جستجوی دوست در میدان
ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹
شاهنامهخوانی از زبان فردوسی خردمند
شمارهی ۱۴۸
جستجوی دوست در میدان
چاپ شده در روزنامه ستاره صبح
در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
نویسنده: علیرضا قراباغی
گوینده: زیبا بهرامیزاده
در نخستین شبی که سپاه ایران به پای دژ سپید میرسد، رستم برای شناسایی مهاجمان، در لباس مبدل به درون دژ میرود و از فاصلهای نه چندان دور، سهراب را میبیند و نیروهای تورانی را ارزیابی میکند. ولی در تاریکی شب، زنده رزم را که برای شناساندن پدر و پسر به همراه سهراب آمده بود از پای در میآورد. فردوسی نشان میدهد در شرایط ابهام و دوری انسانها از یکدیگر، رستم که برای شناخت بیشتر به دژ رفته، به دست خود راه شناخت واقعی را میبندد. سهراب هنگام آمدن سپاه ایران از شادی در پوست نمیگنجید زیرا گمان میکرد به زودی پدر را به یاری دایی خود میشناسد و او را در آغوش میگیرد. با این وجود به تورانیان وانمود کرده بود که فردا دشت را از خون ایرانیان چونان دریای خون خواهد کرد. اکنون نیز شگفت زده از کشته شدن زنده رزم، نزد تورانیان سوگند میخورد که فردا «از ایرانیان کین زند» را خواهد خواست. ولی در آن شب باز بزم را دنبال میکند زیرا میداند هنوز هجیر، سردار اسیر ایرانی را در اختیار دارد و با پرسیدن از او میتواند پدر را بیابد. این درست همان کاری است که صبح روز بعد انجام میدهد و فردوسی هنرمند، در لایهی زیرین بیتهای خود آن را به دقت نشان داده است:
چو افگند خور سوی بالا کمند
زبانه برآمد به چرخِ بلند،
بپوشید سهراب خفتانِ جنگ
نشست از برِ چرمهی سنگْ رنگ
پرندآور افگنده اندر برش
یکی مِغفر خسرَوی بر سرش
کمندی به فِتراک بر شصت خم
خَم اندر بُرو، روی کرده دُژم
بیامد یکی تندْ بالا گُزید
به جایی که ایرانْ سپه را بدید
بفرمود تا رفت پیشش هُجیر
بدو گفت: «کژّی نیاید ز تیر»
بعضی از شارحان با فراموش کردن توانایی هنرمندانهی نابغهی طوس در پردازش گقتگوها، این بیتها را چنان میخوانند که گویا سهراب جوانی خام، بادهگسار، کینهجو و خونریز است که از مرگ دایی خود غمگین نمیشود ولی چون پهلوانی خودپسند، میخواهد آن سوگند را عملی کند و بر سر آن است که از ایرانیان انتقام بگیرد. زندهیاد دکتر محجوب فرمودهاند: «سهراب خوشش نمیآید چون شب آمدهاند زندهرزم را کشتهاند». ولی آنچه فردوسی میگوید بسیار ژرف تر از واکنش فردی و بیهدف است. گرچه با برآمدن خورشید، سهراب لباس رزم میپوشد و به میدان میرود، ولی او در جستجوی دوست، و به عشق یافتن پدر به میدان آمده است. فردوسی بزرگ آشکارا میگوید که او سراغ لشکر ایران نرفت، بلکه تپهای بلند برگزید تا از آنجا بتواند ایرانیان را ببیند و پدر خود را به یاری هجیر بیابد. فردوسی برای کسانی که شاهنامه را با دقت بخوانند، نشانه گذاشته است: از هنگام رفتن به روی تپه تا پایین آمدن از آن و رفتن به آوردگاه، بیش از صد بیت آمده که به گفتگوی سهراب و هجیر میپردازد. پس از آن دوباره میخوانیم:
بپوشید خفتان و بر سر نِهاد
یکی ترگِ رومی بهکردار باد
حکیم طوس بدینگونه نشان میدهد که سهراب تنها برای گذر از تیررس و رفتن به بالای تپه، لباس رزم پوشیده و هنگام گفتگو با هجیر، خفتان در بر و مغفر بر سر نداشته است. از صلحدوستی سهراب همین بس که تا این لحظه، هیچ ایرانی را نکشته است. و از هوشیاری فردوسی بزرگ هم این بس که بر خلاف گزینش استاد مینوی، «ایران سپه» را بجای «ایرانیان» بهکار برده است زیرا سهراب نیز غیر ایرانی نیست. او شادمانه سراپردهها و خیمههای سپاه ایران را مینگرد تا نشانی از پدر به دست آورد. پس شرح دکتر خطیبی در این باره که «پهلوانان معمولاً وقتی خشم میگرفتند ابرویشان را چین میانداختند»، درست به نظر نمیرسد. چرا سهراب باید خشمگین باشد؟ برداشت دکتر کزازی که خم پایان مصراع نخست و نیز خم آغاز مصراع دوم بیت را به کمند نسبت میدهد و مینویسد «کمند جانداری است که سری پر پیچ دارد و رویی خشمناک»، بسیار درست و شاعرانه است. این نیز از هنرمندی فردوسی است که حتی کمند در نگاه او جان میگیرد، خم به ابرو میآورد و چهره در هم میکشد. گرچه بهخاطر پیشی گرفتن ادبیات غنایی بر حماسی، صحبت از کمند گیسو و کمان ابروی معشوق در ادبیات ما بسیار پر بسامد است، ولی دو بیت آغازین و پایانی نشان میدهند فردوسی هنرمند هرجا نیاز بوده، واژگان رزمی را به خدمت وصف طبیعت و اخلاق نیز درآورده است.
با هدف ارج گذاشتن به مفهوم ملت و یکپارچگی وطن، «پوشان» به دور از خودبرتربینی ملی و نژادی به شاهنامه پرداخته است.