جستجوی دوست در میدان

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۴۸

جستجوی دوست در میدان

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ  ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: زیبا بهرامی‌زاده

 

در نخستین شبی که سپاه ایران به پای دژ سپید می‌رسد، رستم برای شناسایی مهاجمان، در لباس مبدل به درون دژ می‌رود و از فاصله‌ای نه چندان دور، سهراب را می‌بیند و نیروهای تورانی را ارزیابی می‌کند. ولی در تاریکی شب، زنده رزم را که برای شناساندن پدر و پسر به همراه سهراب آمده بود از پای در می‌آورد. فردوسی نشان می‌دهد در شرایط ابهام و دوری انسان‌ها از یکدیگر، رستم که برای شناخت بیشتر به دژ رفته، به دست خود راه شناخت واقعی را می‌بندد. سهراب هنگام آمدن سپاه ایران از شادی در پوست نمی‌گنجید زیرا گمان می‌کرد به زودی پدر را به یاری دایی خود می‌شناسد و او را در آغوش می‌گیرد. با این وجود به تورانیان وانمود کرده بود که فردا دشت را از خون ایرانیان چونان دریای خون خواهد کرد. اکنون نیز  شگفت زده از کشته شدن زنده رزم، نزد تورانیان سوگند می‌خورد که فردا «از ایرانیان کین زند» را خواهد خواست. ولی در آن شب باز بزم را دنبال می‌کند زیرا می‌داند هنوز هجیر، سردار اسیر ایرانی را در اختیار دارد و با پرسیدن از او می‌تواند پدر را بیابد. این درست همان کاری است که صبح روز بعد انجام می‌دهد و فردوسی هنرمند، در لایه‌ی زیرین بیت‌های خود آن را به دقت نشان داده است:

چو افگند خور سوی بالا کمند

زبانه برآمد به چرخِ بلند،

بپوشید سهراب خفتانِ جنگ

نشست از برِ چرمه‌ی سنگْ رنگ

پرندآور افگنده اندر برش

یکی مِغفر خسرَوی بر سرش

کمندی به فِتراک بر شصت خم

خَم اندر بُرو، روی کرده دُژم

بیامد یکی تندْ بالا گُزید

به جایی که ایرانْ سپه را بدید

بفرمود تا رفت پیشش هُجیر

بدو گفت: «کژّی نیاید ز تیر»

بعضی از شارحان با فراموش کردن توانایی هنرمندانه‌ی نابغه‌ی طوس در پردازش گقتگوها، این بیت‌ها را چنان می‌خوانند که گویا سهراب جوانی خام، باده‌گسار، کینه‌جو و خونریز است که از مرگ دایی خود غمگین نمی‌شود ولی چون پهلوانی خودپسند، می‌خواهد آن سوگند را عملی کند و بر سر آن است که از ایرانیان انتقام بگیرد. زنده‌یاد دکتر محجوب فرموده‌اند: «سهراب خوشش نمی‌آید چون شب آمده‌اند زنده‌رزم را کشته‌اند». ولی آنچه فردوسی می‌گوید بسیار ژرف تر از واکنش فردی و بی‌هدف است. گرچه با برآمدن خورشید، سهراب لباس رزم می‌پوشد و به میدان می‌رود، ولی او در جستجوی دوست، و به عشق یافتن پدر به میدان آمده است. فردوسی بزرگ آشکارا می‌گوید که او سراغ لشکر ایران نرفت، بلکه تپه‌ای بلند برگزید تا از آنجا بتواند ایرانیان را ببیند و پدر خود را به یاری هجیر بیابد. فردوسی برای کسانی که شاهنامه را با دقت بخوانند، نشانه گذاشته است: از هنگام رفتن به روی تپه تا پایین آمدن از آن و رفتن به آوردگاه، بیش از صد بیت آمده که به گفتگوی سهراب و هجیر می‌پردازد. پس از آن دوباره می‌خوانیم:

بپوشید خفتان و بر سر نِهاد

یکی ترگِ رومی به‌کردار باد

حکیم طوس بدین‌گونه نشان می‌دهد که سهراب تنها برای گذر از تیررس و رفتن به بالای تپه، لباس رزم پوشیده و هنگام گفتگو با هجیر، خفتان در بر و مغفر بر سر نداشته است. از صلح‌دوستی سهراب همین بس که تا این لحظه، هیچ ایرانی را نکشته است. و از هوشیاری فردوسی بزرگ هم این بس که بر خلاف گزینش استاد مینوی، «ایران سپه» را بجای «ایرانیان» به‌کار برده است زیرا سهراب نیز غیر ایرانی نیست. او شادمانه سراپرده‌ها و خیمه‌های سپاه ایران را می‌نگرد تا نشانی از پدر به دست آورد. پس شرح دکتر خطیبی در این باره که «پهلوانان معمولاً وقتی خشم می‌گرفتند ابرویشان را چین می‌انداختند»، درست به نظر نمی‌رسد. چرا سهراب باید خشمگین باشد؟ برداشت دکتر کزازی که خم پایان مصراع نخست و نیز خم آغاز مصراع دوم بیت را به کمند نسبت می‌دهد و می‌نویسد «کمند جانداری است که سری پر پیچ دارد و رویی خشمناک»، بسیار درست و شاعرانه است. این نیز از هنرمندی فردوسی است که حتی کمند در نگاه او جان می‌گیرد، خم به ابرو می‌آورد و چهره در هم می‌کشد. گرچه به‌خاطر پیشی گرفتن ادبیات غنایی بر حماسی، صحبت از کمند گیسو و کمان ابروی معشوق در ادبیات ما بسیار پر بسامد است، ولی دو بیت آغازین و پایانی نشان می‌دهند فردوسی هنرمند هرجا نیاز بوده، واژگان رزمی را به خدمت وصف طبیعت و اخلاق نیز درآورده است.

ریزه‌کاری‌های رفتن رستم به دژ سپید

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۴۷

ریزه‌کاری‌های رفتن رستم به دژ سپید

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ  ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: مهسا کریمخانی

 

فردوسی همچون فیلمنامه‌نویسی زبردست، هر داستان را به سکانس‌های گوناگون بخش می‌کند و هر یک را برای دستیابی به منظوری مشخص پی می‌گیرد.  ولی همراه با این پیگیری، نکته‌هایی بس ظریف و آموزنده را در صحنه‌های یک سکانس می‌گنجاند. از روزی که سپاه ایران به دژ سپید می‌رسد و سراپرده‌ی شهریار در پیش حصار برپا می‌شود، تا همان شب که رستم و کاوس رایزنی می‌کنند و لشکرآرایی انجام می‌شود، سکانسی است که نشان می‌دهد چگونه دایی سهراب، کسی که آمده است تا پدر را به پسر نشان دهد، از بدِ روزگار پیش از برآمدن خورشید فردا، به دست خود رستم کشته می‌شود. پس موضوع و پیام اصلی مشخص است: اگر انسان‌ها یکدیگر را نشناسند؛ اگر در گفتگو پیشگام نشوند؛ اگر حرف لحظه‌ها فهمیده نشود؛ چه بسا نجات دهنده‌ای هم که در گور نخفته باشد با علتی به پوچی و کم ارزشی رفتن به آبریزگاه، از میان برداشته شود. کشته شدن زنده رزم به دست کسی صورت می‌گیرد که برای تجسس؛ به دست آوردن اطلاعات؛ و دستیابی به حقیقت به دژ رفته است ولی درست کسی را می‌کشد که اگر چند لحظه گفتگو می‌کردند، می‌توانست اطلاعات راهگشا را به او بدهد. در نخستین صحنه‌‌ی این سکانس، شادی سهراب را از آمدن لشکری که پدر در میان آنان است، می‌بینیم. برخلاف آنچه در خواندن زودگذر بیت‌ها برداشت می‌شود، سهراب شاهنامه، جوان خامی نیست و فردوسی در پس جمله‌های دو منظوره‌ای که از زبان سهراب به هومان گفته می‌شود، پختگی سهراب را بازگو می‌کند . درصحنه‌ی اجازه خواستن رستم از کاوس برای رفتن با لباس مبدّل به دژ، هماهنگی نیروی نظامی با قدرت سیاسی را می‌بینیم و همزمان با آن شاهدیم که کاوس در کار کارشناسانه نه دخالت، که تنها پشتیبانی می‌کند و البته این تجسس آنچنان رازدارانه میان این دو می‌ماند که حتی داماد رستم هم که طلایه است، با خبر نمی‌شود. در صحنه‌‌های ورود رستم به دژ، نزدیکی به جای بزم، و کشته شدن زند، هدف اصلی سکانس انجام می‌پذیرد. ولی در همین‌جا نیز نابغه‌ی هنرمند در پس واژه‌ها و بیت‌ها ریزه‌کاری‌های مینیاتوری بسیاری می‌گنجاند. برای نمونه:

زمانی همی بود سهراب دیر

نیامد به نزدیکِ او زندِ شیر

واژه‌ی «دیر» بار معنایی چندین جمله را دارد: سهراب می‌داند زنده رزم «به شایسته کاری برون» رفته است؛ در همان میگساری بسیار هشیار است و پیش از همه می‌فهمد که برگشت زند بیش از اندازه به درازا کشیده است؛ سهراب و تورانیان بسیار آسوده خاطر بوده‌اند زیرا در همه‌ی این مدت - برخلاف هوشیاری گیو در طلایه‌داری - در میان تورانیان هیچ نگهبانی در راهروها نبوده تا پیکر بیجان زند را ببیند؛ و سرانجام این‌که سهراب باز هم نگران نمی‌شود و شاید گمان می‌کند زند به دنبال زیاده‌روی از خود بی‌خود شده باشد. همه‌ی این‌ها را فردوسی، این نابغه‌ی هنوز شناخته نشده، با گزینش یک واژه‌ی «دیر»، رسانده است. در صحنه‌ی بعد، سهراب بی‌درنگ خود را به بالای سر دایی خود می‌رساند ولی باز دنباله‌ی پژواک معنایی «دیر» را می‌بینیم: او نمی‌گوید دروازه‌ها را ببندید! زیرا می‌داند دیر شده و کار از کار گذشته است:

که گرگ آمد اندر میان رمه

سگ و مرد را دید گاهِ دمه

شارحان فرموده‌اند گوسفندان «در بوران سست می‌شوند»؛ یا گفته‌اند «شکاری هم گرفت و رفت»؛ یا درباره‌ی «به ناگاه تاختن و چاره‌ها و پیش‌اندیشی‌ها را بی‌اثر گردانیدن» نوشته‌اند. ولی گفته‌ی فردوسی بزرگ از زبان سهراب، بسیار آشکار است: کسی از سپاه ایران به درون دژ نفوذ کرد، و درحالی‌که ما سرگرم بودیم و هوشیار نبودیم، نقطه ضعف‌ها و قوت‌های ما را دید. پس از آن باز گفته‌های دوپهلو و آگاهانه‌ی سهراب را می‌‌شنویم که دلیران را به پاسداری می‌گمارد ولی خود با گرانمایگان بزم را دنبال می‌کند. دکتر خالقی فرموده‌اند اگر بیت‌های باده‌گساری دوباره‌ی سهراب پس از مرگ زند نبود، خیلی بهتر بود. ولی در پایان همین سکانس می‌بینیم رستم و کاوس هم با وجود نگرانی از فردا، بزمی برپا می‌کنند و همراه با آن، یافته‌های رستم از تجسس شبانه را برای لشکرآرایی به کار می‌بندند:

بگفتند و پس رود و می خواستند

همه شب همی لَشکر آراستند

از این گذشته، سهراب هنوز هجیر را در بند دارد و با آن که به ظاهر سوگند می‌خورد فردا کین زند را از ایرانیان خواهد خواست، در عمل با پرسش از هجیر یا کندن میخ‌های سراپرده، تنها پدر را می‌جوید.

تمرکز روی رفتن رستم به دژ سپید

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۴۶

تمرکز روی رفتن رستم به دژ سپید

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ  ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: زهور کرد

 

اگر زمانی تهیه‌کنندگان و فیلم‌سازان ایرانی بخواهند داستان‌های اسطوره‌ای و پهلوانی شاهنامه را به تصویر بکشند، به لطف فردوسی هنرمند، تمامی فیلم‌نامه را با سکانس‌ها و صحنه‌های آن در اختیار دارند. تنها چیزی که نیاز داریم، تمرکز روی بیت‌های خود شاهنامه، پیراستن اندیشه‌ی خود از شرح‌های نادرست، و زدودن زنگارهایی است که کسانی گهگاه از ظنّ خود بر شاهکار نابغه‌ی طوس بسته‌اند. در صحنه‌ی رویارویی زنده‌رزم با رستم، می‌توانیم با دقت در بیت‌هایی که در شاهنامه می‌خوانیم، چشم‌ سر را ببندیم و فیلم این رویداد دردناک را با چشم دل ببینیم: جهان پهلوان از نزدیک، در جایی که حتی می‌تواند صدای آفرین‌ها، دعاها و ستایش‌های رقصندگان را بشنود، آنچنان محو تماشای سهراب شده که متوجه نزدیک شدن زنده‌رزم نمی‌شود. فراموش نکنیم هدف سکانسی با عنوان رفتن رستم به دژ سپید، نمایش یکی از رشته رویدادهای تلخ اما بسیار منطقی است که به غمنامه‌ی سهراب می‌انجامد. این سکانس، کشته شدن زنده رزم را باز می‌گوید که برپایه‌ی آنچه بیرون از شاهنامه می‌دانیم، دایی سهراب است و تهمینه او را به همراه پسر خود فرستاده تا پدر را به پهلوان جوان بشناساند. این بسیار طبیعی است که زند از مجلس باده‌گساری برای قضای حاجت برخیزد. گرچه رستم در تاریکی پنهان شده، ولی گهگاه پرتوهای نور، سایه و ابعاد قامت سرو مانند او را نمایان می‌سازد. زنده رزم از یک‌سو مست است و از سوی دیگر شتاب دارد تا به آبریزگاه برسد. با این‌همه سایه‌ی برز و بالای رستم، او را به شک می‌اندازد که شاید این پهلوان، همان رستم باشد زیرا زند، چنین سروقامتی را در میان تورانیان نمی‌شناسد:

به شایسته کاری برون رفت زند

گَوی دید بر سانِ سروی بلند

بدان لشکر اندر، چون او کس نبود

پَسودش به تندیّ و پرسید زود:

«چه مردی؟» بدو گفت «با من بگوی

سویِ روشنی پوی و بنمای روی!»

تهمتن یکی مشت بر گردنش

بزد تا برون شد روان از تنش

بدان جایگه، خشک شد زنده رزم

سر آمدْش رزم و سرآمدْش بزم

آموزه‌ی بزرگ فردوسی این است که وقتی انسان‌ها با هم گفتگو نمی‌کنند، در شرایط عدم اطمینان و زمانی که همه چیز در پرده‌ی ابهام است، چگونه ریسک بالا می‌رود. زند آنچنان هشیار هست که فریاد نمی‌کشد و تورانیان را به کمک فرا نمی‌خواند. حس بینایی نمی‌تواند در تاریکی کمک کند تا چهره‌ی رستم را ببیند و او را بشناسد. پس در حالت مستی از حس پساوایی کمک می‌گیرد و با شتاب، به پسودن رستم دست می‌زند و با شور بسیار از او می‌خواهد زود به روشنایی بیاید، نام خود را بگوید و روی بنماید. ویرایش دکتر خالقی که «پوی» را به‌جای «آی» برگزیده، اشتیاق زند به شناختن رستم و شتاب او در کاهش عدم قطعیت را بیشتر نشان می‌دهد. با این همه نشانه که هنرمند نابغه‌ی ما در بیت‌ها گذاشته، باز هم بنداری تند پسودن و زود پرسیدن را روشن و آشکار ترجمه‌ نکرده است: «و لم یکن قد رأی مثله فی عسکرهم فاستنکره و قال له بحدة و انتهار ...». استنکار، خواست زند را برای دریافتن چیزی که آن را نمی‌شناسد، بازگو می‌کند. ولی حدّت به معنی خشم، و انتهار به معنی بانگ سرزنش آمیز، ترجمه‌ی درستی از «پرسید زود» نیست. شاید دکتر خالقی نیز برپایه‌ی همان ترجمه‌ی نادرست بنداری نوشته‌اند «با خشم دستی به رستم زد، یا با خشم او را برانداز کرد». در شاهکار فردوسی، نشانه‌ای از خشم زنده‌رزم نمی‌بینیم. اگر او به راستی مأموریت شناساندن رستم به سهراب را دارد، پس چرا باید خشمگین باشد؟ چرا نباید اشتیاق داشته باشد تا هرچه زودتر اطمینان یابد این سایه‌ی غیر تورانی، رستم است؟ آموزه‌ی فردوسی آن است که زنده رزم می‌توانست خود گام نخست را بردارد و بگوید «من زنده رزم، برادر تهمینه‌ام، ای سیاهی تو کیستی»؟ با همین یک گام، در پرتو شفافیت، دیگر غمنامه‌ی سهراب روی‌ نمی‌داد و داستان، پایانی خوش فرجام می‌یافت. ولی رستم که روحش هم از آمدن زند و مأموریت او با خبر نیست، آنچنان مشتی بر مهره‌ی پشت گردن او می‌زند که در جا خشک می‌شود. این مرگ ناگهانی را فردوسی با تکرار «مشت بر گردن زنده‌رزم» در گزارش رستم به کاوس، و نیز با «خشک شد»، «افگنده خوار»، و «برآسوده» نشان می‌دهد تا مخاطب بداند در شرایط ابهام فرصت‌ها چه زود ممکن است به پایان رسد.

سکانس رفتن رستم به دژ سپید

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۴۵

سکانس رفتن رستم به دژ سپید

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ  ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: بهنام عباسی

 

فردوسی، فیلمنامه‌نویس هنرمندی است که با کشیدن تابلوهای ظریف و گویا از صحنه‌ها؛ گفتن زمان و مکان رویدادها؛ معرفی کسانی که در صحنه حضور دارند؛ دیالوگ و گفتگوی آن‌ها؛ و حتی رفتار و حالت درونی هر شخصیت؛ سکانسی از داستان را در برابر خواننده می‌گذارد و سپس به سکانس بعدی می‌پردازد که آغازی دیگر دارد و موضوعی دیگر را در پیش می‌کشد و بخش دیگری از داستان را به نمایش می‌گذارد. سکانس رفتن رستم به دژ سپید، زمان پیوسته‌ای دارد که در یک روز، با آمدن سپاه ایران آغاز می‌شود و با شب‌نشینی کاوس و رستم پایان می‌پذیرد. آنچه در این سکانس باید روی دهد، کشته شدن ناخواسته ولی بسیار منطقی زنده رزم به دست رستم است. در صحنه‌ی نخست، فردوسی که همواره با ایجاز سخن می‌گوید، برای نمایش تنها چند ثانیه، بیش از ده بیت را به کار می‌گیرد. در آغاز این صحنه می‌شنویم:

خروشی بلند آمد از دیدگاه

به سهراب بنمود کآمد سپاه

شارحانی گفته‌اند «دیده‌بان آمد، به سهراب گفت که دشمن آمده است». ولی کار فیلمنامه‌نویس هنرمند بسیار ظریف‌تر است. سهراب چند روزی است که چشم به راه رسیدن ایرانیان است. فردوسی با بهره‌گیری از «خروشی بلند»، این انتظار را نشان می‌دهد. سهراب تا آوای دیده‌بان را می‌شنود، درمی‌یابد که سپاه ایران در حال نزدیک شدن است. بیدرنگ خود را به بالای دژ می‌رساند و با شادمانی بسیار، با سخنانی دو پهلو به هومان می‌گوید که اگر هور و ماه یاری دهد یعنی همه چیز خوب پیش برود، هیچ‌کس در میان این سپاهیان با من نخواهد جنگید. برخلاف نظر یکی از شارحان، این که هومان با دیدن سپاه ایران دم در کشید، به معنی آن نیست که  «اعتراضی نکرد». فردوسی واکنش او را که از ترس زبانش بند آمده، در برابر شادمانی سهراب می‌گذارد که به شتاب از باره فرود می‌آید و دستور می‌دهد بزمی به راه اندازند. سهراب اطمینان دارد که فردا پدر را خواهد شناخت زیرا از یک سو زنده رزم را در کنار خود دارد که از سوی مادر آمده تا رستم را به خواهرزاده‌ی خود نشان دهد، و از سوی دیگر هجیر، سردار ایرانی، در بند سهراب است. فیلمنامه نویس با نشان دادن این که سپاه ایران به دژ رسیده، صحنه‌ی مهم چند ثانیه‌ای پیشین را به پایان می‌رساند و با گفتن:

چو خورشید گشت از جهان ناپدید

شبِ تیره بر دشت لشکر کشید،

فضا را برای صحنه‌ی بعدی فراهم می‌کند. همین توصیف نشان می‌دهد که شب آبستن رویداد دردناکی است و گویی باید بر تیرگی نفرین فرستاد، زیرا در سایه‌ی ابهام و عدم شناخت انسان‌ها از یکدیگر، چه امیدها که از میان می‌رود. در این صحنه نیز همه چیز با دقت شرح داده می‌شود:

تهمتن یکی جامه‌ی ترکْ‌وار

بپوشید و آمد دوان تا حصار

پیاده چو نزدیکیِ دژ رسید

خروشیدن و نوشِ ترکان شنید

بدان دژ در آمد تهمتن دلیر

چنان‌چون به آهو شود نرّه شیر

درست نیست بگوییم «رستم ترس و بیم به خودش راه نداد». نازک کاری فیلمنامه‌نویس، بسیار برتر از اینهاست. اگر این صحنه بخواهد روی پرده بیاید، رستم نباید کمین کند و با درنگ کردن برای رد شدن نگهبانان در موانع گوناگون، آهسته آهسته به دژ برسد. بلکه او دوان دوان به پای حصار می‌رود و آنچنان که شیر در چشم به هم زدنی خود را به آهو می‌رساند، با بهره‌گیری از سروصدای جشن به درون دژ می‌رود. بیگمان این که تهمتن یک تنه به دژی پر از تورانیان وارد می‌شود، دلیرانه است ولی فیلمنامه، به ریزه‌کاری‌های صحنه هم پرداخته است. فردوسی جای رستم را هم نشان می‌دهد: نه آنقدر دور که رقص دستبند را نبیند و نه آنچنان نزدیک که متوجه بیرون آمدن زند شود:

همی بود رستم بدانجا، ز دور

نشستن همی دید و مردانِ سور.

به شایسته کاری برون رفت زند

گَوی دید بر سانِ سروی بلند

دکتر خالقی برداشت معنای «قضای حاجت» از «شایسته‌کار» را به شادروان خانلری در سخن سال ۱۳۵۲ ارجاع می‌دهد. ولی بنداری که ترجمه‌ی شاهنامه را در ۶۲۴ قمری به پایان رسانده، واژه‌ی «حاجت» را به کار برده و میرزا علی‌اکبر خان نفیسی پیش از شادروان خانلری، آن معنی را در ناظم‌الاطباء آورده است. هنرمند طوس همچنین به دقت نشان می‌دهد که زند خواسته به شتاب مطمئن شود آیا این پهلوان همان رستم است؟ گرچه بعضی از شارحان این تندی را خشم معنی کرده‌اند.

وصف روانشناسانه‌ی رفتار سهراب

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۴۴

وصف روانشناسانه‌ی رفتار سهراب

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ  ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: ژیلا درخشان

 

شاید برای یک هنرمند، دردناک تر از این چیزی نباشد که پیامی را آشکارا و شیوا بگوید ولی مخاطب،‌ برداشتی وارونه از آن داشته باشد یا ریزه‌کاری‌های هنرمند را در نیابد. بی‌گمان اگر امروز فردوسی زنده می‌شد، از این که چرا در سروده‌ی او «زَبان» جایگزین «زُوان» شده یا شاهنامه‌خوانان «سُخَن‌گوی» را به‌جای «سَخُن‌گوی» به‌کار می‌برند، آزرده نمی‌شد. زیرا آن نابغه‌ی زبان شناس می‌فهمید که زبان یک موجود زنده است و گویش نیز با گذر سال‌ها، دگرگونی می‌پذیرد. ولی این دردناک است که تابلوهای ظریف و دقیقش را نبینند یا وارونه ببینند. سهراب چشم به راه رسیدن سپاه است و همین‌که آواز دیده‌بان بر می‌آید، او خود را به بالای بارو می‌رساند. فردوسی با ریزسنجی، از زبان سهراب به هومان می‌گوید یک مرد جنگی از این لشکر نخواهی دید که با من به آوردگاه بیاید. و باز به هومان می‌گوید در میان آنان، هیچ‌کس را که سرافراز و نامی باشد نمی‌بینی. نابغه‌ی طوس، فعل «نبینی» را به‌کار می‌برد ولی شوربختانه بعضی از کاتبان که پیام او را در نیافته‌اند، «سرافراز و نامی نبینی کسی» را به «سرافرازِ نامی ندانم کسی» تبدیل کرده‌اند! چگونه ممکن است سهراب، که می‌داند پدرش در این سپاه است، چنین جمله‌ای بگوید؟! حتی فردوسی با ریزبینی نبوغ‌آسای خود نشان می‌دهد که سهراب پیش از هومان، سپاهیانی را که پدر باید در میان آنان باشد، می‌بیند و از دور به او نشان می‌دهد. چشم و دل پسر بیناست، زیرا «لحظه‌ی دیدار، نزدیک است». شاعر بسیار گویا می‌سراید:

به تنگی نداد ایچ سهراب دل

فرود آمد از باره شادابْ‌دل

یکی جامِ می خواست از  میگسار

نکرد ایچ رنجه دل از کارزار

وز آن سو سراپرده‌ی شهریار

کشیدند بر دشت پیشِ حصار

سهراب از شادی در پوست خود نمی‌گنجد. او به کارزار و بسیج و سازماندهی نیروها حتی فکر هم نمی‌کند. زیرا هرگز به دنبال رویارویی با رستم نیست. فردوسی با نشان دادن تابلویی از یک تضاد پررنگ، رفتار سهراب را روانشناسانه توصیف کرده است: او شادمانه به نوش‌خواری می‌نشیند و به تنها چیزی که نمی‌اندیشد کارزار است، ولی ایرانیان دست به کار برپا کردن سراپرده‌های خود می‌شوند. فردوسی شادی سهراب را از رسیدن سپاه ایران به زیبایی نشان می‌دهد، ولی کسانی دلیل این شادی را واژگونه شرح می‌دهند و آن را نشانه‌ی خامی سهراب جوان و گرایش او به خونریزی و کشتار می‌دانند! در شرحی از بیت نخست، درباره‌ی رفتار سهراب می‌شنویم: «خم به ابرو نیاورد! از این لشکر انبوه ایرانیان اصلاً نترسید! برایش مهم نبود»! گویی شارح ارجمند فراموش کرده است که این نه افراسیاب تورانی، بلکه سهراب است و نه برای جنگ با ایرانیان، که برای یافتن پدر آمده است. شگفت تر آن که بنداری هم در ترجمه‌ی بیت سوم، به تابلوی تضاد فردوسی توجه ندارد و با نادیده‌گرفتن «وز آن سو»، گمان می‌کند سهراب است که به آرایش جنگی دست زده زیرا می‌نویسد: «و طلب من ساقیه جام خمر فشربه و امر فاخرجت سرادقاته فضرب فی‌الصحراء قدام القلعه»! ولی بنداری اصفهانی، در جای دیگری این اشتباه را جبران می‌کند و شادمانی سهراب را با گفتن «و قدّام تخته خمسون وصیغة یرقصن بالدّستبند» نشان می‌دهد که ترجمه‌ی درست این بیت است:

پرستار پنجاه با دستبند

به پیش دل‌افروز تخت بلند

برخلاف نظر استادان و شارحان بزرگ، دستبند در اینجا نه زینت‌آلات یا نشانه‌ی چاکری، بلکه نام رقصی بوده و بنداری نیز به درستی نام را ترجمه نکرده است. دکتر آیدنلو برای نام این رقص به مطالعات روانشاد زرین‌کوب درباره‌ی ساسانیان ارجاع می‌دهد. ولی یک سده پیشتر، استاد دانشگاه قاهره عبدالوهاب عزام که متن بنداری را تصحیح کرده، به این رقص دایره‌وار اشاره نموده است. این‌که فردوسی می‌گوید در این مجلس شادمانی «نشسته به یک دست بر زنده‌رزم»، نشان می‌دهد که سهراب دلگرم به شناسایی پدر است. حتی پس از درگذشت زنده‌رزم نیز، سهراب به هجیر امیدوار است و از همین رو، روز بعد بی آمادگی رزمی، سراغ او می‌رود تا سراپرده‌ی پدر را بیابد. پس بیهوده نیست که سهراب از یکسو دلیران و گردنکشان را فرا بخواند و به آنان بگوید تمام شب شمشیر در دست هشیار بمانند و بیدار باشند، ولی خود به امید فردا، بزم را دنبال کند:

بیامد نشست از برِ گاهِ خویش

گرانمایگان را همه خواند پیش،

که: «گر کم شد از بزمِ من زنده رزم

نیامد همان سیر جانم زِ بزم!»

نبوغ و خواست فردوسی

ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند

شماره‌ی ۱۴۳

نبوغ و خواست فردوسی

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ  ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: بهناز حاجی‌بنده

 

بارها این گفته را شنیده‌ایم که فردوسی یک نابغه است. ولی بعضی از بزرگان، این نبوغ را در چنان چارچوب تنگی توضیح می‌دهند که به برگزیدن یک متن خوب، و بازگویی دقیق آن متن در قالب شعر محدود می‌شود. فردوسی در نظر آنان، به مترجمی زبردست در این روزگار می‌ماند که کتاب بسیار خوب و مورد نیازی را هوشمندانه برمی‌گزیند، و آن را بسیار روان و امانت‌دارانه ترجمه می‌کند. بی‌گمان چنین مترجمی درخور ستایش است، ولی نبوغ فردوسی بسیار فراتر از این چارچوب است. حتی گفتن این که فردوسی در بازگویی کتاب، با قلم توانای خود تابلوهای زیبایی کشیده و واژه‌هایی استوار و نظمی شیوا به‌کار برده است، نبوغ فردوسی را آنچنان که سزاوار اوست، نمی‌شناساند. عزیزانی که به‌جای ظرافت کلام و ژرفای پیام هنرمند طوس، اهمیت را به فرم و شکل کار او منحصر کرده‌اند، درواقع از نقش و جایگاه فردوسی در آفرینش شاهنامه کاسته‌اند و وظیفه‌ی خود را نیز پاسداری از همان فرم می‌دانند و به‌جای بیان دیدگاه خردگرایانه‌ی فردوسی، به یافتن ردپای اسطوره‌ها و پرداختن به پیشینه‌ی آن در کتاب‌های پهلوی و متن‌های داستانی و دینی زرتشتی و هندی بسنده می‌کنند. فردوسی چنان نابغه‌ای است که دستِ‌کم دو منبع با ارزش روزگار خود را آگاهانه و هنرمندانه در طول سالیان دراز در می‌آمیزد و چنان پیوندی میان آنها برقرار می‌سازد که یکپارچه و پیوسته، پیام آن نابغه‌ی خردگرا برای پاسداری از ایران و بالیدن به ارزش‌های نیاکان باستان برای حفظ استقلال در برابر خلفای بنی‌عباس را به نسل‌های آینده می‌رسانَد و تخم سخن را در فرهنگ این سرزمین می‌پراکنَد. از نبوغ فردوسی همین بس که در پایان شاهکار خود می‌فرماید:

سرآمد کنون قصه‌ی یزدگرد

به ماه سپندارمذ روز اِرد

ز هجرت شده پنج هشتاد بار

به نام جهان‌داور کردگار

او این هنرمندی را دارد که با ایهامی زیبا، هم بفرماید داستان یزدگرد را به پایان رسانده است، و هم بفهماند که دوران ساسانیان به پایان رسیده و تلاش برای بازگشت به گذشته، بیهوده است. او در همینجا گاهشمار یزدگردی را کنار می‌گذارد. همین بالیدن به ارزش‌های پیشینیان و درجا نزدن در گذشته، همین نگاه به آینده برای ساختن ایران مستقل، تمامی خواست فردوسی بزرگ است.  چگونه می‌توان امانت‌داری در برابر فردوسی را به حفظ گویش زمان او در خواندن شاهنامه فروکاست؟ آن نابغه خود بارها کوشیده است واژه‌های داستان را به زبان مردم روزگار خویش نزدیک گرداند تا پیام خود را بهتر در گوش جان آنان بنشاند. پس چگونه می‌توان سفارش کرد برای نمونه، «خوردن» را که در آن زمان «خَردن» تلفظ می‌شده، در غیر محل قافیه نیز به گویش زمان فردوسی تلفظ کرد؟ مگر پدران ما که تنها در محل قافیه خود را با گویش زمان فردوسی هماهنگ می‌کرده‌اند، از استواری زبان فردوسی لذت نمی‌برده‌اند؟ مگر هم‌اکنون مردم ما در خواندن متن استاد سخن، گویش زمان سعدی را ناگزیر می‌دانند و خود را وادار می‌کنند به گونه‌ای بخوانند که دیگران پیام را درنیابند و به شکل محدود شوند؟ سعدی می‌فرماید: «دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد.» و یا: «دو کس مردند و حسرت بردند: یکی آن که داشت و نخورد و دیگر آن که دانست و نکرد.» و نیز: «دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی». نمونه‌های بسیار از این دست، نشان می‌دهد که سعدی در این عبارت‌ها «خورد» نمی‌گفته بلکه «خَرد» تلفظ می‌کرده و بر همان پایه‌، سجع به کار می‌برده است. ولی کدامیک از مردم ما چنین پیوندی با نوشته‌ی سعدی دارند؟ آنان حتی گاه در محل قافیه نیز گویش امروزین را به‌کار می‌گیرند. برای نمونه در ضرب‌المثل زیر:  

هر که نان از عمل خویش خورد

منت حاتم طایی نبرد،

کسی «خَرَد» را به کار نمی‌برد. گرچه در زمان خود سعدی نیز، هر دو گویش وجود داشته و بارها «خوردن» با «مردن» قافیه شده است. کاش در خواندن شاهنامه نیز به نبوغ راستین فردوسی در پردازش خردمندانه‌ی داستان توجه کنیم و برای نمونه، شادی سهراب را از آمدن لشکر ایران به دژ سپید بازگوییم که می‌داند «لحظه‌ی دیدار نزدیک است». یا تلاش زنده رزم برای کشاندن رستم در پرتو نور را نشان دهیم که:

در میکده می‌کشم سبویی

باشد که بیابم از تو بویی