مهربان رخش هشیار
🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹
شاهنامهخوانی از زبان فردوسی خردمند - شمارهی ۷۲
مهربان رخش هشیار
چاپ شده در روزنامه ستاره صبح
در تاریخ ۲۷ فروردین ۹۹
نویسنده: علیرضا قراباغی
گوینده: مطهره قاسمی
تدوین صدا: عالیه رضایی
موسیقی: قطعهی پرتگاه از فیلم آخرین موهیکان، اثری از موسیقیدان آفریقای جنوبی، ترِوُر آلفرد چارلز جونز
رخش دوستدار راستین رستم است که آگاهانه و بردبار، از جان و دل برای تندرستی و پایداری او میکوشد. ولی رستم در آغاز، این وفاداری و ازخودگذشتگی را آنگونه که باید، ارج نمیگذارد. در خوان یکم، رستم در خواب است و رخش به تنهایی شیر را از پای در میآورد:
چو بیدار شد رستمِ تیزچنگ،
جهان دید بر شیر تاریک و تنگ،
چنین گفت با رخش: «کای هوشیار!
که گفتت که با شیر کن کارزار؟
سرم گر ز خوابِ خوش آگه شدی،
تو را رزم با شیر کوته شدی».
رستم در اینجا نه تنها رخش را نمیستاید، بلکه او را سرزنش هم میکند و میگوید باید به بیدار کردن من بسنده میکردی و کشتن شیر برای من بسیار آسان بود! در خوان دوم نیز رخش در گذر از بیابان، دشواری بیشتری را تاب میآورد ولی رستم باز به او یادآوری میکند که نباید خودش را درگیر جنگ با دیو و شیر کند زیرا این کار او نیست. در خوان سوم، اژدهایی پدیدار میشود و رخش میکوشد با کوبیدن سم بر زمین و کندن خاک، پهلوان را آگاه سازد. همزمان با بیدار شدن رستم، اژدها خود را در تاریکی شب پنهان میکند. پهلوان بجای جدی گرفتن هشدار، با تکرار این بیدار شدن و ندیدن اژدها بر رخش خشم میگیرد:
دگر باره، چون شد به خواب اندرون،
ز تاریکی آن اژدها شد برون.
به بالین رستم، تگ آورد رخش؛
همی کَند خاک و همی کرد بخش.
دگر باره، بیدار شد خفته مرد؛
برآشفت و رخسارگان کرد زرد.
بیابان همه سربهسر بنگرید؛
بجز تیرگیْ شب، به دیده، ندید.
بدان مهربانْ رخشِ هشیار گفت
که: «تاریکیِ شب بخواهی نهفت؟!
سرم را همی بازداری ز خواب؛
به بیداریِ من، گرفتی شتاب.
گر این بار سازی چنین رستخیز،
پی تو ببرّم به شمشیرِ تیز»!
فردوسی با آوردن «مهربانْ رخشِ هشیار» نشان میدهد این رستم است که نامهربانی میکند و هشیار نیست. رخش تنها فرمانبردارانه به دستور عمل میکند و بجای درگیر شدن با اژدها، میکوشد پهلوان را از خواب بیدار کند. ولی رستم اسب باوفای خود را نادان میپندارد و میگوید تو میخواهی تاریکی شب را هم پنهان کنی و گمان میکنی روز شده که مرا بیدار میکنی؟ پهلوان حتی با نامهربانی و خشمگینانه میگوید اگر یک بار دیگر مرا بیدار کنی، پایت را خواهم برید! بار سوم که اژدها پدیدار میگردد، رخش هم از او و هم از خود رستم بیمناک است. در آغاز میگریزد ولی باز هم وفادارانه و با پذیرش آن که شاید پایش از بدن جدا شود، به سوی پهلوان باز میگردد:
چراگاه بگذاشت رخشِ روان؛
نیارَست رفتن برِ پهلوان.
دلش ز آن شگفتی به دو نیم بود؛
کهش از رستم و اژدها بیم بود؛
هم از بهرِ رستم دلش نارمید؛
چو بادِ دمان، پیشِ رستم دوید.
رخش دل به دریا میزند و باز هم رستم را بیدار میکند. این بار اژدها فرصت نمیکند پنهان شود و رستم با او درگیر میشود. باز هم رخش با ارزیابی نیروی اژدها پی میبرد که پهلوان نمیتواند به تنهایی بر او چیره شود. پس به کمک رستم میرود و با اژدها درگیر میشود: با دندان دو کتف اژدها را میکنَد و پوستش را میدرد. دیگر کشتن اژدها برای رستم آسان میشود ولی بازهم پهلوان که خود را بهدرستی کم سال و دشمنان را بسیار میداند، ازخودگذشتگیهای رخش را نمیبیند و همه چیز را به پای خود مینویسد!
به یزدان چنین گفت: «کای دادگر!
تو دادی مرا توش و هوش و هنر؛
که پیشم چه شیر و چه دیو و چه پیل؛
بیابان بی آب و دریایِ نیل؛
چو خشم آورم، پیش چشمم یکی است؛
بداندیش بسیار و سال اندکی است».
با هدف ارج گذاشتن به مفهوم ملت و یکپارچگی وطن، «پوشان» به دور از خودبرتربینی ملی و نژادی به شاهنامه پرداخته است.