جشن وحدت ملی

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۳۸

جشن وحدت ملی

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۷ اسفند ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: مژگان دین محمدی

 

موسیقی: بهار دلکش

از: زنده‌ یاد شجریان

 

نبوغ فردوسی پس از سده‌ها، با رویش هرچه بیشتر تخم سخنی که در جنگل شاهنامه پراکنده است، از پس مفهوم‌هایی که در هر بیت جوانه می‌زند و نکته‌های تازه‌ای که از دل هر واژه می‌شکفد، بیش از پیش نمایان می‌شود. روا نیست که آن نبوغ شگرف را به گزینش یک منبع شایسته، یا به موقعیت شناسی و درک نیاز آن روزگار برای پاسداشت زبان و اسطوره‌های ملی محدود کنیم. گرچه در سبک خراسانی ایهام کمتر به‌کار رفته‌است، ولی توانایی فردوسی در پردازش گفتگوهایی چند منظوره، گاه بر چیرگی شکسپیر در این زمینه نیز پیشی می‌گیرد. در غمنامه‌ی سهراب این ریزه‌کاری‌ها را بارها می‌بینیم. برای نمونه، گیو از روی ادب، آشکارا نمی‌گوید در صورت درنگ بیشتر در زابل، کاوس با ما خواهد جنگید. رویه‌ی بیرونی سخن، آمدن سهراب را به ذهن می‌آورد:

به زاولستان گر درنگ آوریم،

زَمین بازِ پیکار و جنگ آوریم

بدو گفت رستم که: «مندیش از این

که با ما نشورد کَس اندر زمین»

کار بزرگ فردوسی تنها این نیست که فعل «شوریدن» را به معنای برهم زدن و نابسامان کردن، زنده نگه‌دارد تا امروز شورش، سلحشور، و عاشق شوریده را بفهمیم، ترکیب شوربختانه را بسازیم، یا بدانیم دلشوره داشتن، چه حالتی است. کار بزرگ‌تر نابغه‌ی خردگرا آن است که همواره خواننده را به چالش می‌کشد تا با اندیشیدن، بیاموزد. مخاطب باید پی ببرد که سخن بر سر کاوس است و حتی گفته‌ی رستم به معنای گردنکشی او در برابر شاه نیست، بلکه اطمینان از مهر دیگران را می‌رساند. این دو، «نیکخواه» به درگاه می‌روند، و رستم هنگام قهر، به کاوس می‌گوید «بدخواه» را خوار کن. خواننده با این واژه‌ها درمی‌یابد حتی اگر درون ایران، میان بخش‌های مردمان بحران پدید آید، همچنان بیگانه‌ای که به کشور تجاوز کرده بدخواه به‌شمار می‌آید. فردوسی از زبان گودرز می‌گوید کسی که در چنین شرایطی، نیروهای ارزشمند داخلی را برنجاند و از خود براند، خردمند نیست. باز هم برای آن که خواننده به نادرست، قهر رستم را سرکشی نیروی نظامی در برابر قدرت سیاسی نپندارد، فردوسی نشانه‌ای دیگر می‌گذارد: پهلوانانی که برای بازگرداندن رستم به دنبال او رفته‌اند، به دعا می‌گویند: «همیشه سر تخت جای تو باد». رویه‌ی بیرونی خواننده‌ی تازه‌کار را (همچون برنویسان) به این پندار می‌رساند که رستم باید شاه شود! ولی سر تخت، همان‌جاست که هر کس ارج بیند، بر صدر نشیند. پهلوانان می‌گویند «به تندی سخن گفتن» کاوس، نغز و بی‌پیشینه نیست و می‌خواهند که شاهان ارزش رستم را بدانند و با او به تندی سخن نرانند. آن‌گاه که تهمتن از برخورد تند کاوس برمی‌آشوبد و می‌گوید «که چندین مدار آتش اندر کنار»، باز در آغاز به نظر می‌رسد که خود را آتش می‌خواند و شاه را از سوختن می‌ترساند. ولی خواننده درمی‌یابد که جهان‌پهلوان در اوج خشم نیز به اندرز می‌پردازد و خواستار پرهیز کاوس از رفتار تند می‌شود.

چیرگی فردوسی در پردازش گفتار، به‌ویژه در پوزش کاوس پدیدار می‌شود. داستان‌پردازان مردمی، با افزودن بیت‌هایی مانند:

چو آزرده گشتی تو ای پیلتن

پشیمان شدم، خاکم اندر دهن

چشمداشت خود را از پوزش‌خواهی شاهان نشان می‌دهند. ولی در زبان هنرمندانه‌ی نابغه‌ی طوس، کاوس در پس واژه‌های آراسته، گناهی را به گردن نمی‌گیرد! رستم نیز در پاسخ، نمی‌گوید درنگش نادرست بوده، بلکه می‌گوید خوب، اکنون اینجا هستم، چه امری دارید؟!

کنون آمدم تا چه فرمان ِدهی

روانت ز دانش مبادا تهی!

مصراع دعایی دوم شاه را بی‌دانش می‌خواند! تعبیر شاعرانه‌‌ی «دلم گشت باریک چون ماه نو»، به زیبایی احساسی را که امروزه با «دلم گرفت» بازگو می‌کنیم، نشان می‌دهد. نظر کاوس در گفتن «چنان رُست باید که یزدان بکشت»، و نیز مصراع‌های دیگری که فردوسی از کاشتن صنوبر و مانند آن به‌جای انسان سخن می‌گوید، به باور زایش گیاهی نخستین اشاره دارد. سرانجام، نابغه‌ی هنرمند می‌فهماند که شاه از ناپسندی کار خود آگاه شده و نادرستی نیاز به شتاب در واکنش به سهراب را پذیرفته است. اکنون که رستم بازگشته، بحران فرو نشسته و وحدت ملی جای پراکندگی نیروها را گرفته‌است، خواست کاوس همان‌ است که به خاطر آن تهمتن را بازخواست کرده بود!

بدو گفت کاوس: «کامروز بزم

گزینیم و فردا بسازیم رزم»

بیاراست رامشگهی شاهوار

شد ایوان به کردار خرّم بهار،

بر آوای ابریشم و بانگ نای

-سمن چهرگان پیش خسرو به پای-

همی باده خوردند تا نیم‌شب

به رامش همه برگشاده دو لب

دیپلماسی گودرز

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۳۷

دیپلماسی گودرز

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۳ اسفند ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: سوگند علی‌خاصی

 

موسیقی: پسرم

از: محسن چاوشی

 

اختلاف تحلیل رستم با کاوس درباره‌ی خطر سهراب، به سرپیچی تهمتن از برنامه‌ی مرکز، و دخالت قدرت نظامی در پهنه‌ی سیاسی نمی‌انجامد. نه درنگ تهمتن، سر جنگ داشتن با فرمان کاوس، و نه میگساری، خوارشماری پیمان با اوست:

به می دست بردند و مستان شدند

ز یاد سپهبد به دستان شدند

دکتر خالقی، خواست از سپهبد را رستم دانسته‌اند و زنده‌یاد دکتر محجوب، چنین پنداشته‌اند که گیو و رستم، کاوس را فراموش کردند و به موسیقی روی آوردند. ولی همچنان که دکتر آیدنلو گفته‌اند، برپایه‌ی رسم باده‌گساری، در نخستین جام، نام شاه ایران، و در جام دیگر نام زال دستان، به ترتیب جایگاه آنان برده شده است. در درگاه شاه نیز رستم رسم ادب را به‌جای می‌آورد ولی کاوس حتی به جهان‌پهلوان نگاه هم نمی‌کند، و گیو را نیز که رساننده‌ی پیام بوده گناهکار نمی‌داند. او که تنها می‌خواهد رستم را خوار بدارد، بر سر گیو فریاد برمی‌آرد:

که: «رستم که باشد که فرمانِ من،

کند سست و پیچد ز پیمانِ من؟

بگیرش ببر زنده بر دار کن!

وز او نیز با من مگردان سَخُن»

زنده بر دار کردن، با شاهدهایی در پادشاهی اشکانیان و اسکندر، نه حلق‌آویز کردن، بلکه پادافره بسیار سنگین‌تری چون به صلیب کشیدن است. بی‌گمان این فرمان، بحران می‌آفریند ولی جهان‌پهلوان در اوج طغیان همچنان زبان اندرز را برمی‌گزیند:

همه کارَت از یکدگر بَتّر است

تو را شهریاری نه اندرخور است!

تو سهراب را زنده بر دار کن

بر آشوب و بدخواه را خوار کن!

معنای دیگر این انتقاد آشکار، آن است که من دشمن نیستم و اگر شهریاری شایسته بودی، با رفتاری زننده، یاران را پراکنده نمی‌نمودی. رستم در برابر بندگان، تخت، نگین، تاج و قبای کاوس، به ترتیب زمین، رخش، گرز، کلاهخود و زره خویش را برمی‌شمارد و برخلاف نظر دکتر جعفر شعار، نمی‌گوید «شهریار منم»، بلکه خود را نه بنده‌ی شاه، که زورمند آوردگاه می‌داند. حتی در مصراع «سر نیزه و تیغ، یارِ من‌اند» نیز به نظر «سر» حشو نیست و رستم می‌گوید اگر سران، یاران کاوسند، یارانی چون سر شمشیر و نیزه نیز دست مرا می‌بوسند.

در اینجا گودرز، این پیر با تدبیر دست به‌کار می‌شود:

به کاوس کی گفت: «رستم چه کرد

کز ایران برآوردی امروز گَرد؟!

به او یادآور می‌شود که قدرتت را به رخ رستم نکشیده‌ای، بلکه با پنجه زدن بر چهره‌ی ایران، صف پهلوانان را از هم دریده‌ای. گزارش و سفارش کارشناسی گژدهم را گواه می‌آورد که نه تنها دلاوران دژ سپید، بلکه همه‌ی پهلوانان ایران را می‌شناسد. سپس به نیروی روزافزون بیگانه، و نیاز به یگانگی در درون خانه‌ اشاره می‌کند و آشکارا می‌گوید:

کسی را که جنگی چو رستم بوَد،

براند، خرد در سرش کم بود!

کاوس در برابر منطق گودرز سر فرود می‌آورد، و درخواست می‌کند زود در پی رستم بروند. سران سپاه به راه می‌افتند و فردوسی ناگفته می‌فهماند که رستم نیز با شتاب دور نمی‌شده و چشم به‌راه کسانی بوده که او را به آشتی بخوانند:

چو دیدند، گِرد گو پیلتن

همه نامداران شدند انجمن

خوانش «گُرد» نادرست به‌نظر می‌آید و همچنان که استاد مینوی گفته‌اند، پهلوانان گِرد رستم انجمن شدند. بزرگان رستم را می‌بینند، گرد او را می‌گیرند و هر کس سخنی می‌گوید تا مگر جهان‌پهلوان آشتی را بپذیرد. ولی گودرز خاموش می‌ماند و سخنی بر زبان نمی‌راند. دعای «همیشه سر تخت جای تو باد!» نشان می‌دهد که رستم شورشگر نیست، ولی دیگر تاب خوارداشت‌های پیاپی کاوس را ندارد. سرانجام پهلوانان از اثربخشی گفتگو دلسرد می‌شوند. آن‌گاه بارآوری دیپلماسی پرتوان گودرز در میدان سخن نمایان می‌گردد. برخلاف نظر شارحان، گودرز به رستم نمی‌گوید اگر برنگردی، همه گمان می‌کنند تو ترسیده‌ای! برای چنین رستمی نابودی ایران مهم نیست و تنها بازمی‌گردد تا آوازه‌ی نترس بودنش آسیب نبیند!  فردوسی از زبان گودرز آموزه‌ای بسیار ارزشمند را به مخاطب منتقل می‌کند: پهلوانان می‌گویند اگر رستم از ترس رفته، پس درنگ ما روا نیست و باید این مرز و بوم را تهی کنیم. آیا تو همین را می‌خواهی که به شاه پشت کنی و نام بلند خودت را نیز به تباهی بکشانی؟ سپاه دشمن نزدیک شده، و گذشته از کاوس، کیان ایران در خطر است. آیا تو می‌خواهی تاج و تخت به دست دشمن افتد؟ فردوسی نابغه با این شیوه‌ی گفتار، نام و آوازه‌ی رستم را در استقلال و کیان ایران تنیده است.

غرور و عشق رستم

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۳۶

غرور و عشق رستم

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲۰ اسفند ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ژیلا درخشان

 

موسیقی: پسرم

از: داریوش

 

کیکاوس و کیخسرو هر دو در شرایطی دشوار، رستم را به پایتخت فرا می‌خوانند. در اولی، فریبکاری افراسیاب، سهراب را بر بالای دژ سپید نشانده است و در دیگری، تورانی ریمن، بیژن را در ژرفای چاهی سیاه به بند کشانده است. کاوس اگرچه نامه را با مشورت دیگران و با لحنی ستایشگرانه نوشته ولی باز هم موضع اقتدار شاهی را نمی‌توان در این فراخوان  نادیده گرفت. او با گفتن «جز از تو نباشد ورا هم‌نبرد»، هم به رستم می‌گوید راهی جز جنگ نیست، و هم می‌فهماند که تو در این نبرد تنها هستی. همچنین سفارش بسیار می‌کند که رستم باید بی هیچ درنگی به‌راه افتد. ولی جهان‌پهلوان نه بنده‌ی شاهان، که خدمتگزار ایران است. گویی نابغه‌ی طوس، ناخرسندی رستم را از کاوس، در هر سه مورد نشان می‌دهد:

۱- فرمان آمدن به میدان

گرچه رستم از تصمیم مرکز پیروی می‌کند، ولی شیوه‌ی برخورد شاه با او شایسته نیست. کیخسرو در جستن «چاره‌ی کار بیژن»، دست رستم را باز می‌گذارد ولی کاوس، گویی برای یک پیاده‌ی ساده، فرمانی آماده‌ را می‌خواند. و برای احترام به رستم هم که شده، به فرمان خود شکل مشورت نمی‌دهد. شاید تهمتن ناخرسندی خود را از طرف گفتگو نبودن، چنین بازگو می‌کند:

چو دریا به موج اندر آید ز جای،

ندارد  دمِ  آتشِ تیز، پای!

درفش مرا گر ببیند ز دور،

دلش ماتم آرد به هنگامِ سور!

این سخنان حتی شاید روحیه‌ی جنگ گریز رستم را هم نشان می‌دهد. او مطمئن شده که سهراب یکی از تورانیان است و درفش او را خواهد شناخت. می‌گوید شاید با همان دیدن درفش، دشمن بگریزد. این هم نیاز به بررسی دارد که خاموش شدن آتش با آب، گذشته از قدرت‌ نمایی و رجزخوانی، رفتاری وارونه‌ی آتش‌افروزی را نشان نمی‌دهد؟ این ترکیب در شاهنامه باز هم در معنای خواباندن تنش در مصراع‌هایی مانند «چو بر زد بر آن آتش تیز آب» یا «برآن آتش تیز نم بر زدند» به‌کار رفته است. حتی سهراب نیز که بی‌گمان نمی‌خواهد با رستم بجنگد، در برابر هجیر چنین رجزی می‌خواند.

۲- تنها هم‌نبرد

برخلاف کاوس که رستم را فرمانده نیروها نمی‌خواند، کیخسرو به تهمتن می‌گوید:

از اسپ و سلیح و ز مردان و گنج

ببر هرچه باید، مدار این به رنج!

مصراع «به گردان ایران نماییم راه»، نمایانگر تفاوت دیدگاه رستم با کاوس است. تهمتن‌ هنگام قهر هم، عشق به ایران و مسئولیت در برابر پهلوانان را فراموش نمی‌کند. برداشت درست از بیت‌های زیر، نشان می‌دهد که رستم همواره منافع ملی را بالاتر از غرور فردی خود می‌داند:

به ایرانیان گفت: «سهراب گرد

بیاید، نماند بزرگ و نه خُرد

شما هر کسی چاره‌ی جان کنید

خِرد را بدین کار پیچان کنید»

بی‌گمان رستم نمی‌خواهد در میان پهلوانان ترس و پراکندگی به‌وجود آورد. او می‌گوید اکنون که تاب پرخاش شاه را ندارم، به‌ناگزیر از پایتخت می‌روم و دیگر وظیفه‌ی شبانی خود را نمی‌توانم انجام دهم. ولی شما باید خرد را به‌کار اندازید و در دفاع از جان خُرد و بزرگ، راه رویارویی را بیابید.

۳- درنگ

سفارش‌های چندگانه‌ی کاوس برای شتاب در آمدن به پایتخت هم برای رستم خوشایند نیست. در روز چهارم، چنین گفتگویی میان گیو و رستم شکل می‌گیرد:

به زاولستان گر درنگ آوریم،

زَمین بازِ پیکار و جنگ آوریم»

بدو گفت رستم که: «مندیش از این

که با ما نشورد کَس اندر زمین»

گیو می‌گوید اگر بیشتر درنگ کنیم، کاوس به پیکار با زابل برمی‌خیزد. رستم پاسخ می‌دهد نگران نباش، کسی بر ما نمی‌شورد! البته حکومت‌های محلی از فراخوان مرکز برای جنگ پیروی می‌کرده‌اند تا به‌جای آن، از پشتیبانی مرکز برخوردار باشند. ولی این گفته‌ی رستم، به معنای مرکزگریزی نیست. او که امید ایرانیان و عاشق ایران است، می‌گوید کسی آنچنان نامهربان نیست که بخواهد با دوستداران راستین ایران بستیزد. مصراع «چو رفتند و بردند پیشش نماز»، نشان می‌دهد که رستم چنان واکنش ناشایستی را از شاه انتظار نداشته است. فردوسی بزرگ، با ظرافت تمام این غرور و عشق همزمان رستم را بازمی‌گوید. از یکسو رستم با گفتن «شبِ تیره، از تیغ رخشان کنم» می‌گوید طبیعت را نیز به نیروی بازوی خود دگرگون می‌کند، و از سوی دیگر عشق او به ایران، چنان پای رفتنش را به هنگام قهر کُند می‌کند که پهلوانان پس از گفتگو با یکدیگر، سرزنش کاوس، و درخواست شاه برای آشتی، باز هم به رخش می‌رسند!

ارزیابی و رفتار بحران آفرین

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۳۵

ارزیابی و رفتار بحران آفرین

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۷ اسفند ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: فرناز نصرالهی

 

موسیقی: پسرم

از: آرمین

 

تحلیل و برداشتی که کاوس و رستم از خطر سهراب دارند، یکسان نیست. شاه ایران خطر را بسیار بزرگ و فوری ارزیابی می‌کند ولی رستم این کار را دشوار نمی‌داند و نیازی به شتاب نیز نمی‌بیند. اختلاف در ارزیابی شرایط، به تنهایی به بحرانی ناگزیر میان شاه و پهلوانان فرا نمی‌روید. فرزانگان ایران به‌ویژه در شرایط حضور بیگانگان در این بوم و بر، فکر پراکندگی را از سر به‌در می‌کنند و رستم، به‌دور از باور به فره ایزدی و قدرت سرمدی شاهان و با حفظ آزادگی خود در برابر آنان، می‌داند برای حفظ ایران باید بر سر پیمان با قدرت سیاسی بماند. ولی کاوس که هنوز در حال گذار از خودمداری به مردم‌داری است، چنان رفتار می‌کند که ایران با بحران روبرو می‌شود. این حکم‌ها را با شاهنامه می‌سنجیم تا به دیدگاه فردوسی خردمند دست یابیم.

۱- بزرگی خطر

کاوس پس از خواندن نامه‌ی گژدهم، آن‌چنان دل‌نگران می‌شود که به گفته‌ی گیو:

غمی بود از این کار و دل پر شتاب

شده دور از او خورد و آرام و خواب

ولی رستم زمانی که سهراب را پسر خود نمی‌داند، آسوده خاطر به میگساری می‌پردازد و می‌گوید:

مگر بختِ رخشنده بیدار نیست

وگرنه چنین کار دشخوار نیست

۲- شتاب

کاوس از رستم می‌خواهد که بی‌درنگ حرکت کند. ولی تهمتن خطر را فوری نمی‌داند و می‌گوید اگر سهراب آنچنان که می‌گویند مانند سام باشد، درنگی خواهد بود و به زودی به اینجا نخواهد آمد. رستم به نامه‌ی گژدهم توجه دارد که اگر سهراب در ایران ریشه بدواند خطرناک خواهد بود. پس مبارزه با او به آن‌همه شتابی که کاوس می‌پندارد نیاز ندارد.

۳- پیروی از قدرت سیاسی

رستم فرمانده نظامی است و در کارهای سیاسی دخالت نمی‌کند. او با وجود تحلیل متفاوت، از فرمان مرکز پیروی می‌کند و گرچه با کمی تأخیر، ولی «گشاده دل و نیکخواه»، به درگاه کاوس شاه می‌رود.

۴- کاوس در مرحله‌ی گذار

شاه در آغاز نشستن بر تخت، به سخن زال و هیچ‌یک از بزرگان دیگر گوش نمی‌دهد، ولی در پایان زندگی، در هر کاری از خواست کیخسرو و دیگر دانایان پیروی می‌کند. در این میانه، کاوس گاه چهره‌ای خودمدار، و گاه رفتاری مردم‌دار دارد. نامه به رستم را با مشورت دیگران می‌نویسد ولی در جایی که کشور درگیر فشار بیرونی است، با فردگرایی و تکیه بر اقتدار شاهی، این فشار را به درون منتقل می‌کند و از طوس می‌خواهد رستم و گیو را زنده بر دار کند! بحران بزرگی شکل می‌گیرد که می‌تواند از دست رفتن کیان ایران را در پی داشته باشد. دوباره با تغییر رفتار، انتقاد آشکار را می‌پذیرد و از گودرز می‌خواهد با نرمش و تکیه بر وجوه مشترک رستم را باز گرداند.

۵- پیمان به‌جای فره

در بحرانی که شکل می‌گیرد، رستم یا دیگر بزرگان، «چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه» نمی‌گویند. هیچ‌کس رستم را از این روی سرزنش نمی‌کند که فره ایزدی شاه را نادیده گرفته است. همه جا صحبت بر سر ایران و کیان آن است. چندین بار از پیمان سخن می‌رود که هر دو طرف یعنی هم شاه یا حکومت‌کننده و هم رستم یا حکومت‌شونده باید آن را نگه دارند. جهان‌پهلوان بر آزادگی خود پای‌می‌فشارد و درباره‌ی شایسته نبودن کاوس برای پادشاهی، آشکارا فریاد برمی‌آرد:

همه کارَت از یکدگر بَتّر است

تو را شهریاری نه اندرخور است!

۶- رفتار کاوس

تفاوت تحلیل، گرچه بستری برای شکل‌گیری بحران فراهم می‌آورد، ولی رفتار کاوس است که چنان تنش بزرگی می‌آفریند. گویی نابغه‌ی طوس برای برجسته کردن زشتی رفتار کاوس، شرایط کمابیش همانندی را در زمان کیخسرو به تصویر می‌کشد. بیژن در چاه افراسیاب گرفتار آمده است و کیخسرو، شاه سپند ایران، نامه‌ای باز هم به دست گیو برای رستم می‌فرستد و مانند کاوس، از او می‌خواهد بی‌درنگ به پایتخت بیاید. با آن‌که بیژن در روایت‌ها نوه‌ی رستم است، باز رستم سه روز «نوازنده‌ی رود با میگسار» را فرا می‌خواند. ولی کیخسرو نه تنها از درنگ رستم آزرده نیست، بلکه بزرگان را به پیش‌باز او می‌فرستد. شاید تفاوت بزرگ این دو نامه در آن است که کاوس فرمان می‌دهد، و خسرو همان فرمان را به زبان مشورت بیان می‌کند:

چو این نامه‌ی من بخوانی مپای!

سبک باش! با گیو خیز ایدر آی!

بدان، تا بدین کار با ما به‌هم

زنی رای فرّخ به هر بیش و کم

عشق رستم به فرزند

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۳۴

عشق رستم به فرزند

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۲ اسفند ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: نرگس عرشیا

 

موسیقی: پسرم

از: ایرج مهدیان

 

داستان‌های شاهنامه  را می‌توان با تکیه بر متن‌های پهلوی و اوستایی بیان کرد، یا از دریچه‌ی فراخ اسطوره‌ها به تأویل آن‌ها پرداخت و برداشت هنری خود را ارائه کرد. همچنین می‌توان طومارهای نقالی، روایت‌های رایج در نواحی گوناگون، و متن‌های پس از فردوسی را پایه‌ی کار قرار داد. همه‌ی این روش‌ها ارزشمند است، هرچند گاهی بعضی از نویسندگان، با رویکردی ناپسند به مرگ مؤلف، و یا با برداشتی نادرست از تأویل‌پذیری شعر و اسطوره، فردوسی را به حاشیه می‌رانند و توسن خیال خود را آنچنان آزادانه در میدان معنی می‌دوانند که به تفسیرهایی بس بیگانه با آنچه از شاهنامه در جان ایرانیان نشسته است می‌رسند . ولی در اینجا هر برداشتی، بیش و پیش از هرچیز با بیت‌های خود شاهنامه فردوسی محک زده می‌شود. آنگاه می‌توان دانست که چگونه مردمان با شنیدن غمنامه‌ی سهراب، هم اشک می‌ریزند و هم خشم آنان بر رستم، از مهرشان به امید ایرانیان نمی‌کاهد.

دکتر خطیبی نازنین در دانشنامه‌ی زبان و ادب فارسی زیر مدخل «رستم و سهراب»، و نیز در گفتارهای پربار، نظرهای گوناگون را در تحلیل این داستان برشمرده‌اند: صناعی برپایه‌ی نظریه‌ی شکلوفسکی، حسادت نسل پیر به نسل جوان را پیش می‌کشد و از عقده‌ی رستم (به‌جای عقده‌ی ادیپ) سخن می‌گوید. به نظر دیویدسن،  رستم پسرش را از سر راه برمی‌دارد تا در آینده بی‌رقیب باشد. دکتر امیدسالار می‌گوید رستم سالخورده‌ برای ادامه‌ی جنگاوری، باید شیره‌ی جوانی پسرش را بنوشد. دکتر کزازی سهراب را نماد آمیختگی (گومیچِشن) می‌داند که نیمی ایرانی و اهورایی، و نیمی تورانی و اهریمنی است. پس باید با مرگ او، جدایی (ویچارشْن) روی دهد. به گمان دکتر رستگار فسایی، رستم به دست جوانی تورانی کشته می‌شود ولی ایرانیان این ننگ را برنتافته‌اند، پیروز نبرد را وارونه کرده‌اند و آنان را پدر و پسر خوانده‌اند. دکتر دوستخواه، رحیمی، دکتر قریب، دیویس و جمعی دیگر کمابیش بر این باورند که رستم تلاش می‌کند با پسرش نجنگد، ولی سرانجام به خاطر ایران او را می‌کشد. این دیدگاه، سهراب را قهرمان داستان می‌داند و جنگ او را رویارویی نوآوری با محافظه‌کاری، یا آرزوی برقراری صلح جهانی از راه مبارزه با خودکامگانی چون افراسیاب و کاوس می‌پندارد. جوانشیر نیز پایه‌ی این تراژدی را تضاد داد و بیداد می انگارد و کلباسی آن را عصیان جوان در برابر ارزش‌های پوسیده می‌شمارد.  دکتر خطیبی این نظرها را از آن رو نادرست می‌دانند که پایه‌ی همه‌ی آن‌ها بر شناختن فرزند گذاشته شده و این، با شبکه‌ی استدلالی تراژدی هم‌خوانی ندارد. 

در همان مدخل می‌خوانیم: «سهراب، چون به سن چهارده سالگی می‌رسد و از مادرش می‌شنود که پسر رستم است ...» ولی در سروده‌ی فردوسی، این سن ده‌سالگی است. آیا همان شبکه‌ی استدلالی را در اینجا نمی‌توان دید؟ آیا نباید برای نبوغ فردوسی در گزینش واژه‌ها و پردازش داستان، جایگاه پررنگ تری قائل شویم؟ گژدهم به نادرست، سن سهراب را چهار سال بیشتر برآورد می‌کند. منطقی نیست که سهراب در ده سالگی پرسش خود را از مادر مطرح کند ولی چهار سال برای آمدن به ایران تدارک ببیند. منطقی نیست که تهمینه چهار سال فرصت خبررسانی به رستم را داشته باشد ولی تنها به فرستادن زنده‌رزم و بستن بازوبند بسنده کند. منطقی نیست رستم نداند که چند سال پیش نزد تهمینه بوده است. این‌ نشانه‌ها می‌گوید برآورد نادرست گژدهم، ذهن رستم را از این که شاید سهراب فرزندش باشد، دور می‌کند. همچنین مصراع «که آن مهره اندر جهان شهره بود»، نشان می‌دهد رستم می‌خواهد همه بدانند او پدر فرزند است. ولی منطقی است که تهمینه به استناد «چو داند بخواندت نزدیک خویش»، جنگاوری و حتی نام سهراب را از پدر پنهان کرده باشد. منطقی است که اگر تهمینه چهار سال فرصت داشت، این نام را به رستم می‌گفت. از این‌ها گذشته، فردوسی عشق رستم را به فرزندش به زیبایی با واژه‌های گرامی، و ارجمند نشان می‌دهد. چنین پدری چگونه می‌تواند پسر خود را بشناسد ولی او را بکشد تا خودش جوان بماند؟!

هنوز آن گرامی نداند که چنگ،

توان باز کردن به هنگامِ جنگ

فرستاده ام زرٌ و گوهر بسی،

سویِ مادرِ او به دستِ کسی

چنین پاسخ آمد که: "آن ارجمند،

بسی برنیاید که گردد بلند

این نبوغ فردوسی است که بی هیچ توضیحی به مخاطب می‌گوید رستم زر و گوهر را به عشق فرزند فرستاده بود، و تنها در انتظار شنیدن پاسخی درباره‌ی پسرش بود.

تفاوت شرق و غرب

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۳۳

تفاوت شرق و غرب

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۹ اسفند ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: آرزو صالح

 

موسیقی: اپرای الکترا

از ریشارد اشتراوس

 

پس از آن که سهراب دژ سپید را می‌گیرد، کاوس با دریافت گزارش گژدهم، در نامه‌ای از رستم می‌خواهد بی‌درنگ به جنگ با دشمن بیاید. گیو به گفته‌ی دکتر آیدنلو به کردار آب یعنی به شتاب نامه را به رستم می‌رساند.

بگفت آنچه بشنید و نامه بداد

ز سهراب، چندی سخن کرد یاد

تهمتن چو بشنید و نامه بخواند،

بخندید از آن کار و خیره بماند،

که: «مانندۀ سام ِگُرد از مهان،

سواری پدید آمد اندر جهان؟!

از آزادگان این نباشد شگفت

ز ترکان چنین یاد نتوان گرفت!»

ولی چرا رستم، پهلوان تورانی را به سام مانند می‌کند؟ آیا او دانسته یا ناخودآگاه حس کرده آن پهلوان تورانی می‌تواند یا باید فرزند خودش باشد؟ و آیا تفاوتی که جهان پهلوان میان ایرانیان و تورانیان گذاشته، به باورهای امروزین گروه‌هایی می‌ماند که میان شرق و غرب، مرز نژادپرستانه می‌کشند؟ پاسخ‌ها را برپایه‌ی نشانه‌هایی که نابغه‌ی طوس در شاهکار خود گنجانده است، پی‌بگیریم.

دکتر کزازی در توضیح این بیت‌ها می‌نویسند: «نکته‌ای نغز در رفتار رستم شگفتی اوست از سهراب و ماننده دانستنْ او را به سام سوار. بدین سان، باری دیگر، سهراب پهلوانی ایرانی پنداشته می‌شود: رستم نیز، مانند گردآفرید و گژدهم، سهراب را به گونه‌ای ایرانی می‌انگارد و با نیای نامدار خویش، سام، می‌سنجد». ولی رستم هنوز به دژ سپید نرفته و با سهراب روبرو نشده است. پس چگونه می‌تواند او را به سام مانند کند؟ برپایه‌ی همین بیت‌ها، رستم نه تنها سهراب را ایرانی نمی‌انگارد، بلکه از داوری دیگران به خنده می‌افتد و برایش پذیرفتنی نیست که یک تورانی مانند سام باشد. فردوسی بزرگ با چندین نشانه، به خواننده می‌گوید که نامه‌ی گژدهم، پیوست نامه‌ی کاوس بوده است. در ویرایش دکتر خالقی، در نامه‌ی کوتاه شاه، نام سهراب نیامده و تنها به رستم گفته شده که هم‌نبرد او تو هستی. به‌ویژه فردوسی توانا با آوردن واژه‌ی «این» در مصراع «چو برخواندم این نامه‌ی گژدهم»، نشان می‌دهد که نامه‌ی فرمانده‌ی هوشیار دژ سپید، پیوست نامه‌ی کاوس است. نابغه‌ی طوس در آخرین خط نامه بار دیگر واژه‌ی «این» را تکرار می‌کند تا نشان دهد که رستم شرح رویدادها، وصف سهراب و تحلیل شرایط را از زبان گژدهم می‌خواند:

بدین سان که گژدهم از او یاد کرد

جز از تو نباشد ورا همنبرد

پس اگر رستم می‌خندد و شباهت سهراب و سام را شگفت می‌داند، اشاره به نامه‌ی گژدهم دارد که نوشته بود:

عنان‌دار چون او ندیده است کس

تو گویی که سام سوار است و بس

رستم چنین باوری ندارد و با یک منطق ساده، شتاب را لازم نمی‌داند:

چو ماننده‌ی سام جنگی بوَد،

دلیر و هشیوار و سنگی بوَد،

بدین تیزی، ایدر نیاید به جنگ

نباید گرفتن چنین کار تنگ!

باز هم دکتر کزازی می‌نویسند: «رستم دیگربار سهراب را، ناخودآگاهانه، ایرانی می‌انگارد و او را “دلیر و هشیوار و سنگی” می‌خواند و ماننده‌ی سام می‌شمارد؛ اما هیچیک از این داوری‌ها و دیدگاه‌ها درباره‌ی سهراب هرگز از مرز گمانه و اندیشه‌ای جهنده و ناپایدار که دمی آذرخش‌وار یادها را برمی‌افروزد و سپس به‌یکبارگی فرو می‌میرد و خاموشی می‌پذیرد، فراتر نمی‌رود». ولی برپایه‌ی بیت‌ها، از نظر رستم آن جوان همانند سام نیست و خطر فوری ندارد. اگر هم دیگران می‌گویند مانند سام است، پس باید همچون او با وقار، و با درنگ حرکت کند. پس باز هم خطر آمدن او فوری نیست.

تفاوت گذاشتن میان ایرانی و تورانی، نوعی خوارداشت دشمن است که آن را در رجزخوانی‌ پهلوانان بسیار می‌بینیم. در همین داستان، هجیر به طعنه‌ی سهراب که می‌پرسد چگونه تنها به جنگ آمده‌ای، پاسخ می‌دهد: «به ترکی نباید مرا یار کس»!  و گردآفرید به سهراب می‌گوید «که ترکان از ایران نیابند جفت»! رجزخوانی‌ رستم که خود از نژاد ضحاک و فریدون است و می‌داند ایرج و تور برادر بوده‌اند، از دیدگاه‌های نژادپرستانه‌ی امروزی بسیار دور است که از اسطوره تا علم را به فضایی برای جدایی انسان‌ها تبدیل می‌کنند. حتی همین غمنامه‌ی سهراب گاه برای طرح عقده‌ی رستم در شرق، در برابر عقده‌ی ادیپ در غرب قرار گرفته است! گویی اگر افسانه‌ی ادیپ شهریار یا الکترا وجود نداشت، فروید یافته‌های خود را دور می‌ریخت، و اگر نارسیس نبود روانشناسی به خودشیفتگی نمی‌پرداخت. اسطوره‌ها گرچه بر رفتار و باور انسان‌ها اثر می‌گذارند، ولی آنچنان جنبه‌های مشترکی دارند که دیوار خلل ناپذیری میان شرق و غرب جهان برپا نمی‌کنند.

بیزاری رستم از جنگ

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۳۲

بیزاری رستم از جنگ

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۵ اسفند ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: مژگان معافیان

 

موسیقی: دلتنگی رستم

از: پدرام، و لیلا محمودی

 

چرا رستم هنگام رفتن به جنگ با سهراب درنگ می‌کند؟ کاوس در فرمانی روشن و آشکار، به رستم می‌نویسد هر زمان نامه به دستت رسید، خود را به پایتخت برسان. به گیو هم سفارش می‌کند در زابل نماند. ولی رستم سه روز با این پیک که داماد اوست به میگساری می‌پردازد و آنقدر دیر به پایتخت می‌رسد که خشم کاوس را برمی‌انگیزد. به‌راستی چگونه ممکن است تهمتن نسبت به سرنوشت ایران چنین بی‌تفاوت باشد؟ پاسخ‌های گوناگون را با نشانه‌هایی که فردوسی در پردازش خردمندانه‌ی خود در شاهنامه گنجانده است، محک می‌زنیم:

۱- آسایش طلبی، بازارگرمی، خودسری

رستم پس از خواندن نامه نه تنها به شتاب آماده‌ی جنگ نمی‌شود، بلکه به گیو می‌گوید:

بباشیم یک روز و دم برزنیم

یکی بر لب خشک نم برزنیم

ولی دو روز دیگر نیز از بامداد می می‌گسارد و فرمان کی را به فراموشی می‌سپارد. آیا رستم، ایران را در خطر می‌بیند ولی باده‌گساری را برمی‌گزیند؟ یا جهان پهلوان آن‌گاه که ایرانیان به او نیاز دارند، راه ناز می‌پیماید تا بر ارزش جایگاه خود بیفزاید؟ یا مگر امید ایرانیان می‌تواند برای عرض اندام در برابر شاه، سر از راه بپیچاند و نام خود را برتر از آرام ایران‌شهر نشاند؟ این همان رستمی است که تا آگاه می‌شود ایرانیان در بند دیوان گرفتارند، جان خود را ناچیز می‌شمارد و در راه کوتاه‌تر اما دشوارتر گام برمی‌دارد تا هرچه زودتر، شمار بیشتری را از بند برهاند.

۲- زمینه‌ی ندادن نوش‌دارو

دیر آمدن رستم را نمی‌توانیم نوشتن سناریو برای زمانی بدانیم که کاوس با اشاره به پرخاش رستم، از دادن نوش‌دارو خودداری می‌کند. در تراژدی، هر رویدادی علت منطقی خود را دارد. پرخاش رستم و نگرانی کاوس از قدرت گرفتن او می‌تواند علت ندادن نوش‌دارو باشد. ولی این نتیجه، درنگ رستم را توجیه نمی‌کند.

۳- مهمان نوازی

آیا رستم برای پاسداری از رسم سه روز مهمان‌نوازی، کیان ایران را به خطر می‌اندازد؟ زمانی که پهلوانان، پیکی نزد زال می‌فرستند تا کاوس را از رفتن به مازندران منصرف نماید، زال درنگ نمی‌کند. آن‌گاه که ایرانیان به بند دیوان می‌افتند و پیکی نزد دستان می‌فرستند، رستم درنگ نمی‌کند. پیشینه‌ی دیگر تا این رویداد، رفتن رستم به دنبال کیقباد است که او را  بی لب گشودن و صبر نمودن می‌آورد زیرا سپاه توران در خاک ایران است. در اینجا نیز رستم از آغاز می‌گوید «یک روز بباشیم»، ولی روزهای پس از آن، فرمان را از یاد می‌برد.

۴- ترس از شکست

رستم از بیم پهلوان جوان رفتن را به تأخیر نمی‌اندازد. حتی هجیر و گردآفرید، با دیدن سهراب هم از نبرد با او نمی‌هراسند.  داوری تهمتن که هنوز با سهراب روبرو نشده، چنین است:

درفش مرا گر ببیند ز دور

دلش ماتم آرد به هنگام سور!

۵- شناختن فرزند

مطرح کردن پسرکشی در برابر عقده‌ی ادیپ، یا نیاز رستم پیر به کشتن جوان خود تا نیروی تازه‌ای بگیرد، و حتی ماندن بر سر دوراهی گزینش میان فرزند یا کشور، هیچ پایه‌ای در شاهنامه ندارد. سهراب چهارده ساله‌ی نامه‌ی گژدهم، با خاطره‌ی ده سال پیش رستم در سمنگان همخوانی ندارد. تهمینه نیز برای بیشتر نگه‌داشتن پسر، او را کودکی با لب شیربوی وانمود کرده است. این دو آگاهی نادرست، آنچنان رستم را گمراه می‌کند که برخلاف سهراب، حتی یک آن هم مهرش برای او نمی‌جنبد. تنها هنگامی که سهراب می‌گوید پدرم رستم، انتقام مرا خواهد گرفت، ناگهان پهلوان ایران آنچنان  دگرگون می‌شود که بیهوش بر زمین می‌افتد.

۶- درگیری درونی و نهیب ناخودآگاه

میگساری رستم را نمی‌توان نشانه‌ی اضطراب درونی دانست. در جنگ هفت گردان نیز تهمتن برای خوارداشت دشمن، حتی تا نزدیک شدن تورانیان جام از کف نمی‌نهد.

پرسش درست این است که چرا کاوس احتمال می‌دهد رستم درنگ کند؟ چرا پهلوانان، داماد رستم را برای بردن پیام برمی‌گزینند؟ خاندان پهلوانی ایران قهرمانان صلح‌اند. رستم نیز بجز یکی دوبار در آغاز کار در دوران کیقباد، یا در خشم خونخواهی سیاوش، همواره از جنگ بیزار است. او تا اندازه‌ای که نیاز باشد به جنگ می‌پردازد. رستم از نامه‌ی گژدهم دریافته که سهراب خطری فوری نیست زیرا نیروی زیادی به همراه ندارد:

بدین تیزی ایدر نیاید به جنگ

نباید گرفتن چنین کار تنگ

همراهی نکردن در راه‌اندازی جنگ مازندران یا هاماوران، و شتاب نکردن در جنگ با سهراب، سیمایی از رستم را نشان می‌دهد که در جوان دست‌پرورده‌اش، سیاوش، نیز نمایان است.

رفتار دوگانه

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۳۱

رفتار دوگانه

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۲ اسفند ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: عدنان حسین‌نژاد

موسیقی: بارون

از: زنده یاد محمدرضا شجریان

 

در راه درازی که کاوس از خودکامگی و کشورگشایی در آغاز پادشاهی، تا پندپذیری و کمک به برقراری آرامش در زمان کیخسرو می‌پیماید، مرحله‌ای میانی وجود دارد که سرشار از دوگانگی و سردرگمی است. در این مرحله، او تکتازی زمان حمله به مازندران را کنار گذاشته و برای نمونه، می‌داند در جنگ با سهراب به نیروی رستم نیاز دارد یا می‌فهمد که روایت سودابه درباره‌ی سیاوش دروغ است. ولی هنوز آنچنان مغرور است که بر سر رستم خشم می‌بارد و پای سیاوش را از ایران می‌بُرَد. در داستان سهراب، زمانی که نامه‌ی گژدهم به کاوس می‌رسد، نامه را برای همه می‌خواند، به گزارش کارشناسی گژدهم اعتماد می‌کند، از پهلوانان می‌پرسد که چه باید کرد، پیشنهاد آنان را برای یاری خواستن از رستم می‌پذیرد، و پیکی را که آنان برمی‌گزینند روانه می‌کند. در نوشتن نامه نیز از رایزن راهنمایی می‌خواهد و نامه‌ی کوتاهی می‌نویسد که به تحلیل پیوست خود یعنی به نامه‌ی گژدهم استناد دارد. این‌ها همه جنبه‌های پسندیده‌ و رفتار دموکراتیکی را نشان می‌دهد که در تصمیم‌گیری‌های کاوس بی‌پیشینه است. ولی در چند خط پایانی نامه، نوعی امر و نهی زننده می‌بینیم که می‌توانست نرم‌تر و سنجیده‌تر باشد. کاوس برای رستم می‌نویسد که نامه روز یا شب به دستت رسید، بی‌درنگ حرکت کن.  همین نکته را به گیو هم یادآوری می‌کند:

به گیو آن زمان گفت: «بر سانِ دود

عِنانِ تگاور بباید بَسود

نباید چو نزدیک رستم شوی

به زابل بمانی و‌گر بغنوی

اگر شب رسی، روز را باز گرد،

بگویش که: "تنگ اندر آمد نبرد”».

در این فرمان آشکار، فردوسی بزرگ رفتار دوگانه‌ی کاوس در این روند تغییر را به خواننده نشان می‌دهد. او از یک‌سو پیچیدگی بحران را درک می‌کند، و از سوی دیگر نمی‌تواند از غرور خود دست بردارد. نگرانی شاه از خطر در راه، بسیار بجاست. ولی نیاز به واکنش سریع، در نامه‌ی گژدهم آمده بود و کاوس می‌توانست بجای پافشاری بر شتاب، در  این مورد هم به نامه‌ای که پیوست کرده بود بسنده کند. یعنی دو بیت زیر می‌توانست در نامه نیاید و برای رستم خط و نشان کشیده نشود:

چو نامه بخوانی، به روز ار به شب

مکن - داستان را - گشاده  دو لب

مگر با  سواران بسیار هوش

ز زابل بتازی؛ بر آری خروش!

ولی فردوسی نابغه بر این پایه زمینه‌ای فراهم می‌کند تا ناسازگاری رستم با فراخوانی به شتاب، پرخاش کاوس، قهر و آشتی رستم، و حتی نرساندن نوشدارو را منطقی نشان دهد. بیش از ده درصد غمنامه‌ی سهراب، به همین قهر و آشتی باز می‌گردد که پایه‌ی آن، غرور کاوس است. گرچه او در جایگاه شاهی، به درستی و برخلاف آنچه بعضی کاتبان به شاهنامه افزوده‌اند، از سهراب و توران و شکست آشکارا نام نمی‌برد و به مدح رستم نیز نمی‌پردازد، ولی این‌گونه فرمان دادن به جهان پهلوان هم شایسته نیست. گیو با اشاره به همین خودکامگی کاوس مغرور می‌گوید اگر درنگ کنیم، شاید این شاه تند و ناهشیار، بر ما بشورد!

فردوسی غرور کاوس را با دو نشانه‌ی دیگر هم به خواننده منتقل می‌کند. این که گردان و پهلوانان چنین رای دیده‌اند و فرستادن در پی رستم را پسندیده‌اند، معنای دیگری هم دارد: غرور کاوس به او اجازه نمی‌دهد بگوید من چنین درخواستی از تو دارم! گزینش بسیار بجای دکتر خالقی مطلق که در نامه‌ی کاوس، «نشستند گردان لشکر به هم» را آورده‌اند و «نشستیم» را نادرست دانسته‌اند، این ظرافت کار فردوسی را هم نشان می‌دهد که کاوس خود را از تصمیم‌گیری برکنار می‌داند. ترجمه‌ی عربی بنداری نیز که فعل‌های «اِجتمعوا» و «اتفقوا» را به‌کار برده، ضبط دکتر خالقی را تأیید می‌کند.

نشانه‌ی دیگری که فردوسی برای بازگویی غرور کاوس به دست می‌دهد، پوزش نخواستن او از برخورد ناشایست با رستم است. زمانی که رستم از سر آشتی نزد کاوس باز می‌گردد، نابغه‌ی طوس می‌سراید:

 چو از دور شد، شاه بر پای خاست

 بسی پوزش اندر گذشته بخواست،

که: «تندی مرا گوهرست و سرشت

چنان رُست باید که یزدان بکِشت!

وز این ناسگالیده بدخواهِ نو

 دلم  گشت  باریک چون ماهِ نو

بدین چاره جستن، تو را خواستم؛

چو دیر آمدی، تیزی آراستم»

در سخنان کاوس، هیچ پوزشی نمی‌بینیم. او تنها به «توجیه» رفتار خود می‌پردازد و گناه رفتارش را به گردن یزدان که چنین سرشتی به او داده؛ سهراب که به دشمنی برخاسته؛ و رستم که دیر آمده می‌اندازد!