🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹

شاهنامه‌خوانی از زبان فردوسی خردمند - شماره‌ی ۶۴

دیوان مازندران

چاپ شده در روزنامه ستاره صبح

در تاریخ ۸ اسفند ۹۸

 

نویسنده: علیرضا قراباغی

گوینده: باران طاهری

تدوین: عالیه رضایی

موسیقی: فیلیپ بریاند و گابریل سابان

 

نخستین ماجراجویی کیکاوس، جنگ با دیوان مازندران است. در شاهنامه از همان آغاز از دیوهایی صحبت می‌شود که فرزند کیومرث را می‌کشند. در دوران تهمورث دیوان به بند کشیده می‌شوند و خط را به انسان می‌آموزند. در زمان جمشید، دیوها کاخ و گرمابه می‌سازند. درباره‌ی این که دیو چه موجودی است، گفته‌ها فراوان است. از آن میان گاه داستان دیوان مازندران به کوه‌ها و یا آتشفشان دماوند مانند می‌شود و گاه این واژه را نخست به معنای خدا و برگرفته از «دِوا» در سانسکریت و همان زئوس در یونانی می‌دانند که پس از زرتشت، در معنی اهریمن به کار رفته است. ولی فردوسی آنگاه که می‌خواهد داستان اکوان دیو را آغاز کند، با «فلسفه دان بسیارگوی» در می‌افتد تا این داستان را در برابر خرَد نداند و خرافات نشمارد:

جهان پر شگفتی است چون بنگری

ندارد کسی آلت داوری

نباشی بدین گفته همداستان

که دهقان همی گوید از باستان

خردمند کاین داستان بشنود،

به دانش گراید، بدین نگرود

ولیکن چو معنیش یاد آوری

شوی رام و کوته شود داوری

یعنی گرچه شگفتی‌ها را ناممکن نمی‌داند و وجود دیو را یکسره رد نمی‌کند، ولی می‌پذیرد که خردمند، دانش را برمی‌گزیند و گرایشی به پذیرش داستان دیوان نخواهد داشت. با این حال می‌افزاید که دیو، نمادین و سمبلیک است و مقصود نهفته در پس داستان است که اهمیت دارد. پس از کشته شدن اکوان دیو هم دیدگاه خود را چنین آشکار می‌کند:

تو مر دیو را مردمِ بد شناس

کسی کو ندارد ز یزدان سپاس

هر آن کو بگشت از رهِ مردمی،

ز دیوان شُمَر، مشمرَش ز آدمی

خرد گر بدین گفته‌ها نگرود

مگر نیک معنی همی نشنود:

گَو آن پهلوانی بود زورمند

به بازو ستبر و به بالا بلند

گَوان خوان تو، اکوانِ دیوش مخوان

نه بر پهلوانی بگردد زبان؟

تگ روزگار از درازی که هست

همی بگذراند سخن‌ها ز دست.

فردوسی با زبانی که مردم دریابند، با یک ریشه‌یابی پندارینه می‌گوید اکوان در زبان پهلوی همان معنای گوان یا پهلوانان زورمند را دارد و دیو هم انسانی است که از راه مردمی روی برگردانده باشد. به هرحال می‌توان گفت دیوها، انسان‌هایی از نوع دیگر و حتی شاید ساکنان پیشین این سرزمین بوده‌اند و با مهاجرت نیاکان ما از سرزمین‌های سرد شمالی، آن ساکنان یا در جنگ از میان رفته‌اند و یا با تسلیم شدن، کم‌کم در فرهنگ نیاکان ما جذب شده‌اند. 

مازندران نیز موضوع گفتگوهای فراوانی بوده که از مازندران کنونی تا جایی در هند یا یمن را در برمی‌گیرد. در داستان فریدون، بارها از آمل و ساری یاد می‌شود و حتی آن نزدیکی‌ها، نشستنگاه و پایتخت فریدون به‌شمار می‌رود:

از آمل گذر سوی تمّیشه کرد

نشست اندر آن نامور بیشه کرد

ولی این نام‌ها بخشی از مازندران شاهنامه نیستند. نخستین بار در زمان منوچهر است که سام را در مازندران و سگسار و گرگسار، و در نبرد با «نرّه دیوان مازندران» می‌بینیم. ولی فضای اسطوره ممکن است با منطق و روابط علت و معلولی همخوانی نداشته باشد و نتوان آن را  با جغرافیای واقعی انطباق داد. زال که خود بارها شاهد رفتن پدر به مازندران و اسیر کردن دیوان مازندران به دست سام بوده است، به کاوس می‌گوید:

که: «بر سر مرا روز چندی گذشت

سپهر از برِ خاکِ تیره بگشت

منوچهر شد ز این جهانِ فراخ

وز او ماند ایدر بسی گنج و کاخ

همان زَو ابا نوذر و کیقباد

چه مایه بزرگان که داریم یاد،

ابا لشکر گشن و گُندآوران

نکردند آهنگِ مازندران»

پس در منطق اسطوره، مازندران می‌تواند هم به یک منطقه‌ی جغرافیایی اشاره داشته باشد، حتی لایه‌هایی از داستان، زیبایی‌های مازندران کنونی را وصف کند و هم بخش‌هایی از داستان در ناکجاآباد باشد.