🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۷۷

دوری شاه مازندران از مردم

 

چاپ شده در  روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۳ اردیبهشت ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: همامه زارعیان

تدوین صدا: کیمیا کرامت

 

فردوسی خردگرا در داستان لشکرکشی کاوس به مازندران با ظرافت سیستم کشورداری وارونه‌ی آن سرزمین اسطوره‌ای را که دیوان بر آن حکومت می‌کنند، نشان می‌دهد. اگر نام شماری از این دیوان مانند ارژنگ، سنجه، بید، کولاد غندی، و جویان را نشنیده باشیم، بی‌گمان نام دیو سپید را شنیده‌ایم. ولی دیوی که بر مازندران حکومت می‌کند نامی ندارد و از او تنها با نام شاه مازندران یاد می‌شود. از آن مهمتر، تخت و بارگاه این دیو نه در شهر مازندران، بلکه در ناکجاآبادی بس دورتر است و لایه‌های گوناگون حفاظتی و امنیتی دارد. اگر در خواندن شاهنامه اندکی از معنای واژه‌ها و بیت‌ها فراتر برویم، می‌بینیم که فردوسی بزرگ چگونه در بیت‌های گوناگون، بر این دوری شاه با مردم مازندران انگشت می‌گذارد. کاوس گرچه پادشاهی کشورگشاست که برای نخستین بار در تاریخ اسطوره‌ای ایران جنگ افروزانه دست به تجاوز می‌زند، ماجراجویانه به خاک سرزمین ناآشنایی دست‌اندازی می‌کند، و بیرحمانه مردم شهر مازندران را از دم تیغ می‌گذراند؛ ولی دستِ‌کم این نکته‌ی مثبت را دارد که در همه‌ی ماجراجویی‌هایش، از جنگ مازندران و هاماوران گرفته تا پرواز به آسمان، بیش و پیش از هر کس جان خود را به خطر می‌اندازد. ولی فردوسی نشان می‌دهد که ایرانیان یک هفته تنها با دو هزار نیرو، همه جای شهر مازندران را غارت می‌کنند و به آتش می‌کشند، و در این مدت از شاه مازندران و نیروهایش هیچ خبری نیست. فردوسی آگاهانه نشان می‌دهد کسانی که در شهر مازندران کشته می‌شوند، «زن و کودک و مردِ با دستوار» هستند و دیوان و نگهبانان در میان این مردم نیستند.

موضوع این نیست که شاه مازندران برای دفاع از «درِ شهر مازندران» نیرو نداشته است، موضوع این است که برای مردم سرزمین خود، ارزش چندانی نمی‌گذاشته و به امنیت خود می‌اندیشیده است. خردمند طوس دوبار از دروازه‌ی شهر مازندران در نزدیکی کوه اسپروز یاد می‌کند که نخستین آن، همزمان با تجاوز کاوس است و دومی زمانی است که رستم به همانجا می‌رسد:

نیاسود تیره شب و پاک روز

همی راند تا پیش کوه اسپروز

سناریونویس توانای شاهنامه، به روشنی نشان می‌دهد که رستم درست «بدانجا که کاوس لشکر کشید» رسیده است، ولی این بار چهره‌ی شهر از نظر امنیتی تغییر کرده است و زمانی که شب فرا می‌رسد، دیوان از شهر مازندران نگهبانی می‌کنند:

به مازندران آتش افروختند

به هرجای، شمعی همی سوختند

تهمتن به اُولاد گفت: این کجاست

که آتش برآمد چپ و دست راست؟

درِ شهر مازندران است - گفت -

که از شب دو بهره نیارند خفت.

این نگهبانی باز هم برای دفاع از جان و مال  مردم شهر مازندران نیست. بلکه هدف آن است که مبادا کاوس و دیگر ایرانیانی که در بند افتاده‌اند، بگریزند. آنگاه که ایرانیان با دو هزار نیرو یک هفته در شهر مازندران می‌تاختند، خبری از دیوان و نگهبانان نبود ولی زمانی که آنان را به بند کشیدند، شاه مازندران نیروی بسیاری برای زندانبانی گماشت:

از آن نرّه دیوانِ خنجرگزار

گزین کرد جنگی ده و دو هزار

به ایرانیان بر، نگه‌دار کرد،

سر سرکشان پر ز تیمار کرد.

فردوسی از زبان اُولاد که راهنمای رستم شده است، نشان می‌دهد که شاه مازندران تا چه حد از مردم و از جایی که می‌توان آن را مرز با ایران و نقطه‌ای آسیب پذیر دانست، دور است و چند لایه‌ی امنیتی برای خود برپا کرده است: صد فرسنگ دورتر از شهر مازندران، چاهساری شگفت است که دوازده هزار دیو دیگر در آنجا نگهبانی می‌دهند و جایگاه دیو سپید است. پس از آن نیز راهی سنگلاخ است که دیوی مرزبان و شمار فراوانی از دیوان زیر فرمان او نگهبانی می‌دهند. سپس رود آبی به پهنای دو فرسنگ قرار دارد. سپس نیروهایی شگفت که سرشان به سگ می‌ماند، و باز نرم‌پایان که می‌توانند پای خود را دور گردن دشمنان گره بزنند و آنها را خفه کنند در زمینی به درازای سیصد فرسنگ پراکنده‌اند. این لایه‌های امنیتی پس از آن نیز همچنان ادامه دارد تا سرانجام به شهر دیگری در مازندران می‌رسیم که جایگاه امن شاه مازندران است! او در این لایه‌ی امنیتی پایانی، ششصد هزارسوار و هزار و دویست پیل جنگی دارد. ولی این شاه دور از مردم، در برابر رستم که نماد امید و یگانگی ایرانیان است، سرانجام به شکل تکه ابری پوچ و میان تهی از پای در می‌آید.