم و فرجامِ کار آن بُود،

که فرمان و رایِ جهانبان بُوَد

بسی گشته ام در فراز و نشیب

نی ام مردِ دستان و بند و فریب»