ضرورت جنگ هفت گردان
ً🎧برای شنیدن نوشته، اینجا را کلیک کنید.🌹
شاهنامهخوانی از زبان فردوسی خردمند - شمارهی ۱۰۲
ضرورت جنگ هفت گردان
چاپ شده در روزنامه ستاره صبح
در تاریخ ۲۲ شهریور ۹۹
نویسنده: علیرضا قراباغی
گوینده: فرناز نصرالهی
تدوین صدا: کیمیا کرامت
موسیقی: حسین علیزاده
پس از داستان پرواز کاوس و پیش از داستان سهراب، ناگهان در شاهنامه با قطعهای روبرو میشویم که در نگاه نخست، همخوانی چندانی با این داستانها ندارد: رستم بزمی آراسته است و گیو پیشنهاد میدهد که به توران برویم و چندی در شکارگاه افراسیاب خوش باشیم! پهلوانان میپذیرند و ماجراجویانه، با شمار اندکی به خاک همسایه دست اندازی میکنند، به بادهگساری و شکار میپردازند و ناخواسته با لشکر صدهزار نفری تورانیان درگیر میشوند. این امکان وجود دارد که پهلوانان کمشمار ایران در برابر چنان سپاه بزرگی کشته یا اسیر شوند و کیان ایران به خطر افتد. افراسیاب میگوید:
گر این هفت یل را به چنگ آوریم
جهان پیش کاوس تنگ آوریم
ولی رستم، حتی پس از نزدیک شدن سپاه توران، بیپروا، تا جایی به میگساری میپردازد که پهلوانان از او خواهش میکنند برای رویارویی با دشمن آماده شود. رستم در هیچ جنگی به «آن سوی» مرزهای ایران نظر نداشته است. در جنگ مازندران تنها انگیزهاش رهایی ایرانیان بوده و در پایان کار، خاک آن سرزمین را به اُولاد، پهلوان آن سامان واگذار کرده است. در جنگ هاماوران زمانی که کاوس به کشورگشایی پرداخته یا از زابل برای سرکوب شورش بهراه افتاده، رستم او را همراهی نمیکند. حتی آنگاه که افراسیاب ایران را اشغال میکند، باز رستم تا زمانی که مردم به دنبالش نمیآیند هیچ واکنشی نشان نمیدهد زیرا در شاهنامه، خود ایرانیان هستند که باید امید خفته را بیدار کنند. اگر مأموریتی به رستم ندهند، او خودسرانه درگیر جنگ نمیشود. پس چگونه اکنون، بی هیچ بهانهای چنین رفتاری میکند؟ مگر نه آنکه رستم و گودرز، رفتارهای ماجراجویانهی کاوس در جنگ مازندران و هاماوران، یا رفتن او به آسمان را محکوم میکردهاند؟
در نگاه نخست چنین به نظر میآید که این داستان، به روال منطقی شاهنامه افزوده شده باشد. دکتر جلال خالقی مطلق در نوشتار «از شاهنامه تا خداینامه» مینویسند:
“کسانی که با پژوهشهای شاهنامه آشنا هستند، میدانند که از دیرباز از چند داستان این کتاب همچون «رستم و سهراب»، «بیژن و منیژه» و «اکوان دیو» به عنوان episode یعنی «داستان میان پیوست» یاد میکنند و منظور از آن داستانی است که با داستانهای پس و پیش خود پیوندی سازمند و ارگانیک ندارند، بلکه به میان سرگذشت اصلی کتاب وصله شدهاند. اکنون اگر در شاهنامه نگاه ژرف تری بیاندازیم، خواهیم دید که شمار این گونه داستانهای میان پیوست بیش از اینهاست : داستان «رزم هفت گردان در شکارگاه افراسیاب» که پس از داستان «جنگ هاماوران» میآید، هیچ ارتباطی با داستان پیشین خود ندارد و داستان پس از آن نیز، یعنی داستان «سیاوخش» دنبالهی طبیعی داستان «جنگ هاماوران» است.”
البته بجز نظر دکتر خالقی، نظرهای دیگری هم هست. شاهنامهپژوهان دیگری میگویند شاهنامهی ابومنصوری تنها منبع فردوسی نبوده و آن شاعر توانا، از داستانهای سکایی نیز در شاهنامهی خود بهره برده است. ولی اگر به نبوغ فردوسی باور داشته باشیم و نقش او را در پردازش آنچه در دست داشته، ناچیز نشماریم؛ و اگر شاهنامه را از دیدگاه فردوسی خردمند واکاوی کنیم و لایههای زیرین و ژرف آن را در نظر بگیریم؛ آنگاه میتوان گفت جنگ هفت گردان، ماجراجویی و خودسری نیست و با داستانهای پس و پیش خود پیوند دارد. در داستان جنگ هاماوران، افراسیاب ایران را اشغال میکند و باید کاری کرد که او دیگر هوس دستاندازی به خاک ایران را در سر نپرورانَد. جنگ هفت گردان درست چنین نقشی را دارد. تورانیان با حضور خود افراسیاب، پیران ویسه، و پهلوانی چون الکوس به میدان میآیند و درمییابند که حتی در برابر هفت پهلوان نیز ناتوان هستند! روحیهی ایرانیان هم با اینگونه خوارداشت افراسیاب، بسیار بالا میرود. پس از آن است که افراسیاب تنها راه شکست ایران را نفوذ در میان ایرانیان، و برانگیختن سهراب به جنگ ایران میبیند و بطور منطقی، داستان رستم و سهراب پیش میآید. جنگ، خودسرانه هم نیست و فردوسی آگاهانه از ۱۲ پهلوان در بزم نام میبرد ولی تنها گودرز، رستم، زُواره، طوس، گرگین، گیو و گرازه به توران میروند. پس بهرام، زنگه، گُستهم، خُرّاد، و بُرزین، برپایهی برنامهای در نوند یا ریوند نیشابور و در نزدیکی پایگاه یا آتشکدهی آذرِ بُرزین، در پشت جبهه و در خاک ایران میمانند. گزارش نبرد هم بیدرنگ به رهبری سیاسی داده میشود:
نبشتند نامه به کاوس شاه
ز پیکار و از دشت نخچیرگاه
وز آن کز دلیران نشد کشته کس
زواره ز اسپ اندر افتاد و بس
با هدف ارج گذاشتن به مفهوم ملت و یکپارچگی وطن، «پوشان» به دور از خودبرتربینی ملی و نژادی به شاهنامه پرداخته است.