شکستن شاخ غول

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۸۵

شکستن شاخ غول

 

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۳ خرداد ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: عدنان حسین نژاد

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: رامیز قلی اف

 

فریدون جهان را میان سه پسر خود بخش کرد: روم و خاور یا غرب را به سلم، ترک و چین یا توران را به تور، و ایران و دشت نیزه‌وران را به ایرج داد. ولی معنای این گفته، یکپارچگی جهان پیش از فریدون نیست. پس از کیومرث که سپاهیانش نه مردمان، بلکه دد و مرغ و نخچیر بودند، هوشنگ به پادشاهی رسید و گفت:

که بر هفت کشور منم پادشا

به هر جا سرافراز و فرمانروا

در زمان طهمورث، بیش از سی خط مانند رومی، تازی، سغدی و چینی رواج داشت ولی خود او حتی دو خط پارسی و پهلوی را نیز نمی‌دانست و همه‌ی خط ها را از دیوان که شاید ساکنان پیشین این منطقه بوده اند فراگرفت. پس از آن کم‌کم نام سرزمین‌هایی مانند دشت سواران نیزه‌گزار یا عربستان، هندوستان، بیت المقدس و یمن در شاهنامه می‌آید ولی به ظاهر این سرزمین‌ها باجگزار نبودند. حتی بیتی که درباره‌ی ساو و خراج کابل به زابل آمده، از نظر دکتر خالقی مطلق برافزوده است:

همی داد هر سال بر سام، ساو

که با او به رزمش نبود ایچ تاو

تا زمان کیقباد، جنگ ها نه با خراج سالانه، بلکه با غارت و غنیمت همراه است. البته کشورها متحدانی دارند و برای نمونه، منشور زابل به نام خاندان پهلوانی ایران نوشته می‌شود ولی زابل، خراجگزار حکومت مرکزی نیست. حکومت‌های کوچکتر زیر سایه‌ی حکومت مرکزی توانمند قرار می‌گیرند و در برابر امنیتی که به دست می‌آورند، هر زمان نیاز باشد به یاری نظامی حکومت مرکزی برمی‌خیزند. این اتحادها آنچنان هم‌وزن هستند که یکی نمی‌تواند دیگری را خراجگزار خود کند. حتی تورانیان که یکی دوبار از ناتوانی ایران سود می‌جویند و بر این سرزمین دست می‌اندازند، ناگزیر تن به آشتی می‌دهند یا به زور واپس می‌نشینند. به‌ویژه در زمان کیقباد، صد سال صلح برقرار می‌شود و اقتصاد ایران با رونق کشاورزی پیشرفت می‌کند. شاید همین ثبات و توانمند شدن است که کاوس را به فکر کشورگشایی می‌اندازد. او می‌داند که برای به‌دست آوردن جایگاه برتر در میان جهانیان، باید کاری بسیار چشمگیر انجام دهد. از همین رو به سراغ سرزمین دیوان می‌رود که نه تنها با هیچیک از کشورهای گیتی اتحادی برقرار نکرده‌اند، بلکه همگان دست یافتن به آن سرزمین را نشدنی می‌دانند. کاوس فریب رامشگری دیو را نخورده است بلکه در برنامه‌ی تشکیل امپراتوری، می‌خواهد نخست شاخ غول را بشکند تا از همه‌ی گیتی زهر چشم بگیرد. او می‌خواهد اقتصاد ایران را بجای کشاورزی، برپایه‌ی باج و خراج استوار کند:

اگر کس نمانم به مازندران

وگر برنهم ساو و باژِ گران

نخستین گام در ساختن امپراتوری کاوس، قتل عام مردم مازندران یا گرفتن خراج از آنان است. برای همین زمانی که به شهر مازندران پا می‌گذارد، به کشتاری «چنین تا به دیوان رسد آگهی» دست می‌زند و آنان را به جنگ مرگ یا زندگی وا می‌دارد. در نامه به شاه مازندران نیز می‌نویسد:

که با جنگ رستم نداری تو تاو

بده باژِ ناکام و ناکام ساو

یعنی اگر می‌خواهی زنده بمانی و بر تخت مازندران بنشینی، ناگزیر و برخلاف کام خود، باید خراجگزار ما باشی. کلاهور که ضرب شست رستم را چشیده است به شاه مازندران می‌گوید:

تو را با چنین مردمان تاو نیست

اگر رام گردد به از ساو نیست

یعنی اگر از ما خراج را بپذیرند، جای شکرش باقی است! با شکست دیوان مازندران، کاوس تنها بر آن سرزمین پیروز نشده، بلکه امپراتوری باجگیرانه‌ی خود را برپا کرده است:

به گیتی خبر شد که کاوس شاه

ز مازندران بستَد آن تاج و گاه

بماندند یکسر همه ز این شگفت

که کاوس شاه آن بزرگی گرفت

همه پاک با هدیه و با نثار

کشیدند صف بر درِ شهریار

زن و هفت خوان

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۸۴

زن و هفت خوان

 

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۰ خرداد ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: سوگند علی خاصی

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: رقص خیال، مهدی وجدانی

 

در لشکرکشی کاوس به مازندران، صحبتی از حضور زنان در میان ایرانیان نیست. تنها چند بیت‌ در این جنگ به زن اشاره دارد:

زن و کودک و مرد با دستوار

نیافت از سر تیغ او زینهار

به هر کوی و برزن فزون از هزار

پرستار با طوق و با گوشوار

پرستنده ز این بیشتر با کلاه

به چهره به کردار تابنده ماه

بتان، پاک حورند گویی درست

به گلنارشان روی، رضوان بشست.

اگر شاهنامه تنها جنگ ایرانیان، حتی جنگی مقدس برای نابودی دیوان بود که در آن با دیدگاهی مردسالارانه، زن در کنار کودکان و پیرمردان، ناتوان به شمار می‌آمد و کشته می‌شد یا زیبارو و پرستنده‌ای بود که هوس‌های کاوس و لشکریانش را برآورده می‌کرد، آیا چنین کتابی ارزش خواندن داشت؟ فردوسی واقعیت‌های تلخ و سیاه روزگار باستان را در کنار ارزش‌های والای انسانی و ملی خاندان پهلوانی ایران نشان می‌دهد و روح آزادگی، میهن‌پرستی، مردم‌دوستی و وظیفه شناسی را در ژرفای وجود ایرانیان می‌دمد. روی دیگر جنگ مازندران، هفت خوان رستم است. او نه به دنبال پری‌رویان، بلکه به مازندران می‌رود تا ایرانیان دربند را رها سازد. جنگش با زن و کودک و پیرمردی که عصا دارد نیست، بلکه برای کشتن دیو سپید می‌رود تا با چکاندن خون جگرش در چشم نابینایان دربند، آنان را درمان کند. رستم برای دفاع از کیان ایران، جان خود را فدا می‌کند و در راهی پا می‌گذارد که پایانش آشکار نیست. زال می‌گوید شب و روز برای تندرستی او دعا خواهد کرد:

مگر باز بینم بر و یال تو

همان تیغ زن چنگ و گوپال تو

وگر تیره روز تو بر دست دیو

شود، هم به فرمان گیهان خدیو،

تواند کسی از تو این بازداشت؟

چنان چون بیاید بباید گذاشت

در دیدگاه فردوسی، جبرگرایی نه تنها برابر با برداشتن گام‌های استوار در راه‌های دشوار است، بلکه رفتار درست انسان و حتی آرزوهای نیک دیگران، می‌تواند این سرنوشت را دگرگون کند و از سر بنویسد. نکته‌ی نغز دیگر آن است که رستم در آغاز هفت خوان، نزدیک به یک ششم از زندگانی دراز خود را پشت سر گذاشته است. گویی شاهنامه به خواننده نشان می‌دهد در دوران صد ساله‌ی حکومت صلح‌آمیز کیقباد که کشور با افزایش تولید و برپایه‌ی دادگری اداره می‌شد، نیازی به خونریزی قهرمانانه هم نبود. از دیگر ریزه‌کاری‌های فردوسی بزرگ، آوردن رودابه به پرده‌ی پدرود رستم، و برابری نقش زن و مرد در دل بستن به امید ایرانیان است:

بیامد پر از آب رودابه روی،

همی زار بگریست دستان بر اوی

به پدرود کردنش رفتند پیش

که دانست که‌ش باز بینند بیش

رستم با آن‌که بیش از صد سال دارد، همچنان جوان به شمار می‌آید و در خوان چهارم، با نواختن طنبوری که در کنار سفره‌ی جادوگران می‌یابد، به گلایه از سهم و بخش خود در روزگار، چنین می‌خواند:

می و جام و بویا گل و میگسار

نکرده‌ست بخشش ورا کردگار

زن جادوگر با این‌گونه نام بردن از کردگار، به فریب دادن رستم طمع می‌کند و به شکل بانویی جوان پدیدار می‌گردد. این نه نام خدا، بلکه ستایش اوست که جادوگر را نومید و خشمگین می‌کند و روی واقعی او رو می‌شود:

روانش گمان نیایش نداشت

زبانش توان ستایش نداشت

سرسری خواندن شاهنامه، خواننده را از دیدن نکته‌های باریک نابغه‌ی طوس بازمی‌دارد. بعضی از برداشت‌های نادرست را می‌توان چشم‌پوشی کرد. استادی که در مصراع «بینداخت از باد خمّ کمند»، «باد» را اسب بادپا و رخش معنی می‌کند، فراموش کرده‌است که رستم با دیدن چشمه، «فرود آمد از اسپ و زین برگرفت» و دیگر زین و فتراک و کمند، روی رخش نیستند. ولی برداشت‌هایی هم هست که آزاردهنده و نارواست. از آن میان، در یک سخنرانی، نبرد سهراب با گردآفرید، بخشی از هفت خوان سهراب دانسته شده که گویا آسمان مرد، زمین زن، و مرد بر زن یا سرنوشت بر زندگی چیره است و پهلوان برای بالندگی خود باید به شکل نمادینه، زنی را بکشد تا به دنیا پشت کرده باشد! چنین برداشت‌هایی بی‌گمان دیدگاه فردوسی فرزانه نیست و ستم بر شاهنامه به شمار می‌آید. زیرا در همین خوان چهارم می‌خوانیم که رستم همواره موسیقی و می و نگار همدم و چشمه و کباب و بستان را دوست دارد، ولی همچون پزشکان و پرستاران این دوران کرونایی، خویشکاری و وظیفه‌ی ملی و انسانی خود را مقدم می‌شمارد.

انگیزه‌ی زال و رستم در هفت‌خوان

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۸۳

انگیزه‌ی زال و رستم در هفت‌خوان

 

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۷ خرداد ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: کریما پراشیده

تدوین صدا: کیمیا کرامت

 

 

لشکرکشی کاوس به مازندران، و هفت‌خوان رستم دو روی یک داستان، ولی با انگیزه‌های متفاوت است. کاوس جهانگشایی را پیش گرفته و به آن پوششی به ظاهر دینی داده است. او می‌پندارد اگر تیغ نیروی نظامی هر روز تیزتر نشود، آهسته آهسته توان رزمی کشور در برابر دشمنان کاهش می‌یابد و این کار بد فرجام خواهد بود:

اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر،

بگردد بر او دشمنِ پست چیر

ولی انگیزه‌های خاندان پهلوانی ایران در جنگ مازندران از نوع دیگری است که خردمند طوس، نشانه‌های آن را در شاهنامه در دسترس خواننده گذاشته است:

۱- اگر داد گویی همی یا ستم

زال آشکارا با لشکرکشی کاوس مخالف است ولی در سیاست دخالت نمی‌کند و می‌گوید در برابر تصمیم سیاستمداران، حتی اگر آن را ستمگرانه‌ هم بداند، سرکشی نخواهد کرد. زمانی که کاوس و ایرانیان، در بند دیوان گرفتار و نابینا شده‌اند و پیکی برای یاری خواستن نزد زال می‌فرستند، او به رستم می‌گوید:

نشاید کز این پس چمیم و چریم

وگر خویشتن، تاج را پروریم

شاید اگر این آگاهی به کسی جز خاندان پهلوانی ایران می‌رسید، به این می‌اندیشید که در نبود «کاوس خودکامه مرد» که به پندهای ما بی‌توجه بود، در زابل بتازیم و بخوریم، یا حتی تخت شاهی ایران را در دست گیریم! ولی کاوس با اطمینان به دخالت نکردن زال در سیاست، پیک را حتی پیش میلاد هم نمی‌فرستد. زال خردمند، «ز دشمن نهان داشت این، هم ز دوست»، زیرا می‌داند پیش از رسیدن رستم به مازندران، خبر چیرگی دیوان شاید کسی را به فکر آشوب آفرینی در ایران، یا دست‌اندازی به این آب و خاک بیندازد.

۲- تو از خون چندین سرِ نامدار

در شاهنامه فاتحان حقیقت را تعریف نمی‌کنند. با آن که سرانجام برخلاف پیش‌بینی‌ها ماجراجویی و جنگ‌افروزی کاوس در مازندران به‌بار می‌نشیند، ولی درستی صلح‌خواهی زال همچنان بر جای خود استوار است.

۳- مبادا که پند من آیدْت یاد

زال تا آنجا که در توان دارد می‌کوشد کاوس را از رفتن به مازندران باز دارد، ولی زمانی که او نمی‌پذیرد، زال آرزو می‌کند برآوردهای خودش نادرست باشد و دعا می‌کند هیچ روزی نرسد که تو شکست بخوری و ناگزیر بگویی کاش به پند من گوش داده بودی.

۴- هر آن‌کس که زنده است از ایرانیان، بیارم

خویشکاری و نقش خاندان پهلوانی ایران، پشتیبانی از کیان ایران و جان ایرانیان، به‌ویژه در زمان بحران است. رستم نه برای سود شخصی یا اعتلای عرفانی، بلکه برای آن راهی مازندران می‌شود که هرچه زودتر، هرچه بیشتر ایرانیان را زنده به کشور بازگرداند.

۵- ز کشتن همی دست باید کشید

زمانی که کاوس بینایی خود را به دست می‌آورد، باز فرمان می‌دهد «که اکنون مکافاتِ کرده گناه» باید به مردم شهر مازندران برسد. ولی شاهنامه نمی‌گوید رستم نیز در میان کسانی بوده است که «همه شهر یکسر همی سوختند». جهان پهلوان نه با زنان و مردان معمولی، بلکه تنها با دیوان و جادوگران در می‌افتد. او حتی برای درافتادن با شاه مازندران نیز نامه نوشتن به او و «برافروختن جانِ تاریکِ اوی» را آغازی شایسته می‌داند و فردوسی با آوردن «بدین رای خشنود شد پورِ زال» نشان می‌دهد که رستم امیدوار است اگر راهی باشد، کشتار کمتری روی دهد.

۶- سخن برگشایم چو تیغ از نیام

رستم خوارداشت ایرانیان را بر نمی‌تابد. زمانی که شاه مازندران پاسخ تندی به فرهاد، مذاکره کننده‌ی ایران می‌دهد، رستم پیشنهاد می‌کند که خودش پیام کاوس را برای شاه مازندران ببرد و با رفتاری کوبنده و استوار، او را سر جای خود بنشاند. پس از آن که شاه مازندران به جهان پهلوان نیز پاسخی بی‌مغز می‌دهد، آنگاه رستم به جنگ ناگزیر تن می‌دهد و این پیشنهاد را با کاوس در میان می‌گذارد:

وز آن پس بدو گفت: «مندیش هیچ

دلیری کن و رزم دیوان پسیچ»

۷-  که هرگونه‌ای مردم آید به کار

زمانی که کاوس جشن پیروزی می‌گیرد، رستم بر سر پیمان خود با اُولاد می‌ماند و نشان می‌دهد که کشورگشایی جایی در انگیزه‌‌های او ندارد. همچنین جهان پهلوان مردم‌گرایی خود را نشان می‌دهد و می‌گوید هر کس به اندازه‌ی خود توانایی‌هایی دارد و پشتیبانی، همراهی و کمک همگان است که به بار می‌نشیند. حتی من که رستم هستم، بدون یاری او نمی‌توانستم پیروز شوم:

مرا این هنرها ز اُولاد خاست

که بر هر سویی راه بنمود، راست.

مازندران در پایان جهان

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۸۲

مازندران در پایان جهان

 

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۳۱ اردیبهشت ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ناهید اردشیرزاده

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: سرزمین مادری، شهرداد روحانی

 

شاهنامه درباره‌ی این که رسیدن کاوس به مازندران چند روز به درازا می‌کشد، سخنی نمی‌گوید و این سفر تنها در دو بیت آمده است:

دگر روز برخاست آوای کوس

سپه را همی راند گودرز و توس

همی رفت کاوسِ لشکر فروز

بزد گاه، بر پیش کوه‌اسپروز

گرچه «همی» استمرار را می‌رساند ولی مدت این رفتن را نشان نمی‌دهد. درست همچنان که در داستان‌های کهن، عبارت هایی مانند «رفت و رفت و رفت تا رسید به ...» به‌کار می‌رود. در بازگشت نیز کاوس مازندران را به اُولاد می‌سپارد، به سوی پارس حرکت می‌کند و پس از مدتی که نمی‌دانیم چند روز است، به ایران‌شهر می‌رسد:

سپرد آن زمان تختِ شاهی بدوی

وز آنجا سویِ پارس بنهاد روی

چو کاوس در شهر ایران رسید

ز گرد سپه شد هوا ناپدید

ولی فاصله‌ میان ایران و مازندران را لشکریان ایران در مدتی بیش از دو هفته پیموده‌اند زیرا زال به رستم راه پرخطر تر ولی کوتاه تر را پیشنهاد می‌کند:

“از این پادشاهی بدان” - گفت زال:

“دو راه است؛ هر دو به رنج و وبال

یکی ز این دو راه آن که کاوس رفت

دگر کوه و بالا، به رفتن دو هفت”

رسیدن به خوان نخست گویا یکی دو شبانه‌روز بیشتر زمان نمی‌برد:

دو روزه به یک روز بگذاشتی

شبِ تیره را روز پنداشتی

بر این سان همی رخش بُبرید راه

به تابنده روز و شبان سیاه

پس از کشته شدن شیر در خوان یکم، رستم بامداد روز بعد حرکت می‌کند، و با دنبال کردن میش به چشمه می‌رسد. خوان سوم یا نبرد با اژدها هم همان شب روی می‌دهد. روز بعد «چو خورشیدِ تابان بگشت از فراز» به جادوگر در خوان چهارم می‌رسد. پس هنوز نزدیک به ده روز تا رسیدن به مازندران مانده است. یک روز به نبرد با اُولاد می‌گذرد، یک شبانه روز صد فرسنگ فاصله میان اُولاد تا ارژنگ را می‌پیماید، یک روز هم به کشتن ارژنگ می‌پردازد و همان شب وارد شهر مازندران می‌شود.  پس یک هفته‌ی باقیمانده، برای عبور از سرزمین تاریکی و رسیدن به خوان پنجم است. با گذر از تاریکی و رسیدن به دشتبان و اُولاد، رستم به سرزمینی در آنسوی جهان شناخته شده آمده است. گرچه انسان از قرن ششم پیش از میلاد به نظریه‌ی کروی بودن زمین رسیده بود و بطلمیوس در سال ۱۵۰ میلادی در کتاب المجسطی نقشه‌ی جهان را هم کشیده بود، ولی در افسانه‌ها همچنان خورشید هر صبح در مشرق سوار ارابه می‌شد، به غرب می‌تاخت و شب هنگام دوباره به شرق باز می‌گشت.  در اسطوره‌ها و داستان‌های کهن چنین انتهایی را برای زمین می‌بینیم. برای نمونه اسکندر به دنبال آب حیات، به سرزمین تاریکی‌ها در آخر دنیا می‌رود و یا ذوالقرنین به آخرین نقطه‌ی غرب جهان می‌رسد که خورشید، آنجا در چشمه‌ای سیاه غروب می‌کند. با همین دیدگاه، هر دو راه رسیدن به مازندران از نقطه‌ی پایان در غرب جهان می‌گذرد که در آنجا دیوان، گرگساران، سگساران و دوال پایان زندگی می‌کنند. در راهی که کاوس می‌پیماید، تخت و نشستنگاه خود را در پیش کوه اسپروز برپا می‌کند:

به جایی که پنهان شود آفتاب

بدان جایگه ساخت آرام و خواب

رستم نیز از مسیری دیگر نیمی از زمان رسیدن به مازندران را در تاریکی می‌پیماید و به همان نقطه می‌رسد:

همی رفت پویان به جایی رسید

که اندر جهان روشنایی ندید

شبی تیره چون رویِ زنگی سیاه

ستاره نه پیدا، نه خورشید و ماه

تو خورشید گفتی به بند اندر است

ستاره به خمّ کمند اندر است

عنان رخش را داد و بنهاد روی

نه افراز دید از سیاهی نه جوی

وز آن پس سویِ روشنایی رسید

زمین پرنیان دید یکسر، ز خوید

بهانه‌ی کشورگشایی کاوس

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۸۱

بهانه‌ی کشورگشایی کاوس

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: یاشار فکری

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: از آلبوم دل‌شکسته،

آهنگساز: همایون خرّم

 

چکیده‌ی برنامه‌ی سیاسی کاوس را مصراع «جهانجوی باید سرِ تاجور» نشان می‌دهد. او از همان نخستین روزهای بر تخت نشستن، به مازندران حمله می‌کند. کاوس این جنگ‌افروزی را وظیفه‌ی دینی خود وانمود می‌کند:

شومشان یکایک به راه آورم

گر آیین شمشیر و گاه آورم

اگر کس نمانم به مازندران

وگر برنهم ساو و باژِ گران

جهان آفریننده یار من است

سر نرّه دیوان شکار من است.

این به راه آوردن با شمشیر، دو حالت بیشتر ندارد: یا باید باجی سنگین بپذیرند و یا هیچکس را در مازندران زنده نمی‌گذارم! فردوسی داستان را به صورتی می‌پروراند که بی‌ارزش بودن جنگ‌های به‌ ظاهر دینی زمان خود او را نشان می‌دهد. بر جنگی که هدفش از آغاز نابودی یا غارت دیگران باشد و به زور شمشیر پیش برود، نمی‌توان سرپوش دینی و ارزشی گذاشت، حتی اگر طرف جنگ دیوان باشند. آنان شاید ساکنان بومی سرزمین‌هایی با فرهنگی دگرگونه بوده‌اند که با اندام‌های تنومندشان، نمی‌توانسته‌اند سلاح استراتژیک آن زمان یعنی اسب را به‌کار گیرند. این دیوان نظام و رفتاری دیگر دارند، ولی جنگ طلب نیستند. ایرانیان به سرزمین آنها دست‌اندازی می‌کنند و به کشتار و غارت دست می‌زنند. ولی دیوان آنها را نمی‌کشند و تنها در بند نگاه می‌دارند. دیو سپید به درستی به کاوس می‌گوید به جای دست‌اندازی به مازندران، بهتر بود به آبادانی سرزمین خود می‌پرداختی:

همی برزنی را نیاراستی،

چراگاه مازندران خواستی؟!

حتی گویی برای آن دیو، افکار عمومی جهان آن روزگار مهم است و برخلاف کاوس، نمی‌خواهد ایرانیان را یکسره نابود کند:

به کشتن نکردم بر او بر نهیب،

بدان تا بدانَد فراز از نشیب

به زاری و سختی برآیدش هوش

کسی نیز ننهد بدین کار گوش

مصراع پایانی نشان می‌دهد که دیو سپید از آنچه دیگران درباره‌ی کشتار دستجمعی ایرانیان بگویند واهمه دارد و به زبان امروز، حبس ابد را بهتر از اعدام می‌داند. حتی پس از به بند افتادن ایرانیان، باز هم حرکتی از سوی دیوان مازندران برای حمله به ایران و گرفتن انتقام نمی‌بینیم. ولی کاوس همین‌که از بند رها می‌شود، دوباره فرمان می‌دهد تا شهر مازندران را بسوزانند و مکافات گناه به بند کشیدن ایرانیان را به مردمان آن سامان بچشانند. سپس نامه‌ای به شاه مازندران می‌نویسد که استفاده‌ی ابزاری از دین، در آن موج می‌زند:

نخست آفرین کرد بر دادگر

کز او دید پیدا به گیتی هنر

خرد داد و گردان سپهر آفرید

درشتیّ و تندیّ و مهر آفرید

اگر دادگر باشی و پاک دین

ز هر کس نیابی بجز آفرین

وگر بد نهان باشی و بد کنش

ز چرخ بلند آیدت سرزنش

سزای تو دیدی که یزدان چه کرد؟

ز دیو و ز جادو برآورد گرد

کنون گر شدی آگه از روزگار

روان و خرد بادت آموزگار

هم آنجا بمان تاج مازندران

بدین بارگه آی چون کهتران

که با جنگ رستم نداری تو تاو

بده باژ ناکام و ناکام ساو

اگر گاه مازندران بایدت،

مگر زین نشان راه بگشایدت

وگرنه چو ارژنگ و دیو سپید

دلت کرد باید ز جان ناامید

کاوس خود را دادگر و پاک دین می‌خواند و شاه مازندران را بدنهان و بد کنش می‌داند و پیروزی خود بر او را کار یزدان می‌شمارد. ولی زیر این پوشش ایدئولوژیک، هدفی پیامبرانه و دلسوزانه را دنبال نمی‌کند. او با سیاست چماق و هویج یا «درشتیّ و تندیّ و مهر» می‌گوید تاج خود را همانجا بگذار و مانند چاکری به نزد من بیا و باج را بپذیر تا همچنان شاه مازندران بمانی وگرنه تو را نیز خواهم کشت. پاسخ فرجامین شاه مازندران بازهم صلح جویانه و منطقی است:

بگویش که سالار ایران توی

اگرچه دل و چنگ شیران توی

منم شاه مازندران با سپاه

بر اورنگ زرّین و بر سر کلاه

سوی گاه ایران بپیچان عنان

وگرنه زمانت سر آرد سنان

می‌گوید تو شاه ایرانی، به کشور خودت باز گرد. مرا وادار به جنگ نکن وگرنه شکست خواهی خورد. البته ایرانیان نیرومند تر هستند و شاه مازندران شکست می‌خورد. ولی دین، تنها بهانه‌ای برای گرایش کاوس به جهانگشایی است زیرا همین که پیروزمندانه از جنگ مازندران باز می‌گردد، به جنگهای دیگری دست می‌زند. گرچه این‌بار، طرف جنگ او دیوان یا از خدا بی‌خبران نیستند:

از ایران بشد تا به توران و چین

گذر کرد از آن پس به مکران زمین

و سرزمین‌ها را یکی پس از دیگری باجگزار ایران می‌کند.

برتری اسب

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۸۰

برتری اسب

 

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: مریم غریبوند

تدوین صدا: کیمیا کرامت

 

زمانی که رستم برای رهانیدن ایرانیان، ارژنگ دیو را می‌کشد، هیچ اسبی بجز رخش در شهر مازندران نیست. زیرا هنگام آمدن کاوس به مازندران، تنها ایرانیان بر اسب سوارند و یک هفته در شهر می‌تازند. پس از گرفتار شدن ایرانیان، دیوها غنیمت خود و در آن میان اسب ها را نیز به جایگاه شاه مازندران می‌برند که بیش از چهارصد فرسنگ از شهر مازندران دور است. در هیچیک از بیت‌های شاهنامه دیوهایی که پیام می‌آورند، به جنگ کاوس می‌آیند، یا رستم آنان را بر در شهر مازندران سرکوب می‌کند، سوار بر اسب نیستند. پس آنگاه که کاوس با گفتن «خروشیدنِ رخشم آمد به گوش»، به ایرانیان مژده می‌دهد، نمی‌توان نتیجه گرفت که کاوس صدای رخش را می‌شناخته‌است. در زمانی که ایرانیان چشم به‌راه آمدن فریادرسی هستند، در شهری که اسب ندارد، این طبیعی است که صدای رسای اسبی در نیمه شب را ندای خوش رخش بدانند. پس از آن که ایرانیان بینایی خود را به دست می‌آورند، یک هفته به درازا می‌کشد تا دوباره آنان را سوار بر اسب می‌بینیم:

به هشتم، نشستند بر زین همه

جهانجوی و گردنکشان و رمه

گویا آن یک هفته، برای رسیدن تدارکات و اسب ها از ایران، نیاز بوده است. آیا فردوسی نابغه، با این نشانه‌ها می‌خواهد بگوید ایرانیان از برتریِ داشتنِ اسب برخوردار بوده‌اند و دیوان با اسب سواری چندان میانه‌ای نداشته‌اند؟ منظور آن نیست که دیوان اسب را نمی‌شناختند. می‌دانیم اُولادِ اسب سوار، گرچه در صد فرسنگی مازندران زندگی می‌کند ولی به آن شهر رفت و آمد داشته است. با این‌همه کاربرد اسب در میان دیوان کم بوده‌است. گرچه کسی که با رستم پنجه می‌افکند سوار بر اسب است، ولی زمانی که شاه مازندران به نامه‌ی کاوس پاسخ می‌دهد، نمی‌گوید لشکری از سواران به جنگ خواهم آورد، بلکه از برتری خود در داشتن فیل می‌نویسد:

ز پیلان جنگی هزار و دویست

که بر بارگاه تو یک پیل نیست

از آنجا که دیوها اندامی درشت داشته‌اند، استفاده‌ی آنان از فیل به جای اسب طبیعی به نظر می‌آید. برای همین سرعت خبررسانی در میان دیوان مازندران آنچنان کم بوده که رستم پس از کشتن ارژنگ دیو، با ایرانیان دیدار می‌کند و سپس شبانه به سوی دیو سپید می تازد و این صد فرسنگ یا ۶۰۰ کیلومتر را آنچنان پشت سر می‌گذارد که هنوز آفتاب گرم نشده، به نزدیکی غار دیو سپید می‌رسد. رستم با وجود دیرتر راه افتادن، باز هم پیش از رسیدن هر خبری، دیو سپید و نگهبانان را غافلگیر می‌کند زیرا او اسب دارد که از فیل دو برابر تندتر حرکت می‌کند.

بر این پایه، در زمان بازگشت رستم از نزد شاه مازندران نیز دستنویس‌ قاهره مورخ ۷۹۶، (و نیز واتیکان و برلین) درست تر به‌نظر می‌آید که «سیم» را به‌جای «اسپ» نوشته‌اند:

نپذرفت از او جامه و سیم و زر

که ننگ آمدش زان کلاه و کمر

شاه مازندران به سوی ایرانیان که در شهر مازندران هستند لشکر می‌کشد و فردوسی با سرودن «زمین آمد از پای پیلان ستوه»، نشان می‌دهد که لشکر دیوان نه اسب سوار، که فیل‌سوارند. پس درباره‌ی جویان، نخستین دیوی که با نیزه‌ی رستم بر خاک می‌افتد، «بینداخت از نیزه او را به خاک» که در دستنویس‌های فلورانس و واتیکان آمده، شاید درست تر از «بینداخت از پشت اسپش به خاک» باشد. هچنین زمانی که ایرانیان پیروز می‌شوند و غنیمت می‌گیرند، گویا دستنویس‌هایی «اسپ» را نیاورده‌اند.

شاهد درستی این گفته‌ها را در بیت‌های بسیار می‌توان دید. از آن میان، می‌بینیم که دلاوری ایرانیان و گرز رستم، دیوان پیل سوار را از پا در می‌آورد:

برآورد از آن گرزِ سالارکش

نه با پیل جان و نه با دیو هُش

فگنده همه دشت خرطوم پیل

همه کشته دیدند بر چند میل

خروش رخش

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۷۹

خروش رخش

 

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۱ اردیبهشت ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: آتوسا مقدم

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: اندوه هزارساله، از: محمد دارابی‌فر

 

از نبوغ فردوسی بزرگ هرچه گفته‌ شود باز هم کم است. یکی از ظریف‌ ترین نکته‌هایی که حکیم طوس در میان سطور به خواننده منتقل می‌کند، خروش یکتا و رسای رخش در خوان ششم داستان جنگ مازندران است که پیام رهایی را به گوش ایرانیان دربند می‌رساند. آنان در شهر مازندران گرفتار دیوان هستند، چشم‌هایشان نابینا شده، جز لقمه نانی خشکیده‌، چیزی به آنان نمی‌دهند تا جانشان به زاری و سختی از تن برآید. ولی ایرانیان همچنان امیدوارند زیرا  کاوس فرستاده‌ای نزد زال روانه کرده و می‌داند با آن که او لشکرکشی به مازندران را نادرست می‌دانسته، ولی ایرانیان را در این دشواری تنها نخواهد گذاشت. اکنون رستم به دروازه‌ی شهر مازندران رسیده، ارژنگ دیو، سالار مازندران و تنی چند از دیوان را که زندانبان ایرانیان به شمار می‌روند از پا درآورده، و در دل شب در جستجوی به بند کشیده شدگان، به شهر نزدیک می‌شود. فردوسی با ایجاز هنرمندانه‌ی خود، تاریکی شب را در میان سطور می‌آورد:

چو برگشت خورشید گیتی فروز،

بیامد دمان تا به کوهْ اسپْروز.

از اُولاد بگشاد خمّ کمند؛

نشستند نزدِ درختی بلند.

تهمتن ز اُولاد پرسید راه،

به شهری کجا بود کاوس شاه.

چو بشنید از او، تیز بنهاد روی؛

پیاده، دوان، پیشِ او راهجوی.

در مصراع نخستین، برگشتن خورشید، خود به معنای فرا رسیدن شب است. مصراع پایانی نیز تاریکی شب را نشان می‌دهد. رستم صد فرسنگ دورتر از شهر مازندران اُولاد پهلوان را در کمند خود گرفتار می‌کند و پیمان می‌بندد که اگر راهنمایی‌هایش درست باشد، او را پس از پیروزی بر دیوان، شهریار مازندران کند. در همان روز اُولاد را بر ترک رخش می‌نشاند، تمام این صد فرسنگ را به شتاب می‌آید و شب‌هنگام به جایگاه ارژنگ دیو می‌رسد:

نیاسود تیره‌شب و پاکْ روز؛

همی راند تا پیشِ کوهْ‌اسپْروز

ولی در این فاصله‌ی کوتاه میان کوه و شهر، اُولاد باید پیاده پیش اسب رستم دوان باشد زیرا راهجویی در این تاریکی دشوار است. در دنباله‌ی بیت‌های بالا می‌بینیم که در دل این تیرگی، ناگهان شیهه‌ی امیدبخش رخش در فضا می‌پیچد:

چو آمد به شهر اندرون تاج بخش،

خروشی برآورد چون رعد رخش.

به ایرانیان گفت، پس شهریار،

که: «بر ما، سرآمد بدِ روزگار.

خروشیدنِ رخشم آمد به گوش؛

روان و دلم تازه شد ز این خروش».

گرچه می‌توان گفت کاوس صدای رخش را می‌شناخته است، ولی به نظر می‌آید فردوسی نکته‌ی ظریف دیگری را در اینجا در میان سطور گنجانده است. برای دیدن این نکته، باید از آغاز تا پایان داستان جنگ مازندران را از نظر بگذرانیم. زمانی که گیو به شهر مازندران حمله می‌کند، «بی‌اندازه، گِرد اندرش، چارپای» می‌بیند. صحبتی از اسب نیست. شاه مازندران به کمک دیوی به نام سنجه، برای دیو سپید پیام می‌فرستد و از او کمک می‌خواهد. «چو بشنید پیغام، سنجه برفت». بازهم از سوار شدن بر اسب حرفی زده نمی‌شود. زمانی که دیو سپید و سپاهیانش می‌رسند، تیرگی هوا برخلاف جنگ‌های دیگر شاهنامه، از برپا شدن گرد سم اسبان نیست. در شهر مازندران تنها اسب‌هایی هستند که سواران ایرانی آورده‌اند و فردوسی که منبع خود را وفادارانه ولی به زیبایی می‌پروراند، همچون سناریونویسی توانا این اسب ها را هم به دست ارژنگ دیو، از صحنه خارج می‌کند:

همی رفت با لشکر و خواسته؛

اسیران و اسپانِ آراسته

در جنگ با سالار مازندران فردوسی با گفتن «چو رستم بدیدش، برانگیخت اسپ»، نشان می‌دهد که تنها اسب آن میدان، رخش است. ارژنگ دیو پیاده است و همین‌که از خیمه بیرون می‌آید، رستم به سویش می‌تازد و سرش را از تن می‌کند. دیگر دیوان نیز یکدیگر را زیر دست و پا له می‌کنند. رستم زمانی را برای یافتن ایرانیان، دیدار جان‌بخش با آنان، و گفتگو با کاوس می‌گذراند. ولی باز هم پیش از آن که خبری به دیو سپید برسد، رستم است که می‌تواند خود را برساند و روزْ‌خون ( شبیخون در روز) بزند زیرا پس از پدرود، این صد فرسنگ را نیز در همان شب و نیمی از فردایش می‌تازد و فردوسی با آوردن «چو رخش اندر آمد بدان هفت کوه»، برتری اسب را در پیمودن راه نشان می‌دهد. می‌توان نتیجه گرفت که از زمان گرفتار شدن ایرانیان تا رهایی آنان، تنها یک اسب در شهر مازندران بوده است، و از همین رو کاوس با شنیدن صدای شیهه‌ی اسب، می‌فهمد که رستم، امید ایرانیان، به مازندران رسیده است.

روزخون

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۷۸

روزخون

 

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۷ اردیبهشت ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فاطمه صفت خواه

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: کنسرت آنلاین کیهان کلهر، خرداد ۹۹

 

واژه‌ی روزْخون، وارونه‌ی شبیخون است. در فرهنگ دهخدا، این اسم مرکب، «بی خبر تاخت بردن در روز بر سر دشمن» معنی شده و بیتی از نزاری، شاعر هم‌دوره‌ی سعدی آمده است:

کنم آنگه خبردارت که چون است

شبیخون مصلحت یا روزخون است

رستم نیز در خوان‌های پایانی، به روزْخون دست می‌زند. دیوها از روز و خورشید جهان افروز آزرده می‌شوند و از همین رو رستم در دوردست شهر مازندران، در دل شب، نور شمع‌هایی را می‌بیند و با راهنمایی پهلوان اُولاد آگاه می‌شود که دیوهایی چون ارژنگ و کولاد و بید آنجا هستند. برای رسیدن به ایرانیانِ دربند، شکستن این سد ناگزیر است. ولی «پیلتن» می‌داند که زور را باید با خرَد درآمیخت. رستم باید بهترین زمان را برگزیند و آنگاه که دیوان پس از بیداری شبانه به خستگی دچار می‌شوند، بی‌خبر بر آنان تاخت آورَد. پس با دلی آسوده می‌خوابد، و فردا که خورشید روی می‌نماید، اُولاد را به درخت می‌بندد تا این راهنمای ارزشمند نگریزد، به سوی دیوان می‌تازد و در میان آنان چنان نعره‌ای می‌زند که  گویی زمین می‌خواهد شکاف بردارد. این کار آگاهانه، به غافلگیری دیوها می‌انجامد. باز هم این هوشمندی  را می‌بینیم که تهمتن یک راست به سراغ سالار مازندران، ارژنگ دیو می‌رود، سر از تن‌اش جدا می‌کند و به سوی دیوان می‌اندازد. روزْخون با دقت بسیار انجام گرفته است:

چو دیوان بدیدند کوپالِ اوی،

بدرّیدشان دل ز چنگال اوی

نکردند یاد از بر و بوم و رُست؛

پدر، بر پسر بر، همی راه جُست.

برآهیخت شمشیرِ کین پیلتن؛

بپرداخت یک بهره ز آن انجمن.

چو برگشت خورشیدِ گیتی‌فُروز،

بیامد دمان تا به کوهْ اسپْروز.

دل دیوان نه با چنگال رستم، بلکه از دیدن توانایی این چنگال دریده می‌شود و چنان در هراس می‌افتند که زیر دست و پای خودشان له می‌شوند. پور دستان تنی چند از دیوان را از پای در می‌آورد ولی با برگشتن خورشید و نزدیک شدن شب، به سراغ راهنمای خود می‌رود، بندهای او را باز می‌کند و به سوی ایرانیان به راه می‌افتد:

چو بشنید از او، تیز بنهاد روی؛

پیاده، دوان، پیشِ او راهجوی.

فردوسی هنرمند، تیرگی شب را با همین بیت نشان می‌دهد که اُولاد باید برای راهجویی، پیاده در جلوی اسب بدود. باز هم در یک بیت شاعرانه‌ی دیگر، می‌بینیم این رخش است که پیش از سوار و راهنما، نزدیک شدن به ایرانیان را حس می‌کند. او پیام آور آزادی بندیان است و صدای شیهه‌اش آنچنان یکتا و رساست که کاوس در آن ندای آزادی را می‌شنود:

به ایرانیان گفت پس شهریار،

که: «بر ما، سرآمد بدِ روزگار.

خروشیدنِ رخشم آمد به گوش؛

روان و دلم تازه شد ز این خروش».

فردوسی با غریویدن، نماز بردن، حال پرسیدن و در آغوش گرفتن، تابلوی زیبای این دیدار را می‌کشد. ولی رستم دوباره به راه می‌افتد زیرا اگر خبر کشته شدن ارژنگ به گوش دیو سپید برسد، «ز دیوان، جهان پر ز لشکر شود». ایرانیان، در بند هم بیکار ننشسته‌اند و خبرهایی از جایگاه دیو سپید گرفته‌اند که به رستم می‌دهند. همچنین در میان خود پزشکانی دارند که در همین مدت کوتاه، راه درمان بیماری چشمان را یافته‌اند. فردوسی نمی‌فرماید دیوان تنوره کشیدند و به آسمان رفتند و خبر را به دیو سپید رساندند! بلکه سستی خبر رسانی آنان را نشان می‌دهد و رستم با وجود دیدار و با گذشتن از مانع‌ها، زودتر از دیگران به دیو سپید می‌رسد. «روزْخونِ دگری در راه است»!  رستم بیم مرگ خود را نادیده نمی‌گیرد ولی بی هیچ دودلی به رهایی ایرانیان باور دارد:

گر ایدون که پشتِ من آرَد بخَم،

شما دیر مانید خوار و دژم

او می‌گوید اگر من هم کشته‌شوم، رهایی شما گرچه کمی دیرتر ولی بیگمان روی می‌دهد.

دوری شاه مازندران از مردم

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۷۷

دوری شاه مازندران از مردم

 

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۳ اردیبهشت ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: همامه زارعیان

تدوین صدا: کیمیا کرامت

 

فردوسی خردگرا در داستان لشکرکشی کاوس به مازندران با ظرافت سیستم کشورداری وارونه‌ی آن سرزمین اسطوره‌ای را که دیوان بر آن حکومت می‌کنند، نشان می‌دهد. اگر نام شماری از این دیوان مانند ارژنگ، سنجه، بید، کولاد غندی، و جویان را نشنیده باشیم، بی‌گمان نام دیو سپید را شنیده‌ایم. ولی دیوی که بر مازندران حکومت می‌کند نامی ندارد و از او تنها با نام شاه مازندران یاد می‌شود. از آن مهمتر، تخت و بارگاه این دیو نه در شهر مازندران، بلکه در ناکجاآبادی بس دورتر است و لایه‌های گوناگون حفاظتی و امنیتی دارد. اگر در خواندن شاهنامه اندکی از معنای واژه‌ها و بیت‌ها فراتر برویم، می‌بینیم که فردوسی بزرگ چگونه در بیت‌های گوناگون، بر این دوری شاه با مردم مازندران انگشت می‌گذارد. کاوس گرچه پادشاهی کشورگشاست که برای نخستین بار در تاریخ اسطوره‌ای ایران جنگ افروزانه دست به تجاوز می‌زند، ماجراجویانه به خاک سرزمین ناآشنایی دست‌اندازی می‌کند، و بیرحمانه مردم شهر مازندران را از دم تیغ می‌گذراند؛ ولی دستِ‌کم این نکته‌ی مثبت را دارد که در همه‌ی ماجراجویی‌هایش، از جنگ مازندران و هاماوران گرفته تا پرواز به آسمان، بیش و پیش از هر کس جان خود را به خطر می‌اندازد. ولی فردوسی نشان می‌دهد که ایرانیان یک هفته تنها با دو هزار نیرو، همه جای شهر مازندران را غارت می‌کنند و به آتش می‌کشند، و در این مدت از شاه مازندران و نیروهایش هیچ خبری نیست. فردوسی آگاهانه نشان می‌دهد کسانی که در شهر مازندران کشته می‌شوند، «زن و کودک و مردِ با دستوار» هستند و دیوان و نگهبانان در میان این مردم نیستند.

موضوع این نیست که شاه مازندران برای دفاع از «درِ شهر مازندران» نیرو نداشته است، موضوع این است که برای مردم سرزمین خود، ارزش چندانی نمی‌گذاشته و به امنیت خود می‌اندیشیده است. خردمند طوس دوبار از دروازه‌ی شهر مازندران در نزدیکی کوه اسپروز یاد می‌کند که نخستین آن، همزمان با تجاوز کاوس است و دومی زمانی است که رستم به همانجا می‌رسد:

نیاسود تیره شب و پاک روز

همی راند تا پیش کوه اسپروز

سناریونویس توانای شاهنامه، به روشنی نشان می‌دهد که رستم درست «بدانجا که کاوس لشکر کشید» رسیده است، ولی این بار چهره‌ی شهر از نظر امنیتی تغییر کرده است و زمانی که شب فرا می‌رسد، دیوان از شهر مازندران نگهبانی می‌کنند:

به مازندران آتش افروختند

به هرجای، شمعی همی سوختند

تهمتن به اُولاد گفت: این کجاست

که آتش برآمد چپ و دست راست؟

درِ شهر مازندران است - گفت -

که از شب دو بهره نیارند خفت.

این نگهبانی باز هم برای دفاع از جان و مال  مردم شهر مازندران نیست. بلکه هدف آن است که مبادا کاوس و دیگر ایرانیانی که در بند افتاده‌اند، بگریزند. آنگاه که ایرانیان با دو هزار نیرو یک هفته در شهر مازندران می‌تاختند، خبری از دیوان و نگهبانان نبود ولی زمانی که آنان را به بند کشیدند، شاه مازندران نیروی بسیاری برای زندانبانی گماشت:

از آن نرّه دیوانِ خنجرگزار

گزین کرد جنگی ده و دو هزار

به ایرانیان بر، نگه‌دار کرد،

سر سرکشان پر ز تیمار کرد.

فردوسی از زبان اُولاد که راهنمای رستم شده است، نشان می‌دهد که شاه مازندران تا چه حد از مردم و از جایی که می‌توان آن را مرز با ایران و نقطه‌ای آسیب پذیر دانست، دور است و چند لایه‌ی امنیتی برای خود برپا کرده است: صد فرسنگ دورتر از شهر مازندران، چاهساری شگفت است که دوازده هزار دیو دیگر در آنجا نگهبانی می‌دهند و جایگاه دیو سپید است. پس از آن نیز راهی سنگلاخ است که دیوی مرزبان و شمار فراوانی از دیوان زیر فرمان او نگهبانی می‌دهند. سپس رود آبی به پهنای دو فرسنگ قرار دارد. سپس نیروهایی شگفت که سرشان به سگ می‌ماند، و باز نرم‌پایان که می‌توانند پای خود را دور گردن دشمنان گره بزنند و آنها را خفه کنند در زمینی به درازای سیصد فرسنگ پراکنده‌اند. این لایه‌های امنیتی پس از آن نیز همچنان ادامه دارد تا سرانجام به شهر دیگری در مازندران می‌رسیم که جایگاه امن شاه مازندران است! او در این لایه‌ی امنیتی پایانی، ششصد هزارسوار و هزار و دویست پیل جنگی دارد. ولی این شاه دور از مردم، در برابر رستم که نماد امید و یگانگی ایرانیان است، سرانجام به شکل تکه ابری پوچ و میان تهی از پای در می‌آید.

رفتار رستم با اُولاد

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۷۶

رفتار رستم با اُولاد

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ناهید اردشیرزاده

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: دشتی، احمد عبادی

 

در زبان فارسی سه حرکت کوتاهِ زبر و زیر و پیش، سه حرکت بلند «آ، ای، او»، و دو حرکت میانی برای «و» و «ی» داریم که با پیشرفت زبان، به همان شکل کشیده تلفظ می‌شود. این شکل که به گوش ما آشناست، «معروف» نامیده می‌شود. شکل دیگر که در زبان عربی وجود ندارد، «مجهول» نام دارد. در گذشته، تفاوت «واو» و «یا»ی معلوم و مجهول برای فارسی زبانان آنچنان آشکار بوده است که حتی با هم قافیه نمی‌شده‌اند. برای نمونه دو بیت زیر را در نظر بگیرید:

پراگنده در دست هر موبدی

از او بهره‌ای نزد هر بخردی

که اندیشه‌ای در دلم ایزدی،

فراز آمده‌ست از رهِ بخردی

«ی» در موبدی، «یای نکره» است و معنای «یک موبد» را می‌رساند. «یای نکره» مجهول است و به شکلی نزدیک به کسره‌ی اضافه تلفظ می‌شده است. ولی «ی» در «ایزدی»، «یای نسبت» است و معنای «وابسته به ایزد» را می‌رساند. «یای نسبت» معلوم است و به شکل همان حرکت کشیده‌ی «ای» تلفظ می‌شود. پس در گذشته قافیه زیر به گوش شنونده نادرست می‌آمده است:

کتابی است در نزد ما ایزدی،

از او بهره‌ای نزدِ هر بخردی

زمانی که مولوی می‌گوید «گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر» گویا بجز معنی، به این نکته هم اشاره دارد که «شیر» درنده با «شیر» خوردنی در نوشتن و نه در تلفظ یکسان است. در گذشته، اولی می‌توانسته با دلیر، دیر، زیر و واژه‌های مانند آنها با «یای مجهول» هم قافیه شود ولی با پیر، تیر، اسیر، دبیر و واژه‌های مانند آنها با «یای معلوم» قافیه نمی‌شده است. برای نمونه داریم:

به رستم چنین گفت گودرز پیر

که تا کرد مادر مرا سیر شیر

که منظور شیر خوردنی است. به هر حال اُولاد که در خوان پنجم به دست رستم گرفتار می‌شود، «واو معلوم» دارد و نباید آن را مانند اولاد به معنی فرزندان خواند. در واقع واژه‌ی عربی اولاد نیز در شکل اصلی خود «اَولاد» با زبر یا فتحه بوده که تلفظ آن در فارسی تغییر کرده است. همچنین اُولاد، برخلاف کولاد غندی، سنجه، بید، ارژنگ و دیو سپید، نه یک دیو بلکه انسانی پهلوان است که برای دفاع از دشتبان، با رستم درگیر و به دست تهمتن به بند کشیده می‌شود. رفتار رستم با این پهلوان، بسیار انسانی است. از آغاز به او می‌گوید که تو را به عنوان راهنما می‌خواهم تا دیوان را از پا درآورم، و اگر راست بگویی، شاهی مازندران را به تو واگذار می‌کنم. اُولاد در آغاز می‌گوید:

تو را با چنین یال و شاخ و عِنان،

گرازیدنِ گرز و تیغ و سنان،

بدین رزم‌سازیّ و این کارکرد،

نه خوب است با دیو پیکار کرد.

نتابی تو تنها؛ وگر ز آهنی،

بسایدْت سوهانِ آهرمنی.

ولی هرچه پیشتر می‌روند، پیروزی فرجامین رستم را بیشتر باور می‌کند تا جایی که پیش از نبرد با دیو سپید به او می‌گوید:

بر ایشان تو پیروز گردی به جنگ؛

تو را یک زمان کرد باید درنگ.

رستم نیز تنها آنگاه که می‌خواهد به جنگ دیوی برود، اُولاد را می‌بندد تا نگریزد. حتی گویا بیت‌های زیر را فردوسی بزرگ، آگاهانه به همین ترتیب آورده باشد:

بخفت آن زمان رستمِ جنگجوی؛

چو خورشید تابنده بنمود روی،

بپیچید اُولاد را بر درخت؛

به خمّ کمندش فرو بست سخت.

اُولاد دلِ گریختن در هنگام بودن رستم را ندارد و نیز راه‌های دیگری مانند نگهبانی رخش هنگامی که رستم خفته است، وجود دارد. با افزایش اطمینان، حتی رستم جگر دیو سپید را که داروی چشم ایرانیان است، بی هیچ نگرانی به دست اُولاد می‌سپارد:

برآمد؛ ز اُولاد بگشاد بند؛

به فتراک بربست یازان کمند.

به اُولاد داد آن فسرده جگر؛

سویِ شاهْ کاوس بنهاد سر.

جایگاه خبر در هفت‌خوان

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۷۵

جایگاه خبر در هفت‌خوان

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۶ اردیبهشت ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی‌زاده

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: دف نوازی

 

فردوسی خردمند در جای‌جای شاهنامه، با ظرافت بسیار، کارایی سامانه‌ی خبری ایرانیان را به‌ویژه در سنجش با سرزمین‌های دیگر نشان می‌دهد. در داستان خواستگاری فرزندان، فریدون از آغاز می‌داند که سه دختر شاه یمن چه ویژگی‌هایی دارند و چه پرسش‌هایی پیش کشیده خواهد شد. در داستان زال و سیمرغ، همین که سام فرزند خود را از کوه پایین می‌آورد، مرکز، یکایک یعنی فوری آگاه می‌شود و منوچهر شاه آنان را پیش از آن که به زابل بروند به پایتخت فرا می‌خواند تا سخن‌ها و چگونگی این رویداد شگفت را از زبان خودشان خواستار شود. در داستان زال و رودابه، زمانی که پیوندهای کابل با ایران مرکزی هنوز چندان استوار نیست، بارها می‌بینیم که ایرانیان به زودی از هرآنچه روی می‌دهد آگاهی به‌دست می‌آورند ولی زمان زیادی به درازا می‌کشد تا یک خبر به دست تصمیم‌گیرندگان کابل برسد. برای نمونه زال شبی پنهانی با رودابه دیدار می‌کند، و بزرگان زابل فردای همان شب نشان می‌دهند که داستان را دانسته‌اند و زال ناگزیر راز دل را با آنان در میان می‌گذارد. ولی حاکمان کابل پس از چند روز که رای زدن زال با موبدان، نامه نوشتن زال به سام، رای زدن سام با موبدان و آمدن پیک زال انجام می‌شود، تازه از آنچه در کاخ خودشان گذشته، باخبر می‌شوند. در داستان نوذر، منوچهر در هنگام مرگ پیش‌بینی می‌کند که خطری از سوی تورانیان در کمین نشسته است. در نمونه‌های دیگر، گستهم و توس بی‌درنگ از مرگ نوذر باخبر می‌شوند و ایرانیانِ دربند، با آگاهیِ به‌هنگام از پیشرفت‌های زال در نبرد با تورانیان، جان به‌در می‌برند. ولی افراسیاب زمانی از رهایی بندیان باخبر می‌شود که خود اغریرث به نزدش می‌آید:

چو اغریرث آمد از آمل به ری،

ز کردار او آگهی یافت کی

از این نمونه‌های هوشمندانه در شاهنامه بسیار است. این همه نشانه در بیت‌های گوناگون، نمی‌تواند اتفاقی باشد. به‌ویژه گاه فردوسی نابغه، این سنجش سامانه‌های خبررسانی را با دو بیت همانند نزدیک به هم انجام می‌دهد. برای نمونه با درگذشت زَو، آگاه شدن تورانیان چنین می‌آید:

پر آواز شد گوش از این آگهی،

که: «بیکار شد تختِ شاهنشهی».

خبر درگذشت زَو نه سامان یافته، بلکه دهان به دهان و شایعه‌وار میان تورانیان پخش می‌شود و آنان تصمیم می‌گیرند دوباره بر خاک ایران دست‌اندازی کنند. ولی خبر آمادگی تورانیان برای جنگ، پنج بیت پس از آن، با واژه‌ای به معنی «فوری» به ایران می‌رسد:

یکایک به ایران رسید آگهی،

که: «آمد خریدارِ تختِ مِهی».

در داستان هفت‌خوان نیز، زال خردمند با آگاهی‌هایی که دارد، از آغاز به رستم می‌گوید:

تو را شیر و دیو آید و تیرگی؛

بمانَد دو چشم، اندر آن خیرگی.

رستم هم از رویدادها کمابیش آگاهی دارد و پیش از آن که پای در راه گذارد نام دیوانی را که باید از میان بردارد بر زبان می‌آرد:

نه ارژنگ مانم، نه دیو سپید؛

نه سنجه، نه کولادِ غندی، نه بید.

تا خوان پنجم هنوز رستم کار شگرفی نکرده است. گرچه همچون دیگر داستان‌های پهلوانی، شیر و اژدهایی کشته شده‌اند، ولی نقش رخش در این میان هم‌سنگ و گاه پررنگ تر از رستم است. این همه، پیش‌زمینه‌ای برای رسیدن به خوان پنجم است و از آنجا کار سترگ رستم با گرفتار کردن اُولاد، پهلوانِ آشنا با دیوان مازندران، تازه آغاز می‌گردد. اُولاد مرکز خبر است و رستم تا پایان هفت‌خوان، او را در کنار خود دارد و یک آن به حال خود وا نمی‌گذارد:

بدو گفت: «اگر راست گویی سخُن،

ز کژّی نه سر یابم از تو، نه بن،

نمایی مرا جایِ دیوِ سپید،

همان جایِ کولادِ غندی و بید،

به جایی که بسته‌است کاوسْ کی،

کسی کاین بدی را فگنده‌است پی،

نمایی و پیدا کنی راستی،

نیاری به کار اندرون کاستی،

من آن پادشاهی، به گرز گران،

بگردانم از شاهِ مازندران؛

تو باشی بر این بوم و بر شهریار،

گر ایدون که کژّی نیاری به کار».

رستم بر سر این پیمان می‌ماند ولی تا پایانِ کار، اُولاد را نمی‌رهاند و هر بار از او جدا می‌شود، دست و پایش را می‌بندد زیرا جایگاه خبر را در پیشبرد کارها به‌خوبی می‌داند. ولی اُولاد تنها مرکز خبری رستم نیست. کاوس و ایرانیان دربند نیز به هر ترفند خبرهایی به دست آورده‌اند و همین‌که رستم به مازندران می‌رسد، در نخستین دیدار، آگاهی‌های بیشمار خود را در اختیار او می‌گذارند.

مرزشکنی

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۷۴

مرزشکنی

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۳ اردیبهشت ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: کیمیا کرامت

تدوین صدا: کیمیا کرامت

 

لشکرکشی کیکاوس به مازندران با منش زال خردمند سازگار نبود. حتی اگر آن لشکرکشی را تلاش برای نابود کردن دیوان بنامیم، انگیزه‌ی کاوس دستیابی توسعه‌طلبانه‌ به سرزمینی سرسبز بود که بسیار ددمنشانه آغاز شد:

زن و کودک و مردِ با دستْوار،

نیافت، از سرِ تیغِ او، زینهار.

همی سوخت و غارت همی کرد شهر؛

بیالود بر جایِ تریاک، زهر.

ولی زمانی که کاوس و ایرانیان در بند دیو سپید گرفتار شدند، خاندان پهلوانی ایران درنگ را روا ندانست و رستم برای رهایی هرچه زودتر آنان، راه کوتاه‌تر و دشوارتر را برگزید. آیا می‌توان گفت رستم، این نماد امید و پناه ایرانیان هم در مرزشکنی و دست‌اندازی به آنچه از آن دیگران است، همانند کاوس به داشته‌های دیگران دست اندازی کرد؟ 

*در خوان نخست، رستم در نیستانی می‌خوابد که کنام شیر است:

چو یک پاس بگذشت، درّنده شیر

به سویِ کُنامِ خود آمد، دِلیر.

شیر، بیگانه‌ای را در خانه‌ی خود می‌بیند و خودش نیز سرانجام کشته می‌شود. آیا رستم مرز خانه‌ی شیر را شکسته است؟ 

*در خوان دوم، میشی را در بیابان دنبال می‌کند، آبشخور او را می‌یابد و از آن چشمه سیراب می‌شود. آیا رستم حق میش را زیر پا گذاشته است؟ 

*همانجا می‌خوابد ولی این سرزمین نیز محل آرام و زندگی اژدهایی است که با بازگشت او، خوان سوم آغاز می‌شود:

ز دشت اندر آمد یکی اَژدَها،

کز او پیل هرگز نبودی رها.

بدان جایگه بودش آرامگاه؛

نکردی، ز بیمش، بر او دیو راه.

اژدها نیز کشته می‌شود. آیا رستم، خانه‌ی اژدها را گرفته و مرز زندگی او را شکسته است؟ 

*در خوان چهارم پهلوان به سرزمین جادوگری می‌رسد و بساط او را هم به‌هم می‌ریزد:

فرود آمد از اسپ و زین برگرفت؛

به مرغ و به نان اندر آمد، شگفت.

سرانجام زن جادوگر نیز به دو نیم می‌شود. آیا رستم چارچوب زندگی شخصی او را در هم شکسته است؟ 

*در خوان پنجم نیز رستم اسب خود را در کشتزاری رها می‌کند و می‌خوابد. زمانی که صاحب کشتزار می‌رسد، به پیلتن بانگ می‌زند:

چرا اسپ در خوید بگذاشتی؟

برِ رنجِ نابرده برداشتی؟

رستم بر می‌خیزد و بی آن که حرفی بزند، دو گوش دشتبان را می‌کنَد، کف دستش می‌گذارد و دوباره می‌خوابد! دشتبان نزد پهلوانی به نام اولاد که  نامجوی آن مرز و ناحیه است می‌رود و دادخواهی می‌کند. اولاد برای گفتاری منطقی به سراغ رستم می‌آید. ولی او هم با کمند به بند کشیده می‌شود. آیا رفتار تهمتن نیز همچون کاوس، برپایه‌ی زیر پا گذاشتن حق دیگران و دست اندازی به زمین و زندگی آنان است؟

 

فردوسی خردمند در هر مورد با ظرافت نشان می‌دهد که رستم، بیگانه با منش توسعه‌طلبانه‌ی کاوس، تنها از خود دفاع می‌کند تا به هدف آزاد کردن ایرانیان برسد. در خوان نخست، این شیر است که قصد جان رخش را می‌کند و با دست و دندان او از پا در می‌آید. در خوان دوم، رستم بر میش آفرین بسیار می‌خواند:

تو را هر که یازد به تیر و کمان،

شکسته کمان باد و تیره گُمان

در خوان سوم، اژدهاست که بیهوده می‌گوید زمین و آسمان اینجا صد فرسنگ در صد فرسنگ، از آن من است! در خوان چهارم عجوزه‌ی جادوگر است که خود را به شکل میگساری زیبارو در می‌آورد و می‌خواهد رستم را بفریبد. در خوان پنجم دشتبان پیش از هر گفتاری چوب محکمی به پای رخش می‌زند. سرانجام در همین‌جا، رستم به اولاد قول می‌دهد که اگر او را به راه دیو سپید و جای ایرانیانی که به بند کشیده شدند راهنمایی کند، فرمانروایی مازندران را به او واگذار خواهد کرد. در پایان هفت‌خوان نیز جهان پهلوان به پیمان خود وفا می‌کند و نشان می‌دهد که چشمداشتی به سرزمین و داشته‌های دیگران ندارد.

رستم پهلوان خاکستری

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۷۳

رستم پهلوان خاکستری

 

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۳۰ فروردین ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فرحناز خورسند

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: سکوت از بتهوون

 

 

هفت‌خوان رستم، روند رشد و بالندگی این پهلوان اسطوره‌ای در طول روبرو شدن با دشواری‌ها را به زیبایی نشان می‌دهد. فردوسی بزرگ که از شخصیت‌ها و قهرمانان سیاه و سفید نمی‌سازد، از همان آغاز نشان می‌دهد که رستم، مانند هر انسان طبیعی از خطرهایی که در راه است نگرانی دارد و گرچه مأموریت تاریخی خود را می‌پذیرد ولی نگرانی‌های خود را برای زال بازگو می‌کند:

چنین گفت رستم، به پاسخ، که: «راه

دراز است؛ من چون شوم کینه‌خواه»؟

چنین گفت رستم به فرّخ پدر،

که: «من بسته دارم به فرمان کمر؛

ولیکن به دوزخ چمیدن به پای،

بزرگان پیشین ندیدند رای.

هنوز از تنِ خویش نابوده سیر،

نیاید کسی پیشِ درّنده شیر».

با این‌همه او وظیفه‌ی تاریخی خود را می‌داند، نقشی را که جامعه برعهده‌اش گذاشته است می‌پذیرد و با گذر از هر خوان، به آنچه باید باشد نزدیک تر می‌شود. در خوان نخست، همه‌ی کارها را در کشتن شیر، رخش انجام می‌دهد. در خوان دوم نیز بیشترین سختی‌های گذر از بیابان بر دوش رخش است. گرچه پهلوانان افسانه‌ای باید کشتن اژدهایی را در پیشینه‌ی خود داشته باشند، ولی بخش بزرگتر این کار نیز در خوان سوم با بی‌باکی و هوشیاری رخش انجام می‌شود:

چو زور و تنِ اژدها دید رخش، 

کز آن سان برآویخت با تاجبخش،

بمالید گوش؛ اندر آمد، شگفت؛

بکند اَژدها را، به دندان، دو کِفت.

بدرّید چرمش بدان سان که شیر!

بر او خیره شد پهلَوانِ دلیر.

رخش است که هم دو کتف اژدها را از بدنش جدا می‌کند و هم مانند شیری که شکار خود را از هم می‌دَرد، پوست محکم و چرم‌گونه‌ی اژدها را با دندان پاره می‌کند. رستم در این خوان‌ها به تنهایی نمی‌تواند پیروز شود. او مانند هر انسانی، کمابیش ناتوانی‌هایی دارد و آهسته آهسته بر سستی‌های خود چیره می‌شود. پهلوان شاهنامه، انسان فرازمینی نیست که از آغاز در هر نبردی چیره‌دست باشد و از هیچ چیز نهراسد. او در هنگام مبارزه با اژدها به چیزی جز انجام وظیفه‌ی خود نمی‌اندیشد، ولی پس از کشته شدن اژدها، زمانی که به پیکر هولناک آن موجود می‌نگرد، جا می‌خورد، و می‌ترسد و آه از نهادش برمی‌آید:

چو رستم بدان اَژدهای دُژم

نگه کرد، بر زد یکی تیزدَم.

بترسید و زان در شگفتی بماند؛

فراوان، همی نام یزدان بخواند.

در خوان چهارم، رستم پیش از روبرو شدن با زن جادو، آرزوهای درونی خود را بازگو می‌کند و فردوسی، گوشه‌های پنهان در ژرفای وجود پهلوان خود را به شنونده نشان می‌دهد. جادوگر برای خود بساطی فراهم کرده است و با رسیدن رستم، ناپدید می‌شود. پهلوان سفره‌ای آماده‌ می‌بیند که هرچه آرزو داشته در آن فراهم است:

چو چشم تذروان، یکی چشمه دید؛

یکی جام زرّین، بدو در، نبید.

یکی غُرمِ بریان و نان از برَش؛

نمکدان و ریچار گرد اندرش.

حتی بجز شراب و کباب میش کوهی و مربا، طنبور هم هست! رستم ساز را در بر می‌گیرد، می‌نوازد و نغمه سر می‌دهد:

که آواره و بد نشان رستم است؛

که از روزِ شادیش، بهره کم است.

همه جایِ جنگ است میدانِ اوی؛

بیابان و کوه است بستانِ اوی.

همه رزم با شیر و با اَژدها؛

ز دیو و بیابان نیابد رها.

می و جام و بویاگل و میگسار،

نکرده است بخشش وُرا کردگار.

همیشه به جنگِ نهنگ اندر است؛

وگر با پلنگان به جنگ اندر است.

رستم، مانند هر انسانی از جنگ بیزار است و از این که رزم با شیر و اَژدها، و جنگ‌ با نهنگ و پلنگ سهم و بخش او از زندگانی را تعیین کرده و نمی‌تواند از خوشی‌ها و شادمانی‌های معمول زندگی مانند دیگران بهره ببرد، ناخرسند است. فردوسی خردگرا، شخصیت‌های خود را تهی از هر کژّی نمی‌نمایاند و آنان را چنان سیاه و سفید تصویر نمی‌کند که با مردم عادی بیگانه باشند و الگوبرداری از رفتارهای پسندیده‌ی آنان شدنی نباشد. حتی رستم نیز یک شخصیت خاکستری است که گاه می‌ترسد، گاه داوری‌های نادرست و رفتارهای ناپسندی دارد، ولی همواره در پشت چهره‌ی تندخو و زندگی رزم‌جوی خود، دلی مهربان دارد که جنگاوری همیشگی در کوه و بیابان را آوارگی می‌داند و چشم‌ به‌راه روزگار شادی و سرخوشی است. آرزوی او مانند هر انسان نیک سرشت دیگری، نه بودن در میدان نبرد و کشتن دیگران، بلکه زندگی کردن در میان بوستان است.

مهربان رخش هشیار

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۷۲

مهربان رخش هشیار

 

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۷ فروردین ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: مطهره قاسمی

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: قطعه‌ی پرتگاه از فیلم آخرین موهیکان، اثری از موسیقیدان آفریقای جنوبی، ترِوُر آلفرد چارلز جونز

 

رخش دوستدار راستین رستم است که آگاهانه و بردبار، از جان و دل برای تندرستی و پایداری او می‌کوشد. ولی رستم در آغاز، این وفاداری و ازخودگذشتگی را آن‌گونه که باید، ارج نمی‌گذارد. در خوان یکم، رستم در خواب است و رخش به تنهایی شیر را از پای در می‌آورد:

چو بیدار شد رستمِ تیزچنگ،

جهان دید بر شیر تاریک و تنگ،

چنین گفت با رخش: «کای هوشیار!

که گفتت که با شیر کن کارزار؟

سرم گر ز خوابِ خوش آگه شدی،

تو را رزم با شیر کوته شدی».

رستم در اینجا نه تنها رخش را نمی‌ستاید، بلکه او را سرزنش هم می‌کند و می‌گوید باید به بیدار کردن من بسنده می‌کردی و کشتن شیر برای من بسیار آسان بود! در خوان دوم نیز رخش در گذر از بیابان، دشواری بیشتری را تاب می‌آورد ولی رستم باز به او یادآوری می‌کند که نباید خودش را درگیر جنگ با دیو و شیر کند زیرا این کار او نیست. در خوان سوم، اژدهایی پدیدار می‌شود و رخش می‌کوشد با کوبیدن سم بر زمین و کندن خاک، پهلوان را آگاه سازد. هم‌زمان با بیدار شدن رستم، اژدها خود را در تاریکی شب پنهان می‌کند. پهلوان بجای جدی گرفتن هشدار، با تکرار این بیدار شدن و ندیدن اژدها بر رخش خشم می‌گیرد:

دگر باره، چون شد به خواب اندرون،

ز تاریکی آن اژدها شد برون.

به بالین رستم، تگ آورد رخش؛

همی کَند خاک و همی کرد بخش.

دگر باره، بیدار شد خفته مرد؛

برآشفت و رخسارگان کرد زرد.

بیابان همه سربه‌سر بنگرید؛

بجز تیرگیْ شب، به دیده، ندید.

بدان مهربانْ رخشِ هشیار گفت

که: «تاریکیِ شب بخواهی نهفت؟!

سرم را همی بازداری ز خواب؛

به بیداریِ من، گرفتی شتاب.

گر این بار سازی چنین رستخیز،

پی تو ببرّم به شمشیرِ تیز»!

فردوسی با آوردن «مهربانْ رخشِ هشیار» نشان می‌دهد این رستم است که نامهربانی می‌کند و هشیار نیست. رخش تنها فرمانبردارانه به دستور عمل می‌کند و بجای درگیر شدن با اژدها، می‌کوشد پهلوان را از خواب بیدار کند. ولی رستم اسب باوفای خود را نادان می‌پندارد و می‌گوید تو می‌خواهی تاریکی شب را هم پنهان کنی و گمان می‌کنی روز شده که مرا بیدار می‌کنی؟ پهلوان حتی با نامهربانی و خشمگینانه می‌گوید اگر یک بار دیگر مرا بیدار کنی، پایت را خواهم برید! بار سوم که اژدها پدیدار می‌گردد، رخش هم از او و هم از خود رستم بیمناک است. در آغاز می‌گریزد ولی باز هم وفادارانه و با پذیرش آن که شاید پایش از بدن جدا شود، به سوی پهلوان باز می‌گردد:

چراگاه بگذاشت رخشِ روان؛

نیارَست رفتن برِ پهلوان.

دلش ز آن شگفتی به دو نیم بود؛

که‌ش از رستم و اژدها بیم بود؛

هم از بهرِ رستم دلش نارمید؛

چو بادِ دمان، پیشِ رستم دوید.

رخش دل به دریا می‌زند و باز هم رستم را بیدار می‌کند. این بار اژدها فرصت نمی‌کند پنهان شود و رستم با او درگیر می‌شود. باز هم رخش با ارزیابی نیروی اژدها پی می‌برد که پهلوان نمی‌تواند به تنهایی بر او چیره شود. پس به کمک رستم می‌رود و با اژدها درگیر می‌شود: با دندان دو کتف اژدها را می‌کنَد و پوستش را می‌درد. دیگر کشتن اژدها برای رستم آسان می‌شود ولی بازهم پهلوان که خود را به‌درستی کم سال و دشمنان را بسیار می‌داند، ازخودگذشتگی‌های رخش را نمی‌بیند و همه چیز را به پای خود می‌نویسد!

به یزدان چنین گفت: «کای دادگر!

تو دادی مرا توش و هوش و هنر؛

که پیشم چه شیر و چه دیو و چه پیل؛

بیابان بی آب و دریایِ نیل؛

چو خشم آورم، پیش چشمم یکی است؛

بداندیش بسیار و سال اندکی است».

نقش رخش

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۷۱

نقش رخش

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۳ فروردین ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: غزال کوشکی

تدوین صدا: عالیه رضایی

موسیقی: آستان جانان، محمدرضا شجریان - رقص امید، حسین علیزاده

 

در آزاد کردن ایرانیان از بند دیو سپید و رهانیدن آنان از نابینایی، نه یک لشکر بلکه تنها رستم به سوی مازندران به راه می‌افتد زیرا از یک سو بسیاری از پهلوانان از ایران رفته‌اند و به دام افتاده‌اند، و از سوی دیگر آنان که چون میلاد گرگین در ایران مانده‌اند، وظیفه‌ی پاسداری از این سرزمین را دارند تا اگر دشمن پدید آید، تیغ کین برکشند و از کشور دفاع کنند. زال نیز پیشتر گفته بود که کمرش خمیده و «سر آمد جوانیّ و پیری رسید». گذشته از اینها، رستم امید ایرانیان است و فردوسی نشان می‌دهد که امید به تنهایی برای چیره شدن بر هر دشواری و گرفتاری بسنده است. هرچند، رستم تنها نیست. او هم خرَد زال را به همراه و نقشه‌ی راه را در دست دارد، هم از سنّت‌های مبارزاتی پیشین در نماد گرز سام برخوردار است و هم رخش که شاید ترکیبی از طبیعت، عشق و فناوری باشد، با اوست. این ترکیب زیبا، گویی بخشی از وجود رستم شده است. در خوان یکم، زمانی که رستم به دشتی پر از گورخر می‌رسد و می‌خواهد به شکار بپردازد، فردوسی می‌فرماید:

کمند و تگِ رخش و رستم سوار،

نیابد از او دام و دد زینهار!

هیچ حیوان رام نشده‌‌ای حتی درنده هم باشد، از این اسب و سوار نمی‌تواند بگریزد. رخش با رستم پیوندی فراتر از اسب و سوار دارد. در خوان یکم، رستم هیچ کاری جز شکار گورخر نمی‌کند. فردوسی شاید با اشاره به همین نکته می‌گوید:

بخورد و بینداخت زو استخوان

همین بود دیگ و همین بود خوان

خوان یکم برای رستم به‌راستی خوان به معنی سفره و خوردن است! این رخش است که در هنگام خواب رستم، با شیر در می‌افتد و به تنهایی آن دد درنده را از پای در می‌آورد. رستم زمانی از خواب بیدار می‌شود که شیر با دست و دندان رخش کشته شده‌است. در خوان یکم، رخش نگهبان رستم و همدم اوست. گویی رستم هنوز آمادگی رویارویی با گرفتاری‌های هفت خوان را ندارد و آن ترکیب طبیعت، عشق و فناوری باید یاری رسان او باشد. رستم نگرانی خود را با رخش در میان می‌گذارد، با او صحبت می‌کند و می‌گوید اگر تو کشته می‌شدی، من چگونه می‌توانستم به تنهایی با این «کمند و کمان، تیر و گرز گران» به مازندران برسم؟ در خوان دوم نیز اسب  بیش از سوار سختی بیابان را تاب می‌آورد:

پیِ رخش و گویا زبانِ سوار،

ز گرما و از تشنگی شد ز کار

پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست،

همی رفت شیدا، به کردار مست.

تنِ پیلوارش چنان تفته شد،

 که از تشنگی سست و آشفته شد.

بیفتاد رستم بر آن گرم خاک،

زبان گشته از تشنگی چاک چاک.

در آغاز رخش از پا و زبان رستم از کار افتاده، ولی رستم هنوز سوار بر رخش است. گرچه پس از آن رستم از اسب پیاده می‌شود ولی رخش بجز نیزه و شمشیر و سوار، همچنان بار سنگینی بر پشت دارد. فردوسی نشان می‌دهد حتی زمانی که رستم بر خاک افتاده است، رخش زین بر پشت و لگام بر دهان دارد زیرا زمانی که غرم یا میشی پدیدار می‌شود و رستم در پی او به آب می‌رسد، این نشانه‌ها را در شاهنامه می‌بینیم:

بیفشارد شمشیر بر دستِ راست

به نامِ جهاندار بر پای خاست.

بشد بر پیِ غرم و تیغش به چنگ؛

گرفته به دستِ دگر پالهنگ.

زبانش چو پردخته شد ز آفرین،

ز رخشِ تگاور جدا کرد زین.

پس در خوان دوم نیز رخش سختی بیشتری می‌کشد ولی این بار نقش رستم پر رنگ تر می‌شود زیرا نیایش او به درگاه یزدان، و نیز هوشیاری در دنبال کردن میش برای رسیدن به آبشخور آن حیوان است که در داستان می‌آید و این بار رخش نیست که با حس طبیعی خود به بودن چشمه‌ای در آن نزدیکی پی ببرد. در این خوان فردوسی میان دو دعای رستم، اندرزی را از زبان خود می‌آورد که دیدگاه خردگرای او را نشان می‌دهد:

به جایی که تنگ اندر آمد سخُن

پناهت بجز پاک یزدان مکن.

فردوسی بر این باور است که تا جایی که می‌شود، انسان باید توانایی‌هایی را که دارد به‌کار بندد ولی آنگاه که دیگر هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید، باز نومید نشود و به یزدان پناه آورد.

خوان یکم، دوم، سوم

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۷۰

خوان یکم، دوم، سوم

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۰ فروردین ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: بهار ده بزرگی

تدوین صدا: عالیه رضایی

 

زمانی‌ که کاوس و بخش بزرگی از ایرانیان در جنگ با دیو سپید نابینا شدند و خبر به زال رسید، رستم راه کوتاه‌تر و دشوارتر را در پیش گرفت تا به گفته‌ی خود:

هر آن کس که زنده است از ایرانیان،

بیارم؛ ببندم کمر بر میان.

نه ارژنگ مانم، نه دیو سپید؛

نه سنجه، نه کولادِ غندی، نه بید.

از همین‌جا هفت خوان آغاز می‌شود. گرچه منظور از این ترکیب، نه خوان به معنای سفره، بلکه خانه و مرحله است، ولی شکل دارای «واو» در فرهنگ دهخدا و منابع دیگر برای اشاره به آزمون‌های رستم و اسفندیار به کار رفته است. اگر در این باره چیزی باید ویرایش شود، شماره‌ی خوان‌های دوم و سوم است. ما در شمارش ترتیبی، اوّل، دوّم، سوّم و چهارم را به‌کار می‌بریم. اوّل یک واژه‌ی عربی است که هم‌خانواده‌هایی مانند اَولی به معنای برتر، اولویّت، و اوایل دارد. گویا تشدید داشتن این واژه، فارسی زبانان را واداشته است که به نادرست، عددهای وصفی دوم و سوم راهم با تشدید بگویند. شاید اگر از آغاز، یکم را بجای اوّل به‌کار می‌بردیم، در مورد دومین روز یا روز سوم هم مانند هموطنان کرد خود این واژه‌ها را به درستی  بدون تشدید می‌گفتیم. زیرا تشدید در جایی به‌کار می‌رود که هجا یا بخشی از واژه با یک حرف صامت (همخوان، یا بی‌صدا) مانند «ر» در هجای «فر» پایان یابد که ساکن باشد ولی بخش پس از آن با همان صامت آغاز شود که حرکت داشته باشد یعنی  مانند «رُ» در هجای «رُخ» مصوّت (واکه، یا صدادار) باشد. زمانی که این دو هجا پشت سر هم بیایند، یک حرف را نمی‌نویسیم و به‌جای آن مانند «فرّخ» تشدید می‌گذاریم. ولی پایانِ «دو» و «سه» صامت نیست.  عددهای ترتیبی یا وصفی با افزودن «ُم» یا «ُمین» ساخته می‌شوند. ولی چون گفتن دو+ُم دشوار است، دُ+وُم یا گاهی دُ+یُم می‌گوییم که شکل نخست بهتر است. درباره‌ی سه نیز گفتن سه+وُم بهتر از سه+یُم است که برای اشتباه نشدن با عدد «سی»، در شاهنامه به شکل «سیوم» آمده است.

در هر روی، رستم در روند هفت خوان آزمون‌های گوناگون را پشت سر می‌گذارد و از یک پهلوان دلاور، به نماد امید ایرانیان فرا می‌روید. نمی‌خواهیم هفت خوان را به چیزی چون هفت مرحله‌ی سیر و سلوک مانند کنیم زیرا همچنان که استاد خطیبی می‌گویند، ژانر شاهنامه حماسی است و آن را نمی‌توان با ژانر عرفانی سنجید و این دو هیچ ربطی به یکدیگر ندارند و حتی برداشت شخصیت بزرگی چون سهروردی در این زمینه، مِن عِندی و از پیش خود است. گرچه دکتر کزازی بزرگوار در ۱۴ صفحه از جلد دوم نامه‌ی باستان، به یافتن بازتاب هفت خوان پهلوانان در هفت شهر عشق یا هفت وادی طریقت پرداخته‌اند، و دیگرانی نیز داستان دیو سپید را با آتشفشان دماوند پیوند زده‌اند، ولی ما به دنبال «شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند» هستیم و به یافته‌های دیگری می‌پردازیم. 

از آن میان، برآنیم که دو بیت یاد شده نشانه‌ی شناخت همه‌سویه‌ی زال و رستم از بحران است. یعنی نخستین کار در چاره‌جویی یک بحران، گردآوری اطلاعات درست است. این اطلاعات را چه از خردمندی زال بدانیم و چه از پیک به دست آمده باشد، نشانه‌ی توانایی ایرانیان در خبرگیری است و رستم حتی نام پنج دیوی را که با آنها روبرو خواهد شد از پیش می‌داند. دومین نکته در چاره‌جویی بحران، واکنش به‌هنگام و اراده‌ی استوار است. کسی که برای رهایی کاوس و ایرانیان می‌رود، زال نیست زیرا برای چنین کار بزرگی، رستمی باید که پای در راه گذارد. همچنین او به تنگی زمان آگاه است و فداکارانه، راه کوتاه‌تر ولی دشوارتر را برمی‌گزیند تا شمار ایرانیانی که زنده می‌مانند، هرچه بیشتر باشد.

دستور بیدار بهتر ز گنج

🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۶۹

دستور بیدار بهتر ز گنج

 

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۷ فروردین ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ملیکا دهخدا

تدوین صدا: عالیه رضایی

 

آنگاه که کاوس عزم رزم مازندران و لشکرکشی به سوی آن سامان را کرد، پند زال خردمند را نشنید و زیان بزرگی را که دستان به زبان آورده بود، ندید. زال برپایه‌ی آنچه از دیوان و خطر آنان می‌دانست، به کاوس اندرز داد که در ایران بماند  و راه مازندران در پیش نگیرد:

همایون ندارد کس آنجا شدن؛

وز ایدر، کنون، رایِ رفتن زدن.

ولی کاوس خودسر و بلندپرواز که بدون ارزیابی درست از واقعیت، به آرزوهای خود دل‌ خوش کرده‌بود، خطر را آنچنان زار و خوار به شمار می‌آورد که در این رفتن به خودنمایی دست زد تا بیمِ در پیش را هرچه بیشتر ناچیز نشان دهد. به گفته‌ی فردوسی، او از سر خود بزرگ نمایی و با بی‌پروایی، جایی را برای خواب و آرام برگزید که بسیار خطر آفرین بود و «بدان جایگه، پیل را بیم بود». پس از آن نیز آگاهانه دستور کشتار و تاراج شهرنشینان و به آتش کشیدن شهر را داد تا به دیوان آگهی برسد. آشکار بود که این رزم‌جویی کاوس بی‌پاسخ نمی‌ماند زیرا شهر مازندران تنها همان زن و کودک و پیرمرد نبود که دو هزار جنگجوی ایرانی، در یک هفته همه‌ی آنان را سر بریدند و کنیزان و غلامان را به دست آوردند. کاوس گمان می‌کرد آب در خوابگه مورچگان می‌ریزد و به زودی زورمندان این شهر به ظاهر بی‌دفاع نمایان خواهند شد و کاوس به گمان خود، سر یکایک آنان را از پروین به چاه خواهد آورد. او هرگز گمان نمی‌کرد که نیروهایش بدون برکشیدن هیچ شمشیری و کوبیدن هیچ گرزی از پا خواهند افتاد. 

تابلویی که فردوسی از جادوی دیو سپید می‌کشد، اگر «از ره رمز معنی برد» و با خرَد پیوند خورد، بیشتر به گسترش یک بیماری واگیردار می‌مانَد. زمانی که دیو سپید سر می‌رسد ابری سیاه همه جا را دربرمی‌گیرد، چشم‌ها تیره می‌شود، و دو سوم از سپاهیان بینایی خود را در یک هفته از دست می‌دهند:

برآمد چو ابری سیه، با سپاه؛

جهان کرد چون روی زنگی، سیاه.

چو دریای قار است گفتی جهان؛

همه روشناییش گشته نهان.

یکی خیمه‌ای زد سیه تر ز قیر؛

سیه شد جهان؛ چشم‌ها خیرْخیر.

چو بگذشت شب، روز نزدیک شد،

جهانجوی را چشم تاریک شد.

ز لشکر، دو بهره شده تیره چشم؛

سرِ نامداران شده پر ز خشم.

چو تاریک شد چشمِ کاوس شاه،

بد آمد ز کردارِ او بر سپاه.

سپهبَد چنین گفت، چون دید رنج،

که: «دستورِ بیدار بهتر ز گنج».

به سختی چو یک هفته اندر کشید،

به دیدار از ایرانیان کس ندید.

بی‌باکی نابخردانه‌ی کاوس، بی‌پروایی او، و بلندپروازی‌های بی‌پایه‌اش آنچنان آشکار است که حتی در گفته‌های دیو سپید نیز خواننده کاوس را محکوم می‌کند:

کنون آنچه اندر خوری، کارِ تُست؛

دلت یافت آن آرزوها که جُست. 

خود کاوس هم یاد اندرزهای زال می‌افتد و پی می‌برد که داشتن رایزن خردمند، بزرگترین سرمایه است. البته همه‌ی ایرانیان نابینا نمی‌شوند. دستِ‌کم یکی از آنان می‌تواند بگریزد و طبیعی است که گروهی دیگر از ایرانیانی که تیره‌چشم نشده بودند باید در این کار به او یاری رسانده باشند. کاوس می‌پذیرد که به‌کار نبستن پندهای زال، بسیار زیان‌بخش بوده‌است:

کنون چشم شد تیره و خیره بخت؛

نگونسار گشته سر تاج و تخت.

چو از پندهای تو یاد آورم،

همی از جگر سردْباد آورم.

نرفتم به فرمانِ تو، هوشمند؛

ز کمّیْ‌خرَد، بر من آمد گزند.

می‌توان نشانه‌هایی را در سروده‌های فردوسی خردگرا یافت که در دیدگاه او، این رویداد نه به شکل جادو، بلکه مانند یک بیماری پرورده می‌شود: نه همه‌ی ایرانیان، بلکه نزدیک به هفتاد درصد آنان نابینا می‌شوند؛ تیره شدن چشم‌ها در یک دم صورت نمی‌گیرد و پس از نزدیک به یک هفته سختی و درد انجام می‌پذیرد؛ کاوس می‌گوید «همی بگسلد، زار، جان از تنم»؛ ایرانیان با خوراکی اندک و به دشواری و با نومیدی روز می‌گذرانند؛ بخشی از آنان به زاری و سختی و آهسته آهسته جان از دست می‌دهند؛ ولی سرانجام ایرانیان با بخشی از بدن خود دیو سپید که مانند واکسن عمل می‌کند درمان می‌شوند:

پزشکان به درمانْش کردند امید،

به خونِ دل و مغزِ دیو سپید.

چنین گفت فرزانه مردِ پزشک،

که: «چون خون او را بسانِ سرشک،

چکانی سه قطره به چشم اندرون،

شود تیرگی پاک با خون برون».