امید باید زنده بماند
ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹
شاهنامهخوانی از زبان فردوسی خردمند
شمارهی ۱۵۷
امید باید زنده بماند
چاپ شده در روزنامه ستاره صبح
در تاریخ ۵ تیر ۱۴۰۰
نویسنده: علیرضا قراباغی
گوینده: ندا مرادپور
پیش از رویارویی رستم و سهراب، پهلوان جوان که برای یافتن جهان پهلوان به ایران آمده، بهجای آن که به میدان بشتابد، میکوشد سراپردهی پدر را بیابد. ولی هجیر اسیر که نمیداند این دورمانده از وطن، فرزند تهْمتن است، رستم را به او نمیشناسانَد. انگیزهی سپهبد دلاور چیست؟ آیا او به قهرمان خود ایمان ندارد و میپندارد سهراب نیروی بیشتری دارد؟ زندهیاد دکتر محجوب با چنین باوری گفتهاند: «هجیر فکر میکند ممکن است رستم در این جنگ به دست سهراب کشته شود. ولی اگر سهراب او را نشناسد، افسانهی رستم و یاد پهلوانی رستم کشته نمیشود و در نتیجه ایرانیان فرصت دارند که کمی دست و بال خودشان را جمع کنند». ولی این گفتار، با آنچه نمایشنامهنویس زبردست طوس نوشته، همخوانی ندارد. هجیر نه به توان پهلوان خود، بلکه به درستکاری دشمن شک میکند و نگران است که بهجای نبرد تن به تن، یکباره بر سر تهَمتن انجمن شوند و او را از پا درآورند. نابغهی طوس، به این ریزهکاریهای روانشناسانه توجه دارد:
به دل گفت پس کاردیده هُجیر
که: «گر من نشانِ گوِ شیرگیر،
بگویم بدین ترکِ با زورِ دست
بدین یال و این خسروانی نشست،
ز لشکر کند جنگجوی انجمن
برانگیزد این بارهی پیلتن،
بدین کتف و نیرو و این یالِ اوی
شود کشته رستم به چنگالِ اوی
فردوسی گاه با یک واژه، نشانهای در اختیار شنونده میگذارد تا او را از برداشت نادرست دور بدارد. اگر گژدهَم نیروها را از دژ سپید برده و کاوس رستم را برای رویارویی آورده، طبیعی است که هجیر میداند سهراب با رستم رویاروی خواهد شد. نگرانی او انجمن شدن جنگجویان از لشکر، و نبرد نابرابر تورانیان با یک تن است. دکتر خالقی گرچه به این مصراع توجه کردهاند ولی آن را نشانهی خامی هجیر دانستهاند و نوشتهاند: «با توجه به فرجام شوم داستان، اگر در اینجا هجیر را کاردیده بنامیم، به منزلهی شوخی در میان سوگواری است». از همین روی، بیت نخست را به شکل «به دل گفت ناکاردیده هجیر» آوردهاند. دکتر خطیبی نیز گرچه «کاردیده» را برمیگزینند، عنوان میکنند هجیر میفهمد که «سهراب بسیار قویتر از اوست و اگر نام و نشانش را بدهد، سهراب میآید و رستم را میکشد». آیا این شرحها با منطق متن و صحنهپردازی نبوغآسای فردوسی همخوانی دارد؟ نگرانی هجیر جنگ آزموده، بسیار درست و ستوده به نظر میرسد. میان تردید به پایداری رستم در برابر سهراب، با پایبند نبودن تورانیان به آداب، تفاوت بسیار است.
رستم در حماسهی ملی نه یک پهلوان، بلکه امید ایرانیان است. فردوسی بزرگ به زبان هجیر میگوید که با از میان رفتن امید، دیگر کسی یارای پایداری در برابر دشمن را ندارد و قدرت سیاسی نیز فرو میپاشد:
وز ایران نباشد کسی کینه خواه
بگیرد سرِ تختِ کاوس شاه
نادرست است اگر گمان کنیم هجیر از خودکامگی کاوس ناآگاه، و نگران جان شاه است. فردوسی بارها از بیخردی، جنگ افروزی، پرخاشگری، نداشتن آیندهنگری، خودمحوری و خیرهسری کاوس یاد کرده و بسیاری از پهلوانان از شاه در فغان و آهند، گرچه با سست کردن حکومت نیز ناهمراهند. آنچه برای هجیر ارزش به شمار میرود، ملت ایران است. نیروی نظامی، قدرت سیاسی، و حتی مرز و بوم، زمانی مفهوم دارد که مردم زنده و پایدار باشند. اگر امید برود، همه چیز رفتنی است. آنچه در شاهنامه به وطن ارزش میدهد، تخت شاه، و حتی زنده ماندن یک پهلوان نیست. تا زمانی که امید باشد، هیچ دشمنی، چه سهراب و افراسیاب از بیرون، و چه ضحاک یا آژیدهاک از درون، توان رویارویی با مردمان را ندارد. اگر زال، کیقباد را در البرزکوه میجوید؛ و اگر فرانک بهدور از جادوستان ضحاک، از آیندهی فریدون میگوید؛ همه نشانهی آن است که تا امید هست، زندگی باید کرد زیرا همه چیز خواهد بود. وطن، در قلبهای امیدوار است و فریدونِ پنهان شده در دل کوه، یا هجیر دورمانده از گروه، وطنش را با خود دارد. تمامی نگرانی هجیر دلاور آن است که با هجوم یک انجمن بر سر جهان پهلوان، از میان رفتن امید ایرانیان، پایان پایداری و تاب و توان، فروریختن تخت کیان، و تهی شدن این سرزمین از گودرزیان و دیگر ایرانیان، دیگر شقایقی نماند تا زندگی معنی پیدا کند. هجیر قهرمان در اندیشههای درونی خود به اینجا میرسد که اگر ملت «نباشد به ایران، تنِ من مباد»!
با هدف ارج گذاشتن به مفهوم ملت و یکپارچگی وطن، «پوشان» به دور از خودبرتربینی ملی و نژادی به شاهنامه پرداخته است.