تقدیر ناگزیر

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۵۵

تقدیر ناگزیر

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۹ خرداد  ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

بسیاری از ما گهگاه می‌شنویم که برپایه‌ی بیت‌هایی از شاهنامه، فردوسی را به نژادپرستی، زن ستیزی و مانند آن متهم می‌کنند، یا برای نقش زنان در شاهنامه، او را می‌ستایند. گروهی نیز هر بیتی را که با معیارهای امروز همخوانی نداشته باشد، برافزوده می‌خوانند و از شاهنامه نمی‌دانند. حتی گاهی با تفسیرهای شاذّی روبرو می‌شویم که برای نمونه اگر از پوشیده‌رویانی چون ارنواز و شهرناز نام برده شده، یعنی از ضحّاک ستمگر روی پنهان کرده‌اند یا پوشش جنگی روی رخ آورده‌اند. البته بعضی از بیت‌ها الحاقی است، و حماسه رفتارها را نیز غلو آمیز بیان می‌کند. ولی بیگمان بیت‌هایی در شاهنامه می‌‌بینیم که با معیارهای اخلاقی امروز نمی‌توان آن‌ها را پذیرفت. آیا این بیت‌ها، دیدگاه فردوسی را نشان می‌دهد؟ در این زمینه باید توجه کنیم که:

۱- فردوسی بزرگ برخلاف نظامی، کارش را با وفاداری به منابع مکتوب پیش برده است. پژوهشگرانی بر این باورند که فردوسی تنها از شاهنامه‌ی ابومنصوری استفاده کرده است، و بعضی هم از یکی دو منبع دیگر مانند کتاب «اخبار رستم» نوشته‌ی «آزادسرو» نام می‌برند. اما اگر فردوسی بزرگ از گفتار دهقان یا موبد یا نام‌هایی چون ماخ و شادان برزین سخن می‌گوید، به معنی آن نیست که او داستان‌ها را شفاهی از این و آن پرسیده، بلکه این نام‌ها در خود شاهنامه ابومنصوری آمده زیرا آنان زرتشتیانی هستند که خداینامک‌ها را گرد آورده اند.

۲- داستان‌های شاهنامه را استاد طوس نساخته، بلکه آنها را برپایه‌ی منابع پرداخته است. حتی پاره‌ای از مفهوم ها مانند «به نام خداوند جان و خرد»، و بعضی از تشبیه‌ها، آنچنان به مینوی خرد و یادگار زریران مانند است که می‌توان گفت از همان شاهنامه‌ی ابومنصوری به شاهنامه‌ی فردوسی راه یافته است.

۳- شاهنامه یک اثر چند صدایی است. گاه جمله‌ای از شخصیت‌های داستان گفته می‌شود که نه دیدگاه فردوسی، بلکه نظر آنان را بیان می‌کند. حتی بعضی از پند و اندرزها هم که به ظاهر از سوی شاعر گفته شده، می‌تواند برگرفته از منبع، و گفته‌ی راوی باشد.

۴- شاهنامه بخش بزرگی از اسطوره‌ها و داستان‌های حماسی این سرزمین را در بر می‌گیرد. در همه‌ی آن دوران، و در پهنه‌ی اجتماعی گسترده‌ی ایران، ارزش‌ها یکسان نبوده است. برای نمونه چه بسا در زمان مادرسالاری، یا در میان خانواده‌ی شاهان و بزرگان، رفتارها و برخوردهای متفاوتی را بتوان در میان زنان سراغ گرفت.

۵- فردوسی یک هنرمند تواناست. برای نمونه چه بسا سرآغاز داستان بیژن و منیژه را بر پایه‌ی تخیل سروده و به‌راستی همسر یا دوست و همنشینی در کار نبوده است.

۶- گاهی نیز برای درک بهتر مخاطب، مفاهیم پسینی به داستان‌های پیشین بار می‌شود. برای نمونه شاید واژه‌هایی مانند پوشیده‌روی، کفن و تابوت در باستان نبوده و برای درک بهتر داستان در سروده آمده باشد.

۷- گذشته را نمی‌توان با ارزش‌های امروزی داوری کرد. برای نمونه در زمان فردوسی که منابع مالی حکومت‌ها در جنگ و با غارت دیگران به‌دست می‌آمد، بخشندگی شاهان و گشودن در گنج‌ها ستودنی بود ولی امروز کشورهای پیشرو نه با افزایش و گسترش یارانه، بلکه با مالیات و حسابرسی جانانه اداره می‌شوند.

۸- با این‌همه، خردگرایی فردوسی در پس هر داستان و هر بیت نهفته است. هر انسانی داده‌های دریافتی را در اندیشه‌ی خود پردازش می‌کند و سپس به زبان می‌آورد. یعنی دو تغییر، یک بار در دستگاه ورودی و بار دیگر در دستگاه خروجی روی می‌دهد و در این میان، اندیشه‌ی پویا و توانای فردوسی است که رنگ خود را بر موضوع می‌زند و تابلوهایی پر مفهوم، زیبا و هنرمندانه می‌آفریند.

در غمنامه‌ی سهراب، هجیر با دروغ آگاهانه و از سر میهن دوستی، نام رستم را پنهان می‌کند. سپس می‌خوانیم:

نبشته به سر بر دگرگونه بود

ز فرمان نه کاهد، نه هرگز فُزود.

تو گیتی چه سازی؟ که خود ساخته است

جهانبان از این کار پرداخته است

زمانه نبشته دگرگونه داشت

چنان کو گذارد، بباید گذاشت

آیا این دیدگاه راوی، یا اندیشه‌ی جبرگرای خود فردوسی است؟ آیا هنرمند می‌خواهد منطق درونی تراژدی را نشان دهد یا به‌راستی بر این باور است که همه چیز از پیش تعیین شده و «نتیجه» تغییرپذیر نیست؟ آیا کسی با چنین دیدگاهی، می‌تواند بیش از سی سال، روی یک اثر کار کند تا خردورزی را همگانی کند، تخم سخن را بپراکند، و مرزهای ایران مستقل را در برابر خلافت بنی‌عباس پررنگ نماید؟

سراپرده‌‌ی رستم

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۵۴

سراپرده‌‌ی رستم

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۳ خرداد  ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

سرپرست گویندگان: شراره عسگری

گوینده: کسری کاظم بخشی

 

کسانی بر این باورند که فردوسی، همه چیز را امانت‌دارانه از روی منبع یگانه یا منابع خود سروده و حتی واژه‌ای به آن نیفزوده یا از آن نکاسته است. این باور، ناخواسته بر آن سر است که نقش فردوسی را تنها به زبان بس شیوای او محدود کند و ده‌ها هزار ریزه‌کاری را که نمود نبوغ او در پردازش خردمندانه‌ی روایت است، نادیده بگیرد. برای نمونه، زمانی که سهراب نشان سراپرده‌ها را به هجیر می‌گوید، می‌توان پذیرفت که رنگ هر سراپرده و پیکر هر درفش یا نشانه‌ی هر علَم و پرچم، در منبع فردوسی آمده باشد. ولی کدام نویسنده‌ای جز نمایشنامه‌نویس جامعه‌شناس نابغه‌ی طوس، می‌توانسته چنین زیبا و اثرگذار سه نوع سراپرده‌ی شاهان، پهلوانان و رستم را از هم جدا کند؛ در گروه نخست در سراپرده‌ی کاوس و فریبرز و طوس بر تجمل تکیه نماید؛ در گروه دوم به رزم‌آوری و آمادگی جنگی بپردازد؛ و به رستم که می‌رسد، ناگهان صحبت از ویژگی‌های سراپرده کمرنگ شود و نگاه تیزبین سهراب تنها بر خود پهلوان متمرکز شود؟ همچنان که برّه‌ای از میان گله‌ای انبوه، جای مادر را بو می‌کشد و به همان سو می‌دود، سهراب نیز از بلندای کوه، تهمتن و اسبش را با بیانی دیگر در شرح اندام و چهر، و با زبانی سراسر مهر نشان می‌دهد:

بپرسید: «کان سبز پرده‌سرای

یکی لشکری گشن پیشش به پای،

یکی تختِ پر مایه اندر میان

زده پیش او اختر کاویان،

بر او بر نشسته یکی پهلوان

ابا فرّ و با سفت و یالِ گوان،

ز هر کس که بر پایْ پیشش بر است

نشسته به یک رَش سرش برتر است؛

یکی باره پیشش به بالایِ اوی

کمندی فروهِشته تا پایِ اوی،

بر او هر  زمان برخروشد همی

تو گفتی که در زین بجوشد همی،

بسی پیلِ برگسْتوانْ‌وَر به پیش

همی جوشد آن مرد بر جایِ خویش،

نه مرد است ز ایران به بالایِ اوی

نه بینم همی اسپْ همتایِ اوی،

دِرفشش پدید اَژدَها پیکر است

بدان نیزه بر شیرِ زرّین‌سر است؟»

پرسش‌هایی که درباره‌ی این سراپرده می‌شود، دو تفاوت چشمگیر با پرسش از سراپرده‌های دیگر دارد. نه تنها چشمان سهراب بجای تجملات یا رزم‌ابزارها بیشتر معشوق را می‌بیند، بلکه زبانش نیز گویاتر و شمار بیت‌ها افزون‌تر است. میانگین بیت‌هایی که برای پرسش از سراپرده‌های دیگر به‌کار رفته، کمتر از ۴ است ولی برای پرسش از رستم در همین بار نخست، ۹ بیت به کار می‌رود و البته سهراب، بار دیگر به این سراپرده باز می‌گردد. می‌داند که گمشده‌اش اینجاست. نمی‌تواند از این سراپرده‌ی سبز چشم بردارد و آن را به فراموشی سپارد. این تنها موردی است که سهراب، ویژگی‌ها و برتری‌های خود پهلوان را برمی‌شمارد. وقتی نشسته، باز هم از آنان که کنارش برپای ایستاده‌اند، یک سر و گردن بلند تر است. فردوسی در اینجا هم یگانگی رستم و رخش را به زیبایی می‌گوید. اسب در بلندی قامت، چیزی از پهلوان کم ندارد و کمند نیز آنچنان پهلوانانه و شصت خم است که تا پای اسب می‌رسد. اسب بر پهلوان می‌خروشد و در زین خود می‌جوشد که دیگر تاب ایستادن ندارم، چرا به میدان نمی‌رویم؟! پهلوان نیز بر جای خود می‌جوشد و آماده‌ی حرکت است. هنرمند نابغه، برای نشان دادن یگانگی پهلوان و اسب، چه ریزه‌کاری‌ها که به کار نمی‌بندد! تنها به گفتن بلندای هر دو بسنده نمی‌کند؛ «اوی» مصراع نخست را به رستم، و «اوی» مصراع دوم را به رخش برمی‌گرداند؛ واژه‌ی جوشیدن را برای هر دو به‌کار می‌گیرد؛ و سرانجام در یک بیت از زبان سهراب می‌گوید که در همه‌ی سپاه ایران، نه مردی چون رستم و نه اسبی همانند اسب اوست؛ و در اینجا نیز، «اوی» در هر مصراع به یکی از این دو، سوار و اسب اشاره دارد.

در بیت پایانی، نقش اژدها روی پرچم و درفش رستم پدید یا به گفته‌ی دکتر خطیبی نازنین، «بَدید» یعنی «به دید» است. می‌دانیم که اژدها، نشان خاندان پهلوانی ایران است و پیوندی با ضحاک، جد مادری رستم ندارد. این نشانه‌ی زورمندی و پهلوانی، شاید بازتاب شکسته شده‌ی واقعیت تاریخی پرچم اشکانیان و خاندان سکایی در حماسه‌ باشد. اما روی تلخ داستان آن است که سهراب نشان اژدها را می‌بیند، حتی از درفش کاویان هم نام می‌برد، با این‌همه آنچنان از فرهنگ نیاکان خود گسسته است که نمی‌تواند پی ببرد این دو بی‌گمان سراپرده‌ی رستم را نشان می‌دهد.

سراپرده‌های پهلوانان

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۵۳

سراپرده‌های پهلوانان

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۹ خرداد  ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

سرپرست گویندگان: شراره عسگری

گوینده: بهارک صناعی‌ها

 

سهراب به‌جای آن‌که به میدان جنگ با ایرانیان پای گذارد، ویژگی سراپرده‌ها را برمی‌شمارد و نشانه‌ها را می‌جوید تا پهلوان هجیر، سپهبد اسیر، نام پدر را به او بگوید. وصف چگونگی این سراپرده‌ها، از ریزه‌کاری‌های هنرمندانه‌ی فردوسی است. آنگاه که سهراب می‌خواهد سراپرده‌ی شاه کاوس، فرزندش فریبرز، و نیز شاهزاده طوس را نشان دهد، شکوه و تجمل آنها را بر زبان می‌آورد و جایگاهشان را در میان سپاه بیان می‌کند. پس از آن به بازگویی نشان سراپرده‌های پهلوانان می‌پردازد و گفتار خود را چنین می‌آغازد:

بپرسید کان سرخْ پرده سرای،

سواران بسی گِردش اندر به پای،

یکی شیرْ پیکرْ درفشی بزَر

دِرَفْشان یکی در میانش گهر،

پسِ پشتش اندر سپاهی گران

همه نیزه داران و جوشنْ‌وَران؟»

چنین گفت: «کان فرّ آزادگان

سپهدار گودرز گَشوادگان»

دیگر صحبت از رنگ پیروزه‌ی شاهانه، هودج و پارچه‌ی دیبا، و غلامان ایستاده برپا نیست. اگر طوس و سوارانش زرینه کفش هستند، در نیروهایی که زیر پرچم گودرز گردآمده‌اند تنها ویژگی‌های جنگی و تجهیزات رزمی چون نیزه و جوشن برجسته می‌شود. البته این پهلوانان نیز خود از نجبا و نژادگان هستند و آزاده نامیده می‌شوند. این برداشت که آزاده جایگزین واژه‌ی ایرانی شده، درست به نظر نمی‌رسد و همچنان که دکتر خالقی نوشته‌اند، شاید از آنجا که خانواده‌ی کاوه‌ی آهنگر برپایه‌ی پیمان فریدون نوید مهتری گرفته بودند، پس از پیروزی بر ضحاک آزاده نامیده شده‌اند. گودرز سپهدار، فرزندان و نوادگان بسیار در کشاکش‌ها پیشکش کرده و بیهوده نیست که سواران بسیار در گرد او پا در رکاب دارند و سپاهی سنگین در پشتش آماده‌ی کارزارند.  بر درفش این پهلوان دلیر، نشان شیر نقش بسته است ولی درفش فرزندش گیو،  نشان دیگری دارد:

وز آن پس بپرسید: «کز مهتران

کَشیده سراپرده‌ای بر کران،

یکی گرگ پیکر دِرفش از برش

برآورده از پرده زرّینْ سرش،

سوارانِ بسیار پیشش به‌پای

برآید همی نالۀ کرّنای؟»

بدو گفت: «کان پورِ گودرز، گیو

که خوانند او را همی گیوِ نیو

ز گودرزیان، مهتر و بهتر است

بر ایرانْ سپه بر دو سر افسر است»

باز هم در اینجا سخن و نمودی از اشرافیت نمی‌بینیم. در توصیف نیروهای این پهلوان نیز تنها آمادگی رزمی آنان است که از زبان شیپورها شنیده می‌شود. نمایشنامه‌نویس بزرگ شاهنامه همچنان که شیوه‌ی اوست، همچنان که از برادری زنده رزم با تهمینه پرده برنمی‌دارد، در اینجا نیز دست‌یابی به پیوندهای خویشاوندی را به شنونده وا می‌گذارد. هجیر نمی‌گوید گیو نیز همچون من فرزند گودرز، و از آن گذشته داماد رستم است. تنها به این بسنده می‌کند که او از دو نظر تاج سر سپاهیان ایران است. کاتبانی که شیوه‌ی ستوده‌ی فردوسی را در انگیزش ذهن خواننده و وادار کردن مخاطب به گمانه زنی و به‌کارگیری خرد در نمی‌یافته‌اند، با افزودن بیتی سست کوشیده‌اند منظور خردمند طوس را به گمان خود روشن‌تر کنند:

سرافراز دامادِ رستم بوَد

به ایران زمین همچو او کم بود

سهراب زمانی‌که از یافتن جهان پهلوان در میانه‌ی میدان نومید می‌شود، به سراغ سراپرده‌ای دورتر می‌رود:

بپرسید: «کان زردْ پرده‌سرای

به دهلیز چندی پیاده بپای،

به گِرد اندرش سرخ و زرد و بنفش

ز هر گونه‌ای برکشیده دِرفش،

درفشی سپید است، پیکرْ گراز

سرش ماهِ زرّین، به بالا دراز؟»

چنین گفت: «کو را گُرازه است نام

که از جنگِ شیران نتابد لگام

هُشیوار و از تخمه‌ی گیوگان

که بر درد و سختی نگردد ژَکان»

در اینجا هم سراپرده‌ی پهلوانان، مانند سراپرده‌ی شاهزادگان نیست و بجای نشانه‌‌های تجملی، تنها آمادگی رزمی را می‌بینیم. هجیر نیز برادرزاده‌ی خود را به پهلوانی می‌ستاید که هرگز برای گریز از جنگ، عنان نمی‌پیچد و از دشواری‌ها نمی‌نالد. گویی هجیر هنگامی که از خانواده‌ی خودش، از گودرز، گیو، و گرازه گفتگو می‌کند به هیجان می‌آید و حسرت می‌خورد که چرا به‌جای بودن در کنار خویش و پیوند، باید اینچنین دربند باشد.

نشان درفش گیو گودرز، گرازه از تخمه‌ی گیوگان، و نیز فریبرز کاوس، با نشان درفش پدرانشان یکی نیست. گویی هر گروهی که می‌بالد، سپاهیانی جداگانه گرد می‌آرد، در جایگاهی جداگانه می‌نشیند و درفشی با نقش و پیکری دیگر برمی‌گزیند. ولی در خاندان پهلوانی ایران، هرگاه نام از درفش می‌رود، نقش آن همواره یکسان است زیرا گرشاسپ و رستم و فرامرز نه در کنار هم، که در دنباله‌ی یکدیگرند و درفش‌هایشان نیز همه اژدها پیکرند. اگر سهراب با آداب خانوادگی خود آشنا بود، یافتن پدر در میان پهلوانان آسان می‌نمود.

سراپرده‌های شاهانه

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۵۲

سراپرده‌های شاهانه

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۲ خرداد  ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: مژگان معافیان

 

در رویارویی سهراب با لشکر ایران، تنها کسی که می‌تواند جهان پهلوان را به آن پهلوان جوان بشناساند، هجیر اسیر است که سهراب او را به بالای تپه‌ای فرا می‌خواند، سراپرده‌ی سپاهیان ایران را به او می‌نمایاند و از هر در می‌پرسد تا به پدر برسد. فردوسی بزرگ، ظرافتی را که در پس بیت‌هایش موج می‌زند، در دیالوگ‌ها و گفتگوها به اوج می‌رساند. کسانی که این نواده‌ی سام را خام می‌پندارند، ریزه‌کاری‌های فردوسی را درنیافته‌اند که چگونه نیروها را از زبان سهراب، در سه دسته‌ی خاندان شاهان، دیگر پهلوانان، و خود رستم جای می‌دهد. وقتی سپاه ایران به دژ سپید رسید، این سهراب بود که با چشمان تیزبین خود لشکر را به هومان نشان داد و حتی شمار آن را برآورد کرد. اکنون نیز ریزه‌کاری‌هایی که فردوسی از زبان سهراب می‌گوید، آنچنان زیبا و گویاست که می‌توان پیش از پاسخ گمانه‌زنی کرد که هر سراپرده و خیمه‌هایی که درونش برپا می‌شود، از آن کیست. در نخستین دسته، ویژگی‌های سه سراپرده‌ی شاهانه را می‌خوانیم:

«سراپرده‌ی دیبه از رنگ رنگ

بدوی اندرون خیمه های پلنگ،

به پیش اندرون بسته صد ژنده پیل

یکی مهدِ پیروزه، بر سان نیل،

یکی برز خورشیدْ پیکرْ دِرفش

سرش ماهِ زرّین، غِلافش بنفش،

به قلب سپاه اندرون، جایِ کیست؟

ز گردانِ ایران، ورا نام چیست؟»

خواننده می‌داند چنین سراپرده‌ای در قلب سپاه، بی‌گمان از آنِ شاه است. هر گروه از سپاهیان، نیروهای وابسته به یک پهلوان هستند که رنگ سراپرده، جنس خیمه، نوع درفش و نگاره‌ی آن، سر درفش و غلاف آن، همراه با شمار و چگونگی نیروهای سراپرده و جایگاهشان را سهراب از راه دور با دقت باز می‌گوید. سراپرده‌ی شاه باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد؟ گرچه کاوس خودکامه است، ولی به نظر می‌آید نیروهایی از نمایندگان دسته‌های گوناگون در سراپرده‌ی او حضور دارند. شاید از همین رو «رنگ رنگ» و متنوع است و مانند دیگر سراپرده‌ها، رنگ ویژه‌‌ی یک گروه و خانواده را ندارد. اگر با این زمانه بخواهیم همانند کنیم، هر گروه، حزب یا دسته‌، نشان‌ها و رنگ ویژه‌ی خویش را دارد ولی سراپرده‌ی کاوس که مجموعه‌ای از نمایندگان این دسته‌ها را هم دربرمی‌گیرد، رنگارنگ، یا آنچنان که استاد مینوی نوشته‌، هفت رنگ است. این عدد می‌تواند بیانگر هفت خانواده‌ی تصمیم گیرنده در سلسله‌های حکومتی ایران باستان باشد. گذشته از آن، سراپرده‌‌ی کاوس به کاخی می‌ماند: درگاهی دارد و عدد صد، کثرت فیل‌ها و شیران در پیش این درگاه را نشان می‌دهد. دکتر کزازی که پیلان و شیران را استعاره‌ای آشکار از پهلوانان شیردل و پیل پیکر دانسته‌اند، به واژه‌ی «بسته» توجه نکرده‌اند. سراپرده‌ی کاوس درفش یا پرچمی بلند دارد و خیمه‌های فراوانی را دربرمی‌گیرد. جنس دیبای سراپرده و تخت روان پیروزه، نشانه‌های دارندگی است و حتی به گفته‌ی دکتر خالقی، «رنگ آبی یا بنفش یا فیروزه‌ای، رنگ ویژه‌ی بسیاری از ابزار و آلات دربار شاهان ایران» بوده است. گرچه ماهچه‌ی درفش زرین است، ولی پوشش میله‌ی آن باز هم بنفش است. با این همه ریزه‌کاری، سهراب خود پاسخ را می‌داند و تنها برای فریب هجیر، سراپرده‌ی رستم را دیر نشان می‌دهد تا سپهبد اسیر گمان کند این و آن برای فرمانده‌ی سپاه توران تفاوتی ندارد. پرسش دوم نیز درباره‌ی سراپرده‌ای در میمنه است و باز خود سهراب، جواب را می‌داند:

سراپرده‌ای برکشیده سیاه

رده گِردش اندر، ز هر سو سپاه،

به گِرد اندرون خیمه ز اندازه بیش

پسِ پشتْ پیلان و پالایْ پیش،

زده پیش او، پیل پیکرْ درفش

به در بر سواران زرّینه کفش

سهراب می‌داند که پدرش نیازی ندارد تا در میان خیمه‌ها پناه بگیرد و گِرد آن گُرد، سپاه حلقه زند. حتی شاید پنج واژه‌ی یک مصراع که همه با حرف «پ» آغاز شده، نشان می‌دهد که در این سراپرده از پهلوانی چون پدر خبری نیست، و «پالای» یا اسب، و سواران زرینه کفش، نشانه‌ای از جایگاه اشرافی شاهزاده‌ای است که هجیر او را طوس نوذر می‌شناساند. درباره‌ی فریبرز نیز سراپرده‌ از دیبای روم، تخت از عاج، چهارپایه از ساج، کجاوه با پوشش دیبا، و خیل غلامان ایستاده بر پا، همه نشانه‌هایی است که سهراب برمی‌شمارد و گویی خود می‌انگارد این‌ها نه با پهلوانی چون رستم، که با شاهزاده‌ای از خاندانی چون کاوس همخوانی دارد. از ریزه‌کاری‌های نابغه‌ی طوس همین بس که سهراب در اشاره به این سه کس، تنها از مکان آنان در قلب، میمنه و سوی شرق میدان، و چگونگی سراپرده‌های اشرافی شاهان سخن می‌گوید.

خط قرمز نابجا

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۵۱

خط قرمز نابجا

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۸ خرداد  ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: شراره عسگری

 

فردوسی هنرمند، گفتگو میان شخصیت‌های شاهنامه را بسیار هوشمندانه و روانشناسانه پردازش می‌کند. خواننده‌ی شاهنامه می‌داند که گفتگو میان سهراب و هجیر راه به جایی نمی‌برد. ولی فردوسی این گفتگو را چنان هنرمندانه می‌پرورد که آه از نهاد مخاطب بر می‌آورد و هم‌زمان، پرسشی در برابرش می‌گسترد: آیا این سرنوشت غم‌انگیز، ناگریز بود؟ آیا این دو حریف قدَر و توانا، از آغاز خط قرمزی بی‌ثمر و نابجا برای خود نکشیده بودند؟ نابغه‌ی طوس نشان می‌دهد که هر دو سوی مذاکره بسیار هوشمند و زیرکند ولی گره کار آن است که نقاط مشترک اندکند. هدف یکی، وارونه‌ی دیگری است: سهراب به هربهانه و روشی دست می‌اندازد تا هجیر، پدر را به او بنمایاند ولی سپهبد اسیر، گویی پهلوان جوان را دست می‌اندازد تا رستم را از او پنهان نماید. سهراب با پند و اندرز اخلاقی می‌گوید همچنان که تیر باید راست باشد، در گفتار نیز تنها راستی به‌کار می‌آید. سپس سیاست هویج و چماق در پیش می‌گیرد که: با گفتن نشانه‌های پهلوانان خرسندم می‌کنی و گنج برمی‌گزینی وگرنه در بند، رنج می‌بینی. سهراب، دشمن هجیر نیست. دست‌ِکم در اینجا، او را به چیزی بیشتر از زندان تهدید نمی‌کند. ولی هجیر پهلوان، کسی نیست که از مرگ و زندان بترسد. او نیز هوشیارانه در بازی شرکت می‌کند:

هُجیرش چنین داد پاسخ که: «شاه

ز من هر چه پرسد سخن زان سپاه،

بگویم همه هر چه دانم بدوی

به کژّی چرا بایدم گفت و گوی؟

نبینی جز از راستی پیشه ام

به کژّی نیارد دل اندیشه ام

به گیتی به از راستی پیشه نیست

به از راستی هیچ اندیشه نیست».

سبک گفتار هجیر، نشان می‌دهد که او در جایگاه یک اسیر، گرچه در حق سهراب، آداب گفتگو را به‌جا می‌آرد، ولی با خطاب سوم شخص، میان خود و دشمن فاصله می‌گذارد. او نیز پوشش اخلاقی را بر تن واژه‌ها می‌نشاند تا آن راست که نشاید گفت، پنهان بماند. هجیر نمی‌گوید همه چیز را خواهم گفت! از آغاز برای خود خط قرمزی کشیده که فردوسی نابغه آن را با «هرچه دانم» نشان داده است. هجیر می‌خواهد زیر پوشش راستی، هویت رستم را پنهان کند و در این باره خود را به تجاهل بزند. سهراب نیز تنها در پی شناختن رستم است و دیگران برایش اهمیتی ندارند. ولی او نیز با زیرکی، نام رستم را نه در آغاز، که در پایان می‌آورد تا مبادا حساسیتی در هجیر برانگیزد:

بدو گفت: «کز تو بپرسم همه

ز گردنکشان و ز شاه رمه

همه نامدارانِ آن مرز را

چو طوس و چو گیو و چو گودرز را

ز بهرام و از رستم نامدار

ز هر کت بپرسم به من برشمار»

آموزه‌ی بزرگ فردوسی در این پردازش خردمندانه آن است که انسان‌ها گاه درفش راستی بر می‌افرازند، تا انگیزه‌ها و هدف‌های خود را پنهان سازند؛ و دستِ دوستی پیش می‌برند تا قلب درستی را بدرند.  سهراب در نشان دادن سراپرده‌ها نیز کمابیش همین ترتیب را دنبال می‌کند: نخست سراپرده‌ی کاوس را نشان می‌دهد و درباره‌ی آن می‌پرسد! بی‌گمان این روشن‌تر از آفتاب است که هر کس در آن میدان، سراپرده‌ی شاه ایران را می‌شناسد. پس از آن نیز از خیمه‌ی طوس و گودرز می‌پرسد و فردوسی توانا نشان می‌دهد که این‌ها برای گمراه کردن هجیر پرسیده می‌شود. سراپرده‌ای که از همان آغاز چشم سهراب را گرفته و نشانه‌های پدر را دارد، در چهارمین پرسش می‌آید! و هجیر نیز که دست حریف خود را خوانده است، درست در همین‌جا دروغ می‌گوید! فردوسی اندیشه‌ی مخاطب را به چالش می‌کشد که این خط قرمز بیهوده و فاجعه آفرین برای چیست؟ شاید هجیر حق دارد راز رستم را پنهان کند؛ پهلوان را نشان ندهد تا مبادا دشمنان انجمن شوند و امید ایرانیان را از پای درآورند. ولی چرا سهراب خود از آغاز، راستی پیشه نمی‌کند و به سپهبد دربند ایرانی نمی‌گوید به دنبال پدر آمده است؟ نابغه‌ی طوس با ریزه‌کاری نشان می‌دهد که سهراب، در همه‌ی پرسش‌های دیگر از سراپرده‌ها و رنگ‌ها و نشانه‌ها می‌پرسد، ولی تنها در پرسش چهارم است که درباره‌ی خود پهلوان، و اسب او می‌پرسد و سرانجام می‌گوید:

نه مرد است ز ایران به بالایِ اوی

نه بینم همی اسپْ همتایِ اوی

همین بس بود که سهراب خط قرمز بیهوده‌اش را زیرپا بگذارد، بازوبند را در دست سپهبد دربند بنهد، و با این اعتماد سازی، بازی دردناک سرنوشت را برهم زند.

راستی و رازداری

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۵۰

راستی و رازداری

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۵ خرداد  ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: تهمینه رستمی

 

فردوسی نابغه در پردازش داستان‌های شاهنامه، با آرایش صحنه‌ها، بازگویی شیوای رویدادها، تابلوهایی که تصویر می‌کند، واژه‌هایی که از زبان شخصیت‌های داستان می‌گوید، گفتگوهایی که میان آنان  سامان می‌دهد، و با نشان دادن اندیشه‌ها و استدلال‌هایی که در پس هر یک از این گفته‌ها پنهان است، خردورزی را در ذهن مخاطب برمی‌انگیزد و شنونده را وادار می‌کند درباره‌ی درستی و نادرستی هر گزاره بیندیشد و تصمیم بگیرد.  ستم بزرگی به فردوسی است اگر این‌همه را نبینیم، و نقش او را تنها به بازگویی زیبا و گیرای اسطوره‌ها در چارچوب یک کتاب منثور محدود کنیم. برای نمونه زمانی که رستم می‌خواهد نزد کاوس از سهراب بگوید، دیده‌های خود را با این واژه‌ها شرح می‌دهد:

به توران و ایران نمانَد به کس

تو گویی که سامِ سوار است و بس!

مصراع دوم را در گفته‌های دیگران هم شنیده‌ایم. وراثت، همانندی‌هایی میان سهراب و سام شکل داده و کسانی مانند گژدهم و رستم که سام را دیده‌اند، به این همانندی‌ها گواهی می‌دهند. گرچه می‌توان گفت رستم حتی به ذهنش هم نمی‌رسد که این پسر خودش باشد زیرا پیوند او با تهمینه به ده سال پیش باز می‌گردد، ولی ایرانیان این جوان را چهارده ساله معرفی کرده‌اند و تهمینه نیز گفته که سهراب هنوز کودک است. به هر روی، در پس مصراع نخست، اندیشه‌ و آموزه‌ی بزرگی از فردوسی می‌بینیم که با مفهوم های گومیچِشن و ویچارِشن، یا با فلسفه‌ی خویدوده همخوانی ندارد. اسطوره‌ها و آموزه‌های دینی باستان هر چه در درستی پیوند با خویشاوند بگویند؛ و هر اندازه از زناشویی با بیگانه دوری بجویند؛ نظر ضد نژادپرستانه‌ی فردوسی چیز دیگری است: از آمیزش ایرانیان و تورانیان، فرزندی زاده می‌شود که از هر دو گروه برتر است!

اگر نقش فردوسی خردگرا را چنین برجسته کنیم، آنگاه به دیدگاه او بیشتر پی می‌بریم و پیام او را بهتر در می‌یابیم. پیش از همین شب دیدار رستم و سهراب، تنها چهار نفر هستند که می‌توانند رستم را به سهراب بشناسانند: زنده رزم،‌ هومان، بارمان و نیز هجیر که اسیر شده است. آیا خود این گزاره، پیامی برای خواننده ندارد؟ آیا فردوسی نمی‌گوید که رستم جنگ طلب نبود و تنها آوازه‌ی جنگاوری او در میان تورانیان پیچیده بود؟ از میان آن چهار نفر، نخستین ناخواسته به دست رستم کشته می‌شود و هومان و بارمان نیز آمده‌اند تا وارونه عمل کنند و نگذارند سهراب پدر را بشناسد. هجیر چطور؟ تسلیم شدن او به دشمن از دید گردآفرید کاری ننگین ارزیابی شده و گژدهم نیز هنگام عقب نشینی نگران است مبادا سهراب از زبان هجیر، به راه پنهانی دژ پی ببرد. ولی هجیر، سپهبد دلاور ایران، از همان آغاز قصد دارد با دادن اطلاعاتی که آشکار است و گفتن آنها مشکلی نخواهد بود، خبرهایی نادرست به دشمن بدهد. سهراب در آغاز از راه اخلاق وارد می‌شود که راستی خوب است و تیر، تنها آنگاه که راست باشد به هدف می‌نشیند. پس از آن نیز سیاست هویج و چماق را در پیش می‌گیرد:

«به هر کار در، پیشه کن راستی

چو خواهی که نگزایدت کاستی

سخن هر چه پرسم همه راست گوی

به کژّی مکن رای و چاره مجوی

چو خواهی که یابی رهایی ز من

سرافراز باشی به هر انجمن،

از ایران هر آنچت بپرسم بگوی

متاب از ره راستی هیچ روی

سپارم به تو گنجِ  آراسته

بیابی بسی خِلعت و خواسته

ور ایدون که کژی بوَد رای تو

همه بند و زندان بوَد جای تو»

هجیر در پاسخ می‌گوید دلیلی ندارد به تو دروغ بگویم. به او اطمینان می‌دهد که درباره‌ی سپاه ایران، هرچه بپرسد پاسخ درست خواهد شنید. ولی همه‌ی هدف هجیر آن است که حرف اصلی را نزند و رستم را به سهراب نشناساند تا مبادا گروهی از تورانیان با هم بر سر رستم بریزند و امید ایرانیان را از پای درآورند. زنده‌یاد مینوی و دکتر کزازی بیت سوم و مصراع پیش و پس از آن را حذف ناموده‌اند. اما به این صورت، سهراب نگفته از ایران خواهد پرسید و «ز من هرچه پرسد سخن زان سپاه» در گفته‌ی هجیر بی‌پیشینه است. همچنین در این‌جا نمی‌توان ایران را جمع «ایر» و به معنی آزادگان گرفت زیرا سهراب می‌خواهد از رستم بپرسد، که یاری رسان ایرانِ متروپول، و امید همه‌ی ساکنان ایران بزرگ است. در بیت پایانی نیز شنیدنی است که چماق سهراب، هنوز تهدید هجیر به مرگ نیست.

بوی صلح در واژه‌های فردوسی

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۴۹

بوی صلح در واژه‌های فردوسی

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ  ۱ خرداد ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: مریم شوشی‌زاده

 

پاسداشت زبان فارسی از بزرگداشت فردوسی جدایی ناپذیر است و دو واژه‌ی فارسی و فردوسی پیوندی ناگسستنی دارند زیرا در روزگاری که جنگ بخشی از اقتصاد و شاید مهم‌ترین بخش آن بود،  نابغه‌ی طوس حتی در واژه‌های مرگبار جنگ نیز روح خوش‌آهنگ صلح را دمیده و با هنرمندی بی‌مانند او، فارسی چنین توانمند و دل‌پسند به دست ما رسیده است. بی‌گمان اگر امروز کسی ابروی معشوق را به ضامن نارنجک مانند کند که جان عاشق را می‌لرزاند؛ یا خنده‌هایش را بمبی بداند که دل عاشق را می ترکاند، دستِ‌کم باید گفت بی‌سلیقگی کرده است زیرا با از میان رفتن ضرورت جنگ، انسان نیز در درازای زمان از خوی تند دور می‌شود. ولی شاعر حماسه‌سرا باید در فضای جنگ سخن بگوید و حتی در بازگویی عشق نیز از تیر و کمان یاری بجوید. برای کسی که نه در کوچه‌باغ‌های نیشابور، بلکه در بیابانی بی‌پایان گام برمی‌دارد، درخواست راهنمایی به راه راست، دعایی شایسته، هنرمندانه، قابل فهم و اثر گذار است زیرا بدون هدایت به صراط مستقیم، سرگشته‌ی وادی پای به آبادی نمی‌نهد و تشنه‌ی بیابان، جان از دست می‌دهد. فردوسی نیز گرچه ناگزیر است به توصیف جنگ بپردازد، ولی آنچنان مهر و دوستی را در شعر خود روان می‌سازد که ترکیب‌هایی مانند کمند گیسو و کمان ابرو به شعر تغزلی دوران‌های آینده راه می‌یابد. هنرمند طوس از همان واژگان رزمی که در اختیار اوست برای بیان همه چیز، از درگیری و مرگ گرفته تا مهر و زایش، و از وصف طبیعت تا بیان ارزش‌های اخلاقی یاری می‌جوید.

در صحنه‌ی پرسیدن نشان خیمه‌ها از هجیر، سهراب خشمگین نیست و چهره در هم نکشیده است. کمند او «خَم اندر بُرو، روی کرده دُژم»، پهلوان جوان را به جنگ فرا می‌خواند ولی سهراب آرام و امیدوار، بر بالای تپه‌ی بلندی می‌ماند تا هجیر، پدر را به او بنمایاند. این که سهراب «بیامد یکی تندْ بالا گُزید»، پس از برآمدن خورشید است. هنرمند طوس در بیان طلوع آفتاب، همان مصالح و واژه‌های رزم را که در دست دارد به‌کار می‌گیرد: خورشید کمند خود را که در آغاز هاله‌ای از نور است سوی بالا پرتاب می‌کند، خود را فرا می‌کشد و پنجه‌ی آفتاب را به چرخ فلک می‌رساند:

چو افگند خور سوی بالا کمند

زبانه برآمد به چرخِ بلند

سهراب سر جنگ ندارد، خشمی در کار نیست، و حتی خفتان را از بر، و مغفر را از سر به‌در می‌آورد، هجیر را پیش می‌خواند و از او می‌خواهد به پرسش‌هایش راست و درست پاسخ دهد:

بفرمود تا رفت پیشش هُجیر

بدو گفت: «کژّی نیاید ز تیر

نشانه نیابد چو خم آورد

سر افشان شود، زخم کم آورد»

در شرح این دو بیت، دکتر خالقی نوشته‌اند: «تخته‌ی هدف باید استوار و محکم باشد و با اصابت تیر بدان کج نشود و نشکند، وگرنه تابِ زخم تیرهای زیادی را نخواهد داشت، بلکه با هر تیری که بر آن بزنند، باید آن را عوض کنند و عملاً مسابقه‌ی تیراندازی مختل می‌گردد. به سخن دیگر، هجیر باید در راستی و استواری همچون تیر و نشانه باشد». استاد مینوی نیز نشانه را همان تیر دانسته‌اند. دکتر کزازی نوشته‌اند: «نشانه چونان استعاره‌ای آشکار از هجیر به‌کار رفته است که می‌باید راست باشد».

از سروده‌ی فردوسی بزرگ می‌توان دریافت که نشانه، هجیر نیست. فردوسی برای راستی در گفتار نیز از همان مصالح و واژگان جنگی استفاده می‌کند و در حوزه‌ی اخلاق نیز لزوم راست بودن تیر را بهترین دلیل برای ضرورت راستی گفتار انسان می‌شمارد.  سهراب به هجیر می‌گوید شایسته نیست تیر کج باشد. تیر باید راست باشد تا نشانه یعنی هدف را بیابد. اگر تیر اندکی خم آورد و کژی داشته باشد، مستقیم به هدف برخورد نمی‌کند و سر افشان، با زاویه، خمیده و کج به نشانه می‌رسد. چنین تیری از کارایی برخوردار نیست و زخم یعنی ضربه‌ی محکمی نخواهد داشت. تیر، گفتار هجیر؛ و نشانه، نشان دادن حقیقت است. سهراب می‌گوید اگر در پاسخ به آنچه از تو می‌پرسم راست بگویی، کلام تو بر هدف خواهد نشست و به حقیقت دست خواهم یافت. این بیت‌ها ژرفای دردناک غمنامه‌ی سهراب را باز می‌گوید. جوان خواهش می‌کند هجیر راست بگوید تا هدف به دست آید و حقیقت نمایان شود. دردناکی نهفته در بیت‌ها آن است که سهراب نمی‌تواند بگوید رسیدن به این هدف، پسری را به پدر خواهد رساند.