سبک گفتار
🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹
همی خوانَد آن کس که دارد خرَد – شماره ۸
مدیر گویندگان: همامه زارعیان
چاپ شده در روزنامهی اعتماد در تاریخ ۳۰ شهریور ۹۸
نویسنده : علیرضا قراباغی
گوینده: سوسن نصرالهی
حکیم طوس، استاد ریزهکاری و نکتهپردازی در گفتگوهاست. او با واژهها و شیوهی گفتاری که برای هر فرد و هر قشر برگزیدهاست، نشان میدهد تا چه اندازه با سبک گفتار هر قشر جامعه آشناست و چگونه با توانایی و زبردستی بسیار، از زبان هر قشر و گروهی آنچنان روانشناسانه و دقیق صحبت کرده است که خوانندهی هوشمند را به ستایش وا میدارد. آنگاه که دو پهلوان همچون رستم و اسفندیار با هم گفتگو میکنند، وقتی یک زن اشرافی یا بانویی از قشرهای پایین جامعه حرف میزند، زمانی که نمایندگان دو کشور مذاکره میکنند، و نیز در موقعیتها و شرایط گوناگون، فردوسی بزرگ واژه ها و سبک گفتاری شایستهی آن فرد و آن وضعیت ویژه بر میگزیند.
برای نمونه آنگاه که از دادخواهی کاوه در کاخ ضحّاک میسراید، با ظرافتی شگرف نشان میدهد که کاوه از زبان یک فرد ستمدیده، خواستههای فردی خودش را بیان میکند. اعتراض کاوه بههیچوجه از موضع نمایندهی مخالفان آغاز نمیشود. او گرچه زیرکانه کلّ سیستم حکومتی ضحّاک را به چالش میکشد، ولی آگاه است که باید مشکل فردی خود را پیش بکشد تا اعتراضش پذیرفته شود، فرزندش را پس بگیرد، طومار یا محضری را که در آن بر نیکی ضحّاک گواهی دادهاند به دستش بدهند، و جایگاه یا تریبونی به دست آورد که بتواند صدای خودش را به گوش همهی بزرگان و حاضران در کاخ برساند. پس در آغاز بر «من» و خواست فردی خود تکیه میکند.
تمام پیام و رفتار کاوه در هفت بیت میآید و در آنها چهار بار واژهی «من»، یک بار ضمیر متصل «م» و دوبار شناسهی فعلی اول شخص مفرد «م» به معنای «هستم» آورده میشود. یعنی در هفت بیت، هفت بار «من» بهکار میرود تا نشان داده شود که حرکت کاوه از موضع فردی آغاز شده است:
خروشید و زد دست بر سر، ز شاه؛
که: «شاها! منم کاوهی دادخواه؛
یکی بیزیانْ مردِ آهنگرم؛
ز شاه، آتش آید همی بر سرم.
تو شاهیّ و گر اَژدها پیکری،
بباید زد این داستان، آوری: (= بیگمان)
اگر هفت کشور به شاهی تو راست،
چرا رنج و سختی همه بهرِ ماست؟
شماریْت با من بباید گرفت؛
بِدان تا جهان مانَد اندر شگفت؛
مگر کز شمارِ تو آید پدید،
که نوبت ز گیتی به من چون رسید؛
که مارانْت را مغزِ فرزندِ من،
همی داد باید، ز هر انجمن؟»
تنها یکبار «ما» بهکار برده میشود که آن هم میتواند اشاره به «خانوادهی من» باشد. در همین خروشیدن کوتاه، کاوه خودش را هم با گفتن نام، شغل، جنسیت، و موضوع شکایت بهعنوان یک پدر ستمدیده معرفی میکند و واژههای کاوه، مرد، آهنگر، و فرزند من را بهکار میگیرد. با اینهمه روح شکایت و دادخواهیاش فردی نیست. میگوید من انسانی بیزیان هستم و سر در کار خود دارم. ولی بیگانهی اشغالگری چون تو بر سرم آتش میریزد. اکنون که قدرت در دست توست، پس باید پاسخگو باشی. ما هیچ جا بهشمار نمیآییم و تنها یک شماره در همین گواهی نوشتن هستیم که میخواهی آن را به رخ گیتی بکشی و جهان از آماری که میدهی در شگفتی بماند. کاوه حتی با گفتن «همی»، نشان میدهد که این ستم، یک رویداد اتفاقی نیست، بلکه سیستمی و همیشگی است. به راستی خردمند طوس، برای این همه ظرافت، شایستهی آفرین نیست؟
سراسر شاهنامه سرشار از این گفتارهای باریک و جاندار و پرمغز و دوپهلوست. یک نمونهی دیگر را ببینیم: کنیزکان رودابه به بهانهی چیدن گل، به جایگاه زال نزدیک شدهاند و در پی آن هستند که زال را به نزد بانوی خود بکشانند. زال نیز میخواهد دستاویزی بیابد تا از طریق آنان پیامی به رودابه برساند. فردوسی بزرگ، گفتگو میان غلام زال و کنیزکان رودابه را بسیار زیبا و با چیرگی بر سبک گفتار این قشر از جامعه بازگو میکند. غلام از جایگاه بالای زال میگوید و کنیزکان، سر بودن رودابه را به رخ او میکشند. فردوسی، نیت و پاسخ غلام را چنین بیان میکند:
بدین چاره تا آن لبِ لعل فام
کند آشنا با لب پورِ سام،
چنین گفت با بندگان، خوب چهر
که: «با ماه، خوب است رخشنده مهر؛
ولیکن به گفتن مرا روی نیست؛
بوَد کآب را ره بدین جوی نیست!
دلاور که پرهیز جوید ز جفت،
بماند به آسانی اندر نهفت؛
بدان تاش دختر نباشد ز بن؛
نباید شنیدنْش ننگی سخُن.
چنین گفت مر جفت را بازِ نر،
چو بر خایه (= تخم پرنده) بنشست و گسترد پر،
کز این خایه گر مایه (= جوجهی ماده) بیرون کنیم،
ز پشت پدر، خایه (= تخمه و نسل) بیرون کنیم.»
آنان که شاهنامه را سرسری میخوانند، این بیتها را نشانهی خوار داشتن زن شمردهاند. غلام که میخواهد کنیزکان را برانگیزاند، میگوید زناشویی این دو نیکوست، ولی کاری از دست من بر نمیآید و شاید این پیوند سر نگیرد! نخست میپذیرد که اگر یک پهلوان همسر نگیرد در گمنامی میماند و نسلی از خود برجا نمیگذارد. سپس با مثال زدن از باز، پرندهی شکاری، که جنس مادهاش از نوع باز نیست و اگر جوجهی پرنده ماده باشد نسلش منقطع خواهد شد، میافزاید: ولی اگر هم زال همسر بگیرد، شاید فرزندش مانند شما دختر باشد! این در واقع نه خوارداشت زنان، بلکه سبک گفتار قشر پایین جامعه است. غلام با این شوخی و گستاخی، هدفی وارونهی گفتهی ظاهری خود را دنبال میکند و از گفتار زیرکانهی خود چنان خرسند است که به گفتهی فردوسی، «خندان» به نزد زال برمیگردد. زیرا بهدرستی گمان میکند که دو دلداده را به یکدیگر نزدیک تر کرده است. زال هم که دلیل خندهی او را جویا میشود و گفتههایش را میشنود، از شادی، دلش جوان میشود.
با هدف ارج گذاشتن به مفهوم ملت و یکپارچگی وطن، «پوشان» به دور از خودبرتربینی ملی و نژادی به شاهنامه پرداخته است.