آز به‌جای خرَد

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۶۴

آز به‌جای خرَد

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۴ مرداد ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

مهر پدر و فرزندی چندین بار در دل سهراب جوان به جنبش در می‌آید. او پیش از جنگ، دو بار سراپرده‌ی رستم را به هجیر نشان می‌دهد و نام آن پهلوان را می‌جوید ولی پاسخ می‌شنود که یک پهلوان چینی گمنام به تازگی به ایران آمده است. در آغاز نخستین روز نبرد نیز زمانی که رستم در رجزخوانی‌های خود می‌گوید تا کنون چه بر سر تورانیان آورده‌است، بار دیگر سهراب شادمان می‌شود و خرد به او می‌گوید چنین پهلوانی نمی‌تواند به تازگی از چین آمده باشد. پس:

چون آمد زِ رستم چنین گفت‌وگوی،

 بجنبید سهراب را دل بر اوی

ولی رستم برای آن که در صورت شکست، این جوان تورانی نپندارد که ایران دیگر رستم، تکیه‌گاه، و امید ندارد، باز نام خود را پنهان می‌کند و می‌گوید:

که او پهلوان است و من کِهترم

نه با تخت و کام و نه با افسرم

روز دوم نبرد، باز رستم از بامداد به میدان رزم می‌رود ولی سهراب همچنان احتمال می‌دهد که مبادا با پدر خود درگیر شده باشد. این بار پیش از رفتن به میدان، راز دل خود را با بارمان در میان می‌گذارد زیرا پس از کشته شدن زنده رزم و انکار هجیر و رستم، دیگر راهی برای یافتن حقیقت به ذهنش نمی‌رسد. با وجود آن که می‌داند بارمان گماشته‌ی افراسیاب است، از ناچاری با او درددل می‌کند:

ز پای و رِکیبش، همی مهرِ من

بجنبد، به شرم آورَد چهرِ من

نشانهای مادر بیابم همی

به دل نیز لختی بتابم همی

گمانی برم من که او رستم است

که چون او نَبرده به گیتی کم است

نباید که من با پدر، جنگجوی

شوم؛ خیره روی اندر آرم به روی!

آشکار است که هومان، حقیقت را پنهان می‌کند و می‌کوشد به سهراب بقبولاند که آن پهلوان رستم نیست. سهراب نیز آماده‌ی جنگ می‌شود و به میدان می‌رود. گرچه هنوز چیزی در ژرفای جانش به او می‌گوید این پهلوان باید پدرش باشد. پس یک بار دیگر آزمایش می‌کند: با روی خندان نزد رستم می‌رود و به او می‌گوید:

بمان تا کسی دیگر آید به رزم

تو با من بساز و بیارای بزم

دلِ من  همی با تو مهر آورد

همی آبِ شرمم به چهر آورد

همانا که داری ز نیرم نژاد

کنی پیشِ من، گوهرِ خویش یاد

مگر پورِ دستانِ سامِ یلی

گُزینْ نامورْ رستمِ زاولی

رستم باز هم کتمان می‌کند و به سهراب می‌گوید با این سخنان نمی‌توانی مرا بفریبی. قرار دیروز ما بر این بود که امروز بجنگیم و کار را یکسره کنیم.  فردوسی بزرگ که همواره رستم را چون قهرمان حماسه‌هایش می‌ستاید، رفتار این «یکی» را که مهر پدر و فرزندی در او نجنبیده است، دور شدن از خرد، و نشانه‌ی آز می‌داند:

از این دو، یکی را نجنبید مهر

خِرَد دور بُد؛ مهر ننمود چهر

همی بچٌه را باز داند ستور

چه ماهی به دریا، چه در دشت، گور

نداند همی مردم از رنجِ آز

یکی دشمنی را ز فرزند باز

اما این آز چیست؟ سهراب به دنبال پدر آمده، پس طبیعی است که نشانه‌های پدر را بجوید. ولی رستم روحش هم خبر ندارد که ممکن است سهراب به میدان آمده باشد. در نگاه او، سهراب ده سال بیشتر ندارد؛ تهمینه برای نگه داشتن پسر نزد خود، برای پدر نامه نوشته که پسرت هنوز جنگاور نشده؛ بیگمان در آن نامه، نام فرزند را هم به جهان پهلوان نگفته؛ و با وجود آن‌که رستم درخواست کرده بود تا بازوبندش را برای شناسایی بر بازوی پسر ببندند، چنین کاری را انجام نداده است. پس گناه رستم چیست و مگر دفاع جهان پهلوان در برابر دشمن متجاوز را می‌توان نادرست دانست؟ داوری نابغه طوس هرگز چنین نیست. آز در اینجا برخورد یک بُعدی، و کنار گذاشتن همه‌جانبه نگری خردمندانه است. رستم بیش از هرچیز به این می‌اندیشد که مبادا در برابر لشکریانی که جنگ آن دو را از دور می‌بینند، سرافکنده شود:

جوانی، چنین ناسپُرده جهان

نه گُردی، نه نام آوری از مِهان،

به سیری رسانیدم از روزگار،

دو لشکر نظاره بدین کارزار

در روز دوم هم، زمانی که سهراب دستخوش تردیدهاست و به هر چیزی دست می‌اندازد تا پدر را بشناسد و حقیقت را بیابد، رستم زودهنگام، آماده‌ی کارزار، در میدان ایستاده است و نمایشنامه‌نویس بزرگ می‌گوید:

همه تلخی از بهرِ بیشی بُوَد؛

مبادا که با آز خویشی بُود!

سرزنش رستم از زبان فردوسی

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۶۳

سرزنش رستم از زبان فردوسی

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۸ مرداد ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

نظریه پردازان بسیاری در بازگویی داستان‌های شاهنامه، برپایه‌ی برداشت‌های خود و یا با تکیه بر منابعی غیر از شاهنامه، هرچه خواسته‌اند بر زبان رانده‌اند. گاه چنان به خاستگاه اسطوره‌ای داستان‌ها پرداخته‌اند که گویی فردوسی نابغه، اسطوره‌ها را به قلمرو ادبیات و به دوران خردمندی انسان وارد نکرده‌است. گاه نیز با مطلق کردن نقش منابع فردوسی، نابغه‌ی طوس را در سطح یک ناظم و قافیه بند پایین آورده‌اند. در برداشت جمعی دیگر، فردوسی ضد عرب، ضد ترک، سلطنت طلب، عارف یا هر چیز دیگری می‌تواند باشد و داستانی همچون غمنامه‌ی سهراب نیز می‌تواند پسرکشی برای حذف یک رقیب؛ ایستادن در برابر نوآوری؛ تلاش برای دوباره جوان شدن؛ و یا تلاش برای باروری از دشمن و نابودی او؛ گرایش به پدرکشی؛ خامی و غرور جوانی و مانند آن تعبیر شود. ولی اگر شاهنامه را با دقت بخوانیم، دیدگاه فردوسی خردگرا درباره‌ی اسطوره‌ها و داستان‌های حماسی با نکته‌پردازی‌های بسیار نازک و استوار نشان داده شده است.

زمانی که رستم از پهلوانی‌های خود در جنگ با تورانیان می‌گوید، سهراب شادمان می‌شود و می‌اندیشد چنین دلاور کهنه‌کاری نمی‌تواند یک پهلوان گمنام باشد که به تازگی از چین آمده است. فردوسی این حس را با گفتن «بجنبید سهراب را دل بر اوی»، و با پرسش ساده‌ی سهراب نشان می‌دهد که آیا تو رستمی؟ ولی زمانی که جهان پهلوان به‌ویژه در نگرانی از آینده‌ی ایران نام خود را پنهان می‌کند، جنگ آغاز می‌شود:

از اومید، سهراب شد ناامید

بر او تیره شد رویِ روزِ سپید

به آوردگه رفت نیزه به کِفت

همی ماند از گفتِ مادر شگفت

یکی تنگْ میدان فروساختند

به کوتاه‌ نیزه همی باختند

نماند ایچ با نیزه بند و سِنان

به چپ باز بردند هر دو عِنان

به شمشیر هر دو برآویختند

همی ز آهن، آتش فروریختند

به زخم‌اندرون، تیغ شد ریز ریز

چه زخمی؟ که پیدا کند رستخیز

گرفتند از آن پس عمودِ گران

غمی گشت بازویِ گُندآوران

ز نیرو عمود اندر آورْد خَم

دمان باد پایان و گُردان دُژم

ز اسپان فروریخت برگستوان

زره پاره شد بر میانِ گَوان

نابغه‌ی طوس نشان می‌دهد که رستم از نظر پهلوانی، در نیزه‌بازی و شمشیر زدن و گرز کوبیدن، هماورد سهراب است ولی سن و سالی از او گذشته و در دنباله‌ی نبرد، کم‌کم کم می‌آورد. دکتر آیدنلو در توضیحی به درستی نوشته‌اند که برداشت دکتر خالقی گرانمایه از خشت افکندن در آغاز رویارویی، و از میان رفتن بند خشت، می‌تواند درست نباشد زیرا سهراب از آغاز با نیزه‌ای بر شانه‌ی خود به آوردگاه آمده و بند نیز می‌تواند به بخش‌های دسته‌ی چوبین نیزه اشاره داشته باشد که از نی درست شده‌است. در هر روی، فردوسی چنان تابلویی از جنگ می‌کشد که صدای برخورد نیزه‌ها، چکاچاک شمشیرها و حتی کوبیدن گرزها تا جایی که دسته‌ی عمود هم خم شود، همه‌ی فضا را پر می‌کند. اما این نمایشنامه‌نویس هنرمند، در میانه‌ی هیاهو ناگهان فرمان ایست می‌دهد:

فرو ماند اسپِ دلاورْ سوار

یکی را نَبُد دست و بازو به کار

تن از خُوَی پُر آب و همه کامْ خاک

زبان گشته از تشنگی چاکْ چاک

یک از دیگران ایستادند دور

پر از رنجْ باب و پر از تابْ پور

اسب‌ها از حرکت باز می‌مانند و پهلوانان دور از هم می‌ایستند. چرا؟ چون راوی می‌خواهد با این هنر فاصله‌گذاری، وارد صحنه شود و داوری خود را بازگوید:

از این دو، یکی را نجنبید مهر

خِرَد دور بُد، مهر ننمود چهر

همی بچٌه را باز داند ستور

چه ماهی به دریا، چه در دشت، گور

نداند همی مردم از رنجِ آز

یکی دشمنی را ز فرزند باز

فردوسی حس سهراب راپیشتر گفته بود، پس آشکارا آن یکی را نشانه می‌گیرد: درحالی که حتی چارپایان هم فرزند خود را می‌شناسند، چگونه مهر فرزند در دل رستم نجنبید؟ پس رستم و سهراب یکدیگر را نمی‌شناخته‌اند و نظریه‌هایی که بعضی شاهنامه‌خوانان وضع کرده‌اند، ارتباطی با دیدگاه فردوسی ندارد. همچنین از آشنایی با تهمینه ده سال گذشته و سهراب چهارده ساله معرفی شده، و نیز این جوان برخلاف خواهش رستم بازوبند را آشکارا بر بازو نبسته است. ولی بسنده کردن به اینها و نگران «دو لشکر نظاره بدین کارزار» بودن، چیزی نیست که فردوسی از پهلوان دلبند خود انتظار دارد. آز، نه دفاع رستم از وطن، بلکه محور قرار دادن خود و بی‌توجهی به احتمال‌های دیگر است.

نرم ای جوانمرد، نرم!

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۶۲

نرم ای جوانمرد، نرم!

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۹ مرداد ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

رستم در نخستین رویارویی با سهراب در میدان نبرد، او را هماوردی پرتوان، جوانی برومند و پهلوانی بی‌مانند ارزیابی می‌کند. جهان پهلوان که ترس را در میان ایرانیان دیده، پیش از هرچیز می‌کوشد به ترفندی سپاهیان را بی‌گزند کند. رستم دیده است که چگونه ایرانیان از هماورد طلبیدن این جوان هراسیده‌اند و شکست خود را در فروافتادن سراپرده‌ی کاوس دیده‌اند. او خود نیز می‌پندارد شاید از این مبارزه پیروزمندانه سر بر نیارد و از همین روی، از برادرش زواره خواسته است که چشم از او برندارد و اگر او به خاک افتاد، پای در راه زابل گذارد. پس درخواست رستم برای رفتن به آوردگاهی بی‌آهو، پیش از هرچیز برای کاستن نگرانی ایرانیان، و آرامش بخشیدن به همرزمان است. سهراب نیز پیروزمندانه دست‌ها را به هم می‌ساید و با خوارداشت پهلوانی که شنیده به تازگی از چین آمده است، می‌گوید: باشد، برویم! می‌پذیرم که هیچیک از سپاهیان دست به سلاح نبرند و به میدان نیایند. ولی نبرد ما چندان به درازا نخواهد کشید زیرا تو گرچه اندامی نیرومند داشته‌ای، به دست روزگار از پای افتاده‌ای و یک مشت مرا هم تاب نخواهی آورد. رستم این جوان برومند را برانداز می‌کند و می‌گوید شعار دادن آسان است، ولی آیا به تلخی واقعیت هم اندیشیده‌ای؟

نگه کرد رستم بدان سرفراز

بدان بُرزبالا، رِکیبِ دراز،

بدو گفت: نرم، ای جوانمرد، نرم!

زمین سرد و خشک و، سخن چرب و گرم!

دکتر کزازی در این باره به درستی و زیبایی می‌نویسد: «خواست رستم از این سنجش در میان سخن و زمین آن است که همواره به آسانی و به خواستِ دل می‌توان سخن گفت و سخن می‌تواند پیوسته، برای گوینده‌ی آن، چرب و شیرین و دلپذیر باشد؛ آنچه دل‌آزار و مایه‌ی دشواری است، زمین است که چون پهلوان در برابر هماورد شکست آورْد و پشت بر آن سود، سردی و خشکی آن را خواهد آزمود». رستم در برابر خوارداشت جوان تورانی، به رجزخوانی می‌پردازد و می‌گوید:

به پیری بسی دیدم آوردگاه

بسی بر زمین پَست کردم سپاه

تَبه شد بسی دیو در چنگِ من

ندیدم بر آن سو که بودم، شکن

نگه کن مرا تا ببینی، به جنگ؛

اگر زنده مانی مترس از نهنگ!

مرا دید در جنگ دریا و کوه

که با نامدارانِ توران گروه،

چه کردم، ستاره گُوایِ من است

به مردی جهان زیرِ پایِ من است

سهراب می‌شنود که هماوردش آب و خشکی، و زمین و خورشید را گواه می‌گیرد که تا کنون در میدان‌های گوناگون، چه‌ها بر سر توران سپاه آورده است! این گفته‌ها با آنچه سهراب از هجیر شنیده، هم‌خوانی ندارد. سهراب آنچنان ساده نیست که بپذیرد پهلوانی بارها با تورانیان در افتاده، ولی به تازگی از چین آمده باشد و امیر دژ مرزی ایران، نام او را به ویر نداشته باشد!

چون آمد زِ رستم چنین گفت‌وگوی،

بجنبید سهراب را دل بر اوی.

بدو گفت:«کز تو بپرسم سَخُن

همی راستی باید افگند بُن

من ایدون گُمانم که تو رستمی

هم از تخمه‌ی نامور نیرمی»

چنین داد پاسخ که: «رستم نی‌ام

هم از تخمه‌ی سامِ نیرم نی‌ام،

که او پهلوان است و من کِهترم

نه با تخت و کام و نه با افسرم»

رستم با دیدن برز و بالای سهراب، خود را برای مرگ آماده کرده و اطمینان ندارد که بتواند بر او چیره شود. ولی پذیرش مرگ برای جهان پهلوان دشوار نیست. او همچنان که در پیشنهاد رفتن به آوردگاهی بی‌آهو، خواسته است آهو و گزندی به ایرانیان نرسد، در پنهان نگه داشتن نام خود نیز به روزگار پس از کشته شدن خود می‌اندیشد. او که نماد امید و پایداری ایرانیان است، نام خود را به سهراب نمی‌گوید تا حتی اگر کشته شد، تورانیان از خاطره و نام او در هراس باشند و سهراب نپندارد دیگر در سپاه ایران، رستمی نیست که کاری بکند. سهراب نیز راز خود را پنهان نگه می‌دارد و نمی‌گوید فرزند رستم است، زیرا نگران است هماوردش پهلوان دیگری باشد، و آنگاه کاوس به راز او پی ببرد و دیواری در برابر همراهی و یگانگی پدر و پسر برپا کند. سهراب هوشمندانه دریافته است که راز خود را تنها به رستم می‌تواند گفت. پس در پی آن است که تا پدر را نشناخته است، خود نیز پنهان بماند. غمنامه‌ی سهراب، داستان همین ناشناختگی‌هاست که گرچه منطقی می‌نماید ولی روح و جان انسان‌ها را می‌فرساید.

آوردگاهی بی آهو

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۶۱

آوردگاهی بی آهو

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۳ مرداد ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه ابراهیم‌شمیرانی

 

رستمی که فردوسی بزرگ در شاهنامه تصویر کرده، نه مظهر جنگ، که هوادار صلح است. حتی در غمنامه‌ی سهراب بارها این ویژگی رستم را می‌بینیم. البته او برای دفاع از مرز و بوم ایران، از هیچ کاری رویگردان نیست. حتی گهگاه خشم انسانی به شکلی ناپسند در رفتارش سر برمی‌آورد. ولی درنگ او در پیوستن به سپاه و نیز ناخرسندی از فراخوان ناگهانی شاه، آنگونه که بعضی نوشته‌اند نشانه‌ی پرهیز آگاهانه یا ناخودآگاه برای رویارویی با فرزند خود نیست. فردوسی چند بار با صدای بلند می‌گوید جهان پهلوان، آن جوان را نشناخته و حتی او را از این رو سرزنش می‌کند. رستم می‌گوید هرگاه شهریار ناگهان مرا خواستار شده نه هرگز برای بزم، که همواره برای رزم بوده است. همین گفته نشان می‌دهد که از دیدگاه فردوسی، قهرمان دلخواه او به شادی گرایش دارد. گرچه در هر شرایطی که نیاز باشد، حتی به قیمت جان خود از کیان ایران دفاع می‌کند. اکنون سهراب به میدان آمده تا با قدرت‌نمایی و رجزخوانی، کاوس را وادارد تا جهان پهلوان را به میدان آرد. شاه و همه‌ی پهلوانان، آنچنان در هراس افتاده‌اند که در تابلوی فردوسی، در برابر رستم به التماس افتاده‌اند:

ز خیمه، نگه کرد رستم به دشت؛

ز ره ، گیو را دید کاندر گذشت؛

نِهاد از برِ رخشِ رخشنده زین؛

همی گفت گرگین که: «بشتاب هین!»

همی بست، با لرزه، رُهّام تنگ؛

به برگسْتوان در زده طوس چنگ.

همی این بدان، آن بدین گفت: «زود!»؛

تهمتن چو از خیمه آوا شنود،

به دل گفت: «کاین رزمِ آهرمن است؛

نه این رِستخیز از پیِ یک تن است».

فیلمنامه‌ی هنرمند طوس در این چند ثانیه‌ی بسیار کوتاه، آنچنان گویاست که نه نفرت همگانی، بلکه هراس فردی گرنیکای پیکاسو را به یاد می‌آورد.  رستم همین‌که پیام فراخوان به میدان را می‌شنود، در همان خیمه دستور می‌دهد رخش را آماده کنند. ولی هنوز این فرمان از دهان او بیرون نیامده، همه به تکاپو افتاده‌اند. گیو را می‌بیند که از برابر او می‌گذرد تا رخش را زین کند؛ گرگین از گیو می‌خواهد در این کار  شتاب کند؛ رهّام که از ترس به لرزه افتاده، تنگ اسب را می‌بندد؛ طوس پوشش رخش را به روی او می‌اندازد؛ و هر کس دیگری را به شتاب بیشتر می‌خواند! رستم هنوز از خیمه بیرون نیامده و با دیدن این صحنه به خود می‌گوید این رستاخیز نمی‌تواند برای رویارویی با یک تن باشد و گویی اهریمن با تمام نیرو به جنگ با ایرانیان آمده است! ولی رستم در انجام وظیفه درنگ نمی‌کند و فردوسی بیگانگی رستم با ترس را در ترکیب «بزد دست»، به نشانه‌ی پوشیدن بیدرنگ لباس رزم نشان می‌دهد:

بزد دست و پوشید ببرِ بیان؛

ببست آن کیانی کمر بر میان.

نشست از برِ رخش و برداشت راه؛

زُواره نگهبانِ رخت و سپاه.

بدو گفت: «از ایدر، مرو پیشتر؛

به من دار گوش از یلان بیشتر».

می‌دانیم که هر بخش و زیستگاه، درفش و سپاه خود را داشته‌است. چرا رستم به برادر خود می‌گوید بار و بنه زابلستان را نگهبان باش، از من چشم برندار و پیشتر پا نگذار؟ جهان پهلوان می‌داند که شاید در این نبرد زنده نماند. او نمی‌خواهد برادرش و دیگر همراهان سیستان، دستخوش احساسات شوند و جان خود را از دست دهند. رستم از مرگ خود بیم ندارد ولی نمی‌خواهد همراهان زابلی خود را بیازارد. آیا این خود بیانگر صلح‌جویی رستم نیست؟ او به میدان می‌رود و با سهراب روبرو می‌شود. فردوسی بار دیگر این صلح‌جویی رستم را نشان می‌دهد:

چو سهراب را دید با یال و شاخ،

بَرَش چون بر سامِ جنگی فراخ،

بدو گفت:«از ایدر به یکسو شویم؛

به آوردگاهی بی آهو شویم».

این که شارحانی گفته‌اند رستم فرزند خود را شناخت یا او را با سام سنجید و ایرانی دانست، دیدگاه فردوسی نیست. درباره‌ی «پی‌آهو» یا «بی‌آهو» یا «نرآهو» یا «به یک سون شدن و به هامون شدن» نیز نظرهای گوناگونی داده شده که حتی پای آن به ستاره‌های زیر بنات النعش نیز کشیده شده است. ولی شاعر هنرمند، تنها می‌گوید زمانی که رستم در برابر خود چنان پهلوانی دید، خواست به جایی دور از لشکریان بروند تا گزندی به دیگران نرسد. این مفهوم را «بی‌آهو» یا بی‌گزند برای دیگران، بیشتر می‌رساند. آنچه بی‌گمان می‌توان گفت این است که رستم نمی‌خواهد جوان زورمند، به دیگران گزند برساند.