وصیت رستم
شاهنامهخوانی از زبان فردوسی خردمند
شمارهی ۱۶۷
وصیت رستم
چاپ شده در روزنامه ستاره صبح
در تاریخ ۱۳ شهریور ۱۴۰۰
نویسنده: علیرضا قراباغی
گوینده: فاطمه ابراهیمشمیرانی
نخستین روز جنگ رستم و سهراب، از صبحگاهان تا تیره شدن هوا به درازا میکشد. جهان پهلوان که در این نبرد سنگین از تاب و توان افتاده است، اکنون خسته و کوفته به لشکرگاه خود روی مینهد. ولی بازهم آخرین وظیفههای خود را انجام میدهد: گزارش رفتار سهراب با پهلوانان ایرانی را از گیو میگیرد و خود نیز به کاوس شاه دربارهی چگونگی نبرد با سهراب گزارش میدهد. همگان رستم را نه کسی با همهی نیازهای یک انسان، بلکه فریادرسی که امید ایرانیان است میدانند. حتی برادرش نیز میخواهد بداند که این روز، بر پهلوان چون رفته است. ولی رستم گرسنه است و نخست چیزی برای خوردن میخواهد. از آن بالاتر، رستم نگران نبرد فرجامین در روز دار و منبر است که کار باید یکسره شود. او میداند که بی هیچ گمانی، باید تا پای جان در برابر کسی که به کشتار ایرانیان دست زده، بایستد. ولی برای نخستین بار، به پیروزی در نبرد فردا اطمینان ندارد.
چنین راند پیش برادر سَخُن،
که: بیدار دل باش و مُستی مکن!
به شبگیر چون من به آوردگاه
روَم پیش آن تُرکِ ناوردْ خواه،
همی باش بر پیش ِ پرده سرای
چو خورشیدِ تابان برآمد زِ جای،
گر ایدون که پیروز باشم به جنگ،
بدان دشتِ کین برنسازم درنگ
بیاور سپاه و دِرفشِ مرا
همان ساز و زرّینه کفش مرا
در بیت نخست، به نظر میرسد �مُستی� به معنی گله کردن و ناله سر دادن، همچنان که دکتر خطیبی نازنین گفتهاند، شایسته تر از �سستی� باشد. رستم با نالیدن میانهای ندارد و آن را برای برادر مهربان خود نیز نمیپسندد. او میداند که اگر جوان تورانی را از پای درآورد، مبارزه با لشکر کوچک توران برای سپاه بزرگ ایران کاری بس آسان است. تهمتن آنچنان از این جنگ تن به تن فرسوده شده که میخواهد در صورت پیروزی در جنگ، بیدرنگ به زابل باز گردد و زمانی آسوده باشد. ولی همچنان که به کاوس گفته است، نمیداند فردا چه کسی پیروز خواهد شد. پس با پیش کشیدن احتمال شکست خود، از برادر میخواهد که اگر سرنوشت به گونهای جز پیروزی رقم خورد، باز هم دست به زاری برندارد:
ور ایدون که جز گونه گردد سَخُن
تو زاری مساز و نِژندی مکن!
مباشید یک تن بدین رزمگاه!
مسازید جُستن سوی رزم راه!
سراسر سوی زاولستان شوید!
از ایدر، به نزدیک دستان شوید!
رستم میداند که اگر خود نتواند بر سهراب چیره شود، کار بر ایرانیان بس دشوار، و روزگارشان تیره و تار خواهد شد. او بر این باور نیست که همه باید سر به سر تن به کشتن دهیم! به گریز و واگذاری کشور به دشمن هم نمیاندیشد. وصیت رستم بسیار گویا و خردورزانه است. برادر نباید زاری کند. حتی یک نفر از سپاهیان هم نباید درگیر جنگی بیهوده شود، بلکه در نبود جهان پهلوان، همگی باید عقب نشینی کنند و به سراغ بازماندهی خاندان پهلوانی ایران، یعنی دستان زال بروند. رستم بسیار واقعگرا و در همان حال سراپا مهر و عشق است. پس در همان آغاز، به خرسندی مادر یعنی قانع کردن او توصیه و سفارش میکند:
تو خرسند گردان دلِ مادرم
چنین رانْد گردنده چرخ از برم
بگویش که: دل را در این غم مبند!
مشو جاودانه ز مرگم نِژند!
وصیت رستم آن است که به مادرم بگویید سوگواری را کوتاه کند زیرا عمر هر اندازه هم دراز باشد، از مرگ گریزی نیست و بداند که فرزندش در زندگی، خود این راه را برگزیده و آنچه را در جنگها میخواسته به دست آورده است و دستاویزی برای گله کردن از زندگی ندارد. ولی مهمترین بخش وصیت رستم، درخواست ادامهی مبارزه است. او از پدر میخواهد نه خودسرانه، بلکه با تشخیص و تصمیم رهبری سیاسی یعنی کاوس، دست به چنان مبارزهی جانانهای بزند که نبرد دستان با تورانیان، داستانی بر سر هر زبان شود.
چو خرسند گردد به دستان بگوی
که: از شاهِ گیتی مَبَرتاب روی!
اگر جنگ سازد تو سُستی مکن!
چنان ران که رانند از این در، سَخُن!
کسانی که میگویند رستم میدانست سهراب پسر خودش است، این وصیتنامه را در برابر سوگنامهی رستم پس از کشته شدن سهراب بگذارند. در آنجا جهان پهلوان، از شنیدن سرزنشهای دستان نگران و شرمسار است. در حالی که در اینجا به پدر وصیت میکند دمار از روزگار سهراب و سپاهیان توران برآرد.
با هدف ارج گذاشتن به مفهوم ملت و یکپارچگی وطن، «پوشان» به دور از خودبرتربینی ملی و نژادی به شاهنامه پرداخته است.