ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۱۱۰

دیدار  دو  تهم

 

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۱۷ آبان ۹۹

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: پونه ولی زاده

موسیقی:بغض از بهداد بابایی

 

سهراب از پیوند دو تهم، دو انسان بی‌همتا در اندام و نژادگی به دنیا می‌آید. پدر، تهمْتن یا تهَمتن، و مادر، تهمینه یا تهمیمه، دخت بی‌مانند شاه سمنگان است و فرزند از بس شاداب است، سهراب یا سرخاب نام می‌گیرد. گویی خود این نام‌ها، بر ژرفای اندوه کشته شدن فرزند می‌افزاید و در ذهن خواننده می‌نشیند که پهلوان و نژاده بودن، سنجه‌ی نیکویی برای خوش فرجامی نیست. فردوسی بزرگ در این تراژدی نشان می‌دهد که شناخت و خرد، بر قدرت و بی‌همتایی چیرگی دارد.

در آغاز تراژدی، هنگامی که رستم در شکارگاهی نزدیک مرز خوابیده است، مردم سمنگان اسبش را می‌ربایند تا از آن نسل‌کِشی کنند. در بن‌مایه‌های اسطوره‌ای داستان، این بهانه‌ای برای به دام کشیدن خود پهلوان، و به دنیا آوردن فرزندی از خود اوست تا در آینده پدر را از میان بردارد. ولی زمانی که اسطوره پا به عرصه‌ی ادبیات می‌گذارد، دگرگونه می‌شود و دیگر با کهن الگوی یاد شده قابل تبیین نیست. البته پهلوان بدون اسب خود هیچ است. رستم پیاده به راه می‌افتد و در پیگیری نشان پای اسب، به سمنگان می‌رسد. نقالان در اینجا ضرب‌المثل آشنای «گهی پشت زین و گهی زین به پشت» را به‌کار می‌برند که گاه به نادرست «گهی پشت به زین و گهی زین به پشت» گفته می‌شود! ولی در اینجا هم ریزه‌کاری‌های فردوسی هنرمند، خواندنی است. او در هفت خوان نشان می‌دهد هر بار که پهلوان می‌خواهد بخوابد، زین و برگ اسب را سبک می‌کند: در منزل یکم و پنجم: «لگام از سر رخش برداشت خوار»؛ در منزل دوم: «ز رخش تگاور جدا کرد زین»؛ در منزل چهارم «فرود آمد از اسپ و زین برگرفت»؛ در منزل ششم «به خمّ کمندش فروبست سخت» که برپایه‌ی دست‌نویس فلورانس رستم پیش از خواب، کمند را برای بستن اوُلاد از فتراک رخش برداشته است. ولی در نزدیکی سمنگان، فردوسی هیچ اشاره‌ای به برداشتن زین و یراق رخش نمی‌کند تا رفتن پیاده‌ی رستم، منطقی تر باشد: لباسی به تن دارد، گرز و شمشیری به میان بسته، و ترکَشی بر پشت انداخته است:

ابا ترکش و گرز بسته میان

چنین ترگ و شمشیر و ببر بیان

همی گشت باید به شخّ و کمر

به جایی نشانش بیابم مگر

زمانی هم که رستم به سمنگان می‌رسد و به شاه سمنگان می‌گوید که رخشم «ز من دور شد بی لگام و فسار»، منظور این است که من بر اسب سوار نبودم و او را به این مرغزار نراندم. به هرحال رخش اسطوره‌ای، بخشی از وجود رستم است که همزمان با زادن او به داستان وارد می‌شود و چند قرن، تا آخرین روز زندگی جهان پهلوان، پابه‌پای او در همه‌ی صحنه‌ها حضور دارد و همراه او در چاه شغاد از دنیا می‌رود. پس رستم زمانی که شاه سمنگان می‌گوید امشب مهمان ما باش تا رخش را بیابیم، بی‌درنگ می‌پذیرد و بدون آن که نگران خوابیدن در سرزمین بیگانه باشد، آنچنان به میگساری می‌پردازد که پلک‌هایش سنگین می‌شود و در جای آرام و شایسته‌ای که برایش فراهم کرده‌اند به خواب می‌رود. با این‌همه، حتی در این خستگی پیاده‌روی و خواب‌آلودگی میگساری، همین‌که «در خوابگه نرم کردند باز» و ماه‌رویی در پرتو نور شمع به درون آمد، رستم بیدار می‌شود و می‌پرسد کیستی و در پی چه آمده‌ای؟

چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام

تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام

یکی دختِ شاه سمنگان منم

پزشک هژَبر و پلنگان منم

به گفته‌ی دکتر آیدنلو، همچنان‌که درباره‌ی اسپنوی هنرمند می‌خوانیم «کز آواز او رام گردد پلنگ»، در اینجا نیز تهمینه با زیبایی خود، خوی درندگی شیران و پلنگان را درمان می‌کند. تهمینه در آرزوی آن که «از تو مگر کردگار، نشانَد یکی پورم اندر کنار»، به جهان پهلوان پیشنهاد ازدواج می‌دهد. رستم نیز که در نگاه نخست از زیبایی او خیره مانده، و گفتارش را نیز خردمندانه می‌یابد، همین که قول پیدا کردن رخش را از زبان تهمینه هم می‌شنود، پیشنهاد را می‌پذیرد و با او پیمان زناشویی می‌بندد. این پیوند و دیدار یک شبه میان دو تهم، گام دیگری در زمینه‌سازی تراژدی است زیرا تهمینه در آرزوی زندگی کردن با رستم نیست، بلکه می‌خواهد پسر پهلوانی همانند او داشته باشد. پس می‌توان پیش‌بینی کرد که نه خود از سمنگان به نزد رستم خواهد رفت و نه دلش می‌خواهد فرزندش در آینده از او دور شود.